پيامبرى و جهاد  
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


لشكركشى بر سر بنى مصطلق  
بنى مصطلق كه تيره اى از قبيله خزاعه اند و همپيمان بنى مدلج در منطقه فرع چادر مى زنند. رئيس عشيره شان حارث بن ابى ضرار است . وى در ميان قبيله خويش و چندين قبيله بيابانگرد گردش مى كند و آنها را براى جنگيدن با پيامبر دعوت و تحريك مى كند. اسب و اسلحه مى خرند و خود را آماده لشكركشى به مدينه مى سازند. مسافرانى كه سواره ازآن منطقه مى آيند از تصميم آنها خبر مى آورند، و گزارش به پيامبر مى رسد. بريده بن حصيب اسلمى را مى فرستد تا از حقيقت قضيه براى او خبر بياورد. وى از پيامبر اجازه مى گيرد در ماءموريت خويش در صورت ضرورت دروغ مصلحت آميز بگويد. اجازه مى فرمايد. رفته به مريسيع كه چاه آبى است مال آنها مى رسد. مى بيند جمعيتى گردنفرازند كه تحريك و بسيج كرده و نيرويى فراهم آورده اند. از او مى پرسند: كيستى ؟ مى گويد: مردى از قبيله شما هستم . اطلاع پيدا كردم براى جنگيدن با اين مرد گرد آمده ايد، آمدم تا با عشيره خودم و كسانى كه از من فرمان مى برند به شما بپيوندم و نيروى خودمان را يكى كنيم و ريشه او را بر كنيم . حارث بن ابى ضرار مى گويد: +آرى ، ما اين تصميم را داريم . زودتر به ما بپيوند. بريده مى گويد: الآن سوار شده مى روم و با عده كثيرى از عشيره ام و كسانى كه از من فرمان ببرند خواهم آمد. از گفته او خيلى خوشحال مى شوند. بريده اسلمى به خدمت پيامبر بازگشته وضع را گزارش مى دهد. پيامبر گزارشى را كه درباره دشمن رسيده است به مسلمانان اطلاع مى دهد و آنان را براى لشكركشى بسيج مى كند. مسلمانان به سرعت بسيج مى شوند. سى اسب هم با خود دارند. ده اسب از آن مهاجران است و بيست اسب مال انصار. دو اسب مال پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم است . على عليه السلام سواره است ، و ابو بكر، عمر، عثمان ، زبير، عبدالرحمن بن عوف ، طلحه بن عبيدالله ، و مقداد بن عمرو. در ميان سواران انصار اين اشخاص هستند: سعد بن معاذ، اسيد بن حضير، ابو عبس بن حبر، قتاده بن نعمان ، عويم بن ساعده ، معن بن عدى ، سعد بن زيد اشهلى ، حارث بن حزمه ، معاذ بن جبل ، ابو قتاده ، ابى بن كعب ، حباب بن منذر، زياد بن لبيد، فروه بن عمرو، و معاذ بن رفاعه ابن رافع .
سپاه اسلام روز دوشنبه دوم شعبان از مدينه حركت مى كند. عده كثيرى از منافقان با سپاه همراه شده اند بطوريكه در هيچيك از لشكركشى هاى سابق با اين تعداد شركت نكرده اند. آنها هيچ علاقه اى به جهاد ندارند، فقط مى خواهند از متاع دنيا چيزى به چنگ آورند، و حلائق - كه چاههاى آب و مزارعى دارد- اردو مى زند. مردى از عشيره عبدالقيس را به حضورش ‍ مى آورند. سلام مى گويد. پيامبر از او مى پرسد: كسانت در كجايند؟
در روحاء.
مقصدت كجاست ؟.
آمده ام به خدمت تو تا ايمانم را به تو اعلام كنم و گواهى مى دهم پيامى كه آورده اى حق است . و همراه تو با دشمنت بجنگم .
سپاس خدايى را كه تو را به اسلام هدايت فرمود.
چه كارى بيش از همه مايه خشنودى خداوند است ؟
نماز اول وقت .
اين مرد از آن پس همواره به هنگام سر زدن سپيده و هنگام فرا رسيدن عصر و هنگام غروب خورشيد نماز مى گزارد، و نميگذارد نمازش به تاءخير افتد.
سپس در بقعاء- واقع در بيست و چهار ميلى مدينه (453)- اردو مى زند. مسعود بن هنيده به خدمت وى مى آيد. پيامبر از او مى پرسد: كجا مى روى مسعود؟
ابو تميم ، مرا آزاد كرده است ، آمده ام به شما سلامى عرض كنم .
درود بر تو، و بركت خدا بر تو. خانواده و عشيره ات كجايند؟
در نقطه اى بنام خذوات هستند و همگى خوش و خرمند. عده اى از مردم كافر به اسلام علاقه مند شده اند و بسيارى در اطراف ما مسلمان گشته اند.
خدا را شكر كه هدايتشان فرموده است .
همين ديروز مردى از عشيره عبدالقيس را به اسلام دعوت كردم و او را تشويق نمودم و علاقه مند ساختم تا به دين اسلام در آمد.
اين كار كه او بدست تو مسلمان شد براى تو از همه نعمتهايى كه خورشيد از بامداد تا شام بر آن مى تابد ارزنده تر و بهتر است . حالا با سپاه ما باش تا با دشمن روبرو شويم . من اميدوارم خدا اموال آنها را نصيب ما گرداند.
مسعود بن هنيده همراه پيامبر مى ماند و در جنگ شركت مى كند.
در همين منزل ، يكى از جاسوسان دشمن را دستگير مى كنند. از او مى پرسند: دشمن در كجاست ؟ مى گويد: خبر ندارم ! عمر بن خطاب او را تهديد مى كند كه اگر راست نگويى گردنت را خواهم زد! مى گويد: من مردى از بنى مصطلق هستم . حارث بن ابى ضرار براى جنگ با شما جمعيتى را گرد آورده است و عده زيادى هم به او پيوسته اند. مرا به اين طرف فرستاده است تا اطلاعاتى درباره شما و حركت شما از مدينه كسب كنم وبرايش ببرم . عمر بن خطاب او را به به حضور پيامبر مى برد تا قضيه را به او اطلاع دهد. پيامبر جاسوس مشرك رادعوت مى كند كه به دين اسلام در آيد، و اسلام را براى او تشريح مى فرمايد. مشرك مى گويد: من پيرو دين شما نخواهم شد و نگاه مى كنم ببينم قوم من چه خواهند كرد. اگر به دين شما در آمدند من هم بعنوان يك نفر در خواهم آمد، و اگر بر كيش ‍ خويش ماندند من هم مثل آنها خواهم ماند. عمر مى گويد: اى رسول خدا، اجازه بده گردنش را بزنم . پيامبر اجازه مى فرمايد، و عمر گردن او را مى زند. خبر به بنى مصطلق مى رسد. بعدها جويريه دختر حارث بن ابى ضرار كه مسلمان شده است انعكاس آن خبر را در ميان بنى مصطلق چنين داستان مى كند: پيش از رسيدن پيامبر، به ما خبر رسيدكه آن شخص كشته شده و پيامبر به طرف ما حركت كرده است . پدرم و لشكريانش از آن خبر ناراحت شدند و بشدت ترسيدند، و همه كسانى كه از عشاير ديگر به او پيوسته بودند از دور او پراكنده شده رفتند تا جز افراد عشيره اش كسى باقى نماند.
پيامبر با سپاهش مى آيد و در كنار چاه مريسيع اردو مى زند. براى او خيمه اى چرمين بر پا مى كنند. از همسرانش عائشه و اءم سلمه با او هستند. افراد دشمن هم آن طرف آب جمع شده و صف آرايى كرده و براى جنگ آماده شده اند. پيامبر، يارانش را به صف مى آرايد. پرچم مهاجران را به عمار بن ياسر مى سپارد و پرچم انصار را به سعد بن عباده . آنگاه به عمر بن خطاب دستور مى دهد تا آن كافران را ندا دهد كه بگوييد: لااله الاالله . تا جان و مالتان محفوظ باشد. عمر همين را به آنها مى گويد، نمى پذيرند. يكى از آنها تيرى به طرف مسلمانان پرتاب مى كند. مسلمانان ساعتى با آنها به تيراندازى مقابل مى پردازند. آنگاه پيامبر فرمان مى دهد تا مسلمانان حمله برند. با چنان هماهنگى ووحدتى حمله مى برند كه گويى يك تن هستند. ابو قتاده به پرچمدار كفار كه صفوان ذوالشقر نام دارد حمله برده او را مى كشد و لشكر كفر رو به هزيمت مى نهد. حتى يك نفر از دشمن از چنگشان بدر نمى رود. ده نفر كشته مى شوند و بقيه به اسارت در مى آيند. مردان و زنان و بچه هاى دشمن اسير مى شوند و شتر و گوسفند آنها به غنيمت گرفته مى شود. سپاه اسلام يكتن شهيد دارد، آنهم بدست خودى كشته شده است . هاشم بن ضبابه كه به تعقيب دشمن پرداخته است در موقع برگشت و در ميان تند باد و گرد و خاك شديدى به يكى از افراد گروه عباده بن صامت به نام اوس بر مى خورد و به گمان اين كه يكى از مشركان است به او حمله برده او را مى كشد. بعد مى فهمد كه او مسلمان بوده است . پيامبر دستور مى دهد تا خونبهاى او را از بيت المال بپردازند.
درباره عوامل اين پيروزى برق آسا، بعدها جويريه دختر حارث بن ابى ضرار مى گويد: ما بر سر چاه مريسيع بوديم كه رسول خدا با سپاهش فرا رسيد. پدرم مى گفت : نيرويى آمده است كه ما توانايى مقابله با آن را نداريم . من آنقدر مرد و اسب مى ديدم كه از بسيارى آن قادر به وصف آن نبودم . بعد كه مسلمان شدم و رسول خدا مرا به همسرى خويش در آورد و در حال برگشتن از مريسيع بوديم شروع كردم به نگاه كردن و بررسى مسلمانان ، و ديدم چنان نبودند كه نخست به نظرم مى آمدند. دانستم كه آن وحشتى است كه خداى تعالى در دل مشركان مى افكند!
به دستور پيامبر، اسيران را كت بسته در كنارى نگاه مى دارند و بريده بن حصيب را به نگهبانى آنان مى گمارد. همچنين دستور مى دهد تا هر چه اثاثيه و اسلحه در چادرها و رمه سراى دشمن هست گرد آورند و رمه هاى شتر و گوسفندشان را جمع كنند، و آزاد شده خويش شقران را ماءمور حفاظت آنها مى فرمايد. خانواده هاى دشمن را نيز در گوشه اى مى نشانند. محيمه بن جزءزبيدى را ماءمور جدا كردن خمس غنائم و سهميه يكايك مجاهدان مى گرداند. پس از جدا كردن خمس ، آن را به محيمه بن جزءزبيدى مى سپارد.
حساب خمس از حساب صدقات جداست . كسانى كه از غنائم جنگى سهم مى برند جداى از حساب صدقات هستند، و كسانى كه از صدقات استفاده مى كنند جداى ازكسانى هستند كه از غنائم جنگى سهم مى برند. از صدقات به يتيم و بيچاره و ناتوان مى پردازد. وقتى يتيمى بالغ مى شود كه از غنائم جنگى استفاده مى كنند و ضمناشركت در جهاد هم بر او واجب مى شود. اما اگر حاضر نشد و نخواست كه در جهاد شركت كند از صدقه هم چيزى به او داده نمى شود و او را آزاد مى گذارند تا براى خودش كار كند و درآمدى داشته باشد. رويه پيامبر اين است كه اگر كسى آمده تقاضا كند كه چيزى از در آمد عمومى به وى پردازد به وى بپردازد. دو مرد به خدمت او آمده تقاضا مى كنند مبلغى از خمس به شما خواهم پرداخت اما بدانيد كه توانگرم و آدم توانايى كه ميتواند كارو كسبى داشته باشد سهمى از خمس ‍ نمى برد!

