دين در قرآن كريم، چارچوب راه
و روش زندگى انسانها است. به
همين علت، راه و روش زندگى
مشركان و كافران نيز با كلمه
دين، بيان شده است. پيامبر(ص)
در برابر كافرانمىفرمايد:
(لكم دينكم و لى دين).[52]
فرعون نيز، كه خدايى جز خود
براى جهان نمىشناسد، براى
توجيه مقابله خود با حضرت
موسى، به مردم مىگويد:
(انّى اخاف ان يبدل دينكم او
ان يظهر فى الارض الفساد).[53]
خداوند نيز از زبان پيامبرش
به مردم، شمّهاى از مسائل و
روش زندگى را ارائه مىدهد و
آن گاه آن را صراط مستقيم
معرفى كرده و از آنان
مىخواهد كه از راههاى ديگر
پيروى نكنند:
(و انّ هذا صراطى مستقيما
فاتبعوه و لا تتبعوا السبل
فتفرّق بكم عن سبيله...).[54]
پس راه و روش زندگى انسانها
تحت عنوان دين، به دو بخش
تقسيم مىشود: راه باطلى كه
به شكلهاى گوناگون جلوهگر
است و سردمدارآن، شياطين يا
انسانهاى شيطان صفت هستند، و
راه حقى كه فطرت انسان به آن
دعوت مىكند و دين خداوند نيز
بر همين اساس قرار گرفته است
و رهبران آن، پيامبران و
جانشينان آنان هستند.
علامه طباطبائى غير از آن كه
در موارد مختلف، دين را به
سنتهاى اجتماعى رايج در
جامعه و راه و روش زندگى
انسان تفسير مىكند،[55]
در تفسيرآيه 30 سوره روم، كه
دين را فطرى مىداند، با توجه
به دو اصل هدايت عامه و طبيعت
استخدامگر انسان، انسان را
نيازمند تشكيل جامعه و قوانين
تشريعى مىداند و توضيح
مىدهد كه اگر اين قوانين، بر
اساس نيازهاى واقعى انسان،
بنا نهاده شود كه برخاسته از
فطرت و هدف خلقت او است و عقل
نيز آنهارا تصديق مىكند،
اين قوانين، واسطه نيل انسان
به كمالاتى مىشود كه نقصهاى
او را بر طرف مىكند و اين
همان مجتمع صالحى است كه
انسان، در آن تكامل مىيابد.
پس اينكه خداوند مىگويد:
دين فطرى است، مقصود قوانين
ومقرارتى است كه با
خواستههاى تكوينى انسان
منطبق است و تشريعى است كه با
تكوين مطابقت دارد. اين دين
فطرى، همان اسلام، دين اللّه
و سبيل اللّه، به اعتبارهاى
مختلف است.[56]
|

|
|
در اين بخش، برآنيم كه با
توجه به صفاتى كه از نظر
قرآن كريم، در همه امور،
نقش محورى دارند يا اين
كه در خصوص جوامع انسانى
مطرح هستند، به بررسى
حاكميت سياسى مطلوب از
ديدگاه قرآن كريم
بپردازيم و در اين باره،
مصاديقى را نيز كه در
قرآن كريم مطرح شدهاند،
مىآوريم:
|
از
محورهايى كه قرآن كريم، همه چيز
حتى امور تكوينى را در ارتباط با
آن مىداند، حق است. حق يكى از
اسماى الهى است. از اين رو، به يك
اعتبار، هر چيزى جز او باطل است و
هر حق ديگرى تنها با اتصال به او
معنا پيدا مىكند و خداوند مكرراً
حتى به انبيا(ع) تذكر مىدهد كه
مبادا از حق محورى فاصله بگيريد:
(فاحكم بين الناس بالحق و لاتتبع
الهوى فيضلك عن سبيل اللّه).[57]
هم چنين عدول از حق را موجب فساد
آسمان و زمين بر مىشمارد:
(و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت
السموات و الارض).[58]
بدين ترتيب، حاكميت رهبرى امور
مردم، نه تنها از اين امر مستثنا
نيست، بلكه در ميان ديگر امور، از
اهميت ويژهاى برخوردار است. قرآن
كريم در مقام استدلال بر توحيد
ربوبى و ابطال آن چه مشركان
مىپرستند، پس از بيان اين كه
آنان به سوى حق هدايت نمىكنند و
خداوند به سوى حق هدايت مىكند،
اين قاعده كلى را بيان مىكند كه
آيا كسى كه به سوى حق هدايت
مىكند، سزاوار تبعيت است يا آن
كس كه خود نيازمند هدايت ديگرى
است؟
(افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع
ام من لا يهدى الاّ ان يهدى).[59]
و در آيه بعد، با مذمت بيشتر
مشركان از اين كه به صرف ظن و
گمان، راهى را مىپيمايند، حكم
كلى ديگرى بيان مىشود كه ظن،
بىنياز كننده از حق نيست؛ زيرا
تنها كسى مىتواند از حق استفاده
كند كه به آن علم داشته باشد.[60]
اين دو آيه، شرط صلاحيت پيروى از
هر كس را، هدايت او به سوى حق
معرفى مىكند كه اين هدايت گرى
نيز بدون علم و يقين حاصل
نمىشود. در آيات ديگر نيز
ائمهاى كه براى هدايت مردم نصب
گرديدهاند، داراى صفت يقين
هستند:
(و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا
لمّاصبروا و كانوا باياتنا
يوقنون).[61]
(و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و
اوحينا اليهم فعل الخيرات...).[62]
پس تنها چنين افرادى صلاحيت رهبرى
مردم را دارند و بر مردم نيز لازم
است از آنان تبعيت كنند. علامه
طباطبائى درباره شرايط امام
مىفرمايد:
واجب است امام، انسان صاحب يقينى
باشد كه عالم ملكوت را مشاهده
كرده باشد (ملكوت، صورت باطن اين
عالم است)...پس امام، كسى است كه
انسانها را در روز قيامت به سوى
خداوند سوق مىدهد؛ همان طور كه
در ظاهر و باطن اين عالم، آنان را
به سوى او سوق مىدهد.[63]
|

|
در
بحث قبل مشخص شد كه يكى از
ويژگىهاى رهبرى در اسلام، علم و
يقين او است. حضرت يوسف آن گاه كه
شايد براى به دست آوردن بخشى از
آن چه بايد در دست او باشدخود
پيشنهاد حكومت خويش را مطرح
مىكند، يكى از علتهاى آن را علم
خود بيانمىكند:
(قال اجعلنى على خزائن الارض انى
حفيظ عليم).[64]
برگزيدگى حضرت طالوت و نصب او
براى رهبرى از سوى خداوند، نيز با
وجود مخالفت مردم، ريشه در علم او
داشت:
(قال انّ اللّه اصطفيه عليكم
وزاده بسطة فى العلم و الجسم...).[65]
همه انبيا(ع) نيز از حكمت و علم
برخوردار بودهاند:
(وانزل اللّه عليك الكتاب و
الحكمة و علّمك مالم تكن
تعلم...).[66]
يادآورى اين نكته، كه در بحث قبل
نيز آمد، ضرورى است كه علم در
اينجا، بر خلاف آن چه در بعضى
نوشتهها مطرح مىشود، در علم به
اداره امور ظاهرى مردم خلاصه
نمىشود وازآنجا كه اعمال اين
دنيا، مقدمهاى براى آخرت است،
علم رهبران دينى اجتماع بايد
بهگونهاى باشد كه راه سعادت
اخروى انسان را در اين دنيا به او
بنمايانند و با برنامه ريزىصحيح
و منطبق با نيازهاى معنوى و مادى
انسان، راه او را براى تكامل
نفسانى هموارگردانند.
|

