حاكميّت سياسى پيامبر(ص) و امامان(ع) از نگاه قرآن
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 
 

حاكميّت سياسى پيامبر(ص) و امامان(ع) از نگاه قرآن
مولف:
محمد علي رستميان

 
 

فهرست مطالب

 

1. منشأ حاكميت سياسى مطلوب از ديدگاه قرآن كريم

الف. توحيد ربوبى و حاكميت سياسى
دو احتمال درباره ربوبيت تشريعى خداوند
تفويض امور مربوط به حاكميت و تشريع به خود مردم
آيات درباره تفويض امور حكومتى به خود مردم
آيات درباره تفويض امور حكومتى و تشريع به پيامبران(ع)
مقايسه بين دو دسته آيات
پاسخ به شبهه زيان‏هاى دخالت دين در امور مردم
ب. حاكميت سياسى در بررسى رابطه دين و جامعه
دين، راه و روش زندگى انسان‏ها
ج. محورهاى حاكميت مطلوب در قرآن كريم
حق محورى
علم و يقين
عدالت
2. آيات در باره حاكميت سياسى پيامبر(ص)
الف. آياتى كه به مسأله اطاعت از پيامبر(ص) مى‏پردازند
معناى اطاعت از پيامبر(ص)
تفويض كارها به پيامبر(ص)
محدوده اطاعت از پيامبر(ص)
شبهات در باره اطاعت از پيامبر(ص)
نفى كارها از پيامبر(ص) در قرآن كريم
حافظ، وكيل، مسلط، جبار نبودن پيامبر(ص)
انحصار وظيفه پيامبر(ص) در بشارت و ترساندن
ب. آياتى كه ولايت پيامبر(ص) و اولويت ايشان نسبت به مؤمنان را مطرح مى‏كنند
ج. آياتى كه در باره حكم پيامبر(ص) سخن مى‏گويند
معناى حكم پيامبر(ص)
د. آياتى كه پيامبر(ص) را محور در امور اجتماعى معرفى مى‏كند
محور بودن انبيا در ايجاد قسط در جامعه
اجازه گرفتن از پيامبر(ص) هنگام شركت در امور اجتماعى
محور بودن پيامبر(ص) در امور مالى جامعه
آياتى كه مؤمنان را به ايمان به پيامبر(ص) فرا مي ‏خواند
آيات درباه حاكميت سياسى امامان(ع)
الف. حاكميت سياسى ائمه(ع) و اطاعت از اولى الامر
تحليلى درباره آيه «اولى الامر»
معناى واژه «اولى الامر»
مصداق اولى الامر
شناخت اولى الامر
تحليل عصمت اهل حل و عقد
پرسش‏هايى درباره عصمت اولى الامر
عموميت موارد نزاع در آيه اولى الامر
نزاع درباره اولى الامر، مهم‏ترين مصداق نزاع در آيه
شناخت اولى الامر و معصوم در قرآن كريم
اهل بيت و رابطه آن با اولى الامر
ب. حاكميت سياسى ائمه(ع) و ولايت در آيه (انّما وليكم اللّه)
معناى ولايت در آيه (انما وليكم اللّه...)
تفاوت معناى ولايت در آيه (انما وليكم اللّه...) و آيات قبل و بعد
احتمالات در «الّذين آمنوا» با توجه به قيد «و هم راكعون»
جمع بودن «الّذين آمنوا» با اين كه يك مصداق بيش‏تر ندارد
ج. حاكميت سياسى ائمه(ع) از نظر اختصاص امامت به آنان
حقيقت امامت و شرايط آن
 

   

1. منشأ حاكميت سياسى مطلوب از ديدگاه قرآن كريم

بحث از حاكميت سياسى معصومين(ص) را با بررسى مبانى حاكميت مطلوب در قرآن كريم آغاز مى‏كنيم. شناخت مبانى مى‏تواند خطوط كلى حاكميت مطلوب را از ديدگاه قرآن كريم به ما نشان دهد و ما را راهنمايى كند تامنشأحاكميت را دريابيم كه آيا برخاسته از اراده الهى و يا به تعبير ديگر، نصب الهى است و يا به انتخاب و اراده مردم بستگى دارد و آنان مى‏توانند هر نوع حكومتى را در جامعه بر پا كنند. اين بحث، سه محور دارد:
رابطه توحيد ربوبى و حاكميت سياسى، نقش دين در اجتماع، و اوصاف حاكميت مطلوب

فهرست

الف. توحيد ربوبى و حاكميت سياسى

توحيد محور اساسى در همه مباحث قرآن كريم و معيار سنجش ديگر امور است. توحيد ابعاد گوناگونى هم چون توحيد ذاتى، صفاتى، افعالى وعبادى دارد؛ اما آن چه در بحث حاضر اهميت دارد، اين است كه به جايگاه توحيد ربوبى در اين جهت بپردازيم كه انسانها در زندگى و امور خويش چگونه بايد رفتار نمايند تا توحيد ربوبى خداوند را در عالم تشريع يعنى جايى كه اختيار انسان در كار است، محقق كنند.
توحيد ربوبى، يكى از شاخه‏هاى توحيد افعالى است و به انسان مى‏آموزد كه چون هيچ خالق و آفريننده‏اى به جز خداوند مستقلاً درعالم عمل نمى‏كند و اين توحيد در خالقيت است، تدبير و اداره همه امور عالم نيز در دست خداوند است و او در اين زمينه، هيچ شريك‏وهمتايى ندارد. توحيد ربوبى، در حقيقت، برخاسته از توحيد در خالقيت است. وقتى خداوند خالق همه موجودات است، پس او مالكيت مطلق دارد و تدبير امور هر چيز دراختيار مالك آن است.
بدين ترتيب، امور انسانى نيز از قاعده فوق مستثنا نيست و همان طور كه خداوند تدبير امور تكوينى همه موجودات را در اختيار دارد، تدبير امور انسانى يعنى امورى كه در حيطه اختيار انسان قرار دارد نيز در دست او است؛ اما چون اجبار انسان در اين زمينه، با ماهيت اختيارى اين امور منافات دارد، خداوند در آيات بسيارى از قرآن كريم، از انسان‏ها خواسته است تا با پيروى از احكام تشريعى او، كه به وسيله پيامبران ابلاغ مى‏گردد، خود، توحيد ربوبى در زمينه امور اختيارى را در زندگى خويش اجرا كنند و غير از او را عبادت نكنند:
(ان الحكم الّا للّه امرا لّا تعبدوا الّا اياه ذلك الدين القيم)[1].
حكم و فرمان مخصوص خداوند است و او دستور داده است كه جز او را عبادت نكنيد و آيين استوار همين است.
در آيات ديگر قرآن كريم، ربوبيت خداوند در جنبه تشريعى، در كنار ربوبيت تكوينى بيان شده است تا به انسان‏ها اين حقيقت را بياموزد كه هر چند خداوند به آنان اختيار داده است،ولى آنان در جنبه‏هاى اختيارى نيز بايد هم‏چون جنبه‏هاى تكوينى، بر طبق فرمان او عمل كنند:
(ام اتخذوا من دونه اولياء فاللّه هو الولىّ و هو يحيى الموتى وهو على كلِّ شى‏ءٍقدير* و ما اختلفتم فيه من شى‏ء فحكمه الى اللّه ذلكم اللّه ربّى عليه توكّلت و اليه انيب)[2].
اين آيات، نخست با بيان اختصاص ولايت به خداوند، توحيد ربوبى را در همه ابعاد، مورد توجه قرار مى‏دهند و بر آن به زنده كردن مردگان و قدرت مطلق او استدلال مى‏كنند. آن گاه تنها به جنبه تشريعى ربوبيت او مى‏پردازند و خداوند را تنها حاكم در اختلافات انسان‏ها مى‏دانند و در پايان، با نقل دو جمله «عليه توكّلت و اليه انيب» از زبان پيامبر(ص) به انسان‏ها مى‏آموزند كه آنان نيز با توكل و رجوع به او، عمل خود را مطابق اين واقعيت تكوينى قرار دهند. علامه طباطبايى(ره) در اين باره مى‏فرمايد:
تعلق ولايت ربوبيت، به نظام تكوين، به واسطه تدبير امور و تنظيم علت‏ها و معلول‏ها است، به صورتى كه بدين ترتيب، وجود و بقاى در نظر گرفته شده براى مخلوق مورد تدبير مثل انسان تعين مى‏يابد و تعلق آن به نظام تشريع، يعنى تدبير اعمال انسان، به واسطه قرار دادن قوانين و احكامى است كه انسان براى رسيدن به كمال سعادت، با تطبيق اعمالش بر آن‏ها در طول زندگى، آن‏ها را مراعات مى‏كند.
لازمه اين كه خداوند، از جهت تكوين، ولى و رب باشد، ارجاع امر تدبير به او است با انقطاع از علت‏هاى ظاهرى واعتماد بر او از جهت اين كه او علتى است كه مغلوب نمى‏شود و هر علتى به او منتهى مى‏شود و اين همان توكّل است و لازمه اين كه او از جهت تشريع، ولى و رب باشد، رجوع به او در هر واقعه‏اى است كه انسان در طول زندگى، با آن مواجه مى‏شود و اين همان انابه است. پس كلام خداوند، «عليه توكلت و اليه انيب» (يعنى در همه امورم رجوع مى‏كنم) تصريح به ارجاع همه امور تكوينى و تشريعى به خداوند دارد.
[3]

فهرست

دو احتمال درباره ربوبيت تشريعى خداوند

از آن رو كه انسان‏ها بر روى زمين، داراى زندگى مادى اند، طبيعى است كه در اداره امور زندگى‏شان بايد با انسان هايى همانند خويش سرو كار داشته باشند. اين حقيقتى است كه خداوند درپاسخ به مشركان كه مى‏گفتند: چرا ملائكه بر ما نازل نمى‏شوند و يا چرا رسولان الهى ملائكه نيستند و بدين وسيله، بهانه جويى مى‏كردند، مطرح مى‏كند و لزوم سنخيت را در امور، يادآور مى‏شود:
(قل لو كان فى الارض ملائكة يمشون مطمئنين لنزلنا عليهم من السماء ملكا رسولا.)
[4]
بگو: اگر برروى زمين فرشتگانى با آرامش گام بر مى‏داشتند، ما فرشته‏اى را به عنوان رسول، بر آنان مى‏فرستاديم.
اكنون با توجه به اين مطلب، ربوبيت خداوند در زمينه امور انسانى، به دو شكل ممكن است جارى شود: اول اين كه اين امر را به شخص يا گروهى واگذار كرده باشد تا از سوى او عهده دار اين امور باشند.
شكل دوم اين كه اين امور، به خود انسان‏ها واگذار شده باشد؛ به اين معنا كه خداوند برخى احكام حلال و حرام را به واسطه پيامبران(ص) براى آنان فرستاده و ديگر امور، اعم از سياست، اقتصاد، مديريت و... را، هم در زمينه حكم و هم در زمينه اجرا، يا فقط در زمينه اجرا برعهده خود آنان گذاشته است.
اين دو احتمال، در قالب دو نظريه، خود را آشكار ساخته است و هر كدام براى مدعاى خويش به آياتى از قرآن كريم، روايات و غير اين دو استدلال كرده‏اند. در طول قرن‏ها پس از رحلت پيامبر(ص) كسانى كه درباره امور اجتماعى مسلمانان و به ويژه، امورى كه مربوط به حاكميت سياسى مى‏شود، بحث كرده‏اند، اين امور را در زمان پيامبر(ص) در اختيار آن حضرت به نصب از سوى خداوند و جزء لوازم رسالت ايشان مى‏دانسته‏اند و شيعيان علاوه بر اين، همين عقيده را درباره ائمه(ع) داشته‏اند. نظريه اختصاص اين امور، به خود مردم، هر چند در ميان اهل سنت سابقه‏اى طولانى دارد (زيرا آنان پس از پيامبر(ص) انتخاب حاكم را در اختيار اجماع امت قرار مى‏دهند و قائل به نصب كسى نيستند) ولى بحث هايى كه در سال‏هاى اخير توسط على عبدالرازق در كتاب الاسلام و اصول الحكم مطرح و دين والاتر از دخالت در امور دنيايى مردم تصوير شده است، اين شبهه را ايجاد كرده كه او معتقد به انتخابى بودن حاكميت پيامبر(ص) است و نصب ايشان را از سوى خداوند، رد مى‏كند (البته مى‏توان در اين نسبت، همان طور كه بعداً توضيح مى‏دهيم، ترديد كرد).
اخيراً در ميان شيعيان نيز افرادى به اين نظريه گرايش پيدا كرده و دعوت پيامبران(ع) را در خدا و آخرت، و وظيفه آنان را در ابلاغ احكام الهى و بشارت و ترساندن منحصر كرده و امور دنيوى را كه آنان در اختيار داشته‏اند، امورى اتفاقى و بر طبق انتخاب مردم دانسته‏اند.