اسيران ميان مجاهدان تقسيم مى شوند و اثاثيه و شتر و گوسفندها هم توزيع مى شود. هر شترى را برابر با ده گوسفند مى گيرند. اثاثيه را به كسانى كه مايلند مى فروشند. به سوار يك سهم مى دهند و به اسبش دو سهم ، و به پياده يك سهم . شمار شتران به دوهزار و شمار گوسفندان به پنجهزار مى رسد. دوست خانواده هم اسيرند.
به مسعود بن هنيده ، چند شتر و چند گوسفند مى رسد. به پيامبر عرض ‍ مى كند: چطور مى توانم هم گوسفندو هم شتر را برانم و تا محل سكونت عشيره ام برسانم ؟ يا همه را شتر بده يا گوسفند. لبخندى مى زندو مى فرمايد: كداميك را دوست تر مى دارى ؟ مى گويد: شترباشد برايم بهتر است . مى فرمايد: ده راءس شتر به او بدهيد.(454)
جويريه دختر حارث بن ابى ضرار سهم ثابت بن قيس و پسر عمويش ‍ مى شود. او با جويريه قرارداد آزاديش را در ازاى نه اوقيه طلا مى بندد. جويريه براى آزاد كردن خويش تصميم مى گيرد از پيامبر كمك بطلبد و به خدمت وى مى آيد. عائشه - ام المومنين - كه در اين سفر جنگى باام سلمه همراه پيامبراست واقعه را چنين داستان مى كند: جويريه دختر جوان زيبايى بود كه هر كس او را مى ديد به او دل مى باخت . پيامبر پيش من بود و بر كنار آب مريسيع بوديم كه جويريه وارد چادر ماشد و از پيامبر تقاضا كرد براى پرداخت وجه آزادى او به او كمك كند. بخدا همين كه چشمم به او افتاد از آمدنش به خدمت پيامبر ناراحت شدم و دانستم كه به ديده او همانگونه جلوه خواهد نمود كه در ديده من جلوه كرده بود. عرض كرد: اى رسول خدا، من زنى هستم كه مسلمان شده ام و گواهى مى دهم خدايى جز خداى يگانه نيست و تو پيامبر خدايى . من جويريه دختر حارث بن ابى ضرار رئيس قبيله هستم . اين مصيبت كه مى دانى بر سر ما آمده است و در سهم ثابت پسر قيس بن شماس و پسر عمويش قرار گرفته ام . او با دادن چند درخت خرمايى كه در مدينه دارد به پسر عمويش سهم او را هم صاحب شده است و با من قرار داد آزادى بسته است به مبلغى كه قادر به پرداخت آن نيستم و نه مى توانم از كسى چنان مبلغى وام بستانم . آنچه مرا واداشت تا با وى چنين مبلغى قرار بگذارم اين اميد من بود كه از تو كمك بگيرم . درود خدا بر تو باد، مرا در انجام تعهد مالى و آزاديم كمك بفرما. رسول خدا فرمود: مى خواهى پيشنهادى بهتر از اين به تو بدهم ؟ پرسيد: چه پيشنهادى اى رسول خدا؟ فرمود: تعهد مالى تو را مى پردازم و تو را به همسرى خويش در مى آورم . گفت : مى پذيرم اى رسول خدا، و با كمال خشنودى قبول دارم . آنگاه پيامبر به ثابت پيغام داد و جويريه را از او خواست . ثابت گفت : پدر و مادرم بفدايت ، تقديم تو باد! پيامبر مبلغى را كه در قرار داد آندو بود پرداخت و جويريه را آزاد كرد و او را به همسرى خويش در آورد. خبر به مسلمانان رسيد. مردان و زنان بنى مصطلق ميان مجاهدان تقسيم شده بودند. به شنيدن اين خبر، مجاهدان يكصدا گفتند:اينها خويشاوند رسول خدا شدند! و همه آنان را آزاد ساختند. با اين ازدواجى كه پيامبر انجام داد يكصد خانواده اسير جنگى آزاد شدند. از اينجهت به ياد ندارم . زنى براى قوم خويش پر بركت تر و خير آورتر از جويريه باشد.
جويريه هم بعدها مى گويد: سه شب پيش از رسيدن پيامبر و سپاهش ‍ درخواب ديدم كه ماه در آسمان از سوى يثرب پيش مى آيد. آمد تا در آغوش من افتاد. ديدم بد است اگر آن را به كسى بگويم . تا رسول خدا آمد و ما را به اسارت در آمديم و اميدوارشدم كه خوابم به واقعيت بپيوندد. وقتى مرا آزاد ساخت و به عقد خويش در آورد بخدا قسم من حتى يك كلمه با او درباره افراد عشيره ام سخن نگفتم و خود مسلمانان بودند كه آنان را آزاد و رها ساختند. و ديدم دختركى كه دختر عمويم بود پيش من آمده خبرآزادى آنان را به من مى دهد. خداى عزوجل را شكركردم .
عده اى از اسيران را به مدينه مى آورند. خويشاوندان آنها براى آزاد كردنشان به مدينه مى آيند و با دادن فديه اى آزادشان مى كنند، بطوريكه هيچ زن اسيرى در دست مسلمانان نمى ماند و همه پيش كس و كارشان مى روند.(455)
فتنه انگيزى عبدالله بن ابى  
جنگ به پايان رسيده است . مسلمانان در اطراف چاه مريسيع نشسته اند: چاهى است كم آب كه با يك سطل نيمى از آبش برداشته مى شود. سنان بن وبر جهنى - كه همپيمان بنى سالم است - با چند جوان از بنى سالم آمده است آب ببرد. مى بينند عده اى از مجاهدان - از مهاجر و انصارى - دور چاه جمعند. جهجا پسر سعيد غفارى كه كارگر عمر بن خطاب است سطل خود را به چاه فرو مى اندازد و سنان هم سطل خويش را به درون چاه مى اندازد. جهجا از ديگر آبگيران به سنان نزديك تر است . دو سطل در درون چاه به هم مى پيچند و يكى از آن دو از چاه بيرون مى آيد كه سطل سنان باشد. سنان مى گويد: اين سطل من است . جهجا مى گويد: نه والله اين سطل من است ! دعوايشان مى شود، و جهجا دست خود را بالا برده به بنا گش سنان مى نوازد و خون از آن فوران مى كند! و فرياد مى كشد اى آل خزرج ! و مردان خزرج از هر سو شتابان مى آيند. جهجا از چنگ آنان مى گريزد و بنا مى كند به فرياد كشيدن كه آى آل قريش ! آى آل كنانه ! و قريش به سرعت دويده مى آيند. سنان وقتى وضع را چنين مى بيند فرياد آى انصار! سر مى دهد تا مردان رزمنده اوس و خزرج به حمايتش ‍ مى آيند واسلحه مى كشند بطوريكه خود او احتمال مى دهد كشمكش ‍ خونين و خطرناكى رخ دهد. عده اى از مهاجران آمده به او نصيحت مى كنند كه از حق خود بگذر و فتنه را بخوابان ! او هم جراءت نمى كند به توصيه مهاجران از دست درازى جهجا در گذرد، زيرا قبيله و همشهريان او به او مى گويند يا به دستور پيامبر از او در گذر و يا قصاص خودت را از جهجا بگير! مهاجران با همپيمانان او- با عباده بن صامت و اشخاصى ديگر- صحبت مى كنند و در نتيجه همپيمانان او از او مى خواهند كه از حق خويش ‍ در گذرد. عفو مى كند و شكايت به آستان پيامبر نمى برد.
در كشاكش اين ماجرا، عبدالله بن ابى با ده نفر از منافقان نشسته است : مالك ، داعس ، سويد،اوس بن قيظى ، معتب بن قشير، زيد بن لصيت ، عبدالله بن نبتل ... در كنارشان زيد بن ارقم - كه پسركى است نا بالغ يا نو بالغ - نشسته است . وقتى فرياد جهجا بلند مى شود كه آى آل قريش ! عبدالله بن ابى سخت به خشم مى آيد و حرفهايى مى زند از جمله آنچه شنيده مى شود اين كه بخدا ذلتى مثل ذلت امروز نديده ام ! من نمى خواستم به اين سفر جنگى بيايم ولى افراد قبيله مجبورم كردند. اينها چه به روز ما آورده اند، اينها شهر و ديار ما را پر كرده اند و خدمات بزرگى را كه به آنها كرده ايم نديده گرفته و حق ناشناسى نموده اند. داستان ما و اين پيراهن كلفتهاى قريش (456)آن داستان است كه گفت :سگت را پروارى كن تا تو را بخورد! بخدا من فكر مى كردم هر گز زنده نخواهم ماند تا ببينم در حضور من كسى چيزى را كه جهجا به فرياد گفت به فريادبگويد، و من قادر به دفع آن نباشم ! بخدا اگر به مدينه بازگشتيم آنكه مقتدرترين فرد است زيردست ترين فردرا از آنجا بدر خواهد كرد! سپس رو به حاضران كه از افراد قبيله او هستند گردانده مى گويد: اين چيزى است كه خودتان بر سر خودتان آورديد. شما آنها را به كشور خودتان آورديد تا توانگر شدند! بخدا اگر دست از دهش باز داريد رخت به كشور و منطقه اى ديگر خواهندكشيد. علاوه بر همه اينها، آنها به اين كارهاى شما قانع نشدندتا شما جانتان را سپر بلاى آنها كرديد و براى دفاع از آنها خودتان را به كشتن داديد و بچه هاى خودتان را يتيم و بى سرپرست كرديد تا عده شما كم شد و عده آنها افزودنى گرفت !
زيد بن ارقم همه اين حرفها را براى پيامبر خدا خبر مى برد. چند نفر از يارانش در خدمت او نشسته اند: ابوبكر، عثمان ، سعدبن ابى وقاص ، محمد بن مسلمه ، اوس بن خولى ، وعبادبن بشير. پيامبر از شنيدن اين خبر ناراحت مى شود و قيافه اش تغيير مى كند. بعد، از زيد بن ارقم مى پرسد: پسرك ! شايد از دست او ناراحت شده اى ؟ مى گويد: نه بخدا، من اين حرفها را از او شنيدم . مى فرمايد: شايد عوضى شنيده اى ؟ عرض مى كند: اى پيامبر خدا، نه . مى فرمايد: شايد از كس ديگرى شنيده باشى ؟ مى گويد: نه بخدا، از خود او شنيدم اى پيامبر خدا.
گفته عبدالله بن ابى در ميان سپاه مى پيچد، و در هيچ محفل و حلقه اى سخنى جز آن نمى رود. عده اى از انصار اين پسرك را سرزنش مى كنند كه همه كارها را رها كرده به رئيس قبيله ات چسبيده اى و حرفى به او نسبت مى دهى كه نزده است ! راستى كه ستم كرده اى و حرمت پيوند عشيره را پاس نداشته اى ! زيد با اصرار مى گويد: بخدا من اينها را از زبان او شنيده ام ! من زمانى عبدالله بن ابى را از همه اشخاصى كه در قبيله خزرج هستند بيشتر دوست مى داشتم ، ولى من اين حرف را از هر كس بشنوم گرچه از پدرم باشد براى پيامبر خدا گزارش خواهم كرد. من اميدوارم خداوند متعال آيه اى بر پيامبرش فرو فرستد تا بدانيد من دروغگوهستم يا ديگرى ، و پيامبر خدا بداند كه من راست گفته ام . زيد پيوسته اين دعا را بر زبان دارد كه خدايا، آيه اى بر پيامبرت فرو فرست تا بداند كه سخن من راست است .
يكى به پيامبر مى گويد: اى پيامبر خدا، به عباد بن بشر فرمان بده تا سر او را برايت بياورد! پيامبر از اين حرف خوشش نمى آيد، و روى از او بر مى تابد و مى فرمايد: كارى نمى كنم كه مردم كافر بگويند محمد پيروان خودش را مى كشد!