|
از
محورهاى برنامه اجتماعى قرآن
كريم، تحقق عدالت وقسط درجامعه
است. اين امر، يكى از اهداف بعثت
انبيا(ع) در قرآن كريم و يكى از
امورى است كه بر آن تأكيد
بسيارمىشود:
(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و
انزلنا معهم الكتاب و الميزان
ليقوم الناس بالقسط).[67]
(يا ايها الذين آمنوا كونوا
قوامين بالقسط شهداء للّه...).[68]
حال با توجه به اين كه از ظالم
انتظار تحقق و اجرا كردن عدالت
نمىرود، پس يكى از شرايط حاكم از
نظر اسلام، عدالت است. البته قرآن
كريم، رتبه والاترى نيز در پاسخ
سؤال حضرت ابراهيم(ع) براى رسيدن
ذريهاش به مقام امامت مطرح
مىكند.[69]
اين مرتبه، مرتبه عصمت از هر گناه
است كه امامى بايد دارا باشد كه
علاوه بر اداره امور ظاهرى، هدايت
معنوى، دينى و باطنى را نيز
برعهده دارد و هر گاه در ميان
مردم چنين امامى وجود داشته باشد،
نوبت به افراد عادل نيز نمىرسد.
پس يكى از محورهاى مهم حاكميت
مطلوب از نظر قرآن كريم، به اجراى
عدالت در جامعه و معصوم يا عادل
بودن حاكمان آن، مربوط مىشود.
|

|
آياتى كه در باره حاكميت سياسى
پيامبر(ص) در قرآن كريم آمده است،
به چند دسته تقسيممىشوند:
1. آياتى
كه به مسأله اطاعت از پيامبر(ص)
مىپردازند.
2. آياتى
كه ولايت پيامبر(ص) و اولويت
ايشان بر مؤمنان را مطرح مىكنند.
3. آياتى
كه حكم پيامبر(ص) را مورد توجه
قرار دادهاند.
4. آياتى
كه پيامبر(ص) را در امور اجتماعى،
محور معرفى مىكنند.
5. آياتى
كه مؤمنان را به ايمان به
پيامبر(ص) به عنوان يكى از اركان
تشريع فرا مىخوانند.
|

|
اين
دسته از آيات، اطاعت از پيامبر(ص)
را به شكلهاى گوناگون مورد توجه
قرار دادهاند. در مواردى «اطاعت
شدن» را از اهداف همه پيامبران(ع)
معرفى مىكنند:
(و ما ارسلنا من رسول الاليطاع
باذن اللّه).[70]
و در مواردى با قرار دادن اطاعت
از پيامبر(ص) در ادامه اطاعت از
خداوند، مانند:
(من يطع الرسول فقد اطاع اللّه).[71]
به تفسير آياتى مىپردازند كه در
آنها به اطاعت خداوند و
پيامبر(ص) دستور داده شدهاست:
(...اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول
و اولو الأمر منكم).[72]
و اين نكته را توضيح مىدهند كه
در اين آيات، چه آنجا كه اطاعت
از آنها با دستور جداگانهاى
بيان شده است، مانند آيهاى كه
گذشت، و چه در مواردى ديگر، مانند
آيه:
(...اطيعوا اللّه و رسوله و لا
تولّوا عنه و انتم تسمعون).[73]
مقصود اصلى، فرمان به اطاعت از
پيامبر(ص) است و فرمان به اطاعت
خداوند، امرى مسلّم، براى يادآورى
و مقدمه چينى آورده شده است؛ زيرا
وجوب اطاعت از خداوند همانطور كه
در بحثهاى كلامى مطرح است با
شناخت مولويت او به وسيله عقل
حاصل مىشود و اثبات آن از راه
مولوى، به دور مىانجامد. پس
فرمان به اطاعت خداوند، در اين
آيات، ارشاد مردم به چيزى است كه
خود مىدانند و بيان اين حقيقت
است كه اطاعت از پيامبر(ص) در
ادامه اطاعت از خداوند است. شاهد
بر اين مطلب، اينكه در هيچ
آيهاى فرمان به اطاعت از خداوند،
به تنهايى نيامده است، در حالى كه
در بسيارى از آيات، در باره
پيامبر(ص) يا به صورت فرمان از
سوى خداوند، در كنار ديگر واجبات،
آمده است، مانند:
(و اقيموا الصلوة و آتوا الزكاة و
اطيعوا الرسول لعلّكم ترحمون).[74]
و يا به صورت فرمانى از زبان خود
پيامبران(ع) مانند:
(فاتقوا اللّه و اطيعون).[75]
|

|
اكنون با توجه به معناى اطاعت، كه
عبارت از «امتثال امر» است، اگر
پيامبران از سوى خود، هيچ امر و
نهيى نداشته باشند، نمىتوان
تصورى از معناى اطاعت از آنان
داشت؛ زيرا در اين صورت، ايشان
صرفاً واسطه در ابلاغ فرمانهايى
هستند كه از سوى خداوند صادر
مىشود و لازم مىآيد كه آوردن
«اطيعواالرّسول» در آيات، به
منزله تكرار «اطيعوا اللّه» باشد،
در حالى كه هيچ نوع قرينهاى در
كلام وجود ندارد و سخن اشخاص
عادى، از اينگونه استعارات گمراه
كننده خالى است چه رسد به آيات
قرآن كريم كه از لحاظ فصاحت،
برترين كلام است. از سوى ديگر،
اين مشكل، در آياتى مانند (من يطع
الرسول فقد اطاع اللّه) و (ما
ارسلنا من رسول الّا ليطاع باذن
اللّه) بيشتر مىشود؛ زيرا لازمه
اين سخن، دراين آيات، اجازه دادن
خداوند به مردم، براى اطاعت از
خود او است!؟
|