فهرست

تفويض امور مربوط به حاكميت و تشريع به خود مردم

هر چند كسانى كه امور جامعه و حكومت را در اختيار خود انسان‏ها مى‏دانند، از آن به تفويض از سوى خداوند تعبير نكرده‏اند، ولى با توجه به اصل توحيد ربوبى و عدم تغيير محتوايى در اصل بحث، تعبير از سخن آنان به تفويض، منطقى است.
معتقدان به اين نظريه، بر آن دو گونه استدلال كرده‏اند:
1. استدلال به آيات و رواياتى كه يا امور را در اختيار مردم مى‏داند و ياتسلط پيامبران(ع) را بر آن‏ها نفى مى‏كند.
2. استشهاد به شواهد تاريخى و قرآنى بر نفى نصب پيامبران(ع) براى حكومت بر مردم و ضررهاى دخالت دين در امور دنيوى.
البته بر اين نظريه، از طريق نگرش برون دينى به مسأله انتظار از دين و محدوده آن نيز استدلال شده است كه به علت خروج آن از موضوع بحث، از مطرح كردن آن صرف نظر مى‏كنيم و در مورد اول نيز در اين جا تنها به بخشى از اين استدلال‏ها مى‏پردازيم و بحث از برخى آيات و رواياتى را كه درباره نفى تسلط پيامبران(ع) و انحصار وظيفه ايشان در بشارت و ترساندن است، به بخش دوم وا مى‏گذاريم.

فهرست

آيات درباره تفويض امور حكومتى به خود مردم

براى اثبات تفويض امور حكومت به خود مردم، به آياتى كه مؤمنان را به سوى هم كارى و هم‏يارى در امور اجتماعى فرا مى‏خواند و از آنان مى‏خواهد در كارها با يكديگر مشورت كنند، استدلال شده است. در كتاب آخرت و خدا، هدف بعثت انبياء(ع) پس از بيان اين كه در هيچ يك از آيات احكام، جهاد، قضا، ارث و امر به معروف و نهى از منكر تصريح و حتى اشاره‏اى به تسلط و تصرف نشده است، براى اثبات نظريه مقابل آن، به آيه (تعاونوا على البرّ و التقوى...)[5] استدلال شده است.[6]
در جاى ديگرى از اين كتاب، با مذمت قرار دادن امور دنيوى در حيطه برنامه بعثت انبياء(ع) از مضرات آن، فرعى شدن اصل (امرهم شورى بينهم)
[7] معرفى مى‏شود و استدلال مخالفان مشروطيت به آيه (و شاورهم فى الامر)[8] بر اين كه تصميم نهايى در اختيار پيامبر(ص) است كه هر گونه تشخيص بدهد، عمل كند، در اين رابطه تحليل مى‏شود.[9]
على عبدالرازق نيز با استدلال به آياتى كه به سوى اسلام دعوت مى‏كند و به مؤمنان وعده مى‏دهد كه آنان را در زمين مستقر سازد و دين آنان را قدرتمند و با شكوه گرداند
[10] و بر همه اديان، غلبه دهد،[11] اين آيات را به اخوت دينى تفسير مى‏كند و اين امر را مستعد مى‏شمارد كه مخاطبان اين آيات تحت يك حكومت واحد در آيند. او آن‏گاه با استدلال به آيه:
(و لو شاء ربك لجعل الناس امة واحدة و لايزالون مختلفين....)
[12]
و اگر پروردگارت مى‏خواست مردم را يك دسته قرار مى‏داد ولى آنها همواره در حال گروه گروه شدن هستند.
و آيه:
(و لو لادفع اللّه الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض...)
[13]
و اگر خداوند گروهى از مردم را با گروهى ديگر باز نمى‏داشت، زمين پر از فساد مى‏شد...
نتيجه مى‏گيرد كه خداوند امور حكومتى را به خود مردم واگذار كرده تا بر اساس عقل و دانش و مصلحت‏ها و خواسته‏ها و درگيرى هايشان، اختلاف و مقابله بين آنان برقرار باشد و به آبادانى منجر گردد. آن گاه به حديثى از پيامبر(ص) كه فرموده‏اند: «انتم اعلم بشؤون دنياكم»، بر اين كه دنيا و امور آن، پست‏تر از اين است كه پيامبران(ع) و دين، به آن بپردازند، استدلال مى‏كند.
[14]

درباره استدلال به اين آيات هر چند در دلالت بعضى از آن‏ها بر مطلوب مى‏توان خدشه‏كرد، ولى با قبول دلالت همه آن‏ها بر اين كه امور حكومتى در اختيار مردم است، چون‏محدوده دقيق و روشنى در اين آيات براى دخالت مردم مطرح نيست، پس اگر آيات ديگرى كه بتواند آن‏ها را محدود كند، وجود نداشته باشد، مى‏توانيم از آن‏ها استفاده كنيم كه همه امور اجتماعى و دنيوى مردم، در اختيار خودشان است، ولى هر گاه در اين باره، آيات ديگرى نيز در كار باشد، بايد با توجه به آن‏ها به محدوده دخالت مردم در امور و كارهاى خودشان بپردازيم.

فهرست

آيات درباره تفويض امور حكومتى و تشريع به پيامبران(ع)

در قرآن كريم آياتى وجود دارد كه به اطاعت از پيامبران(ع) دستور مى‏دهند. در اين باره، آيه‏اى قانون كلى اطاعت را در مورد همه پيامبران(ع) بيان مى‏كند:
(و ما ارسلنا من رسول الّا ليطاع باذن اللّه).
[15]
و آيات ديگر، آن را درباره پيامبر اكرم(ص) يا پيامبران ديگر(ع) به شكل‏هاى مختلف آورده است:
(اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم).
[16]
از سوى ديگر، قرآن كريم حكم را، كه بر طبق اصل توحيد ربوبى، در انحصار خداوند بود:
(ان الحكم الا للّه امر الاتعبدوا الا اياه ذلك الدين القيم).
[17]
به كتاب‏هاى آسمانى و پيامبران(ع) نسبت مى‏دهد:
(انّا انزلنا اليك الكتاب لتحكم بين الناس بما اريك اللّه).
[18]
(كان الناس امّه واحدة فبعث اللّه النبيين مبشّرين و منذرين وانزل معهم الكتاب ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه...).
[19]
در اين مقام، مفروض مى‏گيريم كه مقصود از اطاعت از رسول، پيروى از دستورهاى شخصى او است نه آن چه مأمور به ابلاغ آن از سوى خداوند است و مقصود از حكم، هر فرمانى است كه از سوى او صادر گردد نه صرف قضاوت و استنباط احكام دينى و اثبات اين دو را به فصل بعد يعنى آيات قران كريم درباره حاكميت سياسى پيامبر(ص)، واگذار مى‏كنيم. در اين جا تنها به برداشت على عبدالرازق از اين آيات نظر مى‏افكنيم. او با اين كه خلافت به معناى مصطلح را از اين آيات، بسيار بعيد مى‏داند، ولى درباره پيامبر(ص) نوعى سلطنت را اثبات مى‏كند كه مقتضاى مقام رسالت ايشان است و هر چند از سنخ پادشاهى نيست، ولى با توجه به اين آيات، دايره آن، گسترده‏تر از حاكميت بين حاكم و محكوم و پدر و پسر است و دو جهت ظاهرى، مربوط به امور سياسى عمومى، و باطنى، مربوط به امور معنوى، يعنى دو جهت دنيوى و اخروى را در بر دارد.
[20]

بدين ترتيب، از آن زمان كه انسان‏ها نيازمند قانون و حكومت شدند تا به رفع اختلافات آنان بپردازد، خداوند پيامبران(ع) را همراه كتاب‏هاى آسمانى، براى آنان فرستاد تا ايشان براساس كتاب، به حاكميت در ميان مردم بپردازند و اطاعت مردم از آنان را نيز لازم شمرد تابا پيروى از پيامبران(ع) به خير و صلاح خويش برسند. اين مسأله، با توجه به انحصار واختصاص حاكميت به خداوند، به مقتضاى توحيد ربوبى، حاكى از تفويض آن به پيامبران(ع) است.