آن چند نفر انصارى كه شاهد گفتگوى پيامبر با زيد بن ارقم بوده اند پيش ‍ عبدالله بن ابى آمده جريان را به او مى گويند. اوس بن خولى به او مى گويد: اگر تو اين حرف را زده اى برو به پيامبر اطلاع بده تا براى تو آمرزش بطلبد، و منكر گفتن آن مشو كه آيه اى فرود آمده دروغ ترا ثابت نمايد. اگر اين حرف را نزده اى به خدمت پيامبر رفته پوزش بخواه و براى او سوگند ياد كن كه چنين چيزى نگفته اى . عبدالله بن ابى به خداى عظيم قسم مى خورد كه كلمه اى از آن حرف بر زبان نياورده است ! عباده بن صامت به او مى گويد: برو به خدمت پيامبر تا براى تو آمرزش بخواهد. عبدالله بن ابى در حاليكه كله خود را بر مى گرداند به پيشنهاد او بى اعتنايى مى نمايد. آنگاه به خدمت پيامبر مى آيد و در جواب اين فرمايش كه اگر حرفى زده اى توبه كن بنا مى كند به قسم خوردن كه من آنچه را زيد مى گويد نگفته ام و نه به زبان آورده ام ! چون از اشراف و بزرگان قبيله است عده اى مان مى برند كه او راست مى گويد. اما كسانى هم هستند كه به او بد گمانند.
سپاهيان به شگفتى مى بينند كه پيامبر ناگهان و بى مقدمه بر شترش - قصواء- نشسته ودر گرماى شديد آهنگ راه كرده است حال آنكه هيچگاه تا خنك نمى شد حركت نمى كرد. اما چون گزارش حرفهاى عبدالله بن ابى به او رسيده است در آن وقت روز حركت مى كند. اولين كسى كه با حضرتش بر خورد مى كند اسيد بن حضير است كه عرض مى كند: سلام و رحمت خدا بر تو باد اى پيامبر خدا!
و عليك السلام
در وقتى حركت كرده ايد كه هيچگاه در آن حركت نمى كرديد!
مگر اطلاع پيدا نكرده ايد همشهريتان چه گفته است ؟
كدام همشهرى ؟
پسر ابى . ادعا كرده است كه اگر به مدينه برگردد آنكه مقتدرترين فرد است زيردست ترين فرد را از آنجا بدر خواهد كرد!
تويى اى رسول خدا كه اگر بخواهى او را بدر خواهى كرد.
زيرا او زيردستترين فرد است و تو مقتدرترين شخص . و اقتدارعزت از آن خداست و از آن تو و از آن مومنان . اى پيامبر خدا، با او مدارا فرما و نرمى كن ، زيرا خدا تو را در حالى نزد ما آورد كه قبيله او سرگرم ساختن تاجى برايش بودند و فقط يك دانه نگين كم داشت كه آن هم مال يوشع يهودى بود. چون مى دانست براى تاجگزارى او به آن نگين احتياج شديد دارند قيمت بسيار گرانى روى آن گذاشته بود. صحبت بر سر خريدارى همين يكدانه نگين بود كه تو به شهر ما هجرت فرمودى . بهمين جهت او معتقد است كه تو سلطنت را از او سلب كرده اى !
در حاليكه رسول خدا همان روز در حركت است و زيد بن ارقم سواره در كنار وى مى رود و خود را در حال حركت به او نشان مى دهد و رسول خدا شترش را دمبدم هى مى زند و بر سرعت خويش نمى افزايد بناگهان وحى بر او فرود مى آيد. زيد بن ارقم بعدها واقعه را چنين نقل مى كند: چيزى نگذشت كه آن حالت فشار روحى معهود بر پيامبر عارض گشت و عرق پيشانيش چكيدن گرفت ، و پاهاى شترش چندان سنگينى كرد كه ديگر قادر به راه رفتن نبود. پى بردم كه به رسول خدا وحى مى شود. و اين اميد بردم كه وحى بر راستى خبرى كه داده ام بر وى آيد. سپس آن حالت از وى برطرف گشت ، و همچنان كه بر شترم سوار بودم گوشم را به نوازش گرفت و كشيد تا از جايم بلند شدم . و فرمود پسرك ! گوشت به دقت شنيده است ، و خدا گفتارت را تصديق فرمود. اين سوره از اول تا آخرش درباره عبدالله بن ابى فرود آمده است :

فهرست

سوره مباركه منافقون

اذاجاءك المنافقون ...(457)
بنام خداوند بخشاينده مهربان
چون منافقان نزد تو آيند گويند: گواهى مى دهيم كه تو پيامبر خدايى ، حال آنكه خدا مى داند كه تو البته پيامبر اويى و خدا گواهى مى دهد كه منافقان قطعادروغگويند. سوگندهاى خويش را سپر خويش ساخته اند تا راه خدا بربندند، بيگمان بد است آنچه آنان مى كنند. آن بدين سبب است كه آنان بگرويدند سپس كافر شدند، در نتيجه بر دلهايشان مهر نهاده شد بطوريكه كه آنان دينشناسى نيارند. و چون آنان را ببينى اندامشان ترا به شگفت آورد و اگر سخن گويند گوش به سخنشان بسپارى گويى آنان تخته هايى برهم نهاده باشند. هر بانگى را عليه خويش پندارند. دشمن اينها هستند، پس از آنان بر حذر باش . خدا آنان را بكشد، به كجا روى آورده مى شوند؟ و چون به آنان گفته شود: بياييد تا پيامبر خدا براى شما آمرزش بطلبد سر خويش ‍ بپيچانند و آنان را بينى كه در حاليكه مستكبرند راه بر مى بندند. براى آنان يكسان باشد كه برايشان آمرزش بخواهى يا برايشان آمرزش نخواهى ، خدا هرگز آنان را نيامرزد زيرا خدا مردم زشتكار را هدايت نمى كند. آنان هستند كسانى كه مى گويند: براى كسانى كه پيش پيامبر خدايند انفاق نكنيد تا از هم بپراكنند، حال آنكه خزانه هاى آسمانها و زمين از آن خداست ولى منافقان دينشناسى نتوانند. مى گويند: اگر به مدينه بازگشتيم آنكه مقتدرترين فرد است زيردست ترين فرد را از آنجا بدر خواهم كرد، حال آنكه اقتدار عزت از آن خداست و از آن پيامبرش و از آن مومنان ولى منافقان نمى دانند. هان اى كسانى كه ايمان آوردند، اموالتان و فرزندانتان شما را مشغول و از ياد خدا باز ندارد، و هر كس چنان كند پس اينان همان زيانكاران باشند. و از آنچه روزيتان كرده ايم انفاق كنيد پيش از آنكه مرگ يكيتان در رسد آنگاه مى گويد:پروردگار من ، چرا مرگ مرا تا كمى بعد به تاءخير نيافكنى تا صدقه دهم و از شايسته كرداران شوم ؟ حال آنكه خدا مرگ هيچكس را چون اجلش فرا رسد به تاءخير نيافكند و خدا از آنچه مى كنيد آگاه است .
پس از اين كه سوره منافقون فرود مى آيد و پيامبر آن سوره را براى سپاه اسلام بر مى خواند(458) و در حاليكه نخستين شب پس از حركت پيامبر از كنار چاه مريسيع فرا رسيده است عباده بن صامت از كنار عبدالله بن ابى مى گذرد و به او سلام نمى كند! چند دقيقه بعد، اوس بن خولى از كنارش مى گذرد و سلامى به او نمى كند! عبدالله بن ابى اشاره به آندو مى گويد: اين توطئه اى است كه شما دو نفر عليه من چيده ايد! دو نفرى باز مى گردند و بناى سرزنش كردن او را مى گذارند و كارى را كه كرده است نكوهش مى كنند و مى گويند كه آيات قرآن در تكذيب حرفش فرود آمده است . اوس بن خولى به او مى گويد: در برابر حملاتى كه به تو مى شود به دفاع از تو زبان نخواهم گشود مگر اين كه يقين كنم از وضع گذشته ات بيرون آمده اى و به درگاه خدا توبه برده اى . ما به جان زيد بن ارقم افتاده بوديم و او را سرزنش نموده مى گفتيم به مردى از قبيله ات دروغ بسته اى ! تا اين كه قرآن فرود آمد در تصديق گفتار وى و در تكذيب حرف تو!
عبدالله بن ابى مى گويد: ديگر چنان حرفى نخواهم زد و تكرارش نخواهم كرد. مسلمانان كه بعد از ظهر را با سرعت تاخته و راه پيموده اند از شدت خستگى و بى خوابى ، حرف عبدالله بن ابى را فراموش مى كنند و هيچ از آن بر زبان نمى آورند، و بمحض خواندن نماز بر زمين دراز كشيده مى خوابند!
عبدالله پسر عبدالله بن ابى اطلاع پيدا مى كند كه عمربن خطاب به پيامبر گفته است : به محمد بن مسلمه فرمان بده تا سر عبدالله بن ابى را برايت بياورد! خود را به پيامبر مى رساند و عرض مى كند: اى رسول خدا، اگر تصميم دارى پدرم را بخاطر گزارشى كه از حرف او به تو آورده اند بكشى به خود من دستور بده . بخدا قسم اگر دستور بدهى پيش از اين كه از همين جابر خيزى سرش را به آستان تو خواهم آورد. بخدا سوگند، همه اعضاى قبيله خزرج مى دانند كه در ميان آنها مردى نيست كه بيش از من نسبت به پدرش خوشرفتار باشد. از سالهاست كه غذايى جز از دست من نمى خورد و آبى جز به دست من نمى نوشد. من اى رسول خدا از اين مى ترسم كه اگر به ديگرى دستوردهى تا پدرم را بكشد دلم نيايد كه قاتل پدرم را زنده و روان در ميان مردم ببينم ، و او را بكشم و به آتش دوزخ در آيم . اما اگر از او در گذرى بهتر خواهد بود و اين كه بر او منت بقا نهى بزرگوارانه تر خواهد بود. رسول خدا مى فرمايد: اى عبدالله ، من نه تصميم كشتن او را دارم و نه دستور كشتن او راداده ام . و تا وقتى پيش ماست با او به نيكى رفتار خواهيم كرد. عبدالله مى گويد: اى رسول خدا، پدرم در اين وضع بود كه اهالى اين شهرستان يكپارچه تصميم گرفته بودند كه براى او تاجگزارى كنند و شهريار خويش گردانند كه ناگهان خدا تو را براى مارساند، و بر اثرش ‍ خدا او را فرو نهاد و تو را فرابرد. عده اى هستند كه دور او را گرفته اند و براى او پيوسته از آن وضع و احوال كارها ياد مى كنند و خاطره آن جايگاه را كه پيش از آمدنت داشته است در خاطر او زنده مى سازند.
عبدالله كه يقين مى كند پيامبر خدا پدرش را به حال خود رها كرده و دستور قتلش را نداده است از حضور وى مى رود، و اين ابيات را مى سرايد:
اءلاانما الدنيا حوادث تنتظر                 و من اءعجب اءلا حداث ما قاله عمر
يشيرعلى من عنده الوحى هكذا        و لم يستشره باللتى تحلق الشعر
و لو كان للخطاب ذنب كذنبه             فقلت له ما قال فى والدى كشر
غداه يقول ابعث اليه محمدا              ليقتله بئس لعمرك ما اءمر
فقلت رسولالله ان كنت فاعلا            كفيتك عبدالله لمحك بالبصر
تساعدنى كف و نفس سخيه           و قلب على البلوى اءشد من الحجر
و فى ذاك مافيه و الاخرى غضاضه     و فى العين منى نحو صاحبها عور
فقال اءلا لا يقتل المرءطائعا             اءباه و قد كادت تطيربها مضر

سحرگاهان و در سردى هوا، پيامبر سپاه اسلام را حركت داده به طرف مدينه پيش مى رود. فردا بر سر چاه آبى بنام بقعاء كه بالاتر از نقيع است اردو مى زنند، و سپاهيان شترها و اسبها را رها مى كنند براى چريدن . تند بادى وزيدن مى گيرد بطوريكه مجاهدان به هراس مى افتند و مى پندارند حادثه ناگوارى رخ داده است و مثلاعيينه بن حصن - كه مدت قراردادش با پيامبر به پايان رسيده است - برمدينه تاخته و زنان و بچه هاى مسلمان را به اسارت گرفته است . از پيامبر درباره علت اين تند باد شديد مى پرسند. پيامبر كه اطلاع يافته است كه آنان از وزش اين تند باد به هراس و تصورات بيجا افتاده اند مى فرمايد: هيچ خطرى از ناحيه اين تند باد متوجه شما نيست . ضمنابر هر گذرگاه مدينه فرشته اى به حراست گماشته است بطوريكه هر دشمنى بخواهد وارد آن شود بر او خواهند تاخت . واقع اين است كه امروز يكى از سران نفاق در مدينه مرده است . اين تند باد خبر از مرگ اوست ! در حقيقت ، آنروز زيد پسر رفاعه بن تابوت مى ميرد و مرگش باعث خشم و ناراحتى شديد منافقان مى شود!