|
با
توجه به آن چه گذشته و نيز با
توجه به آيات ديگرى كه برخى
فرمانهاى پيامبران(ع) به اقوام
خود را نقل مىكنند، مانند فرمان
حضرت موسى به هارون، كه از او
مىخواهد در ميان مردم بماند و
آنان را به سوى صلاح، پيش ببرد:
(و قال موسى لاخيه هرون اخلفنى فى
قومى و اصلح...)[76]
و مانند فرمان هارون به مردم:
(و انّ ربكم الرحمن فاتبعونى و
اطيعوا امرى).[77]
و عتاب حضرت موسى به هارون، كه
«آيا نافرمانى مرا كردهاى؟».
(افعصيت امرى).[78]
هم چنين آنجا كه خداوند مؤمنان
را از مخالفت كردن با دستورهاى
پيامبر(ص) بر حذرمىدارد:
(فليحذر الذين يخالفون عن امره ان
تصيبهم فتنه او عذاب).[79]
و آياتى كه در آنها، پيامبران(ع)
نخست قوم خود را به عبادت خداوند
و تقواى الهى، كه با رعايت احكام
نازل شده از سوى او به دست
مىآيد، فرا مىخوانند و سپس به
اطاعت از خود دعوت مىكنند،
مانند:
(قال يا قوم انى لكم نذير مبين ان
اعبدواللّه و اتقوه و اطيعون).[80]
روشن مىشود كه خداوند كارهايى را
به پيامبران(ع) تفويض كرده است تا
با اذن او، در ميان مردم به آن چه
صلاح آنان در آن است، فرمان دهند
و مردم نيز لازم است از ايشان
اطاعت كنند.
در روايات نيز با استشهاد به آيات
قرآن كريم، مسأله تفويض امور به
پيامبر(ص) به شكلهاى گوناگون
مطرح شده است. روايات بسيارى با
استشهاد به آيه (ما اتيكم الرّسول
فخذوه و ما نهاكم عند فانتهوا)[81]
مسأله تفويض امور به پيامبر(ص)
[82]
تفويض امر دين به ايشان،[83]
اينكه هر چه را او حلال كند،
حلال است و هر چه را او حرام كند،
حرام[84]
، و تفويض امر خلق به پيامير(ص)
را مطرح مىكنند.[85]
|

|
از
مسائلى كه در باره اطاعت از
پيامبر(ص) مطرح است، محدودهاى
است كه بر مؤمنان لازم است در آن
محدوده، مطيع ايشان باشند. آيات و
رواياتى كه در باره اين مسأله نقل
شدند، اطاعت از پيامبر(ص) را در
سطح اطاعت از خداوند مىدانند و
نه در اين آيات و نه در آيات
ديگر، حد خاصى براى آن معرفى نشده
است و از آنجا كه اطاعت از
خداوند، مطلق است و براى آن،
نمىتوان حدى را تصور كرد، اطاعت
از پيامبر نيز از همين اطلاق
برخوردار است. از اين رو، همه
مفسران و كسانى كه به گونهاى از
آيه (اطيعوا اللّه و اطيعوا
الرسول و اولوالامر منكم)[86]
بحث كردهاند، چون اطاعت از
«اولوالامر» نيز مطلق است، در صدد
تبيين عصمت آنان برآمدهاند؛ زيرا
اطاعت مطلق از هيچكس را بدون
عصمت روا نمىدانند.[87]
آيات ديگرى كه به بيان مسأله
حاكميت سياسى پيامبر(ص)
مىپردازند و در آينده از آنها
بحث خواهيم كرد، مبيّن اين
مسألهاند كه اطاعات از پيامبر(ص)
هم در امور شخصى افراد جارى است و
هم در امور اجتماعى. در اينجا در
باره شأن نزول آيه:
(ما اتيكم الرسول فخذوه و مانهيكم
عنه فانتهوا[88]).
كه مربوط به فيىء و تقسيم آن است
و از سويى به امور اجتماعى و از
سويى ديگر، به منافع فردى اشخاص
مربوط است، مىتوان اشاره كرد كه
اين امر، اين حقيقت را آشكار
مىكند كه پيامبر(ص) تصميم گيرنده
در باره درآمدهاى عمومى است و طبق
مصلحت مىتواند آن را بين كسانى
كه در حصول آن دخالت داشتهاند،
بهطور غير مساوى تقسيم كند. هر
چند مفهوم اين آيه شريفه، عام است
و همه فرمانهاى پيامبر(ص) را
همانطور كه روايات نيز بيان
كننده آن است شامل مىشود.
|

|
شبهاتى در باره اطاعت از
پيامبران(ع) مطرح شده است كه
دستهاى از آنها مربوط به مسأله
دين، بهطور مطلق و نقش آن در
زندگى مردم است و برخى ديگر از
آنها به خصوص دين اسلام مربوط
مىشود. هر چند بحث در باره قسمت
اول، از موضوع اين نوشته، خارج
است و خود نياز به تحقيقى جداگانه
دارد، ولى از آنجا كه قرآن كريم،
هم به بحث در باره ديگر انبيا(ع)
پرداخته و هم مباحث كلى در باره
دين را مطرح كرده است، با بحث در
باره قسمت دوم، تا حدودى مباحث
قسمت اول نيز تبيين مىشود.
برخى با استناد به آياتى از قرآن
كريم، بر عدم ارتباط دين با زندگى
روزمره مردم و عدم تسلط پيامبر(ص)
بر جامعه مؤمنان استدلال كردهاند
و آن حضرت را تنها رسولى از سوى
خداوند معرفى كردهاند كه مأمور
ابلاغ پيامى در باره مبدأ و معاد
است و دين را نيز امرى كه فقط به
اين دو شأن مىپردازد، تفسير
كردهاند. از اين رو، رهبرى
اجتماع و دخالت در امورى كه مربوط
به امور شخصى افراد است را از
حوزه وظيفه ايشان خارج
دانستهاند. در بحثهاى قبل، تا
اندازهاى در باره دين و جايگاه
پيامبران(ع) در قرآن كريم سخن
گفتيم. در اينجا به بحث در باره
آياتى مىپردازيم كه به آنها بر
اختصاص وظيفه پيامبر(ص) به امور
غير اجتماعى استدلال شده است.
|