فهرست

مقايسه بين دو دسته آيات

با توجه به لزوم اطاعت مردم از انبياء(ع) و شأن حكمى كه خداوند براى آنان قرار داده است، نقش رهبرى اجتماعى ايشان روشن مى‏شود. از اين رو، هر چه به مردم واگذار شده، اختصاص به غير اين مورد داشته و در سايه رهبرى آنان قابل بررسى است. اين مقام، در ارتباط با ربوبيت خداوند و ضرورت وجود انبياء(ع) در زندگى انسان است. علامه طباطبايى در اين باره مى‏فرمايد:
رسالت از لوازم ربوبيت است كه شأن آن، تدبير امور مردم، در راه سعادت و مسيرشان به سوى غايت وجودشان مى‏باشد.
[21]
و در نتيجه، اطاعت مردم از آنان همان طور كه آيات نيز بر آن دلالت داشتند از لوازم آن محسوب مى‏شود. علامه طباطبايى در مقام بيان انفكاك امامت از رسالت، اطاعت مردم را لازمه هر دو مى‏داند و كسانى را كه اختلاف اين دو را درباره لزوم اطاعت از امام مى‏دانند، تخطئه مى‏كند:
اطاعت، پذيرفتن چيزى است كه ديگرى ارائه يا دستور مى‏دهد و آن از لوازم نبوت و رسالت است.
[22]
نصب انبيا(ع) براى رهبرى اجتماعى، به معناى اجبار مردم بر ايمان و گرايش به دين حق نيست؛ زيرا قرآن كريم بارها گوشزد كرده است كه اگر خداوند اين گونه مى‏خواست، خود به اين كار اقدام مى‏كرد:
(و لو شاء ربك لآمن من فى الارض كلهم جميعا أفانت تكره الناس حتى يكونوا مؤمنين).
[23]
اختيار انسان، كه از سوى خداوند براى او قرار داده شده است، نيز همين اقتضا را دارد. از اين رو، انبياى بسيارى به دست مردمى كه براى دعوت آنان فرستاده شدند، كشته يا نافرمانى‏شدند:
(و تلك عاد جحدوا بايات ربهم و عَصَوا رسله و اتبعوا كلّ جبار عنيد).
[24]
و اين مسأله در طول تاريخ، از چنان اكثريتى برخوردار بوده كه قرآن كريم با حسرت از آن ياد مى‏كند:
(يا حسرة على العباد مايأتيهم من رسول الاكانوا به يستهزون).
[25]
ولى آن گاه كه مردم با اختيار خويش دعوت انبيا(ع) را پذيرفتند و در حقيقت، به آنان ايمان آورده و رهبرى ايشان را گردن نهادند، آنان به اداره امور مردم مشغول مى‏شوند و راه سعادت و بهروزى را در همه زمينه‏ها به آنان نشان مى‏دهند. در اين صورت، جامعه‏اى نو بر اساس قوانين الهى و رهبرى انبياء به وجود مى‏آيد كه مقتضياتى جديد دارد و كسانى كه به مخالفت و يا نابودى چنين جامعه‏اى دست بزنند، با مجازاتى در خور عمل خويش روبرو مى‏شوند و اين به معناى اكراه و اجبار بر ايمان نيست، بلكه نفى فساد در زمين، براى باز شدن راه مؤمنان، در جهت بندگى خداوند است:
(انّما جزاؤ الّذين يحاربون اللّه و رسوله و يسعون فى الارض فسادا ان يُقتّلوا او يصلّبوا او تقطّعَ ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض).
[26]
يا اجراى حدى از حدود الهى، براى اصلاح جامعه اسلامى است:
(و السارق و السارقه فاقطعوا ايديهما جزاء بما كسبا...).
[27]
و حتى درهمين زمان نيز اختيار از آنان سلب نمى‏شود و مى‏توانند با مخالفت خويش‏ازفرمان انبيا(ع) سرپيچى كنند و راه ديگرى غير از آن چه ايشان مى‏خواهند،بپيمايند:
(قالوا يا موسى انّا لن ندخلها ابدا ما داموا فيها فاذهب انت و ربّك فقاتلا انا هيهنا قاعدون).
[28]

ولى در هر مرحله، بايد منتظر نتايج اعمال خويش و عقوبت خداوند، به علت مخالفت باشند.

فهرست

پاسخ

با توجه به آن چه گذشت، پاسخ اين ايراد كه «دخالت دين در امور دنيوى به جانشينى زور و استبداد، به جاى ايمان و رأفت و محبت مى‏انجامد»[29] نيز مشخص مى‏شود ؛ زيرا خشونت، تنها در برابر تخطى كنندگان از قانون الهى و محاربه با خدا و رسول و جامعه اسلامى صورت مى‏گيرد و در ديگر موارد، محبت و رأفت، اصل و مدار حركت در جوامعى بوده است كه رهبران الهى، مانند پيامبران(ص) و على(ع) هدايت آن را برعهده داشتند.
زيان‏هاى ديگرى نيز براى دخالت دين در امور دنيوى ادعا شده است كه همه آن‏ها، مانند تبديل توحيد به كفر و شرك‏
[30] و عقب ماندگى و خمودى جوامع اسلامى در طول قرن‏ها،[31] ناشى از عكس العمل مطرح كنندگان آن‏ها در برابر حكومت‏هاى ظلم و جورى است كه در طول تاريخ بشر و به ويژه، درتاريخ اسلام، به نام دين، بر مردم حكومت كرده‏اند و آن‏گاه اين آثار به دخالت دين در امور انسان‏ها نسبت داده شده است.
در اين جا در صدد نيستيم كه به تفصيل، به بررسى اين آثار، كه براى دخالت دين در امور دنيوى مطرح شده، بپردازيم؛ زيرا آن طور كه از كلام خود نويسنده نيز ظاهر مى‏شود، مقصود وى اين است كه هر گاه حكومتى به رواج دنيا پرستى دست بزند و انتظارات بى‏جايى از دين را در مردم به وجود آورد كه آنان خود از تلاش و كوشش باز ايستند، اين زيان‏ها به وجود مى‏آيد. از اين رو، اولاً به اصل بحث دخالت دين در امور دنيوى، در مرحله نظرى مربوط نمى‏شود و ثانياً به حكومت‏هايى كه دين و احكام دينى را در راه اقامه عدل و قسط در جامعه بكار مى‏برند تا زمينه مناسب براى خودسازى انسان‏ها و صلاحيت براى زندگى جاويد اخروى را فراهم كنند، مربوط نمى‏شود و خود نويسنده نيز تعاليم دين را در شكوفا سازى جامعه اسلامى در صدر اسلام، بسيار مؤثر مى‏داند.
[32]

فهرست

ب. حاكميت سياسى در بررسى رابطه دين و جامعه

در بحث گذشته، به طور گذرا به زيان‏هايى كه براى دخالت دين در امور دنيوى ادعا شده است، نظر افكنديم و پاسخ آن‏ها را ارائه كرديم. در اين جا با مراجعه به آيات قرآن كريم و پى جويى نظر دين به جامعه، بحث از حاكميت مطلوب در قرآن كريم را ادامه مى‏دهيم.
از آن جا كه دين چنان نقشى اساسى در زندگى انسان دارد كه خداوند از انسان‏ها خواسته است به گونه‏اى به آن توجه كنند و از هر چيزى غير از آن، چشم بپوشند كه گويا هيچ چيز ديگرى، در عالم وجود ندارد:
[33]
(فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة اللّه الّتى فطرالناس عليها).
[34]
شكى نيست كه اگر چيزى در محدوده دين مطرح باشد، خداوند به غير آن راضى نبوده و تنها آن را براى انسان مطلوب مى‏داند.
در قران كريم تعبيرات مختلفى درباره دين آمده است. گاه از دين، با عنوان صراط مستقيم، تسليم، توحيد عبادى و فطرت انسانى‏
[35] تعبير شده است و گاه احكام مختلفى كه خداوند براى مردم مى‏فرستد، اسم دين گرفته است.[36] در مواردى دين به صورت مطلق و بدون اضافه به شخص ياگروهى آمده است و در مواردى نيز با اضافه خاصى، به قوم يا يكى از انبيا(ع) نسبت داده شده است.
آيات قرآن كريم، غير از دين، از شريعت نيز سخن به ميان آورده‏اند:
(لكلّ جعلنا منكم شرعة و منهاجا).
[37]
علامه طباطبائى با مقايسه دين و شريعت و ملّة، كه هر سه به معناى طريقت و راهى است كه انسان در زندگى خويش در پيش مى‏گيرد، به اين نتيجه مى‏رسد كه شريعت، اخص از دين است.
[38] آيات قرآن كريم، كه از وحدت دين و اختلاف شرايع، سخن مى‏گويند، در حقيقت، دين را هم چون روحى مى‏دانند كه در زمان‏هاى مختلف، در قالب شريعتى خاص جلوه گر شده است و هيچ گاه دين، بدون شريعت تحقق نداشته است و به علت ارتباط تنگاتنگ، بلكه اتحاد اين دو، احكام هر يك به ديگرى نسبت داده مى‏شود و قرآن كريم، در موارد بسيارى دين را به جاى شريعت به كار مى‏برد. از اين رو، هر شريعتى در زمان خود دين و صراط مستقيم نيز هست:
(قل اننى هدينى ربّى الى صراط مستقيم دينا قيّما ملّة ابراهيم حنيفا و ما كان من‏المشركين).
[39]
و صراط مستقيم، همان تبعيت از پيامبر(ص) است كه با عمل و گفتار خويش شريعت الهى رانشان مى‏دهد:
(واتبعون هذا صراط مستقيم).
[40]
بدين ترتيب، آن گاه كه به روح دين، يعنى توحيد عبادى و پرهيز از شرك در اين زمينه، توجه كنيم، مسأله حاكميت دين بر همه امور زندگى انسان مطرح مى‏شود؛ زيرا همان طور كه در كتاب آخرت و خدا، هدف بعثت انبيا(ع) نيز آمده است،
[41] مطرح كردن شعار «لااله الاّ اللّه» نه تنها رفتن به جنگ همه پادشاهان و فرمانروايان و ديكتاتورها است، بلكه عدم اطاعت از هر شخص يا قانونى است كه از سوى خداوند، درباره آن، اجازه‏اى نيامده باشد و در اين باره انبيا(ع) نيز استثنا نيستند:
(و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن اللّه).
[42]
(قل آللّه اذن لكم ام على اللّه تفترون).
[43]
البته نويسنده كتاب مذكور، در جاى جاى كتاب خويش از اين خط مشى عدول كرده و مبارزه بت شكن تاريخ بافرعونيت نمرود را فراموش كرده و مى‏گويد:
او كارى با پادشاهى نمرود نداشت وتنها سخن از پرستش به ميان مى‏آورد.
[44]
و رهبرى موسى در مورد قوم بنى اسرائيل را ذكر نكرده و تنها به وقايعى بعد از فوت او اشاره مى‏كند واز مبارزه او با فرعون نيز چشم مى‏پوشد
[45] و همين طور از برگزيدگى طالوت از طرف خداوند، نه انتخاب او به وسيله خود مردم، بلكه اعتراض آن‏ها به رهبرى او.[46]و[47]
با رجوع به احكام تفصيلى دين در مى‏يابيم كه همه شرايع، غير از اين كه حاوى مطالب بسيارى درباره زندگى اجتماعى مردم، براى بهتر زيستن و تكامل انسانى هستند، اساسى‏ترين مسأله مطرح در آن‏ها رهبرى و اطاعت از رهبران دينى است. پيامبران، اين رسولان خداوند، در ميان هر امتى كه آمده‏اند، آنان را به اطاعت وتبعيت از خود فراخوانده‏اند
[48] و خداوند نيز حكم را براساس كتاب‏هاى آسمانى به آنان نسبت داده است. پس از آنان، جانشينانشان نيز، مانند هارون، جانشين موسى، استمرار اين امر را در دست داشته‏اند. در دين اسلام، آن‏گاه كه زمان رحلت پيامبر(ص) فرا مى‏رسد، دين نيز با مسأله رهبرى به اكمال مى‏انجامد:[49]
(اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا....).
[50]
و اصلاً همه رسالت پيامبر(ص) نيز در گرو تعيين رهبرى جامعه معرفى مى‏گردد.
(يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك‏من ربك و ان لم تبلغ فما بلّغت رسالته).
[51]