عباده بن صامت همانروز به عبدالله بن ابى مى گويد: رفيقت مرد!
كداميك از رفقايم ؟
همان كه مرگش يك پيروزى براى اسلام و پيروان آن است !
كيست او؟
زيد پسر رفاعه بن تابوت !
آخ !درست است ، رفيق عزيز من بود، و چه خاطره ها از او دارم !
تو به دمى بريده چنگ آويخته اى و اميد بسته اى !
خبر مرگ او را چه كسى به تو داد؟
همين الآن پيامبر خدا به ما خبر داد كه او همين حالا مرده است .
عبدالله بن ابى در حاليكه از فرط ناراحتى دست و پاى خود را گم كرده است از آنجا دور مى شود.
به هنگام عصر، تند باد فروكش مى كند و مجاهدان شروع مى كنند به جمع كردن شترها و اسبها از بيابان . در آن ميان ، ماده شتر پيامبر- كه قصواءنام دارد- گم شده است . دسته هاى مسلمانان به هر سو براى پيدا كردن آن مى شتابند. زيد بن لصيت كه منافقى است و همراه عده اى از انصار است از جمله عباد بن بشير، سلمه بن سلامه ، و اسيد بن حضير، مى گويد: اينها به هر سو كجا مى روند و به دنبال چه هستند؟ مى گويند: در جسنجوى ماده شتر پيامبر خدايند كه گم شده است . مى گويد: پس چرا خدا به او خبر نمى دهد كه ماده شترش كجاست ؟! آنان او را بر اين حرف نكوهش ‍ مى كنند، و مى گويند: خدا ترا اى دشمن خدا بكشد! نفاق مى نمايى ؟ و اسيد بن حضير نزديك او آمده تهديدش مى كند كه بخدا اگر اين نبود كه نميدانم پيامبر خدا موافق است يا نه ، نيزه را در بيضه ات فرو مى كردم اى دشمن خدا! اگر اين پندارها را داشتى پس چرا با سپاه آمدى ؟! مى گويد: من به اين منظور همراه سپاه شدم تااز متاع دنيا چيزى بدست آورم . به جان خودم قسم محمد براى ما از چيزى كه خيلى مهم تر و بزرگ تر از محل ماده شتراست خبر مى دهد و اطلاع مى آورد، او از فرمان آسمان براى ما خبر مى آورد. همه بر سر او داد مى كشند كه بخدا قسم ، ديگر نخواهيم گذاشت در سفر جنگى شركت كنى ، و هرگز با تو زير يك سقف در نخواهيم آمد. اگر مى دانستيم چه در دل دارى حتى يك ساعت هم با تو معاشرت و همراهى نمى كرديم . زيد بن لصيت كه وضع را چنين مى بيند از ترس اين كه صدمه اى به او بزنند از نزد آنان مى گريزد، و آنان هم اثاثيه اش را از اثاثيه خود جدا كرده به كنارى مى افكنند. او مى رود به خدمت رسول خدا، و از ترس آنان به او پناه مى برد و در كنارش مى نشيند. از راه وحى به پيامبر خبر مى رسد كه او چه گفته است . پس بطوريكه آن منافق بشنود مى گويد: يكى از منافقان اين امر را كه ماده شتر پيامبر گم شده است وسيله شماتت قرار داده و گفته است : پس چرا خدا به او خبر نمى دهد كه كجاست ؟ به جان خودم قسم محمد براى ما از چيزى كه خيلى مهمتر و بزرگ تر از محل ماده شتر است خبر مى آورد. حال آنكه غيب را جز خدا نمى داند، و اينك خداوند به من خبر داد كه ماده شتر كجاست . آن در اين دره اى است كه روبروى شماقرار دارد و دهانهاش به درختچه اى گير كرده است . برويد به آن طرف . چند نفرى مى روند و آن را از همانجا كه پيامبر فرموده است مى آورند. وقتى چشم آن منافق مى افتد به آن ماده شتر، برخاسته به شتاب خود را به رفقاى راهش مى رساند، و مى بيند اثاثيه اش را دور افكنده اند يعنى كه تو مطرودى ! هيچيك هم با ديدن او از جاى خود بر نمى خيزند. پيش تر مى رود. به او مى گويند:نزديك ما ميا!
بگذاريد با شما حرف بزنم .
شما را به خدا قسم مى دهم راست بگوييد كه كسى از شما رفت پيش ‍ محمد و به او اطلاع داد كه من چه گفته ام ؟
نه بخدا، ما از همين جا كه نشسته ايم به جايى نرفته ايم .
من ديدم آن چند نفرى كه در كنار پيامبر نشسته اند خبر دارند و پيامبر از اين موضوع سخن گفت ، و چنين گفت ... و رفتند ماده شترش را آوردند. من در اين كه محمد پيامبر خدا باشد شك داشتم ، ولى حالاگواهى مى دهم كه او پيامبر خداست . بخدا مثل اين است كه من همين امروز مسلمان شده باشم !
برو به خدمت پيامبر تا براى تو آمرزش بخواهد.
مى رود به خدمت رسول خدا و به گناه خويش اعتراف مى نمايد، و پيامبر براى او از خداوند طلب آمرزش مى كند. اما بعدها و تا روز مرگش همچنان ناباب و ناخالص مى ماند، و مثل همين حركت در جنگ تبوك از او سر مى زند!
سپاه اسلام به نقيع مى رسد. پيامبر مى بيند زمين پهناورى است با مرتعى آباد و بركه هاى بسيار كه آب از بركه اى به بركه ديگر روان است . به اطلاع وى مى رسانند كه جايى است خوش آب و هوا و خالى ازرفت و آمد اغيار. درباره چگونگى آب آنجا مى پرسد. عرض مى كنند: اى پيامبر خدا، در موقع تابستان آب كم مى شود و بركه ها مى خشكند. به حاطب بن ابى بلتعه دستور مى دهد تا چاهى حفر كند. و مى فرمايد تا اين زمين قرق باشد. بلال بن حارث مزنى را مسوول اين چراگاه قرق مى سازد. بلال بن حارث مى پرسد: مرز اين قرق تا كجاست ؟ مى فرمايد: چون سپيده سر زند مردى را كه صداى رسايى داشته باشد بخواه تا سر اين كوه - يعنى مقمل - ايستد و بانگ بر آرد. صدايش تا هر جا رسيد همانجا مرز قرق باشد و مسلمانان بتوانند در محدوده اش اسبها و شترهايى را كه وسيله نقليه جنگ ايشان است بچرانند. مى پرسد: گوسفندان و شترهاى ديگرشان چطور؟ مى فرمايد: نبايد وارد آن بشوند. مى پرسد: اگر زن يا مرد ناتوانى باشد كه چند گوسفند يا شتر بيش ندارد و قادر نيست به چراگاه دور دستى ببرد، چه ؟ مى فرمايد: به او اجازه بده تا بچراند.(459)
در هواى خوش آن سبزه زار، پيامبر به همسرش عائشه مى فرمايد: مى خواهى با من مسابقه دو بدهى ؟ مى گويد: آرى . و كمر خويش ‍ را با جامه اش مى بندد. پيامبر هم كمر خود را مى بندد. با هم مى دوند. پيامبر برنده مى شود، و مى فرمايد: اين بجاى آن مسابقه اى كه قبلابرنده شدى ! شديم سر به سر! بيشتر روزى پيامبر به خانه ابوبكر رفته است . عائشه خوردنى خوبى دارد. به او مى فرمايدبرو آن را بياور! نمى رود. همين كه عائشه تند مى رود به طرف آن خوردنى كه در گوشه خانه نهاده است پيامبر از پى او هم مى دود، ولى عائشه زودتر مى رسد!
پيامبر دو مسابقه ترتيب مى دهد:اسب دوانى و شتر دوانى . اسب خود را بنام ظرب در آن شركت مى دهد. ابو اسيد ساعدى كه بر اين اسب مى نشيند برنده مسابقه مى شود. در مسابقه شتر دوانى هم قصواء- ماده شتر پيامبر- كه بلال بن حارث بر آن نشسته است بر ديگر شتران مسابقه پيشى مى گيرد.(460)
سپاه اسلام ، نيمه شب به دره عقيق مى رسد. تصميم مى گيرند براى خواب و استراحت توقف كنند. عبدالله بن رواحه و جابر بن عبدالله انصارى - كه رفيق راهند- از ديگران مى پرسند:پيامبر خدا كجاست ؟ مى گويند:درصف اول ، خوابيده است . عبدالله بن رواحه به جابر مى گويد:مى آيى جلوتر از ديگران برويم و پيش همسرمان برويم ؟ جابر مى گويد: من حاضر نيستم كارى بر خلاف مردم انجام بدهم . من نمى بينم هيچكس جلوتر رفته باشد. عبدالله بن رواحه مى گويد: بخدا پيامبر به ما نفرموده است كه جلوتر از ديگران به شهر در نياييد. جابر مى گويد: من كه رفتنى نيستم . عبدالله از او خداحافظى كرده يكه و تنها به طرف مدينه به راه مى افتد. در محله بلحارث بن خزرج وارد خانه خويش مى شود. مى بيند چراغى در وسط خانه روشن است و آدم بلند قدى در كنار همسرش ‍ خفته است . فكر مى كند او مردى است ، و سخت ناراحت مى شود و پشيمان از اين كه جلوتر از ديگران آمده است . با خود مى گويد:شيطان با جوان بى تجربه است ! آنگاه شمشير از نيام بيرون كشيده آخته مى دارد و قدم به درون خانه مى نهد به اين قصد كه هر دو را بكشد. بعد با خود فكر مى كند و به خود مى آيد. با نوك پا زنش را بيدار مى كند. زن وقتى بر مى خيزد خواب آلوده و ترسان فرياد بر مى دارد: كيه ؟! مى گويد: منم ، عبدالله ! اين كيست اينجا خوابيده است ؟! جواب مى دهد: رجيله ، آرايشگر من است ! شنيدم شما داريد مى آييد او را گفتم تا بيايد و مرا آرايش ‍ كند، خسته بود همينجا خوابيد! عبدالله ، صبح به طرف اردوى سپاه باز مى گردد، و در كنار چاه ابوعتبه به آنان بر مى خورد. پيامبر به بشير بن سعد- كه در كنار اوست - مى فرمايد: از قيافه عبدالله بر مى آيد كه وقتى به خانه رفته است با مساءله اى روبرو شده است ! وقتى نزديك مى آيد، پيامبر از او مى پرسد: چه خبر، پسر رواحه ؟ ماجرا را بيان مى كند. مى فرمايد: هيچگاه شبانه پيش همسرتان نرويد! و اين دستور براى نخستين بار صادر مى شود. جابر بن عبدالله - نقل كننده اين واقعه - بعدها مى گويد: من به انضباط و فرمانبردارى واتحاد ارتش اسلام ، نديده ام . از جنگ خيبر بر مى گشتيم ، از وادى القرى گذشتيم و شبانه به جرف - سه ميلى مدينه در جهت شام - رسيديم . ماءمور پيام رسول خدا بانگ بر آورد كه شبانه نزد همسرتان نرويد! تنها دو نفر سر از اين فرمان پيچيده و رفتند، و هر دو نفر هم با ناراحتى روبرو شدند.(461)
افترا بستن به عايشه - اءم المومنين  
عايشه - همسر رسول خدا- مى گويد: پيامبر هر وقت مى خواست به سفر جنگى برود ميان همسرانش قرعه مى كشيد و قرعه به نام هريك در مى آمد او را با خود مى برد. ولى دوست مى داشت كه چه در حين اقامت و چه در سفر من همراهش باشم . وقتى تصميم گرفت به مريسيع لشكر بكشد ميان ما قرعه كشيد و قرعه به نام من وام سلمه افتاد، و ما با او رفتيم ... زنان در آنزمان مايل بودند خوش اندام و لاغر باشند. بهمين جهت جز بهنگام صبحانه و نهار و شام چيزى نمى خوردند آنهم كم مى خوردند و از خوردن گوشت و چربى كه موجب شاقى مى گشت پرهيز داشتند. من هم لاغر و سبك بودم . مسوول شترى كه من سوار بودم دو مرد بودند كه يكى آزاد شده پيامبر بنام ابو موهبه بود و افسار شترم را او مى گرفت و راه مى برد.