|
يكى
از آياتى كه به آنها براى نفى
امور از پيامبر(ص) استدلال شده،
آيهاى است كه به آن حضرت خطاب
مىكند كه:
(ليس لك من الامر شىءٌ او يتوب
عليهم او يعذبهم).[89]
اين آيه، همانطور كه از سياق
آيات ديگر معلوم است و مفسران نيز
بيان كردهاند،[90]
مربوط به حادثه شكست مسلمانان در
جنگ احد است و آن چيزى كه از
پيامبر(ص) نفى گرديده، شكست در
اين جنگ و پيروزى در جنگ بدر است
. آيه مىخواهد بگويد كه آن نصرت،
از سوى خداوند بود و اين شكست نيز
ربطى به پيامبر(ص) ندارد؛ و شاهد
بر اين مطلب آيات بعد است كه در
جواب شك مسلمانان در اينكه آيا
آنها از موقعيتى برخوردارند،
خداوند همه امور را به خود اختصاص
مىدهد:
(انّ الامر كلّه للّه).[91]
با اين حال، اگر آيه را مطلق و
مربوط به همه امور بدانيم،
همانطور كه بعضى از روايات، آن
را مربوط به نگرانى پيامبر(ص) از
خبردادن از ولايت حضرت على(ع)
دانستهاند،[92]
باز هم براى استدلال بر مطلوب
كفايت نمىكند؛ زيرا اولاً در
همين روايات، اين ايراد از سوى
شخصى مطرح شده كه خيال مىكرده
است اين آيه مىگويد هيچ امرى در
دست پيامبراكرم(ص) نيست و امام(ع)
با استشهاد به آيه:
(ما آتيكم الرسول فخذوه و ما
نهيكم عنه فانتهوا)[93]
به نفى آن استدلال پرداخته و بيان
مىفرمايد كه خداوند همه چيز را
در اختيار پيامبر(ص) گذاشته است و
آن گاه مورد آيه را مشخص كرده كه
مربوط به ترس پيامبر(ص) از
دشمنان، در اظهار ولايت حضرت
على(ع) است.
ثانياً وقتى كه اين آيه را در
كنار آيات ديگر در نظر بگيريم،
مانند مسأله هدايت خواهد بود كه
خداوند آن را در برخى آيات، از
پيامبرش نفى مىكند:
(انّك لا تهدى من احببت و لكنّ
اللّه يهدى من يشاء).[94]
(و ما انت بهادى العمى عن
ضلالتهم).[95]
و در مواردى به او نسبت مىدهد و
او را هادى مىخواند:
(انّك لتهدى الى صراط مستقيم).[96]
زيرا در اين بحث نيز خداوند در
آياتى، مانند آيه 7 از سوره حشر و
نيز آيه:
(و شاورهم فى الامر فاذا عزمت
فتوكل على اللّه).[97]
«امر» را به پيامبر(ص) نسبت
مىدهد و در آياتى ديگر، همه آن
را به خود نسبت مىدهد:
(انّ الامر كله للّه).[98]
(بل للّه الامر جميعا).[99]
و در آيه مورد بحث، آن را از
پيامبر(ص) نفى مىكند. اين در
حقيقت، برگشت به اين مسأله دارد
كه قرآن كريم همه چيز را در
اختيار خداوند مىداند و او است
كه اگر بخواهد، چيزى را به كسى و
از جمله، پيامبرانش مىبخشد و
هرگاه توهم شود كه شخصى مستقلاً
صاحب چيزى است، آن را از همه نفى
كرده و به خود نسبت مىدهد؛
همانطور كه آن را در اين آيه
مشاهدهمىكنيم:
(و ما رميت اذ رميت و لكن اللّه
رمى).[100]
هر چند كه با وجود آمدن «من» بر
سر كلمه «الامر»، در آيه مورد
بحث، اين آيه درامرخاصى ظهور دارد
كه در روايات نيز همانطور كه
ديديم به امر خاصى تفسير شدهاست.
|

|
آيات ديگرى كه در باره ارتباط
نداشتن رسالت پيامبر(ص) با امور
اجتماعى به آنها استدلال شده
است،آياتى است كه تسلط و جبار
بودن يا حافظ بودن و وكيل بودن
پيامبر(ص) بر مردم را نفى مىكند.[101]
در مورد اول، دو آيه در قرآن كريم
آمده است كه در يكى سيطره و تسلط
پيامبر(ص) بر مردم نفى شده است و
در ديگرى جبار بودن ايشان:
(نحن اعلم بما يقولون و ما انت
عليهم بجبار).[102]
(فذكّر انما انت مذكّر * لست
عليهم بمسيطر).[103]
اين آيات، هر دو در سورههاى مكى
آمدهاند و همانطور كه از سياق
آيات قبل و بعد آنها مشخص است،
مربوط به امر هدايت و ايمان
هستند؛ زيرا مخاطب آنها
مشركانند. از اين رو، خداوند در
اين دو آيه، مىخواهد اجبارى بودن
هدايت را نفى كند و به پيامبرش(ص)
مىگويد: تو با زور نمىتوانى
آنان را هدايت كنى؛ زيرا دراين
امر، من تو را مسلط بر آنان قرار
ندادهام؛ چون سنت الهى بر اين
قرار گرفته كه خود مردم، با
اختيار خود، هدايت را بپذيرند و
اگر قرار بود كه كسى به اجبار
هدايت شود، خداوند، خود مىتوانست
همه را مؤمن كند:
(ولو شاء ربك لآمن من فى الارض
كلّهم جميعاً).[104]
اين مطلب در باره آيه
(فذكّر انما انت مذكّر * لست
عليهم بمسيطر).[105]
واضحتر است؛ زيرا آيه (لست عليهم
بمسيطر) تفسير آيه (فذكّر انما
انت مذكّر) است و در بخش بعدى، در
باره حصر وظيفه پيامبر، در تذكر
دادن، سخن خواهيم گفت.
از سوى ديگر، اگر اين آيات را
شامل امور اجتماعى بدانيم و خطاب
آنها را شامل مؤمنان در مدينه
نيز بگيريم، آنچه اين آيات از
پيامبر(ص) نفى مىكنند، صفت
زورگويى و تسلط با زور است و چنين
اوصافى حتى در صورت قائل شدن به
حاكميت سياسى پيامبراكرم(ص) از
ايشان منتفى است؛ زيرا حكومت
حضرت، چون مبتنى بر حق است بر
اساس ايمان به خدا و رسول و رفق و
مدارا انجام مىپذيرد؛
(فبما رحمة من اللّه لنت لهم و لو
كنت فظاً غليظ القلب).[106]
نه بر اساس جباريت و زورگويى، كه
خداوند آن را در مقابل حكومت
پيامبران(ع) معرفىمىكند:
(تلك عاد جحدوا بآيات ربهم و عصوا
رسله و اتبعوا امر كل جبار عنيد).[107]
اما آياتى كه وكيل و حفيظ بودن
پيامبر(ص) را نفى مىكنند، با
آيات قبل، در اين جهت كه مختص به
هدايتند و در مقابل مشركان، قبل
از ايمان، نازل شدهاند، يكسانند.
آيه 107 از سوره انعام، جامع هر
دو عنوان است و آيه قبل از آن، با
فرمان به پيامبر(ص) كه «تنها تابع
وحى باش» آغاز مىشود:
(و اتبع ما يوحى اليك من ربّك لا
اله الا هو و اعرض عن المشركين *
و لو شاء اللّه ما اشركوا و ما
جعلناك عليهم حفيظا و ما انت
عليهم بوكيل).
از اين رو، هر چند اين آيات،
مسؤوليت حفاظت و وكالت را از دوش
پيامبر(ص) بر مىدارند، ولى خطاب
آيه در اين مورد، متوجه مشركان
است. علامه طباطبايى در اين باره
مىفرمايد:
كلام خداوند، «و ما جعلناك عليهم
حفيظاً و ما انت عليهم بوكيل»
همچون قسمتهاى قبل آيه، براى
دلدارى پيامبر(ص) و آرامش نفس او
است و مثل اينكه از «حفيظ»، كسى
اراده شده است كه اداره امور حيات
مردم، مثل زنده بودن، رشد، رزق
وغيره را بر عهده دارد و از
«وكيل»، كسى كه موظف به اداره
كارهاى موكَّلُعنه است تا بدين
وسيله، نفعهايى را كه او در معرض
آن است، برايش كسب و ضررها را از
او دور كند. پس معناى آيه بهطور
خلاصه اين است كه نه امور تكوينى
مشركان و نه امور حيات دينى آنان،
هيچكدام بر عهده تو نيست تا رد
دعوت تو و عدم قبول آن از سوى
آنان تو را محزون كند.[108]
از سوى ديگر، مىبينيم كه اين
وضعيت، پس از تشكيل جماعتى مسلمان
بر گرد پيامبر(ص) متفاوت مىشود و
مسؤوليت ايشان براى حفظ و استقامت
آنان بر دوش حضرت گذاشته مىشود.
در روايتى[109]
ابن عباس مىگويد: آيهاى
سنگينتر از اين، بر پيامبر نازل
نشد و از اين رو، هنگامى كه اصحاب
به او گفتند: اى پيامبر! پيرى
زودهنگام به سراغ شما آمد، فرمود:
«سوره هود و واقعه، مرا پير كرد».
در روايت[110]
ديگرى شخصى علت اين مسأله را
مىپرسد و پيامبر(ص) به آيه
(فاستقم كما امرت) اشاره
مىفرمايند. امام خمينى(ره)
خصوصيت اشاره پيامبر(ص) به اين
آيه از سوره هود، نه از سوره شورا
را به علت ذيل آن دانستهاند كه
با خطاب به پيامبر(ص) استقامت امت
را نيز از ايشان خواسته و بر دوش
حضرت گذاشته است و گرنه،
پيامبر(ص) در استقامت خويش مشكلى
نمىديد كه به علت آن، زود هنگام
پير گردد.[111]
|