فهرست

دين، راه و روش زندگى انسان‏ها


دين در قرآن كريم، چارچوب راه و روش زندگى انسان‏ها است. به همين علت، راه و روش زندگى مشركان و كافران نيز با كلمه دين، بيان شده است. پيامبر(ص) در برابر كافران‏مى‏فرمايد:
(لكم دينكم و لى دين).
[52]
فرعون نيز، كه خدايى جز خود براى جهان نمى‏شناسد، براى توجيه مقابله خود با حضرت موسى، به مردم مى‏گويد:
(انّى اخاف ان يبدل دينكم او ان يظهر فى الارض الفساد).
[53]
خداوند نيز از زبان پيامبرش به مردم، شمّه‏اى از مسائل و روش زندگى را ارائه مى‏دهد و آن گاه آن را صراط مستقيم معرفى كرده و از آنان مى‏خواهد كه از راه‏هاى ديگر پيروى نكنند:
(و انّ هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرّق بكم عن سبيله...).
[54]
پس راه و روش زندگى انسان‏ها تحت عنوان دين، به دو بخش تقسيم مى‏شود: راه باطلى كه به شكل‏هاى گوناگون جلوه‏گر است و سردمدارآن، شياطين يا انسان‏هاى شيطان صفت هستند، و راه حقى كه فطرت انسان به آن دعوت مى‏كند و دين خداوند نيز بر همين اساس قرار گرفته است و رهبران آن، پيامبران و جانشينان آنان هستند.
علامه طباطبائى غير از آن كه در موارد مختلف، دين را به سنت‏هاى اجتماعى رايج در جامعه و راه و روش زندگى انسان تفسير مى‏كند،
[55] در تفسيرآيه 30 سوره روم، كه دين را فطرى مى‏داند، با توجه به دو اصل هدايت عامه و طبيعت استخدام‏گر انسان، انسان را نيازمند تشكيل جامعه و قوانين تشريعى مى‏داند و توضيح مى‏دهد كه اگر اين قوانين، بر اساس نيازهاى واقعى انسان، بنا نهاده شود كه برخاسته از فطرت و هدف خلقت او است و عقل نيز آن‏هارا تصديق مى‏كند، اين قوانين، واسطه نيل انسان به كمالاتى مى‏شود كه نقص‏هاى او را بر طرف مى‏كند و اين همان مجتمع صالحى است كه انسان، در آن تكامل مى‏يابد. پس اين‏كه خداوند مى‏گويد: دين فطرى است، مقصود قوانين ومقرارتى است كه با خواسته‏هاى تكوينى انسان منطبق است و تشريعى است كه با تكوين مطابقت دارد. اين دين فطرى، همان اسلام، دين اللّه و سبيل اللّه، به اعتبارهاى مختلف است.[56]

فهرست

ج. محورهاى حاكميت مطلوب در قرآن كريم


در اين بخش، برآنيم كه با توجه به صفاتى كه از نظر قرآن كريم، در همه امور، نقش محورى دارند يا اين كه در خصوص جوامع انسانى مطرح هستند، به بررسى حاكميت سياسى مطلوب از ديدگاه قرآن كريم بپردازيم و در اين باره، مصاديقى را نيز كه در قرآن كريم مطرح شده‏اند، مى‏آوريم:

فهرست

حق محوري

از محورهايى كه قرآن كريم، همه چيز حتى امور تكوينى را در ارتباط با آن مى‏داند، حق است. حق يكى از اسماى الهى است. از اين رو، به يك اعتبار، هر چيزى جز او باطل است و هر حق ديگرى تنها با اتصال به او معنا پيدا مى‏كند و خداوند مكرراً حتى به انبيا(ع) تذكر مى‏دهد كه مبادا از حق محورى فاصله بگيريد:
(فاحكم بين الناس بالحق و لاتتبع الهوى فيضلك عن سبيل اللّه).
[57]
هم چنين عدول از حق را موجب فساد آسمان و زمين بر مى‏شمارد:
(و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض).
[58]
بدين ترتيب، حاكميت رهبرى امور مردم، نه تنها از اين امر مستثنا نيست، بلكه در ميان ديگر امور، از اهميت ويژه‏اى برخوردار است. قرآن كريم در مقام استدلال بر توحيد ربوبى و ابطال آن چه مشركان مى‏پرستند، پس از بيان اين كه آنان به سوى حق هدايت نمى‏كنند و خداوند به سوى حق هدايت مى‏كند، اين قاعده كلى را بيان مى‏كند كه آيا كسى كه به سوى حق هدايت مى‏كند، سزاوار تبعيت است يا آن كس كه خود نيازمند هدايت ديگرى است؟
(افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع ام من لا يهدى الاّ ان يهدى‏).
[59]
و در آيه بعد، با مذمت بيش‏تر مشركان از اين كه به صرف ظن و گمان، راهى را مى‏پيمايند، حكم كلى ديگرى بيان مى‏شود كه ظن، بى‏نياز كننده از حق نيست؛ زيرا تنها كسى مى‏تواند از حق استفاده كند كه به آن علم داشته باشد.
[60]
اين دو آيه، شرط صلاحيت پيروى از هر كس را، هدايت او به سوى حق معرفى مى‏كند كه اين هدايت گرى نيز بدون علم و يقين حاصل نمى‏شود. در آيات ديگر نيز ائمه‏اى كه براى هدايت مردم نصب گرديده‏اند، داراى صفت يقين هستند:
(و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لمّاصبروا و كانوا باياتنا يوقنون).
[61]
(و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات...).
[62]
پس تنها چنين افرادى صلاحيت رهبرى مردم را دارند و بر مردم نيز لازم است از آنان تبعيت كنند. علامه طباطبائى درباره شرايط امام مى‏فرمايد:
واجب است امام، انسان صاحب يقينى باشد كه عالم ملكوت را مشاهده كرده باشد (ملكوت، صورت باطن اين عالم است)...پس امام، كسى است كه انسان‏ها را در روز قيامت به سوى خداوند سوق مى‏دهد؛ همان طور كه در ظاهر و باطن اين عالم، آنان را به سوى او سوق مى‏دهد.
[63]

فهرست

علم و يقين

در بحث قبل مشخص شد كه يكى از ويژگى‏هاى رهبرى در اسلام، علم و يقين او است. حضرت يوسف آن گاه كه شايد براى به دست آوردن بخشى از آن چه بايد در دست او باشدخود پيشنهاد حكومت خويش را مطرح مى‏كند، يكى از علت‏هاى آن را علم خود بيان‏مى‏كند:
(قال اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم).
[64]
برگزيدگى حضرت طالوت و نصب او براى رهبرى از سوى خداوند، نيز با وجود مخالفت مردم، ريشه در علم او داشت:
(قال انّ اللّه اصطفيه عليكم وزاده بسطة فى العلم و الجسم...).
[65]
همه انبيا(ع) نيز از حكمت و علم برخوردار بوده‏اند:
(وانزل اللّه عليك الكتاب و الحكمة و علّمك مالم تكن تعلم...).
[66]
يادآورى اين نكته، كه در بحث قبل نيز آمد، ضرورى است كه علم در اينجا، بر خلاف آن چه در بعضى نوشته‏ها مطرح مى‏شود، در علم به اداره امور ظاهرى مردم خلاصه نمى‏شود وازآن‏جا كه اعمال اين دنيا، مقدمه‏اى براى آخرت است، علم رهبران دينى اجتماع بايد به‏گونه‏اى باشد كه راه سعادت اخروى انسان را در اين دنيا به او بنمايانند و با برنامه ريزى‏صحيح و منطبق با نيازهاى معنوى و مادى انسان، راه او را براى تكامل نفسانى هموارگردانند.

فهرست

عدالت

از محورهاى برنامه اجتماعى قرآن كريم، تحقق عدالت وقسط درجامعه است. اين امر، يكى از اهداف بعثت انبيا(ع) در قرآن كريم و يكى از امورى است كه بر آن تأكيد بسيارمى‏شود:
(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط).
[67]
(يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء للّه...).
[68]
حال با توجه به اين كه از ظالم انتظار تحقق و اجرا كردن عدالت نمى‏رود، پس يكى از شرايط حاكم از نظر اسلام، عدالت است. البته قرآن كريم، رتبه والاترى نيز در پاسخ سؤال حضرت ابراهيم(ع) براى رسيدن ذريه‏اش به مقام امامت مطرح مى‏كند.
[69] اين مرتبه، مرتبه عصمت از هر گناه است كه امامى بايد دارا باشد كه علاوه بر اداره امور ظاهرى، هدايت معنوى، دينى و باطنى را نيز برعهده دارد و هر گاه در ميان مردم چنين امامى وجود داشته باشد، نوبت به افراد عادل نيز نمى‏رسد.
پس يكى از محورهاى مهم حاكميت مطلوب از نظر قرآن كريم، به اجراى عدالت در جامعه و معصوم يا عادل بودن حاكمان آن، مربوط مى‏شود.

فهرست

2. آيات درباره حاكميت سياسى پيامبر(ص)

آياتى كه در باره حاكميت سياسى پيامبر(ص) در قرآن كريم آمده است، به چند دسته تقسيم‏مى‏شوند:
1. آياتى كه به مسأله اطاعت از پيامبر(ص) مى‏پردازند.
2. آياتى كه ولايت پيامبر(ص) و اولويت ايشان بر مؤمنان را مطرح مى‏كنند.
3. آياتى كه حكم پيامبر(ص) را مورد توجه قرار داده‏اند.
4. آياتى كه پيامبر(ص) را در امور اجتماعى، محور معرفى مى‏كنند.
5. آياتى كه مؤمنان را به ايمان به پيامبر(ص) به عنوان يكى از اركان تشريع فرا مى‏خوانند.

فهرست

الف. آياتى كه به مسأله اطاعت از پيامبر(ص) مى‏پردازند

اين دسته از آيات، اطاعت از پيامبر(ص) را به شكل‏هاى گوناگون مورد توجه قرار داده‏اند. در مواردى «اطاعت شدن» را از اهداف همه پيامبران(ع) معرفى مى‏كنند:
(و ما ارسلنا من رسول الاليطاع باذن اللّه).
[70]
و در مواردى با قرار دادن اطاعت از پيامبر(ص) در ادامه اطاعت از خداوند، مانند:
(من يطع الرسول فقد اطاع اللّه).
[71]
به تفسير آياتى مى‏پردازند كه در آن‏ها به اطاعت خداوند و پيامبر(ص) دستور داده شده‏است:
(...اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولو الأمر منكم).
[72]
و اين نكته را توضيح مى‏دهند كه در اين آيات، چه آن‏جا كه اطاعت از آن‏ها با دستور جداگانه‏اى بيان شده است، مانند آيه‏اى كه گذشت، و چه در مواردى ديگر، مانند آيه:
(...اطيعوا اللّه و رسوله و لا تولّوا عنه و انتم تسمعون).
[73]
مقصود اصلى، فرمان به اطاعت از پيامبر(ص) است و فرمان به اطاعت خداوند، امرى مسلّم، براى يادآورى و مقدمه چينى آورده شده است؛ زيرا وجوب اطاعت از خداوند همان‏طور كه در بحث‏هاى كلامى مطرح است با شناخت مولويت او به وسيله عقل حاصل مى‏شود و اثبات آن از راه مولوى، به دور مى‏انجامد. پس فرمان به اطاعت خداوند، در اين آيات، ارشاد مردم به چيزى است كه خود مى‏دانند و بيان اين حقيقت است كه اطاعت از پيامبر(ص) در ادامه اطاعت از خداوند است. شاهد بر اين مطلب، اين‏كه در هيچ آيه‏اى فرمان به اطاعت از خداوند، به تنهايى نيامده است، در حالى كه در بسيارى از آيات، در باره پيامبر(ص) يا به صورت فرمان از سوى خداوند، در كنار ديگر واجبات، آمده است، مانند:
(و اقيموا الصلوة و آتوا الزكاة و اطيعوا الرسول لعلّكم ترحمون).
[74]
و يا به صورت فرمانى از زبان خود پيامبران(ع) مانند:
(فاتقوا اللّه و اطيعون).
[75]