من در اطاقك مى نشستم . او مى آمد و آن اطاقك را بلند كرده روى شتر مى گذاشت و آن را با ريسمان بر تن شتر مى بست ، آنگاه شتر را بر مى خيزاند، و دهانه آن را گرفته راه مى برد. اءم سلمه هم بهمين ترترتيب سوار و پياده مى شد. ما در كنار سپاه راه مى پيموديم . هر سوار يا پيادهاى به ما نزديك مى شد. او را مى راندند و دور مى ساختند. گاهى پيامبر سواره در كنار من حركت مى كرد و گاهى در كنار ام سلمه . وقتى نزديك مدينه رسيديم در نقطه اى اردو زديم ، و چند ساعتى از شب را در آنجا گذرانديم . بعد، پيامبر فرمان حركت صادر فرمود و به سپاهيان خبر داده شد تا سپاه آهنگ راه كرد. من براى قضاى حاجت از اردوگاه دور شدم . گردنبندى از چوب گرانبهاى ظفار در گردنم بود كه مادرم شب عروسيم به من داده بود. هنگامى كه در آن نقطه بودم از گردنم فرو افتاده بود و من متوجه نشده بودم . وقتى به كنار اطاقك رسيدم دست به گردن خويش بردم تا ببينم هست يا نه ، ديدم نيست . سپاهيان جز تنى چند به حركت در آمده بودند. من فكر مى كردم اگر يكماه هم بتوانم تا وارد اطاقك نشوم آن را بالاى شتر ننهاده و شتر را نخواهند راند. بدين گمان به جستجوى گردنبندم رفتم و ديدم در همان نقطه اى كه حدس مى زدم افتاده است . در حالى كه من در جستجوى گردنبندم بودم آن دو مرد مسوول در غياب من آمده و به گمان اين كه من در داخل آن نشسته ام آن را برداشته بالاى شتر مى گذارند و شتر را هى زده به راه مى اندازند. آنان بدين سبب شكى در بودن من در داخل آن نكردند كه هميشه وقتى داخل آن بودم با آنها حرفى نمى زدم . بهمين جهت ، براى آنان غير عادى نبوده است . يكى افسار شتر را مى گيرد و ديگرى آن را از دنبال مى راند و مى روند. وقتى به اردگاه برگشتم ديدم خبرى از كسى نيست و نه صداى آدمى را مى شنوم و نه صداى راندن شترى را! جامه ام را به دور خودم پيچيدم و روى زمين غلتيدم و يقين داشتم وقتى ببينند من نيستم حتمابر خواهند گشت به همين نقطه . همانطور كه در نقطه اقامتم دراز كشيده بودم بى اختيار به خواب رفتم . صفوان بن معطل سلمى كه ماءمور بود از دنبال سپاه بيايد از جاى خود حركت كرده با تاريك و روشن هوا به نقطه اقامت من مى رسد و مى بيند سياهى انسانى به چشم مى خورد. پيش مى آيد و مرا مى بيند. چون مرا پيش ‍ از فرود آمدن حكم حجاب ديده است مرا همچنان كه خود را در جامه پيچيده ام مى شناسد و از سر تعجب و ناراحتى مى گويد: انالله و انا اليه راجعون ! من از صداى او بيدار شدم . تا او را ديدم با ملافه اى كه داشتم صورتم را پوشاندم . بخدا قسم كلمه اى با من حرف نزد. تنها وقتى شترش را مى خواباند صداى انالله و انا اليه راجعون او را شنيدم . بعد صورت خودش ‍ را بر گرداند تا سوار شتر او شدم ، و افسار شتر را گرفته به راه افتاد تا در گرما گرم روز به اردوگاه سپاه رسيديم . در ميان سپاه ، ولوله افتاد. آن افترا بندان لب به سخن خود گشودند و اصل افترا را عبدالله بن ابى به زبان آورد. من از آن حرف كاملابى خبر بودم ولى مردم پيوسته درباره حرف آن افترا بندان سخن مى گفتند بى آنكه كلمه اى از آن به گوش من برسد.
از آنجا به مدينه آمديم . بمحض رسيدن ، بيمار شدم . خبرى در آن باره به من نرسيد. ولى پدر و مادرم آن را مى شنوند و كلمه اى با من در ميان نمى گذارند. فقط ديدم پيامبر لطف و مرحمتى را كه به من داشته است ديگر ندارد. ديدم آن مهربانى كه در موقع بيمارى نسبت به من مى ورزيد در او پيدا نيست . او وارد خانه مى شد و پس از سلام مى گفت : حالت چطور است ؟ وقتى بيمار مى شدم با من مهربان تر مى شد و به كنارم مى نشست . ما مردمى بوديم كه وضو ساختن در خانه را نمى پسنديديم بلكه آن را كار كثيفى مى شمرديم و گرد آن نمى گشتيم . براى تطهير بين مغرب و عشاءبه مستراحى كه دور از خانه بود مى رفتيم . شبى همراه ما در مسطح كه پارچه پشمينى بر خود پيچيده بود از خانه بيرون رفتم . دامن پارچه به پايش ‍ پيچيد، گفت : جوانمرگ بشود مسطح ! گفتم : بخدا بد حرفى زدى ! به اين مرد كه از مجاهدان بدر است چنين حرفى مى زنى ؟! در جوابم گفت : سيل تهمت ترا فرا گرفته است و بى خبرى ! سراسيمه گفتم : چه دارى مى گويى ! برايم گفت كه افترا بندان چه ها گفته اند. تاب رفتن از پايم سلب گشت ، و بربيماريم بيماريى افزوده شد. آنشب و فردايش را سراسر گريستم . بعد، رسول خدا به خانه آمد. من كه مى خواستم از طريق پدر و مادر از حقيقت ماجرا آگاه شوم به او گفتم : به من اجازه بده تا پيش پدرم بروم . اجازه فرمود. به خانه پدرم رفتم و به مادرم گفتم : خدا از تو در گذرد، مردم اين حرفها را مى زنند و اين چيزها را بر زبان دارند و تو هيچ از آن با من در ميان نمى گذارى ! گفت : دختر جان ! عصبانى نشو. بخدا هر جا دختر جوان زيبايى در خانه مردى بوده است كه او را دوست مى داشته است و هووهايى داشته است هم آنها خيلى حرفها برايش درست كرده اند و هم مردم خيلى چيزها عليه او گفته اند. گفتم : پناه بر خدا! مردم همه اين حرفها را زده اند! آنشب خواب به چشمم نيامد و تا صبح يكدم گريه ام بند نيامد. در آن ايام ، پيامبر، على و اسامه را بخواند و با آنان در مورد ترك همسر خويش مشورت كرد. اظهار نظر يكى از آن دو نفر نرم تر از ديگرى بود. اسامه گفت : اى پيامبر خدا، اين حرف ، بى اساس و دروغ است . ما جز اصلاح از او نديده ايم . و بريره حقيقت قضيه را به تو خواهد گفت . على عليه السلام گفت : خداوند راه چاره را بر تو نبسته است . زن بسيار هست ، و خدا هم براى تو حلال و روا گردانيده است . او را طلاق بده و زنى ديگر بگير. اين دو نفر از خانه برفتند، و رسول خدا به تنهايى با بريره به گفتگو نشست و از او پرسيد: به نظر تو عايشه چگونه زنى است گفت : او از پاك هم پاك تر است ! بخدا قسم من جز خوبى در باره وى نمى دانم . بخدا سوگند اى پيامبر خدا، اگر غير از اين مى بود قطعاخدا آن حقيقت را به تو خبر مى داد. تنها عيبى كه او دارد اين است كه كنار تغار خمير خوابش ‍ مى برد تا گوسفند آمده خمير را مى خورد. چندين بار هم به خاطر اين غفلت ،او را سرزنش كرده ام . پيامبر از ام ايمن درباره من پرسيد. ام ايمن گفت : گوش و ديده ام از وى جز خوبى نديده و به تصور نياورده است .
آنگاه پيامبر به منبر بر آمد و پس از سپاس و ستايش خداوند، فرمود: چه كسى مى تواند جلو كسانى را بگيرد كه در مورد خانواده ام به من نيش ‍ ميزنند، و درباره مردى حرف نادرست مى زنند كه بخدا سوگند از او جز خوبى نديده ام و هرگز جز همراه من به يكى از خانه هاى من در نيامده است . و عليه وى حرف ناحق مى زنند؟ سعد بن معاذ برخاسته گفت : من اى رسول خدا جلو او را خواهم گرفت . اگر از قبيله اوس باشد سرش را برايت خواهم آورد، و اگر از برادران خزرجى ما باشد درباره اش هر فرمانى مى خواهى صادر كن تا به اجرا در آوريم . سعد بن عباده - كه تا آنوقت مرد صالحى بود- دستخوش خشم گشت ام نه تا حدى كه به منجلاب نفاق فرو رود بلكه دستخوش خشم گرديد، و گفت : اين حرف را فقط باين خاطر زدى كه مى دانستى آنشخص از قبيله خزرج است . و اگر از قبيله اوس ‍ بود اين حرف را نمى زدى . در وقع ، تو تحت تاءثير دشمنى هايى كه در دوره جاهليت بين ما و شما بود و خدا آنها را محو كرد اين حرف را مى زنى . اسيد بن حضير گفت : بخدا نادرست مى گويى . ما بر خلاف تمايل تو او را خواهيم كشت . تو منافقى هستى كه از منافقان دفاع مى كنى ! بخدا قسم اگر بدانم رسول خدا چنين چيزى را در مورد يكى از نزديك ترين كسانم مى خواهد هنوز از جايش بلند نشده سر بريده او را به آستانش خواهم نهاد. ولى من نمى دانم خواست قلبى پيامبر خدا چيست . سعد بن عباده گفت : شما قبيله اوس همه اصرارتان بر اين است كه تلافى آن دشمنى هايى را كه در دوره جاهليت بود سر ما در آوريد، بخدا شما احتياجى نداريد كه آن وقايع را به ياد يا به زبان آوريد، و خود مى دانيد كه در آن جنگها غلبه با كدام قبيله بود. اما خداوند همه آن وقايع و كينه ها را در سايه اسلام از ميان برد. اسيد بن حضير برخاسته گفت : خودت ديدى كه در جنگ بعاث ما چه كرديم ! آنگاه سخنان درشت به يكديگر گفتند. سعد بن عباده به خشم آمده فرياد بر آورد: آى قبيله خزرج ! و مردان خزرج همگى به دور او جمع شدند. سعد بن معاذ هم فرياد بر آورد كه آى قبيله اوس ! و همه مردان اوس به دور او گرد آمدند. حارث بن حزمه دويد و شمشيرى آورده گفت : سر دسته نفاق و پناهگاه آن را با همين شمشير خواهم زد! اسيد بن حضير كه رئيس عشيره او بود به او پرخاش كرد كه بينداز شمشير را!بدون اجازه پيامبر خدا اسلحه برمى دارى ! اگر مى دانستيم پيامبر خدا مايل به اين كار است يا آن را در خط اطاعت از خود مى داند پيش از تو اين كار را كرده بوديم ! حارث به خانه برگشت . مردان دو قبيله اوس و خزرج صف خود را جدا ساختند. پيامبر خدا به هر دو قبيله اشاره فرمود تا ساكت شوند. از منبر فرودآمدو همچنان به آرام كردن و خاموش كردن آنان پرداخت تا از هم جدا شده برفتند.