|
براى نفى وظيفه پيامبر(ص) براى
دخالت در امور اجتماعى، همچنين
به آياتى استدلال شده است كه آن
حضرت را انحصاراً نذير يا نذير و
بشير مىخوانند:
(ان انت الا نذير)[112]
(ان انا الا نذير و بشير لقوم
يؤمنون).[113]
پس پيامبران وظيفهاى جز ترساندن
و بشارت دادن به مردم ندارند و
اطاعت از ايشان نيز در همين حيطه
است و ربطى به امور اجتماعى
ندارد.[114]
با بررسى آياتى كه داراى چنين
محتوايى هستند، مشخص مىشود كه
همه آنها در برابر كافران و
مشركان جهتگيرى مىكنند، چه
آياتى كه در ابتداى بعثت
پيامبر(ص) نازل گرديدهاند و چه
آياتى كه در مدينه و پس از هجرت؛
مانند:
(يا اهل الكتاب قد جاءكم رسولنا
يبين لكم على فترة من الرسل ان
تقولوا ما جاءنا من بشير و لا
نذير فقد جاءكم بشير و نذير...).[115]
و اين مطلب در باره همه
پيامبران(ع) عموميت دارد كه وظيفه
ابتدايى آنان ترساندن و سپس بشارت
دادن بوده است. از اينجا اين
مطلب آشكار مىشود كه وظيفه
پيامبران همانطور كه راه منطقى
آن نيز همينگونه است و ترتيب
نزول آيات قرآن كريم نيز بر آن
دلالت دارد داراى مراحل مختلفى
بوده است. در ابتداى بعثت، هنگامى
كه هنوز يار و ياورى نداشتهاند،
جز ترساندن و بشارت دادن كارى
نمىتوانستهاند انجام دهند؛ زيرا
مخاطبى جز كافران و مشركان
نداشتهاند. هر چند اين وظيفه، تا
پايان رسالت، يعنى تا هنگامى كه
در محدوده جغرافيايى رسالت آنان
افراد غير مؤمن وجود داشتند، بر
عهده ايشان بوده است؛ اما اين
آيات نمىتوانند در باره وظيفه
آنان در برابر مؤمنان، مطلبى را
مشخص كند؛ زيرا در وضعيت جديد،
مخاطبان بهطور كلى متفاوت هستند.
با دقت در آيات قرآن كريم، پى
مىبريم كه وظيفه ترساندن و بشارت
دادن پيامبران(ع) تا مرحله ايمان
است و از آن به بعد، وظايف مهم
ديگرى، هم بر عهده آنان و هم بر
عهده پيروانشان گذاشته مىشود. در
آيات 8 به بعد از سوره فتح، اين
مطلب به خوبى آشكار است. خداوند
نخست وظيفه شهادت و بشارت و
ترساندن پيامبر(ص) را بيان مىكند
و غايت آن را ايمان مردم به
خداوند و رسول او و سپس يارى و
تعظيم او قرار مىدهد و سپس بيعت
كنندگان با پيامبر(ص) را بيعت
كنندگان با خداوند معرفى مىكند و
به مدح كسانى كه به عهد و پيمان
خويش وفادارند و هيچگاه مخالفت
با پيامبر(ص) را روا نمىدارند و
مذمت تخلف كنندگان مىپردازد. از
اين رو، اطاعت و گوش به فرمان
پيامبر(ص) بودن، بعد از مرحله
ايمان است و انذار و بشارت،
مربوطه به مرحله قبل از آن . شاهد
بر اين مطلب، اين است كه همه
آياتى كه سخن از جهاد و اطاعت و
عدم مخالفت با پيامبر مىگويند،
آياتى مدنى و مربوط به جامعه
اسلامى و مخاطبان آن، مؤمنان
هستند.
پرسشى كه در اينجا باقى مىماند،
در باره آياتى است كه وظيفه
پيامبر(ص) را منحصر در ترساندن يا
بشارت و ترساندن مىكند. در پاسخ،
نخست بايد گفت كه حصر دو گونه
است: حصر حقيقى و حصر اضافى . حصر
اضافى در مواردى به كار مىرود كه
چيزى را نسبت به اوضاع و احوال و
شرايطى خاص نسبت به چيز ديگرى
مىسنجيم كه در اين صورت، حصر نيز
مختص به همان مورد مىشود و موارد
ديگر را در بر نمىگيرد؛ اما حصر
حقيقى، بر خلاف آن، شامل همه
شرايط همه چيزها مىشود با دقت در
آيه:
(و ما ارسلنا من قبلك من المرسلين
الّا انّهم ليأكلون الطعام و
يمشون فى الأسواق).[116]
معناى حصر اضافى روشن مىشود؛
زيرا اگر حصر حقيقى باشد، لازم
مىآيد كار پيامبر(ص) خوردن و راه
رفتن در بازار باشد، در حالى كه
با نظرى اجمالى به آيات بعد، در
مىيابيم كه اين حصر، در پاسخ به
اين ايراد مشركان بر پيامبر(ص)
وارد شده است كه چرا بر ما
فرشتهاى نازل نشده است.
از اين رو، وقتى به آيات قبل و
بعد، در مواردى كه انحصار وظيفه
پيامبران، در ترساندن و بشارت
دادن را مىرساند، مراجعه كنيم،
مىبينيم كه همه اين حصرها در
برابر درخواستهاى نابهجاى
كافران و مشركان بوده است كه از
پيامبر(ص) مىخواستند زمان قيامت
را براى آنان مشخص كند يا عذاب را
بر آنان نازل كند و يا اينكه چرا
گنج بر پيامبر(ص) فرود نمىآيد و
فرشتهاى به همراه ندارد و...:
(فلعلّك تارك بعض ما يوحى اليك و
ضائق به صدرك ان يقولوا لو لا
انزل عليه كنزٌ او جاء معه ملك
انّما انت نذير و اللّه على كلّ
شىء وكيل).[117]
و هيچ گاه در صدد حصر وظايف واقعى
پيامبر(ص) در اين امور نبودهاند.
دليل ديگر بر اضافى بودن حصر در
اين موارد، اختلاف وظايف
پيامبر(ص) است در آياتى كه در
آنها حصر وجود دارد و همچنين در
همه آياتى كه در باره وظايف ايشان
سخن گفتهاند، به گونهاى كه بعضى
از آنها تنها حضرت را نذير
مىدانند و بعضى، نذير و بشير و
برخى ديگر، كه در آنها نيازى به
حصر نبوده، اين وظايف به تفصيل
بيان كردهاند:
(يا ايها النبى انّا ارسلناك
شهداً و مبشراً و نذيراً* و داعيا
الى اللّه باذنه و سراجاً
منيراً).[118]
|

|
قبلاً در باره معناى ولايت سخن
گفتيم و نتيجه گرفتيم كه اين
كلمه، همواره مقارن با نوعى تسلط
بر امور فردى يا اجتماعى است. از
اين رو، در اينجا در محدوده
آياتى كه ولايت پيامبر(ص) را مطرح
مىكنند، به بررسى محدوده ولايت
پيامبراكرم(ص) مىپردازيم.
از گذشته، كسانى كه در باره ولايت
پيامبر(ص) با نگرش حاكميت ايشان
بر امور، بحث كردهاند، وجوه
گوناگونى را براى محدوده آن مطرح
كردهاند كه محدودترين آنها
اختصاص آن به امور اجتماعى و
لوازم آن است؛ ولى اخيراً با
برداشتى خاص از معناى ولايت و
نگرشى منفى در باره دخالت
انبيا(ع) در امور اجتماعى،
بحثهايى در باره اختصاص ولايت
پيامبر(ص) به افرادى كه خود
توانايى اداره امور خويش را
ندارند، مانند كودكان و ديوانگان،
مطرح شده است و آنگاه كه بر طبق
آيه
(النبى اولى بالمؤمنين من
انفسهم).[119]
بحث از اولويت پيامبر(ص) نسبت به
امور مؤمنان از خود آنان، پيش
مىآيد، آن را به موردى اختصاص
مىدهند كه در اين امور، بين
ولايت مؤمنان و پيامبر(ص) تعارض
حاصل شود.[120]
آقاى حائرى يزدى در اينجا صريحاً
ولايت را به مورد حَجْر اختصاص
مىدهد و از اين رو، بر تعبير
«ولايت فرزانگان»، كه از سوى
آيةاللّه جوادى آملى مطرح گرديده،
ايراد مىگيرد كه بين فرزانه بودن
و ولايت، تناقض وجود دارد.
به نظر مىرسد نقد كننده محترم به
اصل مقاله[121]
توجه نكرده است؛ زيرا مقاله به
تفصيل در باره تفاوت بين ولايت بر
محجوران و ولايت بر جامعه، كه
مقتضى آيه (انما وليكم اللّه و
رسوله و...) است، سخن گفته احكام
هر يك را جداگانه بيان كرده است و
در پاسخ به نقد نيز اين مطلب،
دوباره توضيح داده شده است.
در مورد ولايت تشريعى
پيامبراكرم(ص) و براى روشن شدن
معناى آن توجه به اين نكته ضرورى
است كه وقتى در باره ولايت تشريعى
پيامبر(ص) سخن مىگوييم، مقصود
قانونگذارى و اداره امور اجتماع
است و اين همان بحث از امارت و
ضرورت وجود امير براى اجتماع است
(لابد للناس من امير...)[122]
كه ممكن است به انتخاب مردم تحقق
يابد يا همچون حكومتهاى
ديكتاتورى، با زور و يا به انتصاب
از سوى خداوند كه در همه موارد،
حاكميت و ولايت بر مردم، از سوى
شخص حاكم وجود دارد؛ زيرا حتى در
آنجا كه مردم شخصى را براى اداره
امور خويش بر مىگزينند و رتق و
فتق امور خويش را به او
مىسپارند، او براى اداره اجتماع،
مجبور به وضع قوانين، اجراى آنها
و مجازات تجاوزگران است و حتى در
بسيارى امور شخصى افراد نيز دخالت
مىكند كه آنان شايد راضى به آن
نباشند. بنابراين قبول ضرورت
حكومت براى جامعه با قبول نحوهاى
از ولايت براى حاكم نسبت به امور
جامعه ملازم است.
اختصاص ولايت به باب حَجر،
همانطور كه در پاسخ آيةالله
جوادى آملى به نقد مقاله ايشان
آمده است، نقضهاى بسيارى نيز در
ابواب فقهى دارد؛ زيرا در بابهاى
مختلف، مانند قضا، حدود، جهاد،
امر به معروف و نهى از منكر و حتى
ازدواج دختران و نماز جمعه، به
ولايتهايى از سوى امام، فقها،
پدر و ...برخورد مىكنيم كه هيچ
يك ربطى به حَجْر مولّىعليه
ندارد. حتى در باب نماز جمعه،
عدهاى از فقها با برداشت از بعضى
روايات، امام معصوم(ع) را متولى
برگزارى آن دانستهاند و در زمان
غيبت، اقامه آن را روا نمىدارند.
در باره آيه (النبى اولى
بالمؤمنين من انفسهم) ظهور آيه
همانطور كه آيةالله جوادى آملى[123]
و مفسران ديگر گفتهاند ، بر اين
دلالت دارد كه پيامبر(ص) نسبت به
خود مؤمنان اولويت دارد نه نسبت
به ولايت مؤمنان، آن گونه كه از
سخن آقاى حائرى فهميده مىشود و
معناى اولويت پيامبر(ص) نسبت به
آنان، تقدم رتبى در امور و
كارهايشان است كه اگر در موردى
پيامبر(ص) تصميمى گرفت، حتى اگر
مربوط به امور شخصى آنان باشد،
ديگر نوبت به خودشان نمىرسد كه
بخواهند در آن باره، نظرى داشته
باشند؛ ولى اگر پيامبر(ص) نظرى
نداشت همانطور كه در بيشتر
امور، كه بهطور صحيح به دست
مؤمنان اداره مىشود خود آنان به
رتق و فتق امور مشغول مىشوند؛
آيه شريفه (و ما كان لمؤمن و لا
مؤمنة اذا قضى اللّه و رسوله
امراً ان يكون لهم الخيرة من
امرهم)[124]
بر اين مطلب صريحتر دلالت دارد؛
زيرا شأن نزول اين آيه شريفه،
دخالت و حكم پيامبر(ص) در يك امر
شخصى، يعنى ازدواج زينب بنت جحش،
براى برطرف كردن يك سنت اجتماعى
غلط بود و اولويت حضرت را، هم در
امور شخصى مؤمنان و هم در امور
اجتماعى آنان بيان مىكند.
به نظر مىرسد با توجه به عصمت
پيامبر(ص) بحث از اينكه ايشان تا
چه حد بر امور شخصى افراد ولايت
دارند، بى مورد است، هر چند در
موارد ديگر، براى مشخص شدن دايره
ولايتفقيه، امرى لازم به نظر
مىرسد. از اين رو، در اينجا از
اين بحث صرف نظر كردهو با سخن
علامه طباطبائى در باره آيه
(النبى اولى بالمؤمنين...) اين
بحث را به پايانمىبريم:
انفس مؤمنان، همان مؤمنان است. پس
معناى آيه اين است كه پيامبر(ص)
از خود آنان به خودآنان اولويت
دارد و معناى اولويت، رجحان جانب
پيامبر(ص) است هنگامى كه امر داير
بين ايشان و ديگران شود. پس خلاصه
اينكه هر چه مؤمن براى خودش قائل
است، مانند حفاظت، محبت، مراقبت،
بزرگى، قبول دعوتى و به اجرا
گذاشتن اراده، پس پيامبر(ص) از
خودش به آن امر اولى است و اگر
امر بين پيامبر(ص) و خودش در يكى
از آنها داير شود، جانب
پيامبر(ص) بر خودش ارجحيت دارد.[125]
در روايات نيز اين مطلب به
شكلهاى گوناگون بيان شده است.
بحث روايى در باره آيه (انّما
وليكم اللّه...) را به بخش بعد
موكول مىكنيم. در باره آيه
(النبى اولى بالمؤمنين...) نيز
روايات بسيارى از سوى شيعه و اهل
سنت نقل شده كه پيامبر(ص) با
استشهاد به اين آيه شريفه، حضرت
على(ع) را به ولايت بر مردم نصب
فرموده و گفتند: «من كنت مولاه
فهذا على مولاه». در روايتى از
امام موسى بن جعفر(ع) همينمضمون
نقل شده است كه پيامبر(ص) نوزده
روز پيش از وفاتشان اين مطلب را
سومين بار، براى مردم بيان كردند.[126]
در روايت ديگرى، امام(ع) ولايت
پيامبر(ص) را به ولايت پدر بر پسر
تشبيه مىكنند كه بر پسر لازم است
از پدر اطاعت كند و اگر پسر، فقير
باشد، پدر نيز مخارج او را بر
عهده مىگيرد. پس بر مؤمنان نيز
لازم است از پيامبر(ص) اطاعت كنند
و پيامبر(ص) نيز مؤونه آنان را بر
عهده مىگيرد. آن گاه همين مقام
را براى حضرت على(ع) و ديگر
ائمه(ع) بيان مىكنند و به آيه (و
بالوالدين احسانا) بر پدر بودن
ايشان استشهاد مىكنند.[127]
|

|
دسته سوم از آياتى كه به حاكميت
سياسى پيامبر(ص) مىپردازند،
ايشان را حاكم در ميان مردم معرفى
مىكنند. اين آيات، به سه صورت در
قرآن كريم مطرح شدهاند: يك دسته
هدف از فرو فرستادن كتاب بر حضرت
را حكم بين مردم معرفى مىكند:
(انّا انزلنا اليك الكتاب بالحق
لتحكم بين الناس بما اريك اللّه).[128]
دسته ديگر، مقتضاى ايمان را حاكم
كردن پيامبر(ص) در امور اختلافى
بين مؤمنان و تسليم حكم ايشان
بودن، مىداند:
(فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكّموك
فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى
انفسهم حرجا مما قضيت و يسلّموا
تسليما).[129]
دسته سوم، حكم ابتدايى پيامبر(ص)
را در امور آنان نافذ دانسته و
اختيار آنان را در اين موارد، سلب
مىكند.
(و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا
قضى اللّه و رسوله امراً ان يكون
لهم الخيرة من امرهم)[130]
در مباحث قبل گفتيم كه «حكم» در
قرآن كريم، مربوط به امر قانون
گذارى و تشريع است؛ زيرا حكم،
بهطور انحصارى در اختيار خداوند
است.
(و ما اختلفتم فيه من شىء فحكمه
الى اللّه).[131]
گاهى نيز به كتاب و گاه به
پيامبران(ع) نسبت داده شده است.
از اين رو، تشريع خداوند در قالب
كتاب و كلام پيامبران(ع) احكام
كلى مورد نياز مردم را بيان
مىكند؛ همانطور كه اين آيه
شريفه، بر آن دلالت دارد:
(و انزلنا اليك الكتاب لتبين
للناس ما نزل اليهم).[132]
و امور حكومتى، كه بستگى به شرايط
مختلف دارد، و همينطور امور
قضايى جزئى، كه بر طبق قوانين
كلى، در موارد مختلف صادر مىشود،
بر عهده پيامبر(ص) است:
(انّا انزلنا اليك الكتاب لتحكم
بين الناس بما اريك اللّه).[133]
علامه طباطبائى(ره) در اين باره
مىفرمايد:
اطاعت از پيامبر(ص) دو جهت دارد:
يكى جهت تشريع آن چه خداوند بدون
آوردن در كتاب، بر او وحى مىكند
كه همان تفصيل مجملات قرآن كريم و
متعلقات و مرتبطات آن است؛
همانطور كه خداوند متعال فرموده
است: (و انزلنا اليك الذكر...).
دوم تصميمات خودش است كه مربوط به
امر ولايت حكومت و قضاى او است و
خداوند متعال فرموده است: (لتحكم
بين الناس...) و اين شامل
تصميماتى است كه بر اساس ظواهر
قوانين قضايى، بين مردم
حكممىكند و نيز تصميماتى كه در
امور مهم، به آنها حكم مىكند و
خداوند به او دستور دادهاست كه
در آنها با مردم مشورت كند: (و
شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكّل
على اللّه)كه در مشورت، مردم را
داخل كرده است؛ ولى در
تصميمگيرى، پيامبر(ص) را تنها
ذكركرده است.[134]
روايات نيز با استشهاد به آياتى
كه حكم را به پيامبر(ص) نسبت
مىدهند، مسأله تفويض امور دين و
دنياى مردم را به او، مطرح
مىكنند. از امام صادق(ع) روايت
شده است:
لا واللّه، ما فوض الى احد من
خلقه الا الى رسول اللّه و الى
الائمة. قال عزّوجلّ: (انّا
انزلنا اليك الكتاب لتحكم بين
الناس بما اريك اللّه).[135]
در روايت ديگرى از امام صادق(ع)
نقل شده است:
انّ اللّه عزّوجلّ ادّب نبيه
فلمّا اكمل له الادب قال: «انّك
على خلق عظيم» ثم فوّض اليه
امرالدين و الامة ليسوس عباده
فقال عزّوجلّ: (ما آتيكم الرسول
فخذوه و ما نهاكم عنهفانتهوا).[136]
|

|
سياق آيات با اختصاص آن به مورد
قاضى تحكيم، كه در مورد آيه 36
سوره اعراف احتمال داده شده است،[137]
منافات دارد؛ زيرا اولاً همانطور
كه از آيات و روايات، روشن شد،
اين حكم كه به پيامبر(ص) نسبت
داده شده، همان حكم انحصارى
خداوند است كه به او تفويض شده
است و مورد آن، امور دين و جامعه
مؤمنان مىباشد. ثانياً در آيه
(فلا و ربك لا يؤمنون حتى
يحكموك...) نيز با رجوع به آيات
قبل مىبينيم كه ابتدا آيه
(اطيعوا الله و اطيعوا الرسول...)
قرار دارد و سپس به اين مسأله
پرداخته شده كه هرگاه به مردم
گفته مىشود كه به سوى آن چه خدا
نازل كرده و به سوى رسول بياييد،
منافقان از رسول اعراض مىكنند.
آن گاه اين حكم كلى، در باره همه
پيامبران مطرح گرديده كه (ما
ارسلنا من رسول الّا ليطاع باذن
اللّه) و سپس آيه مورد نظر نازل
شده است و مؤمنان را كسانى قلمداد
كرده كه اولاً پيامبر را در بين
خود حاكم گردانند؛ يعنى ملزم
هستند كه او را حاكم كنند. ثانياً
از دل و جان، به حكم او راضى و
تسليم باشند و در آيه بعد، يكى از
احكامى را كه احتمال داشت از سوى
پيامبر(ص) صادر گردد، با اين
مضمون توضيح مىدهد كه «اگر ما به
آنان دستور مىداديم كه همديگر را
بكشيد يا از شهر و ديارتان خارج
شويد، جز عده اندكى آن را اجرا
نمىكردند». در روايتى از امام
صادق(ع) در توضيح آيه (فلا و ربك
لا يؤمنون...) آمده است:
لو انّ قوماً عبدوا اللّه وحده لا
شريك له و اقاموا الصلوة و آتوا
الزكوة و حجّوا البيت و صاموا
شهررمضان ثم قالوا لشىء صنعه
اللّه او صنعه النبى ألّا صنع
خلاف الذى صنع؟ او وجدوا ذلك فى
قلوبهم لكانوا بذالك مشركين ثم
تلا هذه الاية: (فلا و ربّك...)
ثم قال ابو عبداللّه
فعليكمبالتسليم.[138]
ثالثاً در آيه مورد استشهاد،
بسيار واضح است كه نمىتوان حكم
پيامبر(ص) را بر حكم قاضى تحكيم
حمل نمود؛ زيرا در اينجا اصلاً
سخن از پذيرش يا عدم پذيرش نيست
تا حمل بر قضاوت در امور شود،
بلكه بحث در اين است كه هرگاه امر
مبرمى از سوى خدا و رسول صادر
گرديد، ديگر مؤمنان از خود
اختيارى ندارند؛ يعنى حتى امورى
كه بهطور عادى در اختيار خودشان
است، با حكم خدا و رسول، از آنان
سلب مىشود. اين مطلب، حكايت از
اين مىكند كه حكم پيامبر(ص) شامل
همه دستورهايى است كه ايشان در
موارد مختلف دادهاند و حتىعمل
به اين احكام، اعم از اين است كه
او حضور داشته باشد يا نه و در
صورت عدم حضور او نيز اگر
مسألهاى پيش آيد كه حكمش از سوى
پيامبر(ص) صادر شده باشد، عمل به
آن لازم است.
|

|
قرآن كريم يكى از اهداف بعثت
انبيا(ع) را اقامه قسط در جامعه
انسانى معرفى مىكند:
(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و
انزلنا معهم الكتاب و الميزان
ليقوم الناس بالقسط).[139]
عدالت اجتماعى يكى از آرزوهاى
جوامع بشرى در طول تاريخ بوده و
هست و همه كسانى كه به گونهاى
اداره جامعه را بر عهده دارند يا
مىخواهند بر عهده بگيرند، آن را
به مردم نويد مىدهند و خداوند
نيز پيامبران(ع) را با همين هدف،
به ميان مردم فرستاده و ابزار
لازم را نيز، كه عبارت از كتاب و
ميزان باشد، در اختيار آنان قرار
داده است. (ناگفته نماند كه
قسطدرمورد انبيا، دايرهاى بسيار
وسيعتر از آنچه مربوط به زندگى
مادى انسان است، را شامل مىشود).
نكتهاى كه در آيه شريفه وجود
دارد و جزو سنتهاى تغييرناپذير
خداوند است اين است كه مردم در
پذيرش هدايت تشريعى خداوند،
مختارند. از اين رو، رهبرى
پيامبران بر اساس ايمان تحقق
مىيابد، نه بر اساس زور و اجبار
و در اين آيه نيز پس از تأمين
محورهاى تحقق قسط در اجتماع، كه
عبارتند از: رهبرى معصومان و
قانون، قيام به قسط بر عهده خود
مردم گذاشته شده است. جالب اينكه
قوه قهريه، كه يكى از ضروريات
براى اصلاح جامعه است، در مرحله
بعد قرار داده شده است و هدف از
آن، نصرت پيامبران(ع) و خداوند
بيان شده است:
(و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و
منافع للناس و ليعلم اللّه من
ينصره و رسله بالغيب انّ اللّه
قوى عزيز).[140]
در نيتجه، اجرا شدن قسط در جامعه
به وسيله پيامبران(ع) پس از ايمان
به آنان تحقق خواهد يافت و پيش از
اين مرحله همانطور كه گذشت وظيفه
ايشان انذار براى ايمان آوردن
كافران و مشركان است كه خود، نوع
ديگرى از قسط است، زيرا در منطق
قرآن كريم (انّ الشرك لظلم عظيم)[141]
شرك ظلم بزرگى است. از اينجا اين
پرسش نيز پاسخ داده مىشود كه چرا
عدهاى از پيامبران(ع) به رهبرى
مردم نپرداختند؟ علت آن را بايد
در عدم پذيرش ايشان از سوى اقوام
مخاطبشان جستجو كرد به گونهاى
كه شرايط تحقق يك جامعه مؤمن، كه
تابع ايشان باشد، فراهم نگرديد.
|

|
در
سوره نور، خداوند بر محوريت
پبامبر(ص) در امور اجتماعى تأكيد
مىكند و مؤمنان را كسانى قلمداد
مىكند كه در اين امور، تابع او
هستند:
(انّما المؤمنون الّذين آمنوا
باللّه و رسوله و اذا كانوا معه
على امر جامع لم يذهبوا حتى
يستئذنوه اولئك الّذين يؤمنون
باللّه و رسوله فان استئذنوك لبعض
شأنهم فأذن لمن شئت منهم و استغفر
لهم انّ الله غفور رحيم.)[142]
اين آيه شريفه، نقش رهبرى مؤمنان
را به پيامبر(ص) نسبت مىدهد و
تقدم امور اجتماعى بر امور شخصى
را بيان مىكند و تذكر مىدهد كه
در امور اجتماعى، هيچ كس حق
تكروى و عمل بر اساس رأى و نظر
خويش را ندارد و بايد همه امور با
اجازه پيامبر(ص) انجام گيرد.
البته به پيامبر نيز سفارش مىكند
كه اگر افرادى براى رفع
گرفتارىهاى شخصى از تو اجازه
خواستند، به آنان اجازه بده؛ ولى
اين اجازه نيز به خواست آن حضرت
بستگى دارد. در آيه بعد نيز به
اين محوريت، به گونهاى ديگر توجه
شده و دعوت پيامبر(ص) به عنوان
رهبر، غير از دعوت ديگران تلقى
گرديده و به آثار زيانبار مخالفت
با دستورهاى ايشان، كه تحقق فتنه
يا نزول عذاب است، پرداخته شده
است:
(لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم
كدعاء بعضكم بعضا قد يعلم اللّه
الّذين يتسلَّلون منكم لو اذا
فليخذر الّذين يخالفون عن امره ان
تصيبهم فتنة او يصيبهم عذاب
اليم).[143]
علامه طباطبائى در اين باره
مىفرمايد:
|