فهرست

معناى اطاعت از پيامبر(ص)

اكنون با توجه به معناى اطاعت، كه عبارت از «امتثال امر» است، اگر پيامبران از سوى خود، هيچ امر و نهيى نداشته باشند، نمى‏توان تصورى از معناى اطاعت از آنان داشت؛ زيرا در اين صورت، ايشان صرفاً واسطه در ابلاغ فرمان‏هايى هستند كه از سوى خداوند صادر مى‏شود و لازم مى‏آيد كه آوردن «اطيعواالرّسول» در آيات، به منزله تكرار «اطيعوا اللّه» باشد، در حالى كه هيچ نوع قرينه‏اى در كلام وجود ندارد و سخن اشخاص عادى، از اين‏گونه استعارات گمراه كننده خالى است چه رسد به آيات قرآن كريم كه از لحاظ فصاحت، برترين كلام است. از سوى ديگر، اين مشكل، در آياتى مانند (من يطع الرسول فقد اطاع اللّه) و (ما ارسلنا من رسول الّا ليطاع باذن اللّه) بيش‏تر مى‏شود؛ زيرا لازمه اين سخن، دراين آيات، اجازه دادن خداوند به مردم، براى اطاعت از خود او است!؟

فهرست

تفويض كارها به پيامبر(ص)

با توجه به آن چه گذشته و نيز با توجه به آيات ديگرى كه برخى فرمان‏هاى پيامبران(ع) به اقوام خود را نقل مى‏كنند، مانند فرمان حضرت موسى به هارون، كه از او مى‏خواهد در ميان مردم بماند و آنان را به سوى صلاح، پيش ببرد:
(و قال موسى لاخيه هرون اخلفنى فى قومى و اصلح...)
[76]
و مانند فرمان هارون به مردم:
(و انّ ربكم الرحمن فاتبعونى و اطيعوا امرى).
[77]
و عتاب حضرت موسى به هارون، كه «آيا نافرمانى مرا كرده‏اى؟».
(افعصيت امرى).
[78]
هم چنين آن‏جا كه خداوند مؤمنان را از مخالفت كردن با دستورهاى پيامبر(ص) بر حذرمى‏دارد:
(فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنه او عذاب).
[79]
و آياتى كه در آن‏ها، پيامبران(ع) نخست قوم خود را به عبادت خداوند و تقواى الهى، كه با رعايت احكام نازل شده از سوى او به دست مى‏آيد، فرا مى‏خوانند و سپس به اطاعت از خود دعوت مى‏كنند، مانند:
(قال يا قوم انى لكم نذير مبين ان اعبدواللّه و اتقوه و اطيعون).
[80]
روشن مى‏شود كه خداوند كارهايى را به پيامبران(ع) تفويض كرده است تا با اذن او، در ميان مردم به آن چه صلاح آنان در آن است، فرمان دهند و مردم نيز لازم است از ايشان اطاعت كنند.
در روايات نيز با استشهاد به آيات قرآن كريم، مسأله تفويض امور به پيامبر(ص) به شكل‏هاى گوناگون مطرح شده است. روايات بسيارى با استشهاد به آيه (ما اتيكم الرّسول فخذوه و ما نهاكم عند فانتهوا)
[81] مسأله تفويض امور به پيامبر(ص) [82] تفويض امر دين به ايشان،[83] اين‏كه هر چه را او حلال كند، حلال است و هر چه را او حرام كند، حرام‏[84] ، و تفويض امر خلق به پيامير(ص) را مطرح مى‏كنند.[85]

فهرست

محدوده اطاعت از پيامبر(ص)

از مسائلى كه در باره اطاعت از پيامبر(ص) مطرح است، محدوده‏اى است كه بر مؤمنان لازم است در آن محدوده، مطيع ايشان باشند. آيات و رواياتى كه در باره اين مسأله نقل شدند، اطاعت از پيامبر(ص) را در سطح اطاعت از خداوند مى‏دانند و نه در اين آيات و نه در آيات ديگر، حد خاصى براى آن معرفى نشده است و از آن‏جا كه اطاعت از خداوند، مطلق است و براى آن، نمى‏توان حدى را تصور كرد، اطاعت از پيامبر نيز از همين اطلاق برخوردار است. از اين رو، همه مفسران و كسانى كه به گونه‏اى از آيه (اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولوالامر منكم)[86] بحث كرده‏اند، چون اطاعت از «اولوالامر» نيز مطلق است، در صدد تبيين عصمت آنان برآمده‏اند؛ زيرا اطاعت مطلق از هيچ‏كس را بدون عصمت روا نمى‏دانند.[87]
آيات ديگرى كه به بيان مسأله حاكميت سياسى پيامبر(ص) مى‏پردازند و در آينده از آن‏ها بحث خواهيم كرد، مبيّن اين مسأله‏اند كه اطاعات از پيامبر(ص) هم در امور شخصى افراد جارى است و هم در امور اجتماعى. در اين‏جا در باره شأن نزول آيه:
(ما اتيكم الرسول فخذوه و مانهيكم عنه فانتهوا
[88]).
كه مربوط به فيى‏ء و تقسيم آن است و از سويى به امور اجتماعى و از سويى ديگر، به منافع فردى اشخاص مربوط است، مى‏توان اشاره كرد كه اين امر، اين حقيقت را آشكار مى‏كند كه پيامبر(ص) تصميم گيرنده در باره درآمدهاى عمومى است و طبق مصلحت مى‏تواند آن را بين كسانى كه در حصول آن دخالت داشته‏اند، به‏طور غير مساوى تقسيم كند. هر چند مفهوم اين آيه شريفه، عام است و همه فرمان‏هاى پيامبر(ص) را همان‏طور كه روايات نيز بيان كننده آن است شامل مى‏شود.

فهرست

شبهات در باره اطاعت از پيامبر(ص)

شبهاتى در باره اطاعت از پيامبران(ع) مطرح شده است كه دسته‏اى از آن‏ها مربوط به مسأله دين، به‏طور مطلق و نقش آن در زندگى مردم است و برخى ديگر از آن‏ها به خصوص دين اسلام مربوط مى‏شود. هر چند بحث در باره قسمت اول، از موضوع اين نوشته، خارج است و خود نياز به تحقيقى جداگانه دارد، ولى از آن‏جا كه قرآن كريم، هم به بحث در باره ديگر انبيا(ع) پرداخته و هم مباحث كلى در باره دين را مطرح كرده است، با بحث در باره قسمت دوم، تا حدودى مباحث قسمت اول نيز تبيين مى‏شود.
برخى با استناد به آياتى از قرآن كريم، بر عدم ارتباط دين با زندگى روزمره مردم و عدم تسلط پيامبر(ص) بر جامعه مؤمنان استدلال كرده‏اند و آن حضرت را تنها رسولى از سوى خداوند معرفى كرده‏اند كه مأمور ابلاغ پيامى در باره مبدأ و معاد است و دين را نيز امرى كه فقط به اين دو شأن مى‏پردازد، تفسير كرده‏اند. از اين رو، رهبرى اجتماع و دخالت در امورى كه مربوط به امور شخصى افراد است را از حوزه وظيفه ايشان خارج دانسته‏اند. در بحث‏هاى قبل، تا اندازه‏اى در باره دين و جايگاه پيامبران(ع) در قرآن كريم سخن گفتيم. در اين‏جا به بحث در باره آياتى مى‏پردازيم كه به آن‏ها بر اختصاص وظيفه پيامبر(ص) به امور غير اجتماعى استدلال شده است.

فهرست

نفى كارها از پيامبر(ص) در قرآن كريم

يكى از آياتى كه به آن‏ها براى نفى امور از پيامبر(ص) استدلال شده، آيه‏اى است كه به آن حضرت خطاب مى‏كند كه:
(ليس لك من الامر شى‏ءٌ او يتوب عليهم او يعذبهم).
[89]
اين آيه، همان‏طور كه از سياق آيات ديگر معلوم است و مفسران نيز بيان كرده‏اند،
[90] مربوط به حادثه شكست مسلمانان در جنگ احد است و آن چيزى كه از پيامبر(ص) نفى گرديده، شكست در اين جنگ و پيروزى در جنگ بدر است . آيه مى‏خواهد بگويد كه آن نصرت، از سوى خداوند بود و اين شكست نيز ربطى به پيامبر(ص) ندارد؛ و شاهد بر اين مطلب آيات بعد است كه در جواب شك مسلمانان در اين‏كه آيا آن‏ها از موقعيتى برخوردارند، خداوند همه امور را به خود اختصاص مى‏دهد:
(انّ الامر كلّه للّه).
[91]
با اين حال، اگر آيه را مطلق و مربوط به همه امور بدانيم، همان‏طور كه بعضى از روايات، آن را مربوط به نگرانى پيامبر(ص) از خبردادن از ولايت حضرت على(ع) دانسته‏اند،
[92] باز هم براى استدلال بر مطلوب كفايت نمى‏كند؛ زيرا اولاً در همين روايات، اين ايراد از سوى شخصى مطرح شده كه خيال مى‏كرده است اين آيه مى‏گويد هيچ امرى در دست پيامبراكرم(ص) نيست و امام(ع) با استشهاد به آيه:
(ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا)
[93]
به نفى آن استدلال پرداخته و بيان مى‏فرمايد كه خداوند همه چيز را در اختيار پيامبر(ص) گذاشته است و آن گاه مورد آيه را مشخص كرده كه مربوط به ترس پيامبر(ص) از دشمنان، در اظهار ولايت حضرت على(ع) است.
ثانياً وقتى كه اين آيه را در كنار آيات ديگر در نظر بگيريم، مانند مسأله هدايت خواهد بود كه خداوند آن را در برخى آيات، از پيامبرش نفى مى‏كند:
(انّك لا تهدى من احببت و لكنّ اللّه يهدى من يشاء).
[94]
(و ما انت بهادى العمى عن ضلالتهم).
[95]
و در مواردى به او نسبت مى‏دهد و او را هادى مى‏خواند:
(انّك لتهدى الى صراط مستقيم).
[96]
زيرا در اين بحث نيز خداوند در آياتى، مانند آيه 7 از سوره حشر و نيز آيه:
(و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على اللّه).
[97]
«امر» را به پيامبر(ص) نسبت مى‏دهد و در آياتى ديگر، همه آن را به خود نسبت مى‏دهد:
(انّ الامر كله للّه).
[98]
(بل للّه الامر جميعا).
[99]
و در آيه مورد بحث، آن را از پيامبر(ص) نفى مى‏كند. اين در حقيقت، برگشت به اين مسأله دارد كه قرآن كريم همه چيز را در اختيار خداوند مى‏داند و او است كه اگر بخواهد، چيزى را به كسى و از جمله، پيامبرانش مى‏بخشد و هرگاه توهم شود كه شخصى مستقلاً صاحب چيزى است، آن را از همه نفى كرده و به خود نسبت مى‏دهد؛ همان‏طور كه آن را در اين آيه مشاهده‏مى‏كنيم:
(و ما رميت اذ رميت و لكن اللّه رمى‏).
[100]
هر چند كه با وجود آمدن «من» بر سر كلمه «الامر»، در آيه مورد بحث، اين آيه درامرخاصى ظهور دارد كه در روايات نيز همان‏طور كه ديديم به امر خاصى تفسير شده‏است.