پيامبر به خانه پدرم آمد و پيش من نشست . يك ماه مى شد كه وحى درباره من بر او نازل نشده بود. وقتى نشست زبان به گواهى توحيد و رسالت خويش گشود آنگاه فرمود: اى عايشه ، به من چنين و چنان خبر رسيده است . اگر تو بيگناه و پاك باشى خداوند ترا تبرئه مى فرمايد. و اگر تو به پاره اى از آنچه مردم مى گويند آلوده شده باشى بايد به درگاه خداى عزوجل استغفار كنى ، زيرا بنده اگر به گناه خويش اعتراف نمايد و بعد به درگاه خدا توبه برد خداوند توبه او را بپذيرد. وقتى فرمايش رسول خدا به پايان رسيد اشك در چشمانم خشكيد تا قطره اى در آن نماند. و رو به پدرم كردم كه جواب رسول خدا را بده ! گفت : بخدا قسم نمى دانم چه بگويم و درباره تو چه جوابى به او بدهم ! رو به مادرم كردم كه از طرف من جواب رسول خدا را بده . گفت : بخدا سوگند نميدانم از طرف تو چه جوابى به رسول خدا بدهم ! من زن نوجوان كم سن و سالى بودم و از قرآن بسيار نخوانده بودم . گفتم : من بخدا قسم مى دانم كه شما اين حرف را از مردم شنيده ايد و در شما اثر كرده تا آنرا درست پنداشته ايد. بهمين جهت ، اگر به شما بگويم كه من بيگناهم شما سخنم را راست نمى شماريد، و اگر اعتراف به كارى كنم كه خدا مى داند كه من از آن مبرا هستم البته حرفم را تصديق خواهيد كرد! بخدا قسم براى حال خودم مثالى جز پدر يوسف نمى يابم آندم كه گفت :
بل سولت لكم انفسكم امرافصبر جميل و الله المستعان على ماتصفون .(462)
واقع اين است كه نفس شما كارى را براى شما آراسته كرد، بناچار شكيبايى پسنديده خواهم داشت و از خدا بر آنچه مى گوييد مدد بايد خواست . بخدا از بس خشمناك و در تب و تاب بودم اسم يعقوب به يادم نيامد و گفتم : پدر يوسف ! بعد هم كه رفتم به گوشه اطاق و روى تختم خوابيدم ، و در دل گفتم : خدا مى داند كه من پاك و بيگناهم ، و من به خدا اطمينان دارم كه بخاطر پاكى دامنم مرا تبرئه خواهد فرمود. ابوبكر گفت : در ميان عرب خانواده اى نمى شناسم كه آنچه بر سر خانواده ابوبكر آمده است بر سرش آمده باشد. بخدا قسم در دوره جاهليت و زمانى كه خداى يگانه را نمى پرستيديم و به درگاهش نيايش نمى برديم چنين چيزى به ما گفته نشده بود، حالا در دوره اسلام بيايند و چنين چيزى به ما بگويند! آنگاه در حاليكه خشمناك بود رو به من گرداند. من به گريه افتادم و در دل گفتم : بخدا هرگز از آنچه بر زبان آورديد به درگاه خدا توبه نخواهم برد.باز به خدا سوگند من خودرا پيش خودم كمتر و ناچيزتر از آن مى ديدم كه درباره من آيه قرآنى فرود آيد كه مردم آنرا در نمازشان بخوانند. همينقدر اميدوار بودم كه رسول خدا در خواب چيزى ببيند كه خدا كه مى داند من منزه و بيگناهم آنهارا دروغگو سازد يا اطلاعى به وى بدهد. اما اين كه آيات قرآنى نازل شود نه بخدا اين هرگز به خيالم راه نمى يافت ! بخدا سوگند، هنوز پيامبر از جايش برنخاسته بود و هيچيك از افراد خانواده از آنجا بيرون نرفته بودند كه آن حال كه به امر خدا به وى دست مى داد به وى دست داد. جامه اش را بر خود كشيد و بالشى چرمى كه زير سرش بود جمع گرديد. من وقتى آن صحنه را ديدم بى نهايت خوشحال شدم و دانستم كه من بيگناهم و بيشك خداى متعال به من ستم نخواهد كرد. ولى پدر و مادرم ! قسم به آنكه جانم در دست اوست همين كه حالت وحى از پيامبر خدا بر طرف شد ديدم از ترس اين كه مبادا امرى از جانب خدا در تاءييد آنچه مردم گفته اند بيايد به چنان حالى افتاده اند كه نزديك است قالب تهى كنند! در اين هنگام ، جامه از روى صورتش بيكسو زد در حاليكه خنده بر لب داشت و قطره هاى عرق از سر و صورتش مثل مرواريد غلطان مى ريخت . عرق از پيشانى بسترد. نخستين كلمه اى كه بر زبان آورد اين بود: آى عايشه ! اينك خداوند، بيگناهى تو را فرو فرستاد! پدر و مادرم آرامش يافتند، و مادرم به من گفت : بلند شو برو پيش رسول خدا! گفتم : بخدا، بلند مى شوم اما با شكر خدا و نه با شكر تو! خداوند اين آيت را فرو فرستاده بود:
ان الذين جاءوابالافك عصبه منكم لا تحسبوه ...
(463)
پيامبر شادمان از خانه ابوبكر بيرون مى آيد و به منبر فرا مى رود و پس از حمد و ستايش شايسته آفريدگار، آنچه را كه درباره بيگناهى و پاكى عايشه بر او فرود آمده است بر مى خواند.(464)
سوره مباركه نور 
بنام خداوند بخشاينده مهربان
سوره اى است كه آنرا فرو فرستاديم و در آن احكامى مقرر داشتيم و در آن آياتى كه دلائل روشن است فرو فرستاديم تا مگر شما پند گيريد. زن و مرد زناكار را بايد هر يك صد تازيانه بزنيد، و اگر به خدا و دوران آخرت ايمان آورده باشيد نبايد شما را نسبن به آن راءفتى در دين خدا بگيريد، و بايد عده اى از مومنان شاهد عذاب آندو باشند. مرد زناكار جز زن زناكار يا زن مشرك را به عقد خويش در نياورد و زن زناكار را جز مرد زناكار يا مرد مشرك به عقد خويش در نياورد و آن بر مومنان حرام گشته است . و كسانى كه زنان پاكدامن را به زنا متهم مى كنند آنگاه چهار شاهد نمى آورند بايد آنان را هشتاد تازيانه بزنيد و هيچگاه از آنان شهادتى نپذيريد و اينان همان زشتكارانند، مگر كسانى كه پس از آن توبه آوردند و كار شايسته كردند زيرا خدا آمرزنده اى مهربان است . و كسانى كه همسران خويش را به زنا متهم مى كنند و جز خويشتن شاهدى ندارند پس شهادت يكنفرشان است چهار بار شهادت با سوگند به خدا كه او از راستگويان است و بار پنجم اين كه لعنت خدا بر او اگر از دروغگويان باشد. و عذاب را از زن بگرداند كه چهار بار شهادت دهد با سوگند به خدا كه آنمرد از دروغگويان است و بار پنجم اين كه خشم خدا بر او آنزن باد اگر آنمرد كه از راستگويان باشد. و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود و اين كه خدا توبه پذيرى حكيم است به تباهى مى رفتيد. بيگمان كسانى كه اين بهتان تهمت زدن به عايشه بياوردند دسته اى از شما بودند، آنرا شرى براى خويشتن مپنداريد در واقع آن براى شما خيرى است ، هر يك از آنان سهمى از آن گناه دارد و آن كس كه گناه سهمگين ساختن آنرا مرتكب گشت عذابى سهمگين دارد. چرا نبايد وقتى آن را شنيدند مردان و زنان مومن در حق خويشتن گمان نيك برند و بگويند:اين بهتانى آشكار است ؟ چرا چهار شاهد بر آن نگذراندند؟ حال كه شاهدانى نياوردند پس آنان نزد خدا همان دروغگويانند. و اگر فضل خدا بر شما و رحمتش در دنيا و آخرت نبود حتمابخاطر آنچه گفتيد به عذابى سهمگين گرفتار مى شديد، آنگاه كه آنرا با زبانهايتان دريافت مى كرديد و با دهانتان چيزى را مى گفتيد كه هيچ اطلاعى از آن نداشتيد و آن را كوچك مى پنداشتيد حال آنكه آن تهمت نزد خدا سهمگين است . و چرا نبايد وقتى كه آن تهمت و شايعه را شنيدند بگوييد ما حق نداريم كه اين تهمت و شايعه را بر زبان آوريم ، منزهى تو، اى خدا اين بهتانى هولناك است . خدا شما را اندرز مى دهد كه اگر مومن باشيد هيچگاه مانند اين تكرار نكنيد. و خدا آيات را براى شما بيان مى دارد خدا دانايى حكيم است . بيگمان كسانى كه دوست مى دارند كه فحشاءدر ميان كسانى كه ايمان آوردند منتشر شود عذابى دردناك در دنيا و آخرت دارند و خدا مى داند و شما نمى دانيد. و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود و اين كه خدا مهر پويى مهربان است به تباهى مى رفتيد. هان اى كسانى كه ايمان آوردند در پى گامهاى شيطان مرويد، و هر كس در پى گاهاى شيطان رود بداند كه او به فحشاءو ناپسند فرمان دهد، و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود هرگز كسى از شما پاك نمى شد اما خدا هر كه را بخواهد پاك گرداند و خدا شنوايى داناست .(465)
آن كس كه گناه سهمگين ساختن آن را مرتكب گشت (466)
اشاره به عبدالله بن ابى است . از جمله افترا بندان مسطح بن اثاثه ، و حسان بن ثابت هستند.(467)
چند روز پس از آن ، رسول خدا دست سعد بن معاذ را مى گيرد و با چند نفر مى برد به خانه سعد بن عباده كه با چند نفر نشسته است . ساعتى با هم گفتگو مى كنند. سعد بن عباده غذايى مى آورد. پيامبر و سعد بن معاذ و همراهانش از آن غذا مى خورند، و از خانه او بيرون مى آيند. چند روز مى گذرد. دست سعد بن عباده را مى گيرد و ب چند نفر همراه او مى برد به خانه سعد بن معاذ. ساعتى به صبحت مى گذرانند. سعد بن معاذ غذايى مى آورد. پيامبر و سعد بن عباده و همراهان از غذا مى خورند و از خانه او بيرون مى آيند. رسول خدا با اين كار، كدورتى را كه از سخنان تند آن روز در دلشان نسبت به يكديگر پديدآمده است از دلشان مى زدايد.
روزى كه عبدالله بن ابى در آن ماجرا آن حرفها را مى زند از جمله از جعيل بن سراقه و جهجا كه از مهاجران فقيرند به زشتى ياد مى كند، و مى گويد: ما محمد را آورديم و در خانه هاى با شكوه نشانديم و به عزت اقتدار رسانديم ، آنوقت مثل اين دو نفر مى آيند و در برابر قوم من عرض اندام مى كنند! بخدا جعيل خوشحال بود كه ساكت باشد و سخنى نگويد، حالا كارش به جايى رسيده است كه زبان درازى هم مى كند! بعد هم كه صفوان بن معطل را متهم مى نمايد. حسان بن ثابت ، حرفهاى او را به شعر در مى آورد:
امسى الجلابيب قدراعوا كثروا
        و ابن الفريعه امسى بيضه البلد
پيراهن كلفتها همراه مردم شهر مى گردند و فزونى يافته اند و كار به جايى رسيده كه پسر فريعه يكه تاز شهر گشته است ! پس از اين كه سپاه اسلام وارد مدينه مى شود صفوان بن معطل پيش جعيل بن سراقه آمده به او مى گويد: بيا برويم حسان بن ثابت را بزنيم ، چون منظورش در آن بيت من و تو بوده ايم ، حال آنكه ما از او به پيامبر نزديك تريم . جعيل حاضر به اين كار نمى شود و به او مى گويد: تا رسول خدا دستورى به من ندهد چنين كارى نخواهم كرد. تو هم تا در اين خصوص از رسول خدا دستورى نگرفته اى چنين كارى نكن . صفوان توصيه او را نمى پذيرد و شمشيرش ‍ را بر دوشش نهاده مى رودو بر حسان بن ثابت كه در انجمن عشيره اش ‍ نشسته است مى زند. انصار برخاسته او را دستگير كرده و ثابت پسر قيس بن شماس به او دستبند مى زند، و به شكلى هم او را مى بندند. عماره بن حزم ، آنها را مى بيند، و مى پرسد: چكار داريد مى كنيد. آيا اين كار را به دستورپيامبر كرده ايد يا از پيش خود؟ مى گويند: رسول خدا از اين كار خبرى ندارد! به ثابت بن قيس مى گويد: كار گستاخانه اى كرده اى . او را رها كن ! بعد، صفوان و ثابت هر دو را جلو مى اندازد و رهسپار خدمت پيامبر مى شود. ثابت بن قيس مى خواهد برود دنبال كارش . عماره بن حزم نمى پذيرد و آنها را به خدمت پيامبر مى برد. حسان بن ثابت هم مى گويد: اى پيامبر خدا، در حاليكه در انجمن عشيره ام نشسته بودم به روى من شمشير كشيد و ضربه اى به قصد كشت بر من وارد آورد، و فكر مى كنم از اين زخم كه برداشته ام جان بدر نبرم . پيامبر كه به خشم آمده است به تندى از صفوان مى پرسد: چرا به روى او اسلحه كشيدى و او را زدى ! مى گويد: اى رسول خدا، او مرا آزرد و هجو گفت و به خاطر مسلمان شدنم به من حسد برد و آن را عيب گرفت ! آنگاه پيامبر رو به حسان كرده مى پرسد: اشخاصى را كه مسلمان شده اند نادان شمرده اى ؟ و دستور مى دهد تا صفوان را زندانى كنند، و مى فرمايد: اگر حسان مرد، او را به كيفر قتل وى اعدام كنيد. صفوان را برده بازداشت مى كنند. خبر به سعد بن عباده مى رسد. با عده اى از خزرج پيش دوستان حسان آمده به آنها مى گويد: شما به جان مردى از ياران پيامبر افتاده او را اذيت مى كنيد و شعر در هجوا مى بنديد و به او ناسزا مى گوييد، تا از آنچه به وى گفته ايد به خشم مى آيد، بعد هم او را به بدترين شكلى مى بنديد، و اينهمه در حالى است كه پيامبر خدا در ميان شما حضور دارد! مى گويند: شخص پيامبر به ما دستور داده تا او را زندانى كنيم . و فرمود: اگر دوست شما مرد او را به كيفر قتل وى بكشيد. سعد مى گويد: بخدا، خوش ترين چيزها براى رسول خدا عفو است . اما او در ميان شما حكم به حق قانون كيفرى اسلام فرموده است . ولى منظور پيامبر اين است كه بهتر است صفوان را آزاد كنيد. بخدا از اينجا نمى روم تا صفوان آزاد شود! حسان مى گويد: هر حقى كه من دارم به تو مى بخشم . اما عشيره وى حاضر به گذشت از حقشان نمى شوند. قيس پسر سعد بن عباده سخت عصبانى مى شود و مى گويد: عجيب است كار شما! چنين وضعى را تا كنون نديده ام ! حسان از حق خودش مى گذرد آنوقت شما حاضر به گذشت نيستيد! من فكر نمى كردم در ميان قبيله خزرج كسى باشد كه كارى را كه سعد بن عباده مايل است انجام بشود نپذيرد! آنها هم از اين سخن شرم مى كنند و صفوان را آزاد مى سازند. سعد، او را به خانه خويش برده جامه اى ابريشيمن مى پوشاند. صفوان با آن جامه به مسجد مى آيدتا نماز بگزارد. پيامبر او را مى بيند، و با شگفتى مى گويد: صفوان ! عرض مى كنند: بله ، صفوان است اى رسول خدا! مى پرسد: چه كسى اين جامه زيبا را به او داده است ؟ عرض مى كنند: سعد بن عباده . مى فرمايد: خدا به او از جامه هاى ابريشيمن بهشت بپوشاند. سپس سعد بن عباده به حسان بن ثابت مى گويد: اگر نروى به خدمت پيامبر و نگويى هر حقى را نسبت به صفوان دارم به شما اى رسول خدا مى بخشم ، تا زنده ام با تو كلمه اى حرف نخواهم زد! حسان در ميان افراد عشيره اش به خدمت رسول خدا آمده مى ايستد و عرض مى كند: اى رسول خدا، هر حقى را نسبت به صفوان بن معطل دارم دارم به شما مى بخشم ! مى فرمايدآفرين بر تو! من اين را مى پذيرم . بعدها، رسول خدا، زمين پهناورى را كه بيرحاءنام دارد و اطراف آن را با سرين به حسان مى بخشد. سعد بن عباده نيز باغى را كه در آمد بسيار دارد در ازاى گذشتى كه وى كرده است به او مى دهد.(468)
ابوبكر و مسطح  
مسطح بن اثاثه كه بينوايى است كه از مكه به مدينه هجرت كرده است و از مجاهدان بدر بشمار مى آيد تحت تكفل پسر خاله خويش ابوبكر است وقتى مسطح با دسته افترا بندان همصدا مى شود و آيات قرآن در تقبيح كارشان فرود مى آيد ابوبكر مستمرى او را قطع مى كند و سوگند مى خورد كه هرگز به او كمك مالى نكند. پس اين آيت فرود مى آيد:
ولا ياءتل اولواالفضل منكم والسعه اءن يوتوااولى القربى ...
و مبادا كسانى از شما كه داراى فزونى ثروت و فراخى نعمت اند سوگند خورند كه به خويشاوندان و بيچارگان و مهاجران راه خدا چيزى ندهند، و بايد كه در گذرند و بايد چشم پوشى كنند. آيا دوست نمى داريد كه خدا از شما در گذرد با آنكه خدا آمرزنده اى مهربان است ؟(469)با نزول اين آيه ، ابوبكر به روش گذشته باز مى گردد و مى گويد: بخدا سوگند من البته دوست مى دارم كه خدا از من در گذرد. سوگند مى خورم كه هيچگاه مستمرى او را قطع نكنم .(470)
سوره مباركه نور، به موضوع اصلى و محورى خود ادامه مى دهد:
بيشك كسانى كه زنان شوهر دار بى خبر مومن را متهم به زنا مى كنند در دنيا و آخرت لعنت شوند و عذابى سهمگين دارند، در دورانى كه زبان و دست و پايشان عليه ايشان شهادت مى دهد بدانچه مى كردند! در آن هنگام خدا جزاى آنان را كه سزاوار آنند بتمام دهد و بدانند كه خداست كه حق نمايان است . زنهاى پليد براى مردهاى پليدند و مردهاى پليد براى زنهاى پليدند، و زنان پاك براى مردان پاكند و مردان پاك براى زنان پاك ، اينان از آنچه بناروا درباره شان مى گويند مبرا هستند، براى آنان آمرزشى هست و روزى بزرگوارانه اى . هان اى كسانى كه ايمان آوردند به خانه هايى جز خانه هايتان در نياييد تا آنكه اجازه خواهيد و بر اهل آن سلام گوييد، آن براى شما بهتر است باشد كه شما پند گيريد. پس اگر در آن خانه كسى را نيافتيد به آن در نياييد تا آنكه به شما اجازه داده شود، و اگر به شما گفته شد باز گرديد بايد كه باز گرديد، آن براى شما پاكيزه تر است و خدا آنچه را آشكار مى كنيد و آنچه را پنهان مى داريد مى داند. به مردان مومن بگو كه چشم خويش فرو بندند و شرمگاههاى خويش را پاس دارند، آن كار براى ايشان پاكيزه تر است ، بيگمان خدا از آنچه مى كنند آگاه است . و به زنان مومن بگو كه چشم خويش فرو بندند و شرمگاههاى خويش را پاس دارند و آرايش خويش - جزآنچه پيداست - آشكار نسازند و بايد كه مقنعه خويش بر گريبان خويش زنند و آرايش خود نمايان نكنند مگر براى همسر خويش يا پدران خويش يا پدر شوهر خويش يا پسران خويش يا پسران شوهر خويش ‍ يا برادران خويش يا پسران برادر خويش يا پسران خواهر خويش يا زنان همكيش خويش يا كنيزانى كه دارند يا مردان تابع بى نياز يا كودكانى كه از شرمگاههاى زنان آگاه نشده اند. و نبايد پاهاى خود را چنان به زمين بزنند كه آنچه از زرو زيور خويش پنهان مى دارند شناخته شود. و همگى سوى خدا توبه آريد اى مومنان باشد كه شما رستگار شويد. و زنان بيوه خودتان و بندگان و كنيزان صالح خودتان را به عقد خويش در آوريد، اگر فقير باشند خدا از فضل خويش آنان را بى نياز خواهد ساخت و خدا فراخى دهنده اى داناست . و كسانى كه امكانى براى ازدواج نمى يابندبايد عفت ورزند تا آنكه خدا از بخشايش خويش آنان را بى نياز گرداند. و كسانى از آنان كه در قبضه شمايند چون جوياى بازخريد باشند اگر در وجودشان خيرى احساس ‍ كرديد بايد با آنان قرار باز خريد بگذاريد و از مال خدا كه به شما داده است به آنان بدهيد و كنيزكان خويش را اگر خواستار پاكدامنى بودند مجبور به فحشاءمسازيد تا چيزهاى گذارى زندگى دنيا را بدست آوريد، و هر كس ‍ آنان را مجبور گرداند بداند كه خدا با وجود مجبور شدن آنان آمرزنده اى مهربان است . و بيقين سوى شما آياتى روشنگر فرو فرستاديم و نمونه اى از كسانى كه پيش از شما برفتند و اندرزى براى پرهيزگاران .

فهرست

جنگ خندق

پيامبر، روز سه شنبه هشتم ذيعقده سال پنجم هجرى ، سپاه خويش را در اطراف مدينه آرايش جنگى مى دهد. محاصره دشمن پانزده روز طول مى كشد. روز چهارشنبه بيست و سوم ذيعقده به مدينه باز مى گردد در اين مدت ، عبدالله بن ام مكتوم ، ادراه شهر را بر عهده دارد.
مقدمات اين جنگ بدين ترتيب فراهم مى شود: وقتى پيامبر، يهوديان بنى نضير را كوچ مى دهد آنها به خيبر مى روند. در آنجا عده كثيرى از يهوديان كه در كار جنگ ورزيده اند زندگى مى كنند، اما خانه و ثروت و تجمل بنى نضير را ندارند- بنى نضير بخش برجسته و ممتاز يهوديان را تشكيل مى دهند، و بنى قريظه از باز ماندگان كاهنى از بنى هارون هستند. چون بنى نضير به خيبر مى رسند حيى بن اخطب ، كنانه بن ابى الحقيق ، هوذه بن قيس وائلى - از قبيله اوس و تيره بنى خطمه - و ابو عامر فاسق كه ملقب به راهب است همراه ده پانزده نفر به مكه مى روند و قريش و تابعان آن قبيله را به جنگ با محمد دعوت مى كنند. قريش مى گويند: ما متحد شماخواهيم بود تا ريشه محمد را بر كنيم . ابوسفيان از آنها مى پرسد: علت مسافرت شما به اينجا همين است ؟ مى گويند: آرى . آمده ايم براى دشمنى و جنگيدن با محمد پيمان اتحادى با تو ببنديم . ابوسفيان مى گويد: از آمدن شما با آغوش گرم استقبال مى كنيم . ما كسى را بيش از همه دوست مى داريم كه به ما در دشمنى و جنگ با محمد كمك كند. هياءت يهودى هم مى گويد: پنجاه نفر از عشاير مختلف قريش برگزين كه خودت هم جز آنها باشى تا ما و شما به ميان پرده هاى كعبه رفته سينه خود را به آن بچسبانيم آنگاه همصدا سوگند بخوريم كه يكديگر رابيدفاع نگذاريم و در برابر اين مرد تا آخرين نفر يكزبان و متحد باشيم . مى پذيرند و همين كار را انجام مى دهند و همپيمان مى شوند.
آنگاه قريش به يكديگر مى گويند: روساى مردم يثرب كه صاحبان علوم دينى و كتابهاى آسمانى قديمى هستند پيش شما آمده اند. بهتر است از آنها درباره كيش خودتان و كيش محمد بپرسيم تا كداميك بر راه درستيم ؟ مى گويند: پيشنهاد خوبى است . ابو سفيان همين سئوال را براى آن يهوديان مطرح مى كند: شما اهل كتاب قديمى و صاحب علم دين هستيد. درباره وضعى كه ما و محمد در آن هستيم اظهار نظر كنيد كه آيا دين ما بهتر است يا دين محمد؟ ما خانه كعبه را آباد مى داريم ، قربانى مى كنيم ، حاجيان را آب مى دهيم ، و بتها را مى پرستيم . مى گويند: خدايا تو شاهد باش كه شما از او به حق نزديك تريد. شما اين خانه كعبه را بزرگ و محترم مى داريد،و آنچه را كه پدرانتان مى پرستيدند مى پرستيد. بدين جهت شما بيش از او به حق نزديك هستيد. بعدها درباره جواب آنها چنين وحى مى آيد:
الم تر الى الذين اوتوانصيبامن الكتاب يومنون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفرواهولاءاهدى من الذين آمنوا سبيلا...
آيا ننگريستى به كسانى كه پاره اى كتاب آسمانى دريافت كرده اند كه به بت و طاغوت ايمان مى آورند و به كسانى كه كافر شدند مى گويند: اينان از كسانى كه ايمان آوردند راه يافته ترند...(472)
هياءت يهودى و سران قريش زمانى را معين مى كنند براى جنگ . پس از رفتن هياءت ، صفوان بن اميه به سران قريش مى گويد: شما با اين عده زمان معينى را قرار گذاشته ايد براى جنگ و با اين قرار از پيش شما رفته اند. بنابراين به اين قرار عمل كنيد و تخلف ننماييد، و اين قرار مثل قرار سابق نباشد كه با محمد براى بدر زرد قرار گذاشتيد و سر قرارتان حاضر نشديد، و بر اثرش بر شما دلير گشت . در حاليكه من همانروز با اين كه ابو سفيان قرار جنگ بگذارد مخالفت كردم .
قريش دست به تدارك جنگ مى زنند و در ميان قبائل صحرا نشين گشته آنها را به كمك و شركت در جنگ مى خوانند و عشاير و افراد تابع خويش را تحريك به شركت مى كنند. يهوديان هم به سراغ بنى سليم مى روند. سران بنى سليم وعده مى دهند كه اگر قريش آهنگ جنگ كند آنها شركت خواهند كرد.سپس مى روند به ميان قبيله غطفان ، و با آنها قرار مى گذارند كه اگر همراه قريش در جنگ با محمد شركت كنند محصول خرماى يكسال خيبر را به آنها بدهند. غطفان از اين وعده چرب به وجد مى آيند و بيش از همه عيينه بن حصن از آن استقبال مى نمايد.
قريش و افرادى از عشاير متحدشان احابيش به تعداد چهار هزار نفر حركت مى كنند. پرچم جنگ را در دارالندوه مى بندند. سيصد اسب و يكهزار پانصد شتر با خود مى آورند. فرماندهى آنها با ابو سفيان پسر حرب است . بنى سليم هفتصد نفرند به فرماندهى سفيان بن عبدشمس - پدر ابوالاعورى مه بعدها در جنگ صفين با معاويه بن ابى سفيان است - و در مر الظهران به سپاه قريش مى پيوندد. بنى اسدبه فرماندهى طلحه بن خويلد اسدى آمده اند. بنى فزاره كه يكپارچه بسيج شده اند يكهزار نفرند به فرماندهى عيينه بن حصن . اشجع كه همگى بسيج نشده اندچهارصد نفر بيش نيستند و زير فرماندهى مسعود بن رجيله قرار دارند. فرماندهى بنى مره هم كه چهارصد نفرند با حارث بن عوف است اما او مثل عيينه بن حصن سر ستيزه گرى ندارد.
مجموعه كسانى كه از قريش و بنى سليم و غطفان و بنى اسد شركت كرده اند ده هزار نفرند يعنى سه لشكر. فرماندهى كل آنها با ابو سفيان است .
به محض اين كه سپاه قريش از مكه روى به مدينه مى نهد چند سواره از قبيله خزاعه حركت كرده چهار روزه خود را به پيامبر مى رسانند و خبر حركت سپاه كفار را به وى مى دهند. پيامبر فرمان بسيج صادر مى فرمايد و به مسلمانان اطلاع مى دهد كه دشمنشان چه كرده است . ضمن فرمان كوشش ‍ و جهاد با ايشان در چگونگى امر دفاع به مشورت مى پردازد، و به آنان مى گويد كه اگر شكيبايى ورزند و از خدا پروا گيرند پيروز خواهند گشت ، و آنان را به فرمانبردارى از خدا و فرمانبردارى از پيامبرش سفارش مى فرمايد. وى كه در كار جنگ بسيار با مسلمانان مشورت مى كند اين بار هم به مشورت و تبادل نظر با آنان مى پردازد، و اين مسائل را به بحث با آنان مى گذارد: آيا از مدينه بيرون رفته در صحرا با آنان مصاف دهيم ؟ آيا نزديك مدينه باشيم و تكيه به اين كوه احد بدهيم ؟ نظريات مختلفى اظهار مى دارند. عده اى مى گويند: از نقطه پس از بعاث متمركز مى شويم تا ثنيه الوداع تا جرف . عده اى ديگر مى گويند: مدينه را پشت سر خويش قرار مى دهيم . سلمان فارسى مى گويد: اى پيامبر خدا، ما وقتى در كشور ايران بوديم و از حمله سواره نظام دشمن مى ترسيديم به دور خويش خندقى حفر مى كرديم . آيا موافقيد كه خندق بكنيم ؟ نظز سلمان مورد پسند مسلمانان قرار مى گيرد. درهمين حال به ياد مى آورند كه در آستانه جنگ احد نيز پيامبر از آنان خواست كه در شهر بمانند و بيرون نروند. پس با بيرون رفتن از شهر مخالفت كرده با ماندن و پايدارى در مدينه موافقت مى نمايند.
پيامبر سوار اسبى مى شود و چند نفر از مهاجران و انصار با او همراه مى شوند، و مى رود تا خط دفاعى مناسب را انتخاب كند. پس از بازديد منطقه ، بهترين خط تمركز را چنين مى بيند كه كوه كوچك سلع را- كه اينك در بازار مدينه است - پشت سر قرار دهد، و از مذاد كه يكى از باروهاى بنى حرام و در مغرب مسجد فتح است (473)تا ذباب و سپس راتج كوه كوچكى در كنار كوه بنى عبيدو در مغرب بطحان (474)خندقى حفر كند.
همانروز مسلمانان را دعوت مى كند براى كندن خندق ، و به آنان اطلاع مى دهد كه دشمن بزودى سر خواهد رسيد. در دامنه سلع براى آنان اردو مى زند. و بلافاصله به كار مى پردازند. خودش نيز براى تشويق مسلمانان دست به كار مى شود. از بنى قريظه - كه در اينوقت با پيامبر آشتى هستند و از آمدن قريش احساس خطر مى كنند- وسائل زيادى به عاريت مى گيرند از زنبه و كلنگ و پل بند براى حفر خندق . پيامبر طول خطى را كه بايد در آن خندق كنده شود به تناسب جمعيت ميان مسلمانان تقسيم مى كند و هر عده اى را به كندن بخشى مى گمارد. از راتج تا ذباب مال مهاجران است ، و از ذباب تا كوه بنى عبيد را به انصار واگذار مى كند. بقيه اطراف مدينه هم با شبكه اى از خانه هاى مردم پوشيده است .
همه مسلمانان بدون استثناءدر كندن خندق يا بردن خاك و سنگ شركت دارند. حتى پيامبربه عده اى از پسران نابالغ اجازه مى دهد كار كنند. چون زنبه به تعداد كافى نيست و براى به پايان رساندن كار خندق سخت شتاب دارند بعضى با دامن پيراهن خود خاك حمل مى كنند. خندق را به قامت يك مرد مى كنند. مهاجران و انصار زنبه هاى خاك را روى سر خودنهاده مى برند. بعد هم پاره سنگهاى بسيارى از كوه سلع در زنبه نهاده مى آورند و پشت ديوار كوتاهى خاكى مى نهند تا براى راندن دشمن از آنها استفاده كنند. وقتى هم جنگ در مى گيرد مهم ترين ابزار جنگى آنان همين قلوه سنگهاست كه پرتاب مى كنند. شخص پيامبر زنبه خاك را بر دوش مى نهد و آورده مى ريزد. همه در حال كار،سرود مى خوانند. پيامبر اين سرود را بر لب دارد:
هذا الجمال لا جمال خيبر      هذا اءبر ربنا و اءطهر
براءبن عازب بعدها نقل مى كند كه من كسى را در پيراهن ابريشمى سرخ زيباتر از پيامبر نديده ام . او سپيد پوست و خيلى هم سپيد بود. موهاى پر پشت و بلندى داشت كه روى شانه هايش ريخته بود. روزهاى كندن خندق ، او را ديدم كه زنبه خاك را بر دوش نهاده مى رفت . من نگاه مى كردم به شكم سپيدش كه ريزش خاك غبارى بر انگيخت و او را از ديده ام پنهان ساخت .
كلنگ هم مى زند. خاك بر تن او مى پاشد تا بر سينه و چين هاى روى شكمش مى نشيند، و اين سرود را بر لب دارد:
اللهم لو لا اءن ت ما اهتدينا      و لا تصدقنا و لا صلينا
خدايا اگر تو نبودى هدايت نمى يافتيم - و نه زكات مى داديم و نه نماز مى خوانديم .
هر كس در كار خندق و بردن سنگ و خاك اندكى كوتاهى مى كند مسلمانان به او مى خندند و او را مسخره مى كنند. در همين حال براى جلب سلمان فارسى - كه طراح و متخصص حفر خندق و آدمى نيرومند است - به دسته خويش رقابت مى نمايند. مهاجران مى گويند: سلمان از ماست ! انصار مى گويند: نه ، او از ماست ، و او به ما نزديك تر است . اين سخن به گوش ‍ رسول خدا مى رسد. مى فرمايد: سلمان مردى از خاندان ماست . او به اندازه ده نفر كار مى كند، بطوريكه قيس بن ابى صعصعه ، او را به چشم مى زند،و پايش لغزيده مى افتد! از پيامبر دراين باره چاره جويى مى شود، مى فرمايد: بگوييد در ظرف آبى وضو بگيرد و با همان آب تن خويش ‍ بشويد، آنگاه آن ظرف آب را پشت سرخويش چپه كند! همين كار را مى كند، و آرامش روحى خويش را باز مى يابد. بعدها جابر بن عبدالله مى گويد: آنروز سلمان را ديدم كه زمينى به طول و عرض پنج متر به او داده بودند و چيزى نگذشت كه به تنهايى آن را كند و تمام كرد! در هنگام كار هم مى گفت : اللهم ، لاعيش الا عيش الآخره . زندگى حقيقى جز زندگى آخرت نيست .
پيامبر به كعب بن مالك كه با بنى سلمه در بخشى مشغول كندن خندق و خواندن سرود است مى فرمايد كه سخنى نسنجيده نگويد. همين دستور را به حسان بن ثابت مى دهد. به همه سفارش مى فرمايد از سخنى كه مسلمانى بدون سوءنيت مى گويد نرنجد.
جعيل بن سراقه كه مرد صالحى است ولى زشترو است با ديگران سرگرم كندن زمين است . پيامبر نام وى را تغيير داده او را عمرو مى نامد. بدين مناسبت ، مسلمانان اين سرود را خواندن مى گيرند:
سماه من بعد جعيل عمرا       و كان للبائس يوماظهرا
او را پس از اين كه جعيل نام داشت عمرو ناميد- و او ياور هر بيچاره اى است .

صفحه قبل فهرست صفحه بعد