فهرست

حافظ، وكيل، مسلط، جبار نبودن پيامبر(ص)

آيات ديگرى كه در باره ارتباط نداشتن رسالت پيامبر(ص) با امور اجتماعى به آن‏ها استدلال شده است،آياتى است كه تسلط و جبار بودن يا حافظ بودن و وكيل بودن پيامبر(ص) بر مردم را نفى مى‏كند.[101] در مورد اول، دو آيه در قرآن كريم آمده است كه در يكى سيطره و تسلط پيامبر(ص) بر مردم نفى شده است و در ديگرى جبار بودن ايشان:
(نحن اعلم بما يقولون و ما انت عليهم بجبار).
[102]
(فذكّر انما انت مذكّر * لست عليهم بمسيطر).
[103]
اين آيات، هر دو در سوره‏هاى مكى آمده‏اند و همان‏طور كه از سياق آيات قبل و بعد آن‏ها مشخص است، مربوط به امر هدايت و ايمان هستند؛ زيرا مخاطب آن‏ها مشركانند. از اين رو، خداوند در اين دو آيه، مى‏خواهد اجبارى بودن هدايت را نفى كند و به پيامبرش(ص) مى‏گويد: تو با زور نمى‏توانى آنان را هدايت كنى؛ زيرا دراين امر، من تو را مسلط بر آنان قرار نداده‏ام؛ چون سنت الهى بر اين قرار گرفته كه خود مردم، با اختيار خود، هدايت را بپذيرند و اگر قرار بود كه كسى به اجبار هدايت شود، خداوند، خود مى‏توانست همه را مؤمن كند:
(ولو شاء ربك لآمن من فى الارض كلّهم جميعاً).
[104]
اين مطلب در باره آيه‏
(فذكّر انما انت مذكّر * لست عليهم بمسيطر).
[105]
واضح‏تر است؛ زيرا آيه (لست عليهم بمسيطر) تفسير آيه (فذكّر انما انت مذكّر) است و در بخش بعدى، در باره حصر وظيفه پيامبر، در تذكر دادن، سخن خواهيم گفت.
از سوى ديگر، اگر اين آيات را شامل امور اجتماعى بدانيم و خطاب آن‏ها را شامل مؤمنان در مدينه نيز بگيريم، آن‏چه اين آيات از پيامبر(ص) نفى مى‏كنند، صفت زورگويى و تسلط با زور است و چنين اوصافى حتى در صورت قائل شدن به حاكميت سياسى پيامبراكرم(ص) از ايشان منتفى است؛ زيرا حكومت حضرت، چون مبتنى بر حق است بر اساس ايمان به خدا و رسول و رفق و مدارا انجام مى‏پذيرد؛
(فبما رحمة من اللّه لنت لهم و لو كنت فظاً غليظ القلب).
[106]
نه بر اساس جباريت و زورگويى، كه خداوند آن را در مقابل حكومت پيامبران(ع) معرفى‏مى‏كند:
(تلك عاد جحدوا بآيات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر كل جبار عنيد).
[107]
اما آياتى كه وكيل و حفيظ بودن پيامبر(ص) را نفى مى‏كنند، با آيات قبل، در اين جهت كه مختص به هدايتند و در مقابل مشركان، قبل از ايمان، نازل شده‏اند، يكسانند. آيه 107 از سوره انعام، جامع هر دو عنوان است و آيه قبل از آن، با فرمان به پيامبر(ص) كه «تنها تابع وحى باش» آغاز مى‏شود:
(و اتبع ما يوحى اليك من ربّك لا اله الا هو و اعرض عن المشركين * و لو شاء اللّه ما اشركوا و ما جعلناك عليهم حفيظا و ما انت عليهم بوكيل).
از اين رو، هر چند اين آيات، مسؤوليت حفاظت و وكالت را از دوش پيامبر(ص) بر مى‏دارند، ولى خطاب آيه در اين مورد، متوجه مشركان است. علامه طباطبايى در اين باره مى‏فرمايد:
كلام خداوند، «و ما جعلناك عليهم حفيظاً و ما انت عليهم بوكيل» هم‏چون قسمت‏هاى قبل آيه، براى دلدارى پيامبر(ص) و آرامش نفس او است و مثل اين‏كه از «حفيظ»، كسى اراده شده است كه اداره امور حيات مردم، مثل زنده بودن، رشد، رزق وغيره را بر عهده دارد و از «وكيل»، كسى كه موظف به اداره كارهاى موكَّلُ‏عنه است تا بدين وسيله، نفعهايى را كه او در معرض آن است، برايش كسب و ضررها را از او دور كند. پس معناى آيه به‏طور خلاصه اين است كه نه امور تكوينى مشركان و نه امور حيات دينى آنان، هيچ‏كدام بر عهده تو نيست تا رد دعوت تو و عدم قبول آن از سوى آنان تو را محزون كند.
[108]
از سوى ديگر، مى‏بينيم كه اين وضعيت، پس از تشكيل جماعتى مسلمان بر گرد پيامبر(ص) متفاوت مى‏شود و مسؤوليت ايشان براى حفظ و استقامت آنان بر دوش حضرت گذاشته مى‏شود. در روايتى‏
[109] ابن عباس مى‏گويد: آيه‏اى سنگين‏تر از اين، بر پيامبر نازل نشد و از اين رو، هنگامى كه اصحاب به او گفتند: اى پيامبر! پيرى زودهنگام به سراغ شما آمد، فرمود: «سوره هود و واقعه، مرا پير كرد».
در روايت‏
[110] ديگرى شخصى علت اين مسأله را مى‏پرسد و پيامبر(ص) به آيه (فاستقم كما امرت) اشاره مى‏فرمايند. امام خمينى(ره) خصوصيت اشاره پيامبر(ص) به اين آيه از سوره هود، نه از سوره شورا را به علت ذيل آن دانسته‏اند كه با خطاب به پيامبر(ص) استقامت امت را نيز از ايشان خواسته و بر دوش حضرت گذاشته است و گرنه، پيامبر(ص) در استقامت خويش مشكلى نمى‏ديد كه به علت آن، زود هنگام پير گردد.[111]

فهرست

انحصار وظيفه پيامبر(ص) در بشارت و ترساندن

براى نفى وظيفه پيامبر(ص) براى دخالت در امور اجتماعى، هم‏چنين به آياتى استدلال شده است كه آن حضرت را انحصاراً نذير يا نذير و بشير مى‏خوانند:
(ان انت الا نذير)
[112]
(ان انا الا نذير و بشير لقوم يؤمنون).
[113]
پس پيامبران وظيفه‏اى جز ترساندن و بشارت دادن به مردم ندارند و اطاعت از ايشان نيز در همين حيطه است و ربطى به امور اجتماعى ندارد.
[114]
با بررسى آياتى كه داراى چنين محتوايى هستند، مشخص مى‏شود كه همه آن‏ها در برابر كافران و مشركان جهت‏گيرى مى‏كنند، چه آياتى كه در ابتداى بعثت پيامبر(ص) نازل گرديده‏اند و چه آياتى كه در مدينه و پس از هجرت؛ مانند:
(يا اهل الكتاب قد جاءكم رسولنا يبين لكم على فترة من الرسل ان تقولوا ما جاءنا من بشير و لا نذير فقد جاءكم بشير و نذير...).
[115]
و اين مطلب در باره همه پيامبران(ع) عموميت دارد كه وظيفه ابتدايى آنان ترساندن و سپس بشارت دادن بوده است. از اين‏جا اين مطلب آشكار مى‏شود كه وظيفه پيامبران همان‏طور كه راه منطقى آن نيز همين‏گونه است و ترتيب نزول آيات قرآن كريم نيز بر آن دلالت دارد داراى مراحل مختلفى بوده است. در ابتداى بعثت، هنگامى كه هنوز يار و ياورى نداشته‏اند، جز ترساندن و بشارت دادن كارى نمى‏توانسته‏اند انجام دهند؛ زيرا مخاطبى جز كافران و مشركان نداشته‏اند. هر چند اين وظيفه، تا پايان رسالت، يعنى تا هنگامى كه در محدوده جغرافيايى رسالت آنان افراد غير مؤمن وجود داشتند، بر عهده ايشان بوده است؛ اما اين آيات نمى‏توانند در باره وظيفه آنان در برابر مؤمنان، مطلبى را مشخص كند؛ زيرا در وضعيت جديد، مخاطبان به‏طور كلى متفاوت هستند.
با دقت در آيات قرآن كريم، پى مى‏بريم كه وظيفه ترساندن و بشارت دادن پيامبران(ع) تا مرحله ايمان است و از آن به بعد، وظايف مهم ديگرى، هم بر عهده آنان و هم بر عهده پيروانشان گذاشته مى‏شود. در آيات 8 به بعد از سوره فتح، اين مطلب به خوبى آشكار است. خداوند نخست وظيفه شهادت و بشارت و ترساندن پيامبر(ص) را بيان مى‏كند و غايت آن را ايمان مردم به خداوند و رسول او و سپس يارى و تعظيم او قرار مى‏دهد و سپس بيعت كنندگان با پيامبر(ص) را بيعت كنندگان با خداوند معرفى مى‏كند و به مدح كسانى كه به عهد و پيمان خويش وفادارند و هيچ‏گاه مخالفت با پيامبر(ص) را روا نمى‏دارند و مذمت تخلف كنندگان مى‏پردازد. از اين رو، اطاعت و گوش به فرمان پيامبر(ص) بودن، بعد از مرحله ايمان است و انذار و بشارت، مربوطه به مرحله قبل از آن . شاهد بر اين مطلب، اين است كه همه آياتى كه سخن از جهاد و اطاعت و عدم مخالفت با پيامبر مى‏گويند، آياتى مدنى و مربوط به جامعه اسلامى و مخاطبان آن، مؤمنان هستند.
پرسشى كه در اين‏جا باقى مى‏ماند، در باره آياتى است كه وظيفه پيامبر(ص) را منحصر در ترساندن يا بشارت و ترساندن مى‏كند. در پاسخ، نخست بايد گفت كه حصر دو گونه است: حصر حقيقى و حصر اضافى . حصر اضافى در مواردى به كار مى‏رود كه چيزى را نسبت به اوضاع و احوال و شرايطى خاص نسبت به چيز ديگرى مى‏سنجيم كه در اين صورت، حصر نيز مختص به همان مورد مى‏شود و موارد ديگر را در بر نمى‏گيرد؛ اما حصر حقيقى، بر خلاف آن، شامل همه شرايط همه چيزها مى‏شود با دقت در آيه:
(و ما ارسلنا من قبلك من المرسلين الّا انّهم ليأكلون الطعام و يمشون فى الأسواق).
[116]
معناى حصر اضافى روشن مى‏شود؛ زيرا اگر حصر حقيقى باشد، لازم مى‏آيد كار پيامبر(ص) خوردن و راه رفتن در بازار باشد، در حالى كه با نظرى اجمالى به آيات بعد، در مى‏يابيم كه اين حصر، در پاسخ به اين ايراد مشركان بر پيامبر(ص) وارد شده است كه چرا بر ما فرشته‏اى نازل نشده است.
از اين رو، وقتى به آيات قبل و بعد، در مواردى كه انحصار وظيفه پيامبران، در ترساندن و بشارت دادن را مى‏رساند، مراجعه كنيم، مى‏بينيم كه همه اين حصرها در برابر درخواست‏هاى نابه‏جاى كافران و مشركان بوده است كه از پيامبر(ص) مى‏خواستند زمان قيامت را براى آنان مشخص كند يا عذاب را بر آنان نازل كند و يا اين‏كه چرا گنج بر پيامبر(ص) فرود نمى‏آيد و فرشته‏اى به همراه ندارد و...:
(فلعلّك تارك بعض ما يوحى اليك و ضائق به صدرك ان يقولوا لو لا انزل عليه كنزٌ او جاء معه ملك انّما انت نذير و اللّه على كلّ شى‏ء وكيل).
[117]
و هيچ گاه در صدد حصر وظايف واقعى پيامبر(ص) در اين امور نبوده‏اند.
دليل ديگر بر اضافى بودن حصر در اين موارد، اختلاف وظايف پيامبر(ص) است در آياتى كه در آن‏ها حصر وجود دارد و هم‏چنين در همه آياتى كه در باره وظايف ايشان سخن گفته‏اند، به گونه‏اى كه بعضى از آن‏ها تنها حضرت را نذير مى‏دانند و بعضى، نذير و بشير و برخى ديگر، كه در آن‏ها نيازى به حصر نبوده، اين وظايف به تفصيل بيان كرده‏اند:
(يا ايها النبى انّا ارسلناك شهداً و مبشراً و نذيراً* و داعيا الى اللّه باذنه و سراجاً منيراً).
[118]

فهرست

ب. آياتى كه ولايت پيامبر(ص) و اولويت ايشان نسبت به مؤمنان را مطرح مى‏كنند

قبلاً در باره معناى ولايت سخن گفتيم و نتيجه گرفتيم كه اين كلمه، همواره مقارن با نوعى تسلط بر امور فردى يا اجتماعى است. از اين رو، در اين‏جا در محدوده آياتى كه ولايت پيامبر(ص) را مطرح مى‏كنند، به بررسى محدوده ولايت پيامبراكرم(ص) مى‏پردازيم.
از گذشته، كسانى كه در باره ولايت پيامبر(ص) با نگرش حاكميت ايشان بر امور، بحث كرده‏اند، وجوه گوناگونى را براى محدوده آن مطرح كرده‏اند كه محدودترين آن‏ها اختصاص آن به امور اجتماعى و لوازم آن است؛ ولى اخيراً با برداشتى خاص از معناى ولايت و نگرشى منفى در باره دخالت انبيا(ع) در امور اجتماعى، بحث‏هايى در باره اختصاص ولايت پيامبر(ص) به افرادى كه خود توانايى اداره امور خويش را ندارند، مانند كودكان و ديوانگان، مطرح شده است و آن‏گاه كه بر طبق آيه‏
(النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم).
[119]
بحث از اولويت پيامبر(ص) نسبت به امور مؤمنان از خود آنان، پيش مى‏آيد، آن را به موردى اختصاص مى‏دهند كه در اين امور، بين ولايت مؤمنان و پيامبر(ص) تعارض حاصل شود.
[120] آقاى حائرى يزدى در اين‏جا صريحاً ولايت را به مورد حَجْر اختصاص مى‏دهد و از اين رو، بر تعبير «ولايت فرزانگان»، كه از سوى آيةاللّه جوادى آملى مطرح گرديده، ايراد مى‏گيرد كه بين فرزانه بودن و ولايت، تناقض وجود دارد.
به نظر مى‏رسد نقد كننده محترم به اصل مقاله‏
[121] توجه نكرده است؛ زيرا مقاله به تفصيل در باره تفاوت بين ولايت بر محجوران و ولايت بر جامعه، كه مقتضى آيه (انما وليكم اللّه و رسوله و...) است، سخن گفته احكام هر يك را جداگانه بيان كرده است و در پاسخ به نقد نيز اين مطلب، دوباره توضيح داده شده است.
در مورد ولايت تشريعى پيامبراكرم(ص) و براى روشن شدن معناى آن توجه به اين نكته ضرورى است كه وقتى در باره ولايت تشريعى پيامبر(ص) سخن مى‏گوييم، مقصود قانون‏گذارى و اداره امور اجتماع است و اين همان بحث از امارت و ضرورت وجود امير براى اجتماع است (لابد للناس من امير...)
[122] كه ممكن است به انتخاب مردم تحقق يابد يا هم‏چون حكومت‏هاى ديكتاتورى، با زور و يا به انتصاب از سوى خداوند كه در همه موارد، حاكميت و ولايت بر مردم، از سوى شخص حاكم وجود دارد؛ زيرا حتى در آن‏جا كه مردم شخصى را براى اداره امور خويش بر مى‏گزينند و رتق و فتق امور خويش را به او مى‏سپارند، او براى اداره اجتماع، مجبور به وضع قوانين، اجراى آن‏ها و مجازات تجاوزگران است و حتى در بسيارى امور شخصى افراد نيز دخالت مى‏كند كه آنان شايد راضى به آن نباشند. بنابراين قبول ضرورت حكومت براى جامعه با قبول نحوه‏اى از ولايت براى حاكم نسبت به امور جامعه ملازم است.
اختصاص ولايت به باب حَجر، همان‏طور كه در پاسخ آيةالله جوادى آملى به نقد مقاله ايشان آمده است، نقض‏هاى بسيارى نيز در ابواب فقهى دارد؛ زيرا در باب‏هاى مختلف، مانند قضا، حدود، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر و حتى ازدواج دختران و نماز جمعه، به ولايت‏هايى از سوى امام، فقها، پدر و ...برخورد مى‏كنيم كه هيچ يك ربطى به حَجْر مولّى‏عليه ندارد. حتى در باب نماز جمعه، عده‏اى از فقها با برداشت از بعضى روايات، امام معصوم(ع) را متولى برگزارى آن دانسته‏اند و در زمان غيبت، اقامه آن را روا نمى‏دارند.
در باره آيه (النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم) ظهور آيه همان‏طور كه آيةالله جوادى آملى‏
[123] و مفسران ديگر گفته‏اند ، بر اين دلالت دارد كه پيامبر(ص) نسبت به خود مؤمنان اولويت دارد نه نسبت به ولايت مؤمنان، آن گونه كه از سخن آقاى حائرى فهميده مى‏شود و معناى اولويت پيامبر(ص) نسبت به آنان، تقدم رتبى در امور و كارهايشان است كه اگر در موردى پيامبر(ص) تصميمى گرفت، حتى اگر مربوط به امور شخصى آنان باشد، ديگر نوبت به خودشان نمى‏رسد كه بخواهند در آن باره، نظرى داشته باشند؛ ولى اگر پيامبر(ص) نظرى نداشت همان‏طور كه در بيش‏تر امور، كه به‏طور صحيح به دست مؤمنان اداره مى‏شود خود آنان به رتق و فتق امور مشغول مى‏شوند؛ آيه شريفه (و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى اللّه و رسوله امراً ان يكون لهم الخيرة من امرهم)[124] بر اين مطلب صريح‏تر دلالت دارد؛ زيرا شأن نزول اين آيه شريفه، دخالت و حكم پيامبر(ص) در يك امر شخصى، يعنى ازدواج زينب بنت جحش، براى برطرف كردن يك سنت اجتماعى غلط بود و اولويت حضرت را، هم در امور شخصى مؤمنان و هم در امور اجتماعى آنان بيان مى‏كند.
به نظر مى‏رسد با توجه به عصمت پيامبر(ص) بحث از اين‏كه ايشان تا چه حد بر امور شخصى افراد ولايت دارند، بى مورد است، هر چند در موارد ديگر، براى مشخص شدن دايره ولايت‏فقيه، امرى لازم به نظر مى‏رسد. از اين رو، در اين‏جا از اين بحث صرف نظر كرده‏و با سخن علامه طباطبائى در باره آيه (النبى اولى بالمؤمنين...) اين بحث را به پايان‏مى‏بريم:
انفس مؤمنان، همان مؤمنان است. پس معناى آيه اين است كه پيامبر(ص) از خود آنان به خودآنان اولويت دارد و معناى اولويت، رجحان جانب پيامبر(ص) است هنگامى كه امر داير بين ايشان و ديگران شود. پس خلاصه اين‏كه هر چه مؤمن براى خودش قائل است، مانند حفاظت، محبت، مراقبت، بزرگى، قبول دعوتى و به اجرا گذاشتن اراده، پس پيامبر(ص) از خودش به آن امر اولى است و اگر امر بين پيامبر(ص) و خودش در يكى از آن‏ها داير شود، جانب پيامبر(ص) بر خودش ارجحيت دارد.
[125]
در روايات نيز اين مطلب به شكل‏هاى گوناگون بيان شده است. بحث روايى در باره آيه (انّما وليكم اللّه...) را به بخش بعد موكول مى‏كنيم. در باره آيه (النبى اولى بالمؤمنين...) نيز روايات بسيارى از سوى شيعه و اهل سنت نقل شده كه پيامبر(ص) با استشهاد به اين آيه شريفه، حضرت على(ع) را به ولايت بر مردم نصب فرموده و گفتند: «من كنت مولاه فهذا على مولاه». در روايتى از امام موسى بن جعفر(ع) همين‏مضمون نقل شده است كه پيامبر(ص) نوزده روز پيش از وفاتشان اين مطلب را سومين بار، براى مردم بيان كردند.
[126]
در روايت ديگرى، امام(ع) ولايت پيامبر(ص) را به ولايت پدر بر پسر تشبيه مى‏كنند كه بر پسر لازم است از پدر اطاعت كند و اگر پسر، فقير باشد، پدر نيز مخارج او را بر عهده مى‏گيرد. پس بر مؤمنان نيز لازم است از پيامبر(ص) اطاعت كنند و پيامبر(ص) نيز مؤونه آنان را بر عهده مى‏گيرد. آن گاه همين مقام را براى حضرت على(ع) و ديگر ائمه(ع) بيان مى‏كنند و به آيه (و بالوالدين احسانا) بر پدر بودن ايشان استشهاد مى‏كنند.
[127]

فهرست

ج. آياتى كه در باره حكم پيامبر(ص) سخن مى‏گويند

دسته سوم از آياتى كه به حاكميت سياسى پيامبر(ص) مى‏پردازند، ايشان را حاكم در ميان مردم معرفى مى‏كنند. اين آيات، به سه صورت در قرآن كريم مطرح شده‏اند: يك دسته هدف از فرو فرستادن كتاب بر حضرت را حكم بين مردم معرفى مى‏كند:
(انّا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اريك اللّه).
[128]
دسته ديگر، مقتضاى ايمان را حاكم كردن پيامبر(ص) در امور اختلافى بين مؤمنان و تسليم حكم ايشان بودن، مى‏داند:
(فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكّموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلّموا تسليما).
[129]
دسته سوم، حكم ابتدايى پيامبر(ص) را در امور آنان نافذ دانسته و اختيار آنان را در اين موارد، سلب مى‏كند.
(و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى اللّه و رسوله امراً ان يكون لهم الخيرة من امرهم)
[130]
در مباحث قبل گفتيم كه «حكم» در قرآن كريم، مربوط به امر قانون گذارى و تشريع است؛ زيرا حكم، به‏طور انحصارى در اختيار خداوند است.
(و ما اختلفتم فيه من شى‏ء فحكمه الى اللّه).
[131]
گاهى نيز به كتاب و گاه به پيامبران(ع) نسبت داده شده است. از اين رو، تشريع خداوند در قالب كتاب و كلام پيامبران(ع) احكام كلى مورد نياز مردم را بيان مى‏كند؛ همان‏طور كه اين آيه شريفه، بر آن دلالت دارد:
(و انزلنا اليك الكتاب لتبين للناس ما نزل اليهم).
[132]
و امور حكومتى، كه بستگى به شرايط مختلف دارد، و همين‏طور امور قضايى جزئى، كه بر طبق قوانين كلى، در موارد مختلف صادر مى‏شود، بر عهده پيامبر(ص) است:
(انّا انزلنا اليك الكتاب لتحكم بين الناس بما اريك اللّه).
[133]
علامه طباطبائى(ره) در اين باره مى‏فرمايد:
اطاعت از پيامبر(ص) دو جهت دارد: يكى جهت تشريع آن چه خداوند بدون آوردن در كتاب، بر او وحى مى‏كند كه همان تفصيل مجملات قرآن كريم و متعلقات و مرتبطات آن است؛ همان‏طور كه خداوند متعال فرموده است: (و انزلنا اليك الذكر...). دوم تصميمات خودش است كه مربوط به امر ولايت حكومت و قضاى او است و خداوند متعال فرموده است: (لتحكم بين الناس...) و اين شامل تصميماتى است كه بر اساس ظواهر قوانين قضايى، بين مردم حكم‏مى‏كند و نيز تصميماتى كه در امور مهم، به آن‏ها حكم مى‏كند و خداوند به او دستور داده‏است كه در آن‏ها با مردم مشورت كند: (و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكّل على اللّه)كه در مشورت، مردم را داخل كرده است؛ ولى در تصميم‏گيرى، پيامبر(ص) را تنها ذكركرده است.
[134]
روايات نيز با استشهاد به آياتى كه حكم را به پيامبر(ص) نسبت مى‏دهند، مسأله تفويض امور دين و دنياى مردم را به او، مطرح مى‏كنند. از امام صادق(ع) روايت شده است:
لا واللّه، ما فوض الى احد من خلقه الا الى رسول اللّه و الى الائمة. قال عزّوجلّ: (انّا انزلنا اليك الكتاب لتحكم بين الناس بما اريك اللّه).
[135]
در روايت ديگرى از امام صادق(ع) نقل شده است:
انّ اللّه عزّوجلّ ادّب نبيه فلمّا اكمل له الادب قال: «انّك على خلق عظيم» ثم فوّض اليه امرالدين و الامة ليسوس عباده فقال عزّوجلّ: (ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه‏فانتهوا).
[136]

فهرست

معناى حكم پيامبر(ص)

سياق آيات با اختصاص آن به مورد قاضى تحكيم، كه در مورد آيه 36 سوره اعراف احتمال داده شده است،[137] منافات دارد؛ زيرا اولاً همان‏طور كه از آيات و روايات، روشن شد، اين حكم كه به پيامبر(ص) نسبت داده شده، همان حكم انحصارى خداوند است كه به او تفويض شده است و مورد آن، امور دين و جامعه مؤمنان مى‏باشد. ثانياً در آيه (فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك...) نيز با رجوع به آيات قبل مى‏بينيم كه ابتدا آيه (اطيعوا الله و اطيعوا الرسول...) قرار دارد و سپس به اين مسأله پرداخته شده كه هرگاه به مردم گفته مى‏شود كه به سوى آن چه خدا نازل كرده و به سوى رسول بياييد، منافقان از رسول اعراض مى‏كنند. آن گاه اين حكم كلى، در باره همه پيامبران مطرح گرديده كه (ما ارسلنا من رسول الّا ليطاع باذن اللّه) و سپس آيه مورد نظر نازل شده است و مؤمنان را كسانى قلمداد كرده كه اولاً پيامبر را در بين خود حاكم گردانند؛ يعنى ملزم هستند كه او را حاكم كنند. ثانياً از دل و جان، به حكم او راضى و تسليم باشند و در آيه بعد، يكى از احكامى را كه احتمال داشت از سوى پيامبر(ص) صادر گردد، با اين مضمون توضيح مى‏دهد كه «اگر ما به آنان دستور مى‏داديم كه همديگر را بكشيد يا از شهر و ديارتان خارج شويد، جز عده اندكى آن را اجرا نمى‏كردند». در روايتى از امام صادق(ع) در توضيح آيه (فلا و ربك لا يؤمنون...) آمده است:
لو انّ قوماً عبدوا اللّه وحده لا شريك له و اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة و حجّوا البيت و صاموا شهررمضان ثم قالوا لشى‏ء صنعه اللّه او صنعه النبى ألّا صنع خلاف الذى صنع؟ او وجدوا ذلك فى قلوبهم لكانوا بذالك مشركين ثم تلا هذه الاية: (فلا و ربّك...) ثم قال ابو عبداللّه فعليكم‏بالتسليم.
[138]
ثالثاً در آيه مورد استشهاد، بسيار واضح است كه نمى‏توان حكم پيامبر(ص) را بر حكم قاضى تحكيم حمل نمود؛ زيرا در اين‏جا اصلاً سخن از پذيرش يا عدم پذيرش نيست تا حمل بر قضاوت در امور شود، بلكه بحث در اين است كه هرگاه امر مبرمى از سوى خدا و رسول صادر گرديد، ديگر مؤمنان از خود اختيارى ندارند؛ يعنى حتى امورى كه به‏طور عادى در اختيار خودشان است، با حكم خدا و رسول، از آنان سلب مى‏شود. اين مطلب، حكايت از اين مى‏كند كه حكم پيامبر(ص) شامل همه دستورهايى است كه ايشان در موارد مختلف داده‏اند و حتى‏عمل به اين احكام، اعم از اين است كه او حضور داشته باشد يا نه و در صورت عدم حضور او نيز اگر مسأله‏اى پيش آيد كه حكمش از سوى پيامبر(ص) صادر شده باشد، عمل به آن لازم است.

فهرست

د. آياتى كه پيامبر(ص) را محور در امور اجتماعى معرفى مى‏كند

محور بودن انبيا در ايجاد قسط در جامعه

قرآن كريم يكى از اهداف بعثت انبيا(ع) را اقامه قسط در جامعه انسانى معرفى مى‏كند:
(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط).
[139]
عدالت اجتماعى يكى از آرزوهاى جوامع بشرى در طول تاريخ بوده و هست و همه كسانى كه به گونه‏اى اداره جامعه را بر عهده دارند يا مى‏خواهند بر عهده بگيرند، آن را به مردم نويد مى‏دهند و خداوند نيز پيامبران(ع) را با همين هدف، به ميان مردم فرستاده و ابزار لازم را نيز، كه عبارت از كتاب و ميزان باشد، در اختيار آنان قرار داده است. (ناگفته نماند كه قسطدرمورد انبيا، دايره‏اى بسيار وسيع‏تر از آن‏چه مربوط به زندگى مادى انسان است، را شامل مى‏شود).
نكته‏اى كه در آيه شريفه وجود دارد و جزو سنت‏هاى تغييرناپذير خداوند است اين است كه مردم در پذيرش هدايت تشريعى خداوند، مختارند. از اين رو، رهبرى پيامبران بر اساس ايمان تحقق مى‏يابد، نه بر اساس زور و اجبار و در اين آيه نيز پس از تأمين محورهاى تحقق قسط در اجتماع، كه عبارتند از: رهبرى معصومان و قانون، قيام به قسط بر عهده خود مردم گذاشته شده است. جالب اين‏كه قوه قهريه، كه يكى از ضروريات براى اصلاح جامعه است، در مرحله بعد قرار داده شده است و هدف از آن، نصرت پيامبران(ع) و خداوند بيان شده است:
(و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس و ليعلم اللّه من ينصره و رسله بالغيب انّ اللّه قوى عزيز).
[140]
در نيتجه، اجرا شدن قسط در جامعه به وسيله پيامبران(ع) پس از ايمان به آنان تحقق خواهد يافت و پيش از اين مرحله همان‏طور كه گذشت وظيفه ايشان انذار براى ايمان آوردن كافران و مشركان است كه خود، نوع ديگرى از قسط است، زيرا در منطق قرآن كريم (انّ الشرك لظلم عظيم)
[141] شرك ظلم بزرگى است. از اين‏جا اين پرسش نيز پاسخ داده مى‏شود كه چرا عده‏اى از پيامبران(ع) به رهبرى مردم نپرداختند؟ علت آن را بايد در عدم پذيرش ايشان از سوى اقوام مخاطبشان جست‏جو كرد به گونه‏اى كه شرايط تحقق يك جامعه مؤمن، كه تابع ايشان باشد، فراهم نگرديد.

فهرست

اجازه گرفتن از پيامبر(ص) هنگام شركت در امور اجتماعى

در سوره نور، خداوند بر محوريت پبامبر(ص) در امور اجتماعى تأكيد مى‏كند و مؤمنان را كسانى قلمداد مى‏كند كه در اين امور، تابع او هستند:
(انّما المؤمنون الّذين آمنوا باللّه و رسوله و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستئذنوه اولئك الّذين يؤمنون باللّه و رسوله فان استئذنوك لبعض شأنهم فأذن لمن شئت منهم و استغفر لهم انّ الله غفور رحيم.)
[142]
اين آيه شريفه، نقش رهبرى مؤمنان را به پيامبر(ص) نسبت مى‏دهد و تقدم امور اجتماعى بر امور شخصى را بيان مى‏كند و تذكر مى‏دهد كه در امور اجتماعى، هيچ كس حق تك‏روى و عمل بر اساس رأى و نظر خويش را ندارد و بايد همه امور با اجازه پيامبر(ص) انجام گيرد. البته به پيامبر نيز سفارش مى‏كند كه اگر افرادى براى رفع گرفتارى‏هاى شخصى از تو اجازه خواستند، به آنان اجازه بده؛ ولى اين اجازه نيز به خواست آن حضرت بستگى دارد. در آيه بعد نيز به اين محوريت، به گونه‏اى ديگر توجه شده و دعوت پيامبر(ص) به عنوان رهبر، غير از دعوت ديگران تلقى گرديده و به آثار زيان‏بار مخالفت با دستورهاى ايشان، كه تحقق فتنه يا نزول عذاب است، پرداخته شده است:
(لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا قد يعلم اللّه الّذين يتسلَّلون منكم لو اذا فليخذر الّذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او يصيبهم عذاب اليم).
[143]
علامه طباطبائى در اين باره مى‏فرمايد: