سيره اخلاقى پيامبر(ص)  
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


مقدمه

(( بسم اللّه الرحمن الرحيم ))

سپاس خداى را كه همه چيز را آفريد و آفرينش هر چيز را نيكو و منظم ساخت و پيامبر محمّد صلى اللّه عليه و اله را به بهترين ادب ، مؤ دب كرد و اوصاف و اخلاق او را پاك و پاكيزه قرار داد. سپس او را برگزيده حبيب خود گردانيد و هر كه را خواست تهذيب كند، توفيق پيروى از آن حضرت را به او داد و هر كه را اراده فرمود تا محبوب خود گرداند، وادار بر خو گرفتن به اخلاق او كرد.

بارى آداب ظاهرى بيانگر آداب باطن و حركات اعضا و جوارح ثمره انديشه هايى است كه در دل مى گذرد و اعمال ، نتيجه اخلاق است و آداب و رفتار آدمى تراوش معارف و رازهاى نهفته قلبى ، ريشه و سرچشمه اعمال اوست . و انوار باطن است كه بر ظاهرها مى تابد. بنابراين لازم است باطن زينت داده و آراسته شود تا بديها و زشتيهاى درون به نيكيها تبديل گردد. هر كه دلش خاشع نباشد، اعضا و جوارحش خاشع نگردد و هر كس دلش ‍ مشكوة انوار الهى نگردد، زيبايى آداب نبوى بر ظاهرش هويدا نشود.

تصميم داشتيم كه بخش عادات اين كتاب را با قسمت مربوط به جامع آداب معيشت پايان دهم تا براى طالبان و علاقه مندان استخراج اين آداب از ميان همه بخشهاى كتاب دشوار نگردد، بعد ديدم كه هر بخشى از مباحث مربوط به عادات قسمتى از آداب را آورده است ، تكرار و اعاده آنها بر من سنگين آمد، زيرا تكرار و اعاده آنها سنگين است . در حالى كه نفوس ‍ براساس فطرت مبتنى بر تكرار مكررات است ، از اين رو مصلحت ديدم كه در اين بخش بر ذكر آداب و اخلاقى كه از رسول خدا صلى اللّه عليه و اله با اسناد رسيده است ، بسنده كنم و تمام آنها را با حذف سند فصل به فصل ادامه دهم تا اينكه در اين بخش علاوه بر جمع آداب ، تجديد و تاءكيد ايمان نيز با مشاهده اخلاق كريمه آن حضرت فراهم آمده باشد، اخلاقى كه به طور قطع هر كدام به تنهايى گواهى مى دهد كه آن بزرگوار گرامى ترين خلق خدا و در رتبه و منزلت از همه بالاتر و بزرگتر است ، تا چه رسد به مجموع آنها؟ آنگاه علاوه بر اخلاق آن بزرگوار، بيان سيما و خلقت آن حضرت را نيز افزودم . و سپس معجزاتى را كه در اخبار صحيح رسيده است ذكر كردم تا بدان وسيله پرده از روى مكارم اخلاق و خصايص والايش به يك سو رود و از گوش منكران نبوتش ، درد مزمن ناشنوايى زدوده گردد. البته توفيق پيروى از سرور رسولان در حالات و اخلاق ساير امور دينى به دست خداست ، زيرا او راهنماى حيرت زدگان و پاسخگوى دعاى درماندگان است .

بايد در اين نخستين بخش ، ادب آموزى خداوند را به آن حضرت ، به وسيله قرآن ، بيان و سپس مجموعه اى از خلق و خوى نيكويش را ذكر كنيم و بعد بخشى از آداب و اخلاق آن حضرت را بياوريم و پس از آن به بيان تكلم و لبخندش بپردازيم و آنگاه آداب و اخلاق غذا خوردنش و بعد آداب و اخلاقش در لباس پوشيدن و سپس گذشت با وجود قدرت و چشم پوشى از آنچه باعث ناراحتى آن حضرت مى شد و سخاوت و بخشندگى و شجاعت و شهامتش و تواضع و فروتنى اش را بازگو كنيم و سرانجام به توصيف سيما و شمايلش و بيان مجموعه معجزات و آياتش بپردازيم .

مى گويم :

من فصل ديگرى - پس از توصيف سيما و شمايلش - در بيان سيما و خلق و خو و سيره آن بزرگوار با همنشينان خود به روايت امام حسن و امام حسين عليهماالسلام مى افزايم و در نتيجه اين باب شامل چهارده فصل مى گردد.

غزالى گويد:

راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4-ص 143

فهرست

ادب آموزى خداوند به پيامبر(ص)

پيامبر در پيشگاه خداى تعالى بسيار فروتن و متواضع بود و همواره از درگاه حق تعالى درخواست داشت كه او را به آداب نيكو و اخلاق پسنديده بيارايد، از اين رو در دعايش چنين مى گفت : (( ((اللهم حسن خلقى و خلقى )) )) (345) و مى گفت : (( ((اللهم جنبنى منكرات الاخلاق )) )) (346) خداى تعالى نيز دعاى آن حضرت را مستجاب كرد، و در وفاى به وعده اى كه فرموده و گفته است : (( ((ادعونى استجب لكم )) )) (347) قرآن را بر او نازل كرد و بدان وسيله او را ادب آموخت . پس معيار خلق و خوى آن حضرت ، قرآن است .

سعد بن هشام مى گويد: بر عايشه وارد شدم و از اخلاق رسول خدا صلى اللّه عليه و اله پرسيدم . گفت : مگر قرآن را نمى خوانى ؟ گفتم : چرا. گفت : خلق رسول خدا صلى اللّه عليه و اله قرآن است . (348) خداوند آن حضرت را به وسيله قرآن ادب آموخت همانند اين آيات :

(( خذ العفو و امر بالمعروف و اعرض عن الجاهلين . )) (349)

و قول خداى تعالى : (( ان اللّه ياءمر بالعدل و الاحسان ...)) (350)

و قول خداى تعالى : (( واصبر و ما صبرك الا باللّه . )) (351)

و قول خداى تعالى : (( واصبر على ما اصابك ان ذلك من عزم الامور. )) (352)

و قول خداى تعالى : (( لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور. )) (353)

و قول خداى تعالى : (( فاعف عنهم واصفح ان اللّه يحب المحسنين . )) (354)

و قول خداى تعالى : ععع و ليعفوا و ليصفحوا اءلا تحبون ان يغفر اللّه لكم ... )) (355)

و قول خداى تعالى : (( ادفع بالتى هى احسن فاذالذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم . )) (356)

و به وسيله قول خداى تعالى : (( والكاظمين الغيظ والعافين عن الناس . )) (357)

و با اين قول خداى تعالى : (( اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا و لا يغتب بعضكم بعضا. )) (358)

و چون روز جنگ احد دندان پيشين پيامبر صلى اللّه عليه و اله شكست و خون بر روى مباركش جارى شد، آن حضرت خونها را پاك مى كرد و مى گفت : ((چگونه چنين جمعيتى رستگار خواهند شد كه چهره پيامبرشان را با خون رنگين كردند در حالى كه وى ايشان را به سوى پروردگارشان دعوت مى كرد؛ پس خداوند اين آيه را براى تاءديب آن حضرت نازل كرد: (( ليس لك من الامر شيى ء... )) (359)؛ امثال اين تاءديب در قرآن بى حد و حصر آمده است ، و مقصود نخستين از تاءديب و تهذيب ، وجود مقدس آن حضرت است و بعد از او، نور بر همه خلايق مى تابد؛ زيرا او به وسيله قرآن و مردم به وسيله او تاءديب شده اند، از اين رو فرموده است : ((برانگيخته شدم تا مكارم اخلاق را به كمال و تمام برسانم .))(360)

آنگاه مردم را به اخلاق نيكو ترغيب فرمود. و چون ما آن مكارم اخلاقى را در بخش رياضت نفس و تهذيب خلق نقل كرديم دوباره تكرار نمى كنيم . سپس هنگامى كه خداوند خلق شريف آن حضرت را كامل ساخت ، او را ثنا گفت و فرمود: (( ((و انك لعلى خلق عظيم )) )) (361)، به لطف گسترده خداوند سبحان بنگر كه تا چه حد بلند مرتبه و بزرگ نعمت است ، در حالى كه به پيامبرش مرحمت فرموده و به او اخلاق كامل ارزانى داشته است ، او را ثنا گفته گرچه اوست كه پيامبر را به خلق كرديم آراسته اما اين را به او نسبت داده مى گويد: (( ((و انك لعلى خلق عظيم )) )) خداوند خلق را براى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بيان كرده و سپس ‍ رسول خدا صلى اللّه عليه و اله خلق را چنين بيان مى كند: ((خداوند مكارم اخلاق را دوست دارد و رذايل اخلاقى را دشمن مى دارد.))(362)

از على عليه السلام نقل شده است : ((شگفتا از مرد مسلمانى كه برادر مسلمانش براى حاجتى نزد او مى آيد ولى او خود را شايسته كار خير نمى بيند، در صورتى كه اگر او اميد ثواب ندارد و از عذاب و مجازات نيز نمى هراسد، شايسته است كه به سوى مكارم اخلاق بشتابد، زيرا مكارم اخلاق هدايت كننده به سوى راه نجات است . مردى عرض كرد: آيا شما خود اين سخن را از پيامبر صلى اللّه عليه و اله شنيده اى ؟ فرمود: آرى ، چيزى بهتر از آن را هم شنيده ام : وقتى كه اسيران قبيله طىّ را آوردند، دختركى ميان اسيران بود، عرض كرد: يا محمّد! اگر مصلحت بدانى ، مرا از قيد اسارت آزاد فرما تا مورد ملامت مردم عرب واقع نشوم ؛ زيرا من دختر بزرگ قوم خود هستم ، پدرم از كسانى كه حمايتشان لازم بود، حمايت مى كرد و افراد گرفتار و در بند را آزاد مى ساخت ، گرسنه را سير و به او اطعام مى كرد و با صداى بلند سلام مى نمود و دست حاجتمندى را هرگز رد نمى كرد، من دختر حاتم طايى هستم پيامبر صلى اللّه عليه و اله - پس از شنيدن سخنان او - فرمود: اى دختر! اين صفاتى كه تو گفتى ، صفت مؤ من واقعى است ، اگر پدر تو مسلمان بود هر آينه براى او طلب آمرزش مى كردم ، آنگاه رو به يارانش كرد و فرمود: او را آزاد كنيد كه پدرش مكارم اخلاق را دوست مى داشت و همانا خداى تعالى مكارم اخلاق را دوست مى دارد. پس ابوبردة بن دينار از جا برخاست ، عرض كرد: يا رسول اللّه ، آيا خدا مكارم اخلاق را دوست مى دارد؟ فرمود: به خدايى كه جان من در دست قدرت اوست ، جز افراد خوش خلق ، كسى وارد بهشت نمى شود.))(363)

از آن حضرت است : ((همانا خداى تعالى اسلام را به مكارم اخلاق و اعمال نيك آميخته است )) و از جمله مكارم اخلاق است ، حسن معاشرت ، خوش برخوردى ، نرمخويى ، انجام كار نيك ، اطعام ديگران ، سلام كردن بر همگان ، عيادت بيمار مسلمان - خوب باشد يا بد - تشييع جنازه مسلمان ، حسن جوار با همسايگان - مسلمان باشد يا كافر - بزرگداشت پيرمرد مسلمان ، قبول دعوت به مهمانى و دعا كردن به ميزبان ، گذشت و اصلاح بين مردم ، جود و بخشش ، آغاز به سلام ، فرو خوردن خشم و چشم پوشى از لغزش مرم . دين اسلام ، هرزگى ، بيهوده كارى ، آوازخوانى ، هر نوع نوازندگى و هر نوع تار تنبور و تبهكارى ، دروغ ، غيبت ، بخل ، حرص ، ستمكارى ، نيرنگ ، سخن چينى ، برهم زدن بين مردم ، قطع رحم ، بدخلقى ، خود بزرگ بينى ، فخر فروشى ، و خودبينى ، دست درازى ، چاپلوسى ، كينه و حسد، فال بد،، سركشى ، تجاوز و ظلم را از ميان برده است .

انس مى گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله هيچ نصيحت خوبى را فروگذار نكرد مگر آن كه ما را به سوى آن فرا خواند و ما را به انجام آن ماءمور ساخت و هيچ دغلبازى - و يا گفت : هيچ عيبى - و هيچ صفت زشتى نبود مرگ آن كه ما را بر حذر داشت و از آن نهى كرد و اين آيه شريفه مشتمل بر همه آنها است : (( ان اللّه ياءمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى ... )) (364)

معاذ مى گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله مرا سفارش كرد و فرمود: ((اى معاذ! تو را سفارش مى كنم به تقواى الهى ، راستگويى ، وفاى به عهد، اداى امانت ، ترك خيانت ، رعايت همسايه ، مهربانى نسبت به يتيم ، نرمش ‍ در گفتار، سلام دادن ، خوش رفتارى ، كوتاهى آرزوها، ايمان مداوم ، ژرف بينى در قرآن ، دوستى آخرت ، ترس از حساب ، فروتنى ، و زنهار كه دانايى را دشنام دهى با راستگويى را تكذيب كنى ، يا از گنهكارى ، پيروى و يا از رهبرى عادل ، نافرمانى كنى و يا در زمين فساد كنى ، و سفارش مى كنم تو را به تقواى الهى در همه جا و توبه از هر گناه نهانى را در نهان و از گناه آشكار را آشكارا به عمل آورى ))(365)

پيامبر صلى اللّه عليه و اله بندگان خدا را اين چنين ادب آموخت و آنان را به مكارم اخلاق و آداب نيك فرا خواند.


پاورقى ها :

345- اين حديث را احمد در مسند خود ج 2، ص 403 از قول ابن مسعود و ابن حبان نيز از وى روايت كرده است .
346- اين حديث را ترمذى و حاكم در ج 1، ص 532 كتاب خود با همان عبارت نقل كرده است .
347- مؤ من / 60: مرا بخوانيد تا (دعاى ) شما را اجابت كنم .
348- اين حديث را ابن عسد در طبقات 7 ج 1 (بخش 2) صفحه 89 و ابن شيبه ، عبد بن حميد، مسلم ابن منذر، حاكم و ابن مردويه - چنانكه در (( الدرالمنثور، )) ج 6، ص 250 آمده - نقل كرده اند.
349- اعراف / 199: با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير و به نيكيها دعوت نما و از جاهلان رو بگردان .
350- نحل / 90: خداوند به عدل و احسان ... فرمان مى دهد.
351- نحل / 127: صبر كن و صبر تو فقط براى خدا و به توفيق خدا باشد.
352- لقمان / 17: و در برابر مصايبى كه به تو مى رسد با استقامت و شكيبا باش كه اين از كارهاى مهم و اساسى است .
353- شورى / 43: كسانى كه شكيبايى و عفو كنند، براستى اين از كارهاى پر ارزش است .
354- مائده / 13: از آنها درگذر و صرف نظر كن كه خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد.
355- نور / 22: آنها بايد عفو كنند و صرف نظر نمايند، آيا دوست نمى داريد خداوند شما را ببخشد؟
356- فصلت / 34: بدى را با نيكى دفع كن ، تا دشمنان سرسخت تو همچون دوستان صميمى و گرم شوند.
357- آل عمران / 134: خشم خود را فرو مى برند و از خطاى مردم مى گذرند.
358- حجرات / 12: اى كسانى كه ايمان آورده ايد از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است ، و هرگز (در كار ديگران ) تجسس نكنيد و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكنيد.
359- آل عمران / 128: هيچ گونه اختيارى (درباره سرنوشت كافران يا مؤ منان فرارى از جنگ ) براى تو نيست ... اما خبر را بخارى در ج 5، ص 127، ابن ابى شيبه ، احمد، عبد بن حميد، مسلم ، ترمذى ، نسائى ، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم ، و نخاس در ناسخ خود و بيهقى در (( الدلائل )) از قول انس - به طورى كه در (( درالمنثور )) ج 2، ص 70 آمده - نقل كرده اند.
360- اين حديث را بزاز در مسند خود - به طورى كه در (( مجمع الزوائد، )) ج 9، ص 15 آمده - با سند معتبرى نقل كرده است .
361- قلم / 4: و تو اخلاق عظيم و برجسته اى دارى .
362- اين حديث را حاكم در ج 1، و طبرانى در (( الاوسط )) - به طورى كه در (( مجمع الزوائد، )) ج 8، ص 188 آمده - نقل كرده اند.
363- در كتاب معتبرى اين حديث و حيث بعدى را نيافتم .
364- نحل / 90: خداوند فرمان به عدل و احسان و بخشش به نزديكان مى دهد و...
365- اين حديث را ابونعيم در (( حليه )) و بيهقى در (( الزهد )) نقل كرده است . (( (المغنى ). ))
 

راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4-ص 144

فهرست

بخشى از اخلاق نيكوى پيامبر صلى اللّه عليه و اله

اخلاقياتى كه بعضى از دانشمندان و فقها آنها را گرد آورده اند و از بعضى اخبار آنها را برگزيده اند.

غزالى گويد:

رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بردبارترين (366)، شجاعترين (367)، عادلترين (368)، و پاكدامن ترين مردم بوده است . با هيچ زنى كه او را در ملكيت خود نداشت و يا به همسرى خود درنياورده بود و يا از خويشاوندان محرم او نبود، تماس نداشت .(369) از همه مردم بخشنده تر بود، هيچ دينار و درهمى شب در نزد او نمى ماند و اگر وجهى زياد مى آمد و كسى را پيدا نمى كرد كه به او بدهد و شب ناگهان مى رسيد به خانه نمى رفت تا آن را به نيازمندش مى رساند (370) و از آنچه خدا به او داده بود تنها به مقدار قوت سالانه خود از ساده ترين چيزى كه در دسترس بود از خرما و جو برداشت مى كرد و بقيه آن را در راه خدا مى داد. (371) كسى از او چيزى نمى خواست مگر اين كه به او مى داد.(372) آنگاه به قوت سالانه خود مى پرداخت و از آن هم ايثار مى كرد، و چه بسا كه خود پيش از پايان سال ، اگر چيزى به او نمى رسيد محتاج مى شد.(373) به دست خويش كفشش را وصله مى زد و جامه اش را مى دوخت و در امور خانه به خانواده خود خدمت مى كرد (374) و با همسران گوشت خرد مى كرد. (375) از همه كس با حياتر بود، به چهره كسى خيره نمى شد (376) و دعوت آزاده و برده را مى پذيرفت . (377) و هديه را قبول مى كرد اگر چه يك جرعه شير بود و در برابر آن هديه مى داد.

مال صدقه را نمى خورد. (378) و در پاسخ دادن به سخن كنيز و فرد تهى دست تكبر نمى ورزيد. (379) براى پروردگار خشمگين مى شد، نه براى خود. (380) حق را اجرا مى كرد اگر چه به زيان خود يا اصحابش تمام مى شد. (381) از طرف گروهى از مشركين پيشنهاد كمك در مقابل گروه ديگرى از مشركين به آن حضرت شد در حالى كه او كم باور بود و حتى به يك فرد نيازمند بود تا بر يارانش بيفزايد اما نپذيرفت و فرمود: ((من از مشرك كمك نمى طلبم .)) (382) جنازه يكى از فضلاى اصحاب و نيكانشان كه در بين يهوديان كشته شده بود پيدا شد، بر ايشان از راه ظلم وارد نشد و علاوه بر حق از آنها نخواست و صد شتر ديه پرداخت كرد در حالى كه اصحاب آن حضرت به يك شتر نيازمند بودند تا باعث تقويت آنها شود، (383) و از گرسنگى سنگ به شكم مباركش مى بست ،(384) هر خوراكى را كه حاضر بود ميل مى كرد، درباره آنچه موجود بود نمى پرسيد و آن را رد نمى كرد و از خوردن غذاى حلال خوددارى نمى فرمود. اگر خرمايى بدون نان به دستش ‍ مى رسيد ميل مى كرد و اگر كبابى پيدا مى كرد مى خورد و اگر نان گندم يا جو موجود بود مى خورد و اگر حلوا و يا عسلى بود مى خورد و اگر شير بدون نانى مى يافت به آن اكتفا مى كرد و اگر خربزه تازه اى بود، مى خورد.(385) در وقت غذا خوردن تكيه نمى داد و روى سفره نمى نشست بلكه حوله اى زير پاهايش مى انداخت .(386)

از نان گندم سه روز متوالى سير نخورد تا به ديدار خدا شتافت و اين اعمال را از باب ايثار و به خاطر كمك به ديگران مى كرد نه به دليل فقر و نه به سبب بخل (387). دعوت به مهمانى را قبول مى كرد (388) و به عيادت بيماران مى رفت ، و تشييع جنازه مى كرد. (389) در بين دشمنانش تنها و بدون پاسدار راه مى رفت ، (390) از همه مردم متواضع تر بود و از همه ساكت تر اما نه از راه كبر (391) و سخنش رساتر از همه بود بدون كلام زايد (392) و خوشروتر از همه مردم بود؛ (393) هيچ امرى از امور دنيا او را وحشت زده نمى ساخت . (394) هر لباسى كه ممكن بود مى پوشيد؛ گاهى پارچه اى به دور خود مى پيچيد و گاهى برد مخصوص يمنى و گاهى جبه پشمى ، هر پوشيدنى اى را كه از راه مباح در اختيار داشت مى پوشيد. (395) انگشترى اش نقره بود، (396) كه به انگشت كوچك دست راست و چپش مى كرد.(397) بر پشت مركب خود، برده و غير برده را سوار مى كرد. (398) بر هر چه ممكنش بود، از قبيل اسب ، شتر، استر شهبا و الاغ ، سوار مى شد و گاهى پياده و با پاى برهنه بدون ردا و عمامه و كلاه راه مى رفت . از بيماران در دورترين نقطه شهر عبادت مى كرد. (399) بوى خوش را دوست مى داشت و از بوهاى بد ناراحت مى شد.(400) با تهيدستان همنشين و با مستمندان هم خوراك مى شد، (401) و صاحبان فضيلت را براى اخلاق خوبشان گرامى مى داشت و با شرافتمندان به نيكوكارى برخورد مى كرد.(402) با خويشاوندان صله رحم مى كرد بدون اين كه ديگران را بر ايشان مقدم بدارد. (403) بر كسى ستم روا نمى داشت . (404) هر كه از او معذرت مى خواست ، عذرش را مى پذيرفت . (405) شوخى مى كرد ولى جز سخن حق نمى گفت . (406) مى خنديد اما نه با صداى بلند. (407) بازى مباح و مجاز را مى ديد و نهى نمى فرمود. (408) كسى با صداى بلند با آن حضرت صحبت مى كرد، تحمل مى فرمود.(409) يك ماده شتر و گوسفندى داشت كه خود و اعضاى خانواده اش از شير آنها تغذيه مى كردند.(410) غلامان و كنيزانى داشت ، از نظر خوراك و پوشاك بر آنها برترى نداشت ، (411) جز در كار خدايى و يا كارى كه ناگزير بر صلاح خودش بود، وقت را نمى گذراند.(412) به باغهاى اصحابش تشريف مى برد. (413)

هيچ مستمندى را به سبب بى چيزى و درماندگى اش تحقير نمى كرد، و هيچ شاهى را به سبب سلطنتش اهميت نمى داد، براى هر دو، در پيشگاه خدا يك نوع دعا مى كرد.(414)

خداوند اخلاق خوب و سياست كامل را در آن حضرت با وجود اين كه بى سواد بود جمع كرد، نه مى توانست بنويسد و نه بخواند، در مناطق كوهستانى و بيابانهاى خشك (415)، در حال گوسفند چرانى و يتيمى كه نه پدر داشت و نه مادر، بزرگ شد. پس خداوند تمام اخلاق نيك و راه و رسم پسنديده و شرح حال گذشتگان و آيندگان ، و آنچه را كه باعث نجات و رستگارى در آخرت و غبطه در امر خير و موفقيت در دنيا بود و با واجب و ترك امور زايد ارتباط داشت به آن حضرت آموخت ، خداوند ما را به اطلاعت از دستور او و پيروى از رفتار او، موفق بدارد. (( آمين رب العالمين . ))


پاورقى ها :

366- اين حديث را ابوالشيخ در كتاب اخلاق رسول اللّه صلى اللّه عليه و اله آورده است . (( (المغنى ) ))
367- اين حديث را مسلم ، ج 2، ص 72 از قول انس نقل كرده و بخارى نيز نظير آن را آورده است .
368- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) از قول حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام ضمن حديث طولانى راجع به اوصاف پيامبر صلى اللّه عليه و اله نقل كرده است .
369- مسلم و بخارى اين حديث را از قول على بن ابى طالب عليه السلام نقل كرده اند و در حديث عايشه آمده : پيامبر صلى اللّه عليه و اله جز با زنى كه مالك بود تماس نگرفت .
370- اين حديث را طبرانى در (( الاوسط )) نقل كرده است .
371- اين حديث را ابوداوود، در ج 2، ص 152 ضمن حديث طولانى از قول بلال نقل كرده است .
372- اين حديث را بخارى به روش خود در كتاب (( النفقات )) از صحيح خويش ج 7، ص 181 از قول عمر نقل كرده و مسلم نيز نظير آن را آورده است .
373- اين حديث را ترمذى و ابن ماجه از قول ابن عباس نقل كرده اند.
374- اين حديث را احمد در مسند عايشه و صدوق در خصالج 1، ص 130 و بخارى در ج 7، ص 85 و ج 8 ص 121 نقل كرده است .
375- اين حديث را ترمذى در ج 8، ص 31 و احمد از قول عايشه نقل كرده است .
376- بخارى ، در ج 6، ص 225 و مسلم در ج 7، ص 77 مطلبى شامل اين مضمون آورده اند.
377- ترمذى در (( الشمائل )) ص 23 و ابن ماجه و حاكم اين حديث را از انس نقل كرده اند.
378- اين حديث را بخارى در ج 3، ص 192 و 195 صحيح خود آورده است .
379- اين حديث را حاكم نقل كرده و قبلا گذشت .
380- اين حديث را ترمذى چنين نقل كرده : دنيا و مال دنيا او را خشمگين نمى كرد و در برابر تجاوز به حق چيزى جلو خشم او را نمى گرفت .
381- مسلم اين حديث را در ج 5، ص 201 از قول عايشه نقل كرده است .
382- اين حديث را مسلم در ج 5، ص 98 از حديث سهل بن ابى حثمه نقل كرده است .
383- اين حديث را مسلم در ج 5، ص 98 از حديث سهل بن ابى حثمه نقل كرده است .
384- اين حديث را بخارى در ج 5، ص 138 ضمن داستان كندن خندق نقل كرده و طبرانى در حديث طولانى - به طورى كه در (( مجمع الزوائد )) ج 6، ص 131 آمده - با سند معتبرى نقل كرده است .
385- درباره تمام اين مطالب به (( المواهب اللدنية قسطلانى ، )) ج 1، ص 308 (( فصل ما تدعو ضرورته اليه صلى اللّه عليه و اله )) مراجعه كنيد.
386- به سند اين حديث برخورد نكردم ، عراقى گويد: چنين عملى را بين اعمال پيامبر سراغ ندارم قول معروف نوشته ابن ماجه است از قول جابر كه ما در زمان رسول خدا كمتر پيش مى آيد كه طعامى داشته باشيم و اگر هم داشتيم ، جز دست و ساعد خود چيزى براى گستردن نداشتيم .
387- در امالى صدوق ، ص 192 نظير اين حديث آمده است .
388- اين حديث در آداب خوردن ص 7 گذشت ، با اين عبارت : (( (( لودعيت الى كراع لا جبت .)) ))
389- اين حديث را ترمذى در ج 4، ص 235 و ابن ماجه به شماره 4178 نقل كرده اند.
390- به كتاب (( المواهب اللدنية ، )) ج 1، ص 302 مراجعه كنيد، حاكم در ج 3، ص 313 از عايشه نقل كرده مى گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله نگهبان داشت تا اين كه آيه (( (( اللّه عصمك من الناس )) )) نازل شد، پيامبر صلى اللّه عليه و اله سر از گنبد در آورد و فرمود: مردم ، برويد خداوند نگهدار من است .
391- در كتاب (( شمائل ترمذى )) ص 23 و همچنين در كتاب (( الشمائل ابوالحسن بن ضحاك )) نظير اين مطلب آمده است .
392- در صحيح بخارى ، ج 4، ص 231 و سنن ابى داوود آمده است : (( پيامبر صلى اللّه عليه و اله حديث را براى وعده معاد مى فرمود نه براى عده و رقم )) سند اين حديث صحيح است . و در حديث هند بن ابى هاله آمده است : پيامبر فصلى سخنان كوتاه و پر معنى فرمود بى كم و زياد. (( المعانى )) صدوق ص 81 و (( الشمائيل )) ترمذى ص 15.
393- حديثى با اين عبارت ترمذى در (( الشمائل )) ص 16 از قول عبداللّه بن جزء آورده : من كسى را متبسم تر از رسول خدا صلى اللّه عليه و اله نديدم .
394- احمد در مسند عايشه به اين مضمون مطلبى را نقل كرده است .
395- به (( الشمائل )) ترمذى ص 6 و صحيح مسلم ج 6 ص 145 مراجعه كنيد.
396- اين حديث را مسلم در ج 6 ص 151 آورده است .
397- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل ع(( ص 7 و مسلم در ج 6 ص 152 صحيح خود نقل كرده اند.
398- اين حديث را بخارى در ج 6 ص 49 و ج 4 ص 67، صحيح خود آورده است .
399- در اين مورد، مسلم در ج 3، ص 60 از حديث جابر بن سمره نقل كرده است ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله سوار بر اسب برهنه اى بود موقعى كه از تشييع جنازه ابن دحداح بر مى گشت و از قول سهل بن سعد نيز نقل كرده است : (( پيامبر صلى اللّه عليه و اله اسبى داشت به نام لحيف )) و از قول ابن عباس آورده است : (( پيامبر صلى اللّه عليه و اله در حجة الوداع در حالى كه بر شترى سوار بود، طواف مى كرد.)) در ج 5، ص 167 از قول براء نقل كرده است : (( پيامبر صلى اللّه عليه و اله را سوار بر استر سفيد در روز حنين ديدم )) و از حديث اسامه نقل كرده : (( پيامبر صلى اللّه عليه و اله سوار بر الاغى بود و در زير، پالانى داشت )) و از حديث ابن عمر نقل كرده : (( آن حضرت سواره و پياده به مسجد قبا مى آمد)) و نيز در ج 3، ص 20 از قول وى در عيادت از سعد بن عباده نقل كرده : (( پيامبر برخاست و ما كه ده و اندى نفر بوديم به همراه او برخاستيم و بى كفش و جوراب و كلاه و پيراهن در زمينى شوره زار مى رفتيم .))
400- اين خبر كه حضرت (( زنان و بوى خوش را دوست داشت )) معروف است . نسائى ، و ابوداوود آن را نقل كرده اند و قبلا گذشت . ابن عدى از عايشه نقل كرده : (( پيامبر صلى اللّه عليه و اله دوست نداشت جز بوى خوش داشته باشد)) و نيز بد آمدنش از بوى سير معروف است . مسلم و بخارى آن را در احكام مساجد نقل كرده اند، بخارى در ج 7، ص 211 از قول انس نقل مى كند: (( اگر كسى به آن حضرت عطر تعارف مى كرد، رد نمى فرمود)) در مسند، طيالسى ص 218 شماره 1559 به سند خود از عايشه نقل كرده و مى گويد: براى پيامبر صلى اللّه عليه و اله رواندازى سياه از پشم ساختم ، پوشيده خوشش آمد، چون عرق كرد، برد يمنى داد، آن را دور انداخمت . در آن جا ص 277 شماره 2081 از انس نقل شده مى گويد: (( نديدم كسى به رسول خدا صلى اللّه عليه و اله عطر تعارف نمايد و او رد كند.))
401- هم خوراكى آن حضرت را با مساكين بخارى در ج 8 ص 120 از حديث ابوهريره نقل كرده ، مى گويد: (( اصحاب الصفه ، مهمانان اسلام ، زن و فرزند كس و كارى نداشتند، وقتى صدقه اى مى رسيد، پيامبر صلى اللّه عليه و اله براى آنها مى فرستاد و خود ميل نمى كرد و اگر هديه اى مى آوردند، براى آنها مى فرستاد و خود نيز استفاده مى كرد و با آنها شريك مى شد.))
402- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) ضمن حديث طولانى در وصف آن حضرت آورده است .
403- در مستدرك حاكم ج 3، ص 324 از قول ابن عباس آمده : (( آن حضرت ، عباس را مانند احترام فرزند به پدر، احترام مى كرد.)) و از قول سعد بن ابى وقاص است : (( آن حضرت ، عمويش عباس و ديگران را از مسجد بيرون كرد، عباس گفت : ما را كه فاميل و عموى تو هستيم بيرون مى كنى و على را در مسجد جا مى دهى ؟ فرمود: من شما را بيرون نمى كنم و او را ساكن نمى سازم ...))
404- نظير اين حديث را ابوداوود، در ج 2، ص 550 از قول انس و عايشه نقل كرده است .
405- اين حديث را بخارى در ج 6، ص 89 ضمن داستان كعب بن مالك ، هلال بن اميه و مرارة بن ربيعه - كه هر سه نفر تخلف كردند - نقل كرده است . به (( درالمنثور )) ، ج 3، ص 286 مراجعه كنيد.
406- اين حديث را ترمذى در ج 8، ص 157 نقل كرده است .
407- اين حديث را بخارى ، در ج 6، ص 167 از قول عايشه نقل كرده ، گويد: هرگز از پيامبر صلى اللّه عليه و اله خنده نديدم مگر وقت شادمانى اش كه لبخند مى زد و در حديث هند بن ابى جعاله كه در (( الشمائل )) ترمذى ، ص 16 آمده است : (( خنده اش لبخند بود.))
408- اين موضوع ذاتا درست است ، در مسند طيالسى ، ص 217 نظير اين مطلب آمده ولى عراقى به داستان بازى حبشيها در حضور پيامبر صلى اللّه عليه و اله اشاره كرده و به گفته آن حضرت كه فرمود: (( بس كنيد بچه حيوانها!)) كه اين داستان خرافى و افترا بر رسول خدا صلى اللّه عليه و اله و گستاخى بر خداست و در صحيح مسلم ؛ ج 3، ص 22 و صحيح بخارى ؛ ج 2 7 ص 20 و سنن نسائى ، ج 3، ص ‍ 195 (( باب اللعب فى المسجد )) آمده است .
409- اين حديث را بخارى در ج 6، ص 171 نقل كرده و ابن منذر و طبرانى از ابن ابى مليكه نقل كرده اند مى گويد: (( نزديك بود كه دو كار خير ابوبكر و عمر را هلاك سازد، اين دو تن در نزد پيامبر صلى اللّه عليه و اله صدايشان را بلند كردند موقعى كه سواران بنى تميم نزد پيامبر آمدند يكى از آن دو نفر به اقرع بن حابس و آن يكى به مرد ديگرى اشاره كرد، آنگاه ابوبكر و عمر گفت ، تو جز مخالفت با من غرضى نداشتى عمر گفت : قصد من مخالفت با تو نبود، صدايشان از اين بابت بلند شد، پس ‍ خداوند آيه : (( (( يا ايها الذين آمنوا لاترفعوا اصواتكم ...)) )) را نازل كرد. به (( درالمنثور )) ، ج 6، ص 89 مراجعه كنيد.
410- نظير اين حديث را محمّد بن سعيد در (( الطبقات )) از قول ام سلمه نقل كرده است .
411- ترمذى در (( الشمائل )) از قول ابوسعيد خدرى با سند ضعيف نقل كرده است : (( پيامبر صلى اللّه عليه و اله با خدمتگزاران غذا مى خورد.)) و در (( الطبقات )) از قول سلمى و ديگران نظير اين حديث را نقل كرده است .
412- ترمذى در (( الشمائل ، )) ص 24 از حسن بن على عليه السلام و صدوق نيز در (( المعانى )) نظير اين حديث را آورده است .
413- اين حديث را ترمذى در (( السنن ع(( ضمن داستان آمدن پيامبر با جمعى از صحابه به خانه ابوالهيثم بن تيهان و ابوايوب نقل كرده و مسلم نيز نقل كرده و بخارى در ج 8، ص 26 از انس نقل كرده است : (( رسول خدا صلى اللّه عليه و اله از خانواده اى از انصار ديدن كرد و نزد آنها غذا خورد.))
414- بخارى در ج 7، ص 9 از حديث سهل بن سعد نقل كرده ، مى گويد: مردى بر رسول خدا صلى اللّه عليه و اله گذشت ، پرسيد: چه مى گوييد درباره اين شخص ؟ گفتند: او شايسته است كه اگر از زنى خواستگارى كرد قبول كنند و اگر از كسى وساطت كرد بپذيرد و اگر سخنى گفت ، گوش دهند. مى گويد: سپس پيامبر صلى اللّه عليه و اله ساكت شد، مردى از مستمندان مسلمان گذر كرد، فرمود: درباره اين شخص چه مى گوييد؟ گفتند: سزاوار است كه اگر از زنى خواستگارى كرد، قبول نكنند و اگر واسطه شد، نپذيرند و اگر سخنى گفت ، گوش فرا ندهند، رسول خدا صلى اللّه عليه و اله فرمود: اما اگر تمام روى زمين از اقران آن مردم پر باشد، اين يكى از همه آنها بهتر است . اما ناترسى پيامبر: او به پادشاهان ، فرمانروايان و به هر ستمگرى بدون ترس و بيم نامه نوشت كه معروف است ، به صحيح مسلم ، ج 5، ص 166 و (( جمهرة رسائل العرب ، )) ج 1، ص 32 - 72 مراجعه كنيد.
415- در (( احياء العلوم )) و بعضى از نسخه هاى اين كتاب ، عوض بلاد جبل ، بلا جهل آمده است .
 

راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4-ص149

فهرست

بخشى از آداب و اخلاق ارزنده پيامبر صلى اللّه عليه و اله به روايت ابوالبحترى

گويند: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله كسى از مؤ منان را ناسزا نگفت مگر آن كه برايش كفاره و رحمتى قرار داد (416) و هرگز زن يا خدمتگزارى را نفرين نكرد. (417) حتى پيامبر صلى اللّه عليه و اله در حال كارزار بود، عرض كردند: يا رسول اللّه ! چرا آنها را نفرين نمى فرماييد؟ فرمود: همانا من براى رحمت و هدايت مبعوث شده ام نه براى نفرين .(418) و چنان بود كه هرگاه مى خواستند بر كسى ، مسلمان يا كافر به طور عام يا خاص نفرين كنند، بجاى نفرين دعا مى كرد. (419) و با دست خود كسى را نزد مگر آن كه در راه خدا باشد. و از كسى كه نسبت به آن حضرت تعدى كرده باشد هرگز انتقام نگرفت مگر آن كه نسبت به حريم الهى تجاوز كرده باشد. و بين دو عمل هرگز انتقام نگرفت مگر آن كه نسبت به حريم الهى تجاوز كرده باشد. و بين دو عمل هرگز مختار نشد مگر آن كه آسانترين آنها را برگزيد، جز در مواردى كه باعث گناه يا قطع رحم مى شد كه در آن صورت از همه كس بيشتر اجتناب مى فرمود (420) و كسى چه آزاد و چه بنده و كنيز، خدمت ايشان نيامد مگر آن كه با او در پى حاجتش حركت كرد.(421)

انس مى گويد: به خدايى كه او را به حق فرستاده است ، هرگز در مورد چيزى كه نمى پسنديد به من نفرمود: چرا آن كارى را كردى ؟ و كسى از اعضاى خانواده اش مرا ملامت نكرد مگر اين كه فرمود: ((او را به حال خود واگذاريد كه اين عملش حتمى و مقدر بوده است .))(422)

گويند: هيچ گاه پيامبر صلى اللّه عليه و اله از بسترى ايراد نگرفت . اگر فرشى مى انداختند، مى خوابيد و اگر نمى انداختند، روى زمين مى خوابيد.(423) خداى متعال در سفر اول تورات آن حضرت را توصيف كرده ، مى فرمايد: محمّد رسول خدا، بنده برگزيده ام ، بداخلاق و درشتخو و اهل غوغا و فرياد ميان كوچه و بازار نمى باشد. بدى را با بدى مجازات نمى كند بلكه عفو مى كند و مى بخشد زادگاهاش مكه و هجرتش به مدينه است و شام را مالك مى شود. او و يارانش بر سراسر اين قلمرو سيطره خواهند يافت و ايشان حاملان قرآن و دانش اند و او بر اطراف خود پرتو افكن است . و در انجيل نيز وصفش چنين است .(424)

از جمله خلق و خوى آن حضرت آن بود كه به هر كس مى رسيد، ابتدا سلام مى داد.(425) و هر كه درباره حاجتى حرف مى زد، با او مى ايستاد تا اين كه طرف منصرف مى شد. (426) دست خود را از كسى كه دستش را مى گرفت رها نمى كرد تا وقتى كه طرف دستش را مى كشيد. (427) و چون يكى از صحابه را مى ديد آغاز به مصافحه مى كرد، سپس دست او را مى گرفت و انگشتهايش را داخل انگشتان او مى كرد و آنگاه مشتش را محكم مى بست ، (428) جز به ياد خداى تعالى بر نمى خاست و نمى نشست (429) و كسى رو به او نمى نشست در وقتى كه او نماز مى خواند، مگر آن كه نمازش را سبك مى كرد و رو به او مى آورد و مى گفت : نيازى دارى ؟ و چون حاجت او را بر مى آورد، دوباره به نماز مى ايستاد.(430) و بيشتر اوقات به هنگام نشستن ، هر دو زانويش را از جا بر مى داشت ، و نظير كسى كه لباسش را به خود پيچيده باشد، با دستها زانوهايش را مى گرفت . (431) و كسى جاى او را از جاى نشستن اصحابش تميز نمى داد؛ زيرا آن حضرت هر جا جاى نشستن بود، مى نشست (432)، هيچگاه كسى نديد كه در نزد اصحاب پاهايش را دراز كند تا جا را بر كسى تنگ كند مگر اين كه جا زياد مى بود و كسى در تنگنا قرار نمى گرفت .(433) و بيشتر اوقات رو به قبله مى نشست (434) و به هر كسى كه بر او وارد مى شد احترام مى كرد و حتى براى كسى كه نه با وى خويشاوندى داشت و نه وابسته رضاعى اش بود، جامه اش را پهن مى كرد و او را بر روى آن مى نشاند.(435)

زيراندازى كه در اختيار داشت به هر كه وارد مى شد، ايثار مى كرد و اگر او نمى پذيرفت اصرار مى ورزيد تا او بپذيرد. (436) و كسى با او صميمى نمى شد مگر اين كه تصور مى كرد از همه كس نزد آن حضرت گرامى تر است ، به گونه اى كه هر كس همنشين آن حضرت مى شد، بهره خويش را از سيماى وى مى برد، تا آن جا كه نشست آن حضرت ، شنيدن ، سخن گفتن و جاذبه مجلس و تمام توجهش به هم نشين بود و با تمام اينها محفلش حيا، تواضع و امانت بود.(437) خداى تعالى فرمود: (( فبما رحمة من اللّه لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لا نفضوا من حولك .(438) )) هر گاه مى خواست ، اصحابش را صدا بزند براى احترام و دلجويى ايشان به كنيه صدا مى زد (439) و حتى به آنهايى كه كنيه نداشتند، كنيه مى داد و به همان كنيه اى كه داده بود، آنها را صدا مى زد، (440) و همچنين زنانى كه فرزندانى داشتند كنيه اى مى داد و نيز نام زنانى را كه فرزند نزاده بودند، با كنيه آغاز مى كرد (441) و كودكان را كنيه مى نهاد تا بدان وسيله دلهاى ايشان را نرم سازد.(442) از همه كس زودتر خشمگين مى شد و زودتر از همه خشنود مى گشت و مهربانتر و بهتر از همه مردم به مردم و از همه كس سودمندتر به حال آنان بود و چنان بود كه در مجلس آن حضرت صداها بلند نمى شد. (443) و چون از مجلس برمى خاست مى گفت : (( ((سبحانك اللهم و بحمدك اشهد ان لا اله الا انت استغفرك و اتوب اليك )).)) آنگاه مى فرمود: ((اينها را جبرئيل به من آموخت .))(444)


پاورقى ها :

416- اين حديث را مسلم ، در ج 8، ص 25 از قول ابوهريره نقل كرده است .
417- اين حديث را مسلم در ج 7، ص 80 از قول عايشه به جاى (( (ما لعن )، ما ضرب ، )) آورده است و طيالسى در ص 214 از عايشه نقل كرده : پيامبر، نه دشنام مى داد و نه دشنام مى پذيرفت و ضمن سخن گفتن فرياد نمى كشيد.
418- اين حديث را مسلم از قول ابوهريره در ج 8، ص 24 نقل كرده است .
419- اين حديث را بخارى در ج 5، ص 22 از قول ابوهريره نقل كرده است ، مى گويد: گفتند: يا رسول اللّه ، قبيله دوس ، هلاك شدند، چون نافرمانى و خوددارى از اجراى فرمان شما كردند. آنها را نفرين كنيد. فرمود: (( خداوند دوسين را هدايت كن ، و آنان را ببخشاى .))
420- اين حديث را بخارى ، در ج 4، ص 230 از قول عايشه نقل كرده است كه گفت : هرگز رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بين دو امر مخير نشد مگر آن كه آسانتر را اختيار كرد، جز در موردى كه گناه بود. در آن صورت از همه كس بيشتر از آن دورى مى كرد و هرگز رسول خدا صلى اللّه عليه و اله براى خودش از كسى انتقام نگرفت مگر آن كه باعث هتك حرمت الهى شده بود كه براى خدا انتقام آن را مى گرفت . اين حديث را مسلم نيز در ج 8، ص 80 نقل كرده است .
421- اين حديث را بخارى در پى نوشت خود از قول انس نقل كرده است كه اگر آن كنيز از مردم مدينه بود، دست پيامبر صلى اللّه عليه و اله را مى گرفت تا او را هر طور مايل است آزاد كند. و ابن ماجه اضافه كرده مى گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله دستش را از دست او جدا نمى كرد تا به هر جاى مدينه كه مى خواست ، آن حضرت را براى كارى كه داشت مى برد. و قبلا گذشت در حديث ابن ابى اوفى كه كبر و غرورى نداشت كه با بيوه زنان و درماندگان راه برود تا حاجتشان را برآورد. اين حديث را دارمى ، در ج 1، ص 35 آورده است .
422- نظير اين حديث را ابوداوود، در ج 2، ص 547 و - چنان كه در (( المغنى )) آمده - ابوالشيخ در كتاب (( اخلاق النبى صلى اللّه عليه و اله )) نقل كرده اند.
423- بخارى ضمن حديثى طولانى در ج 3، ص 166 آورده است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله روى شنها و حصير، مى خوابيد و فرشى در آن ميان نبود، شنها بر پهلويش اثر گذاشته بود. و طيالسى در مسندش ص 36 از ابن مسعود نقل كرده ، مى گويد: (( رسول خدا صلى اللّه عليه و اله روى حصير خوابيد و حصير روى پوست بدنش اثر گذاشت و من شروع كردم به دست كشيدن و عرض كردم : يا رسول اللّه پدر و مادرم فدايت ، اگر اجازه بفرماييد چيزى پهن كنم روى آن بخوابيد تا شما را حفظ كند؟ فرمود: مرا چه به دنيا مثل من با دنيا مانند مسافرى است كه در سايه درختى استراحت كرده و آن جا را ترك مى كند.))
424- اين حديث را دارمى ، در ج 1، ص 4 و طيالسى در ص 214 نظير آن را نقل كرده است . به امالى صدوق ، ص 279، (( عيون الاخبار، )) ص 224 و امالى ابن الشيخ ، ص 196 مراجعه كنيد.
425- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) و صدوق در (( المعانى ، )) ص 81 از حديث هند بن ابى هاله با اين عبارت نقل كرده اند: (( با هر كه رو به رو مى شد، سلام مى كرد.))
426- طبرانى و ابونعيم در (( دلائل النبوة )) و ابن سعد - چنانكه در (( الجامع الصغير )) آمده - اين حديث را نقل كرده اند و در (( مكارم الاخلاق )) ، ص 21 و 22 به طور مرسل و صدوق در (( المعانى )) ، ص 80 با سند نقل كرده است .
427- اين حديث در چند جا از ابن ماجه و از ترمذى به نقل از حديث انس گذشت .
428- اين حديث را ابوداوود، در ج 2، ص 645 از قول ابوذر نقل كرده است .
429- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) از حديث حسن بن على عليه السلام از قول هند و صدوق در (( المعانى )) ص 80 نقل كرده است .
430- در هيچ كتابى به اين مطلب برخورد نكرديم .
431- نظير اين حديث را ابوداوود، در ج 2، ص 561 و ترمذى در (( الشمائل )) نقل كرده اند.
432- اين حديث را ابوداوود در ج 2، ص 527 از قول ابوهريره و ابوذر نقل كرده است ، مى گويند: (( رسول خدا صلى اللّه عليه و اله در بين اصحابش مى نشست و شخص ناشناسى كه مى آمد، نمى دانست كدام يك پيامبر است ، مى پرسيد...)) ترمذى در (( الشمائل )) نظير اين را نقل كرده است .
433- اين حديث را دارقطنى نقل كرده است ، و ترمذى و ابن ماجه چنين آورده اند: (( كسى آن حضرت را نديد كه مقبل همنشينش زانوهايش را جلو آورده باشد)) و ابن ماجه كلمه (( هرگز)) را نيز افزوده است . به طورى كه در (( المغنى )) آمده ، سند اين حديث ضعيف است . طبرسى در مكارم ، طور مرسل و صدوق در (( المعانى )) با سند از قول هند بن ابى هاله نقل كرده اند.
434- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص 25 از كتاب (( المحاسن )) ابوعبداللّه برقى نقل كرده و در مستدرك حاكم ، ج ، ص 270 از آن حضرت نقل كرده است : بالاترين نشستها رو به قبله نشستن است .
435- حاكم در ج 4، ص 292 اين حديث را از قول جابر نقل كرده و سند آن را صحيح شمرده است : (( جرير بن عبداللّه خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله وارد شد - در آن جا آمده است - پيامبر صلى اللّه عليه و اله رداى مباركش را برداشت و نزد او انداخت (تا روى ردا بنشيند)...
436- اين مطلب در آداب مصاحبت و معاشرت گذشت .
437- اين حديث را صدوق در (( المعانى ، )) ص 82 روايت كرده و ترمذى در (( الشمائل )) ضمن حديثى طولانى نقل كرده است .
438- آل عمران / 159: از پرتو رحمت الهى در برابر آنها نرم (و مهربان ) شدى و اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مى شدند.
439- در حديث غار آمده است كه به ابوبكر مى فرمود: يا ابابكر و به عمر - به طورى كه حاكم از ابن عباس نقل كرده - يا اباحفص و به على - چنانكه معروف است - يا اباتراب مى فرمود.
440- اين حديث را ترمذى در (( السنن ، )) ج 13، ص 224 از قول انس نقل كرده ، مى گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله مرا به نام سبزيى كه مى چيدم ، كنيه داد - يعنى فرمود: اباحمزه (صاحب خردل !) - ترمذى مى گويد: اين حديث عجيبى است ، ابن ماجه به شماره 3738 نقل كرده است كه عمر به صهيب گفت : تو كه فرزند ندارى ، كنيه ات از كجا است ؟ گفت : پيامبر صلى اللّه عليه و اله مرا ابويحى كنيه داد و طبرانى از قول ابوبكره سخنى دارد، كه گفت : از طائف خود را به ماسوره اى آويخته بودم ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله به من فرمود: تو ابوبكره اى .
441- اين حديث را حاكم در ج 4، ص 63 از قول ام ايمن در داستان خود با پيامبر صلى اللّه عليه و اله نقل كرده است .
442- اين حديث را طيالسى در مسند خود، ص 280 به شماره 2088 از انس نقل كرده است : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله با ما معاشرت مى كرد تا آن جا كه به برادر كوچك من مى فرمود: اى ابوعمير! ديگ در چه حالى است ؟ و بخارى نيز اين حديث را در ج 8 / 37 و 55 آورده است .
443- اين حديث را صدوق در (( المعانى ، )) ص 81 نقل كرده است .
444- اين حديث را نسائى در كتاب (( عمل اليوم و الليلة )) و حاكم در مستدرك ج 1 / 537 نقل كرده اند.
 

راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4-ص155

فهرست

سخن و خنده پيامبر صلى اللّه عليه و اله

از همه مردم گشاده زبان تر (445) و شيرين سخن تر بود و خود مى فرمود: ((من فصيحترين عربم (446) و اهل بهشت به زبان محمّد صلى اللّه عليه و اله سخن مى گويند.))(447) آن حضرت كم حرف و نرم گفتار بود و در وقت گفتن سخن بيهوده نمى گفت و سخنش مانند جواهر به رشته كشيده بود. (448) عايشه مى گويد: مانند حرف زدن شما تند حرف نمى زد، سخنش آرام و منظم بود در حالى كه شما پراكنده سخن مى گوييد.(449)

گويند: سخن پيامبر صلى اللّه عليه و اله از سخن همه مردم موجزتر بود و جبرئيل سخن موجز بر او نازل مى كرد و هر چه مى خواست در كلام موجز جمع مى كرد و به كلمات جامع تكلم مى فرمود: نه زياد و نه كم ، سخنانى در پى هم و مرتبط. بين دو جمله توقفى داشت تا شنونده بفهمد و درك كند (450) و صدايش رسا و از همه مردم خوش نواتر بود.(451)

بيشتر سكوت مى كرد و جز به هنگام نياز سخن نمى گفت . (452) حرف ناروا نمى زد و در وقت خشم و خشنودى جز سخن دل بر زبان نمى آورد.(453) و از كسى كه سخن ناپسند مى گفت ، روى بر مى گرداند. (454) اگر مطلب ناپسندى را ناگزير بود كه بگويد، آن را در قالب كنايه مى فرمود. (455) و چون ساكت مى شد همنشينانش سخن مى گفتند و كسى در خدمت آن حضرت مشاجره نمى كرد (456) و از روى حقيقت و خيرخواهى نصيحت مى فرمود، (457) و مى گفت : ((قسمتى از قرآن را با قسمت ديگر مخلوط نكنيد؛ زيرا قرآن به چند گونه نازل شده است .))(458)

پيامبر صلى اللّه عليه و اله به روى اصحابش بيش از همه تبسم داشت و مى خنديد و به گفته آنان به ديده اصحاب مى نگريست و با آنها معاشرت داشت (459) و چه بسيار اتفاق مى افتاد كه آنقدر مى خنديد تا دندانهاى آسيايش ديده مى شد. (460) ولى خنده اصحاب در خدمت ايشان به پيروى از آن حضرت و براى احترام او، تبسم بود.(461)

گويند: روزى مردم بيابان نشينى خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله رسيد در حالى كه آن حضرت برآشفته بود و به يارانش اعتراض مى كرد. آن مرد خواست چيزى بپرسد. اصحاب گفتند: اى مرد، چيزى نگو كه ما او را دگرگون مى بينيم ، گفت : مرا واگذاريد به خدايى كه او را به حق پيامبر قرار داده است ، من تا او لبخند نزند دست بر نمى دارم . آنگاه عرض كرد: يا رسول اللّه ! شنيده ام كه دجال در حالى كه مردم از گرسنگى مرده اند براى آنها آبگوشت مى آورد. پدر و مادرم فدايت ، آيا شما صلاح مى دانيد من از آبگوشت او به دليل حفظ آبرو و پاكى پرهيز كنم تا از لاغرى بميرم يا از آن بخورم تا فربه شوم ؛ آنگاه به خدا ايمان آورم و او را انكار كنم ؟ مى گويند: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله به قدرى خنديد كه دندانهاى آسيايش ‍ نمايان شد. سپس فرمود: نه ، خداوند با آنچه مؤ منان را بى نياز مى سازد تو را نيز بى نياز مى كند.(462)

گويند: پيامبر صلى اللّه عليه و اله از همه مردم لبخندش بيشتر و خوشخوتر بود مگر آيه قرآنى نازل مى شد و به ياد قيامت مى افتاد و يا مشغول موعظه مى شد. و چون مسرور و خشنود بود، از همه مردم خشنودتر بود و اگر موعظه مى كرد به حقيقت موعظه مى كرد و جز براى خدا خشمگين نمى شد، (463) و در اين حال چيزى جلوى خشم او را نمى گرفت . و در تمام كارهايش همين طور بود. و هرگاه مشكلى پيش مى آمد حل آن را به خدا واگذار مى كرد، و از نيرو و توان خود تبرى و از خداوند هدايت مى طلبيد و مى گفت : (( اللهم ارنى الحق حقا فاتبعه و اءرنى منكرا و ارزقنى اجتنابه و اءعذنى من اءن يشتبه على فاتبع هواى بغير هدى منك و اجعل هواى تبعا لطاعتك ، و خذ رضا نفسك من نفسى فى عافية و اهدنى لما اختلف فيه من الحق باذنك انك تهدى (من تشاء) الى صراط مستقيم . ))

در بيان اخلاق و آداب غذا خوردن آن حضرت


پاورقى ها :

445- عراقى گويد: اين حديث را ابوالحسن بن ضحاك در كتاب (( الشمائل )) و ابن جوز در (( الوفاء )) به اسناد ضعيف از قول بريده نقل كرده اند كه : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله فصيحترين عرب بود، سخنى را مى گفت و آنها نمى فهميدند، آن حضرت توضيح مى داد و آنان را مطلع مى ساخت .
446- اين حديث را ابن سعد در (( طبقات )) از يحيى بن يزيد سعدى به طور مرسل با سند صحيح چنين نقل كرده است : (( من عربترين شما از قريشم )) در (( جامع الصغير )) همين طور است به (( موضوعات الكبير، )) مولى على قارى ، ص 40 مراجعه كنيد.
447- اين حديث را طبرانى ، ابوالشيخ و حاكم در مستدرك و ابن مردويه و بيهقى در (( الشعب )) از قول ابن عباس چنين نقل كرده است : (( زبان اهل بهشت عربى است )) به (( درالمنثور، )) ج 4، ص 2 مراجعه كنيد.
448- ام معبد سخن پيامبر را در حديث هجرت پيامبر به مدينه چنين نقل كرده ، به مستدرك حاكم ، ج 3، ص 9، تاريخ طبرى و تاريخ خميس و كتابهاى ديگر مراجعه كنيد.
449- اول اين حديث را بخارى در ج 4، ص 231 و به گفته عراقى دو جمله آخر را خلعى در فوائد خود با اسناد منقطع نقل كرده است .
450- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) از قول هند بن ابى هاله و صدوق در (( المعانى ، )) ص 81 نقل كرده اند.
451- به سند اين حديث برخورد نكردم اما حديثى به اين مضمون از مسلم خواهد آمد.
452- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) از قول هند بن ابى نقل كرده است .
453- اين حديث را حاكم در (( المستدرك ، )) ج 1 / 105 و ابوداوود در (( السنن )) ، ج 2 / 286 از عبداللّه بن عمر نقل كرده گويد: من هر چه از رسول خدا صلى اللّه عليه و اله مى شنيدم ، مى نوشتم ؛ زيرا مى خواستم آنها را حفظ كنم ولى مردم قريش مانع شدند و گفتند: تو همه چيز را مى نويسى در حالى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بشر است و در وقت ناخشنودى و خشنودى سخنانى بر زبان مى آورد. اين بود كه من از نوشتن خوددارى كردم ، بعدها اين مطلب را به پيامبر صلى اللّه عليه و اله عرض كردم ، با انگشت به دهان مباركش اشاره كرد و فرمود: (( بنويس ، به خدا قسم كه از اين دهان جز حرف حق بيرون نمى آيد.))
454- اين حديث را ترمذى ضمن حديث طولانى با اين عبارت آورده است : (( (( يتغافل عمالا يشتهى .)) )) .
455- حديثى را بخارى در كتاب (( الطلاق )) از صحيح خود، ج 7، ص 55 نقل كرده است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله در مورد همسر رفاعه قرطنى فرمود: (( نه ، مگر اين كه تو حلاوت او را بچشى و او حلاوت تو را)) كنايه از همبستر شدن زن و شوهر.
456- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) نقل كرده است .
457- مسلم در ج 3، ص 11 از قول جابر نقل كرده است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله وقت سخنرانى چشمانش قرمز و صدايش به قدرى بلند مى شد كه گويى (فرمانده ) به سپاه هشدار مى دهد. مى فرمود: (( صبح و شامتان ...))
458- اين حديث را طبرانى از حديث عبداللّه بن عمر با سندى حسن نقل كرده است . (( كه قرآن نازل نشده تا شما قسمتى را با قسمتى مخلوط كنيد.)) و در روايتى (( آيا چنين دستورى داريد كه قسمتى از كتاب خدا را با قسمتى در آميزيد.))
459- در (( الشمائل )) ترمذى در حديثى از على عليه السلام نقل شده : (( از آنچه آنها مى خنديدند، مى خنديد و از آنچه تعجب مى كردند، تعجب مى كرد)) و مسلم در ج 7، ص 78 از قول جابر بن سمره آورده است : آنها حرفهاى جاهليت را مى زدند و مى خنديدند ولى او تبسم مى كرد.
javascript¦history.go(-1)"> 460- اين حديث را مسلم در ج 8، ص 125 ضمن داستان آمدن دانشمند يهود خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله نقل كرده است .
461- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) از قول هند نقل كرده است .
462- در هيچ جا به اين داستان برخورد نكردم .
463- اين حديث را طبرانى در مكارم از قول جابر چنين نقل كرده : هرگاه بر آن حضرت وحى نازل مى شد، هشدار دهنده قوم بود و چون غمش بر طرف مى شد، از همه مردم لبخندش بيشتر بود. احمد از سخن على يا زبير نقل كرده كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله خطبه مى خواند و ايام اللّه را ياد مى كرد به طورى كه در چهره اش نمودار بود و گويى هشدار دهنده قوم است كه صبح زود آنها را در جريان كار قرار مى دهد؛ )) (المغنى ) )) .
 

راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4 -ص159

فهرست

اخلاق وآداب غذا خوردن آن حضرت

پيامبر صلى اللّه عليه و اله هر غذايى را كه فراهم بود ميل مى كرد. بهترين غذا آن بود كه دستهاى زياد به طرف آن دراز شود. و چون سفره گسترده مى شد، مى گفت : (( ((بسم اللّه الرحمن الرحيم ؛ اللهم اجعلها نعمة مشكورة تصل بها نعمة الجنة .)) )) بيشتر اوقات كه براى غذاى خوردن مى نشست دو زانو و دو پايش را جمع مى كرد همان طورى كه نمازگزار مى نشيند، جز اين كه زالو روى زانو و يا روى (يك پهلو) مى نشست و مى گفت : همانا من بنده ام و همچون بنده مى نشينم و چون بنده غذا مى خورم .(464)

غذاى داغ نمى خورد و مى گفت : غذاى داغ بى بركت است و خداوند آتش ‍ را غذاى ما قرار نداده است ، غذا را سرد كنيد.(465)

و از آنچه در دسترس داشت ميل مى كرد و با سه انگشتش غذا مى خورد و گاهى از انگشت چهارم كمك مى گرفت و هيچ وقت با دو انگشت غذا نمى خورد و مى فرمود: با دو انگشت خوردن كار شياطين است .(466)

عثمان بن عفان پالوده اى براى آن حضرت آورد، مقدارى ميل فرمود، گفت : بنده خدا اين چيست ؟ عرض كرد: پدر و مادرم فدايت ، اين روغن و عسل را در ديگ سنگى مى ريزيم و آن را روى آتش قرار مى دهيم و مى جوشانيم و بعد مغز گندم آسيا شده را روى روغن و عسل مى ريزيم و به هم مى زنيم تا بپزد، سرانجام اين طور مى شود كه ملاحظه مى فرماييد. پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: اين خوراك خوشمزه اى است .(467)

پيامبر صلى اللّه عليه و اله نان جو سبوس نگرفته ميل مى كرد (468) و خيار را با خرما و نمك مى خورد (469) و بهترين ميوه ها در نظر آن حضرت خرماى تازه و خربزه و انگور بود.(470)

و خربزه با نان و شكر ميل مى فرمود و بسا آن را با خرما مى خورد (471) و از هر دو دستش كمك مى گرفت ، روزى خرمايى را كه در طرف راستش بود مى خورد و دانه ها را از طرف چپ جمع آورى مى كرد. گوسفندى از كنارش ‍ گذشت ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله دانه هاى خرما را به او اشاره كرد، گوسفند شروع كرد به خوردن دانه هاى دست چپ . آن حضرت ، در همان حال با دست راستش خرما مى خورد تا فارغ شد و گوسفند به راه خود مى رفت .(472) و چه بسيار انگور را با خوشه مى خورد، (473) در حالى كه آب انگور مثل رشته مرواريد روى محاسنش ديده مى شد، (474) يعنى آبى كه مى چكيد. و بيشتر خوراكش آب و خرما بود، (475) و شير و خرما را با هم مخلوط مى كرد و آنها را دو پاكيزه مى ناميد. (476) بهترين خوراك در نزد آن حضرت گوشت بود و مى فرمود: گوشت بر شنوايى مى افزايد و در دنيا و آخرت بالاترين خوراك است و اگر از پروردگارم بخواهم تا هر روز بر من گوشت بخوراند، اجابت مى فرمايد. (477) و آبگوشت را با گوشت و كدو ميل مى كرد (478) و كدو را دوست مى داشت و مى فرمود: بوته كدو، درخت برادرم يونس ‍ است . (479) عايشه مى گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله همواره مى فرمود: عايشه ! هرگاه خواستى غذايى بپزى كدوى حلوايى بيشتر بريز؛ زيرا دل غمگين را شاد مى سازد. (480) آن حضرت گوشت پرنده شكارى را ميل مى كرد، (481) وى خود به دنبال آن نمى رفت و شكار نمى كرد و دوست داشت برايش شكار كنند و بياورند تا او ميل كند، (482) چون گوشت تناول مى كرد سرش را به سوى آن خم نمى كرد بلكه گوشت را به سمت دهانش مى برد و آنگاه با دندانهاى مباركش به شدت آن را جدا مى ساخت .(483) نان و روغن ميل مى كرد و از گوسفند، ذراع و شانه اش و از غذاى ديگ ، كدوى حلوايى و از خورش ، سركه و از خرما، (نوعى از خرما به نام ) عجوه را دوست مى داشت . (484) و درباره عجوه دعا فرمود كه با بركت گردد و فرمود: عجوه از بهشت است و شفابخش از زهر و جادو است (485) و از سبزيجات ، كاسنى و باذروج (گياهى معطر) و گياهى به نام خرفه را دوست مى داشت (486) و از گوسفند هفت عضو را ميل نمى كرد: آلت تناسلى بيضه ها، مثانه ، كيسه صفرا، غده ها، فرج و خون و اينها را دوست نداشت (487) و سير و پياز و تره نمى خورد (488) و هرگز از غذايى نكوهش ‍ مى كرد.

اگر خوشش مى آمد، ميل مى كرد وگرنه ميل نمى فرمود، و اگر خود نمى خواست به ديگرى بدگويى نمى فرمود (489) و ظرف غذا را مى ليسيد و مى گفت : پايان غذا پر بركت تر است (490) و به قدرى انگشتانش را پس از غذا مى ليسيد كه قرمز مى شد (491) و تا انگشتانش را يكى يكى نمى ليسيد آنها را با حوله پاك نمى كرد. و مى گفت : خورنده غذا نمى داند كه در كدام غذا بركت است (492) و چون فارغ مى شد، مى گفت : (( ((اللهم لك الحمد اطعمت و اشبعث و سقيت و اءرويت ، لك الحمد غير مكفور و لا مودع و لا مستغنى عنه )) (( (493) و چون بخصوص نان و گوشت ميل مى كرد، دستهايش را خوب مى شست و آنگاه زيادى آب را به صورتش ‍ مى كشيد (494) و در سه نوبت آب را مى نوشيد، و در آن سه نوبت سه (( بسم اللّه )) و در آخر آنها سه (( الحمدللّه )) مى فرمود (495) و آب را به نوعى مى مكيد و سر نمى كشيد و چه بسيار كه يك نفس مى نوشيد تا فارغ مى شد ولى داخل ظرف نفس نمى كشيد، بلكه دهانش را به سويى مى گرداند.(496) و باقيمانده آب را به كسى كه طرف راستش بود مى داد؛(497) هر چند كه شخص سمت چپش ‍ مهمتر بود و به آن كه طرف راستش بود، مى فرمود: سنت بر اين است كه به تو بدهم ، اگر تو خواستى به ايشان ايثار مى كنى .(498) ظرفى خدمتش آوردند كه عسل و شير داشت نخواست كه بنوشد و فرمود: دو نوشيدنى در يك جا و دو خورش در يك ظرف است و بعد گفت : ((من حرامش نمى دانم ولى افتخار به فزونيهاى دنيوى و حساب فرداى قيامت را نمى پسندم و تواضع را دوست دارم ؛ زيرا هر كه براى خدا تواضع كند خداوند او را بلند گرداند.))(499)

در خانه خودش از دختر بالغ با حياتر بود. از اهل خانه غذا نمى خواست و اظهار تمايل هم نمى كرد. اگر غذا مى آوردند، مى خورد و آنچه مى دادند قبول مى كرد و هر نوشيدنى كه بود مى نوشيد (500) و چه بسا خود بلند مى شد و خوردنى و يا نوشيدنى اش را مى گرفت .(501)


پاورقى ها :

464- اين حديث در باب قبلى گذشت و در كتاب مكارم ، ص 26 از كتاب (( مواليد الصادقين )) ثبت است .
465- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص 27 از مجموعه اى متعلق به پدرش به طور مرسل از امام صادق عليه السلام نقل كرده و طبرانى در (( الاوسط )) - به طورى كه در (( مجمع الزوائد، )) ج 5 / 20 آمده - در دو روايت نقل كرده است .
466- اين حديث را طبرانى در (( الكبير )) - به طورى كه در (( الجامع الصغير )) آمده است - از عامر بن ربيعه نقل كرده است .
467- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص 28. به طور مرسل نقل كرده است .
468- اين حديث را ترمذى ، در ص 10 (( الشمائل )) از قول سهل بن سعد نقل كرده است .
469- اين حديث را بخارى در ج 7، ص 102 از حديث عبداللّه بن جعفر و ابن حبان از قول عايشه نقل كرده است ؛ (( (المغنى ) )) .
470- اين حديث را ابونعيم - به طورى كه در (( الجامع الصغير )) آمده است - به سند ضعيف در (( الطب )) از معاوية بن يزيد عيسى نقل كرده است .
471- اين حديث را برقى در محاسن ، ص 557 از موسى بن جفعر عليه السلام و ترمذى و نسائى از حديث عايشه نقل كرده اند.
472- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص 28 مطابق متن نقل كرد، ولى عراقى مى گويد: استفاده پيامبر از هر دو دست را احمد از حديث عبداللّه بن جعفر نقل كرده مى گويد: آخرين بار كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله را ديدم در يك دستش خرما و در دست ديگرش خيار بود؛ از آن مى خورد و از اين دندان مى زد و اما داستان پيامبر با گوسفند را در فوائد ابى بكر شافعى به سند ضعيف از قول انس نقل كرديم .
473- اين حديث را ابن عدى در (( الكامل )) نقل كرده است ؛ (( (المغنى ) )) .
474- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص 29 از حديث انس نقل كرده است .
475- بخارى در ج 7 / 120 از قول عايشه نقل كرده است : پيامبر صلى اللّه عليه و اله از دنيا رفت در حالى كه ما از خرما و آب سير مى شديم .
476- مكارم ، ص 30، اين حديث را احمد در مسند خود از قول اسماعيل بن ابى خالد به نقل از پدرش ‍ مى گويد: بر مردى وارد شدم ؛ ديدم شير و خرما را با هم مى خورد و گفت : بيا نزديك كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله اينها را دو پاكيزه ناميده است ؛ (به (( مجمع الزوائد، )) ج 5 / 40 مراجعه كنيد.)
477- اين حديث را جايى نديدم جز اين كه ترمذى در (( الشمائل ، )) ص 12 از حديث جابر نقل كرده است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله به منزل ما آمد، گوسفندى براى آن حضرت كشتيم ، فرمود: (( گويا اينها مى دانستند كه من گوشت را دوست دارم )) و ابن ماجه به شماره 3305 نقل كرده (( بالاترين خوراك مردم دنيا و اهل بهشت گوشت است .))
478- اين حديث را مسلم در ج 6، ص 121 آورده است .
479- نظير اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص 30 نقل كرده و در ص 201 از حديث على بن حسين عليه السلام به عبارت ديگرى آورده است و در صحيح مسلم ، ج 6، 121 آمده است كه حضرت كدوى حلوايى را دوست مى داشت .
480- نظير اين حديث را برقى در محاسن ، ص 521 و در مكارم ، ص 30 با همين عبارت نقل كرده است .
481- ترمذى از حديث انس ، حديث مرغ بريان را نقل كرده و در كتاب (( الشمائل )) ، ص 12 مى گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله گوشت (پرنده اى به نام ) هوبره را ميل مى كرد و در سنن ج 8، ص 23 نيز چنين آمده است .
482- عراقى گويد: ظاهر حال پيامبر صلى اللّه عليه و اله چنين بوده است ؛ زيرا كه خود فرمود: ((هر كس ‍ دنبال شكار برد در غفلت است .)) اين حديث را ابوداوود و نسائى و ترمذى از قول ابن عباس نقل كرده اند و اما حديث صفوان بن اميه : ((پيش از من پيامبران خدا همگى شكار مى كردند و به دنبال شكار مى رفتند)) به شدت ضعيف است و در (( مكارم الاخلاق )) طبرسى ، ص 30 مطابق متن آمده است .
483- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص 31 با همين عبارت نقل كرده است و در بعضى نسخه ها (( (ينتهسه انتهاسا) )) - يعنى با جلو دندانهايش مى گرفت تا بخورد - آمده است و ترمذى در سنن ، ج 8، ص 31 از قول ابوهريره نقل كرده است : گوشتى آوردند؛ رانش را به آن حضرت دادند كه دوست مى داشت و او با دندانش از آن جدا مى كرد.
484- عراقى گويد: مسلم و بخارى از قول ابوهريره نقل كرده اند كه گفت : جلو پيامبر صلى اللّه عليه و اله كاسه آبگوشتى با گوشت نهادند، ران را ميل كرد كه از همه اعضاى گوسفند بيشتر دوست داشت و ابوالشيخ از قول ابن عباس روايت كرده است (( بهترين گوشت نزد پيامبر صلى اللّه عليه و اله شانه بود)) ؛ سند حديث ضعيف است و از حديث ابوهريره نقل كرده (( جز شانه گوسفند را دوست نمى داشت )) ؛ و از ابوالشيخ از قول ابن عباس به سند ضعيف آمده است : (( بهترين خورش در نزد پيامبر صلى اللّه عليه و اله سركه بود)) و با همان اسناد نقل مى كند: (( بهترين خرما نزد آن حضرت ، عجوه بود.))
485- اين حديث را بخارى در ج 7، ص 104 از قول سعد بن ابى وقاص نقل كرده و نسائى و ابن ماجه و ترمذى آورده اند: (( عجوه از بهشت است و شفابخش زهر است .))
486- برقى در محاسن ، ص 507 رواياتى درباره كاسنى و در ص 513 راجع به خرفه نقل كرده و عراقى مى گويد: ابونعيم از قول ثوبر نقل كرده است : پيامبر صلى اللّه عليه و اله كه در پايش زخمى بود با خرفه معالجه كرد و فرمود: خدا به تو بركت دهد، هر جا مى خواهى سبز شو! كه شفاى هفتاد درد هستى كه كوچكترينش درد سر است .
487- اين حديث را ابن عدى و از طريق بيهقى از قول ابن عباس به اسناد ضعيف نقل كرده و نيز بيهقى از روايت مجاهد به طور مرسل روايت كرده است . (( (المغنى ). ))
488- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص 31 به طور مرسل نقل كرده است .
489- اين حديث را بخارى در ج 7، ص 96 نقل كرده است . و درباره سوسمار فرمود: (( من نمى خورم و تحريم هم نمى كنم .)) اين را ترمذى در ج 7، ص 286 صحيح خود را روايت كرده و اسناد آن را صحيح دانسته است .
490- اين حديث را بيهقى در (( الشعب )) از قول جابر چنين نقل كرده است : (( ظرف غذا را بر نمى داشتند تا بليسد چون آخر غذا با بركت است ، و طبرانى روايت كرده است : (( هر كه انگشتانش را بليسد در دنيا و آخرت خداوند او را سير گرداند.)) به (( مجمع الزوائد، )) ج 6، ص 28 مراجعه كنيد.
491- اين حديث را بخارى در ج 7، ص 106 نقل كرده است و نظير آن را ترمذى در ج 7، ص 307 آورده است .
492- اين حديث را احمد و بزاز با اين عبارت روايت كرده اند: (( هرگاه كسى از شما غذايى خورد، نبايد دستش را پاك كند تا انگشتانش را بليسد - در روايتى (آنها را بليسد) آمده است - زيرا پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: (( چه مى دانى كه در كدام غذايت بركت است )) مسلم در ج 6، ص 113 به نحوى از آنچه گذشت ، نقل كرده است به (( مجمع الزوائد، )) ج 6، ص 28 مراجعه كنيد.
493- نظير اين حديث را ابن سنى در (( عمل اليوم و الليلة ، )) ص 125 و 126 نقل كرده است .
494- نظير اين حديث را ابويعل - به طورى كه در (( المغنى )) آمده - از حديث عبداللّه بن عمر به اسناد ضعيف نقل كرده است .
495- اين حديث را مسلم در ج 6، ص 111 از قول انس و ابوداوود، در ج 2، ص 303 چنين آورده : (( در آب خوردن سه مرتبه نفس مى كشيد و مى گفت : اين طور گواراتر، سالم تر و بهتر است ...)) و ابن سنى در (( اليوم و الليله )) ص 126 نظير آنچه در متن آمده ، نقل كرده است .
496- اين حديث را طبرانى در (( الكبير )) از قول بهز نقل كرده نام ثبيت بن كثير كه ضعيف است در سند آن آمده است او از ام سلمه نقل است : پيامبر صلى اللّه عليه و اله وقتى كه روزه دار بود اول آب مى خورد و يك باره نمى نوشيد، دو يا سه نوبت مى نوشيد. به (( مجمع الزوائد، )) ج 5 / 80 و (( مواهب قسطلانى ، )) ج 1 / 323 مراجعه كنيد.
497- اين حديث را مسلم از قول انس ، در ج 6، ص 112 صحيح خود آورده است .
498- اين حديث را مسلم در ج 6، ص 113 از قول سهل بن سعد نقل كرده است .
499- اين حديث را طبرسى در مكارم ، ص 33 به طور مرسل نقل كرده است .
500- اين حديث را مسلم و بخارى از قول ابوسعيد چنين نقل كرده : (( از دختران حجله با حياتر بود.)) و اما غذا نمى خواست يعنى خوراك معينى را نمى طلبيد، اگر نه عايشه نقل كرده كه روزى پيامبر فرمود: (( عايشه ! آيا چيزى موجود است ...)) و در حديث نيامده است كه فرموده باشد: (( اگر از اين گوشت براى من مى پختيد)) و شايد آن سخن براى بيان حكم باشد و نه براى تمايل به خوردن ، غذا بهتر مى داند؛ (( (المغنى ) )) .
501- احمد در مسند خود، ج 6، ص 364 حديثى به اين مضمون نقل كرده است .
 

راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4 -ص162

فهرست

آداب لباس پوشيدن پيامبر صلى اللّه عليه و اله

پيامبر صلى اللّه عليه و اله هر چه از انواع جامه در اختيار داشت از رو انداز، ردا، پيراهن ، جبه و يا چيز ديگر مى پوشيد و از جامه سبز خوشش مى آمد و بيشتر جامه هايش سفيد بود و مى فرمود: به زنده هاتان جامه سفيد بپوشانيد و مرده هايتان را در آن كفن كنيد. قباى حاشيه دار مربوط به جنگ و بدون حاشيه مى پوشيد و قباى ديبايى داشت كه مى پوشيد و سبزى آن سفيدى رويش را زيبا مى نمود.(502)

تمام جامه هاى پيامبر صلى اللّه عليه و اله روى كعبين (استخوان برآمده پشت پاها) قرار داشت و روپوشش در بالاى آن تا نيمه ساق (503) و بند پيراهنش بسته بود، بسا در حال نماز و ديگر اوقات بندها را مى گشود (504) و ملافه اى داشت كه با زعفران رنگ آميزى شده و چه بسا تنها با آن ملافه با مردم نماز به جا مى آورد (505) و بسا اتفاق مى افتد كه عبا مى پوشيد و بدون چيز ديگرى تنها با همان عبا بود.(506) عباى وصله دارى مى پوشيد و مى فرمود: ((من بنده اى هستم و همان را مى پوشم كه بندگان مى پوشند.))(507) جز جامه هايى كه غير از جمعه مى پوشيد، دو جامه مخصوص جمعه داشت . (508) و چه بسا يك روپوش تنها مى پوشيد و جز آن چيزى در بر نداشت . دو طرف آن را بين شانه هايش مى انداخت (509) و چه بسا براى مردم نماز بر جنازه ها را با همان روپوش امامت مى كرد (510) و چه بسيار در خانه اش در يك روپوش كه به طور مخالف دو طرف آن را به خود پيچيده بود، نماز مى خواند و همان روپوشى بود كه در آن روز (با همسرش ) در آن همبستر بوده است . (511) و چه بسا شب هنگام با روانداز نماز مى خواند در حالى كه بخشى از جامه را به قسمتى از بدنش داشت ، بقيه همان روانداز را روى يكى از زنانش افكنده بود و با آن حال نماز مى خواند. (512) پيامبر صلى اللّه عليه و اله عباى سياهى داشت كه آن را به كسى بخشيد، امّ سلمه عرض كرد: پدر و مادرم فدايت ، آن عباى سياه چه شد؟

فرمود: آن را پوشيدم ، ام سلمه گفت : هرگز چيزى را بهتر از سفيدى شما در كنار سياهى آن نديده ام (513) و انس مى گويد: چه بسيار ديدم كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله نماز ظهر را در عبايى كه از دو طرف به هم گرده زده بود، به جا مى آورد. (514) و انگشترى به انگشت مى كرد. (515) و چه بسا بيرون مى شد و در انگشترى اش نخى بود كه چيزى را به يادش مى آورد. (516) و به وسيله آن زير نامه ها را مهر مى كرد. (517) و مى فرمود: مهر كردن نامه بهتر از تهمت است . (518) و عرقچينها (كلاه ) را زير عمامه ها و بدون عمامه بر سر مى كرد و چه بسا عرقچين را از سر بر مى داشت و آن را در مقابلش حايل قرار مى داد و بعد به سمت آن نماز مى خواند (519) و چه بسا اگر عمامه به سر نداشت دستمالى به سر و پيشانى مى بست . (520) پيامبر صلى اللّه عليه و اله عمامه اى داشت به نام سحابه آن را به على عليه السلام بخشيد. بسيارى اوقات كه على عليه السلام با آن عمامه مى آمد، پيامبر صلى اللّه عليه و اله مى فرمود: على با سحاب آمد. (521) و هرگاه مى خواست جامه اى را بپوشد از طرف راستش مى پوشيد (522) و مى گفت : (( الحمدللّه الذى كسانى ما اوارى به عورتى و اءتجمل به فى الناس )) (523) و چون مى خواست آن را از تنش بيرون كند از سمت چپ بيرون مى كرد. (524) و هرگاه لباس نوى مى پوشيد، لباس كهنه اش را به مستمندى مى داد و بعد مى فرمود: ((هيچ مسلمانى نيست كه با جامه اش مسلمانى را بپوشاند مگر اين كه تا آن جامه تن پوش است ، در حيات و ممات در كنف ضمانت و نگهدارى خداوند خواهد بود.)) (525) پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرشى است از پوست ، درونش از ليف خرما بود، طولش دو ذراع يا در اين حدود و پهنايش يك ذراع و يك وجب و يا در اين حدود (526) و عبايى داشت كه هر جا مى رفت دولا مى كرد و رويش مى نشست . (527)

گاهى روى حصير بدون اين كه چيز ديگرى زيرش باشد، مى خوابيد.(528)

از جمله روش پيامبر صلى اللّه عليه و اله اين بود كه براى مركب ، اسلحه و اشيايى كه داشت ، نامى تعيين مى فرمود:

نام پرچمش ، عقاب و نام شمشيرى كه در جنگها همراه داشت ، ذوالفقار و شمشيرى داشت به نام مخذم و شمشير ديگرى به نام رسوب و ديگرى به نام قضيب . قبضه شمشيرى آراسته به نقره بود. (529) كمربندى از چرم داشت كه داراى سه حلقه از نقره بود و نام كمانش ، كتوم و نام جعبه اش ‍ كافور و اسم شترش قصوا بود كه به آن عضبا مى گفتند و نام استرش دلدل و الاغش يعفور و نام گوسفندى كه شيرش را مى دوشيد عينه بود. ابريقى سفالى داشت كه با آب آن وضو مى ساخت و مى آشاميد، مردم بچه هاى خردسالشان را كه عقل و فهمى داشتند، مى فرستادند و آنها بر رسول خدا صلى اللّه عليه و اله وارد مى شدند و كسى آنها را مانع نمى شد و آنها هر مقدار آب در ابريق مى يافتند، مى نوشيدند و به صورت و بدنشان مى كشيدند و بدان وسيله بركت و تبرك مى جستند.(530)


پاورقى ها :

502- بخارى در ج 7، ص 192 از حديث ابوذر نقل كرده است ، مى گويد: (( خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله رسيدم ، در خواب بود و جامه سفيدى بر تن داشت ...)) و در ص 182 از حديث حسن بن على عليه السلام آمده است : (( على عليه السلام فرمود: پيامبر صلى اللّه عليه و اله رداى خود را طلبيد و بر تن كرد و بعد شروع به رفتن كرد...)) و در ص 185 آمده است : (( چون عبداللّه بن ابى از دنيا رفت پسرش خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله رسيد و گفت : يا رسول اللّه ، پيراهنتان را مرحمت كنيد تا پدرم را كفن كنم و بر پدرم نماز بخوانيد و طلب مغفرت كنيد، پيامبر پيراهنش را مرحمت كرد...)) و در ص 186 ضمن حديثى آمده : (( پيامبر صورت و دستهايش را شست و جامه اى از پشم بر تن داشت ، چون نتوانست دستهايش را از آن بيرون كند از زير جامه بيرون كرد...)) و ابن ماجه به شماره 3551 از حديث عايشه نقل كرده است : پيامبر صلى اللّه عليه و اله روپوشى خشن از نوعى كه در يمن مى سازند و عبايى از آنچه ملبده ناميده مى شود بر تن داشت كه از دنيا رفت .)) و در آن كتاب به شماره 3552 از حديث عبادة بن صامت است : (( پيامبر صلى اللّه عليه و اله در رواندازى كه به خود پيچيده بود نماز خواند)) و در آن جا به شماره 3556 از قول انس آمده است ، رسول خدا صلى اللّه عليه و اله لباس پشمى و كفش چرمى و جامه بسيار خشن مى پوشيد. ابوداوود، در ج 2، ص 366 از قول ام سلمه نقل كرده است : بهترين جامه در نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و اله پيراهن بود، و در حديث ديگر از مسور بن مخرمه نقل است : (( رسول خدا صلى اللّه عليه و اله ما را برد و من به همراه او رفتم . فرمود: وارد شوم و او را بخوانم ، مى گويد: او را خواندم و آن حضرت بيرون شد و در حالى كه قبايى بر تن داشت ...)) و حاكم در ج 4، ص 185 از آن حضرت نقل كرده است : (( جامه هاس سفيد بپوشيد و مرده هايتان را در آنها كفن كنيد)) اين حديث را طبرانى و بزاز - همان طورى كه در (( مجمع الزوائد، )) ج 5، ص 128 آمده - نقل كرده اند، در ص 129 آمده است كه بزاز و طبرانى در (( الاوسط )) از انس نقل كرده اند كه مى گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله رنگ سبز را دوست مى داشت يا مى گفت : محبوبترين رنگها نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و اله رنگ سبز بود. و ابوداوود، در ج 2، ص 370 از حديث انس نقل كرده است : پادشاه روم شنلى از ديبا به پيامبر صلى اللّه عليه و اله هديه كرد و پيامبر آن را پوشيد گويى دستهايش در هوا معلق بود. و در ج 2، ص 374 از ابى رمثه نقل كرده ، گويد: (( با پدرم خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله رفتم و ديدم دو برد سبز بر تن دارد.))
503- عراقى گويد: محمّد بن طاهر در كتاب (( صفوة التصوف )) از قول عبداللّه بن يسير روايت كرده است : جامه و شلوارش روى كعبين (استخوان برآمده روى پاها) و پيراهنش روى آنها و ردايش ‍ روى همه بود، سند اين حديث ضعيف است .
504- ترمذى در (( الشمائل ، ع(( ص 5 از روايت معاوية بن قرة بن اياس از قول پدرش نقل كرده است كه : با گروهى از قبيله مزينه خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله رسيديم و خريد و فروش كرديم در حالى كه دكمه هاى پيراهنش باز بود. عراقى گويد: بيهقى روايتى دارد كه ابن عمر با دكمه هاى باز نماز مى خواند، دليل آن را پرسيدم ، گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله را ديدم كه چنين مى كرد.
505- قسطلانى در (( المواهب ، )) ج 1، ص 330، از يحيى بن عبداللّه بن مالك نقل كرده ، گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله جامه هاى خود را از قبيل پيراهن ، ردا و عمامه را با زعفران رنگ مى كرد، اين روايت را دمياطى نقل كرده است و ابوداوود با عبارت ديگرى آورده : پيامبر صلى اللّه عليه و اله جامه ها و حتى عمامه اش را با ورس و زعفران رنگ مى كرد. و همچنين از حديث زيد بن اسلم و ام سلمه و ابن عمر نقل كرده ليكن با آنچه در صحيح آمده سازگار نيست كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله از زعفرانى كردن نهى فرمود.... مى گويم : به صحيح بخارى ، ج 7، ص 187 مراجعه كنيد.
506- اين حديث را مسلم و بخارى از حديث عمر در داستان كناره گيرى آن حضرت از كسانش نقل كرده اند: ناگاه روپوشى بر تن داشت نه چيز ديگر، و بخارى از روايت محمّد بن منكدر نقل كرده ، جابر با روپوشش كه از پشت سر بسته بود با ما نماز مى خواند در حالى كه ديگر جامه هايش روى جالباسى بود. و در روايت ديگرى ؛ او در جامه به خود پيچيده نماز مى خواند در حالى كه ردايش را كنار گذاشته بود و در آن روايت است : پيامبر صلى اللّه عليه و اله را ديدم كه چنين نماز مى خواند. سنن بيهقى ، ج 2، ص 240.
507- (( مواهب اللدنية ، ج 1، ص 327، اين حديث را از بخارى از قول انس نقل كرده و به اين مضمون حديثى گذشت .
508- اين حديث را طبرانى در (( الصغير و الاوسط )) از قول عايشه - به طورى كه در (( المغنى )) آمده - با سند ضعيف نقل كرده است .
509- حديثى به اين مضمون قبلا گذشت و ابوداوود، در ج 1، ص 164 كتاب خود نظير آن را آورده است .
510- در هيچ جا به اين مطلب برخورد نكردم .
511- اين حديث را ابوداوود، در ج 1، ص 164 و مسلم در ج 2، ص 62 از قول عمر بن ابى سلمه نقل كرده است .
512- ابوداوود، در ج 1، ص 147 از عايشه نقل كرده ، گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله در يك جامه كه قسمتى از آن روى من بود نماز گزارد.
513- عراقى گويد: اين حديث را از قول ام سلمه جايى نديدم . مسلم از عايشه نقل كرده است : پيامبر صلى اللّه عليه و اله با عباى پشمى سياه نقشدارى بيرون آمد، ابوداوود و نسائى نقل كرده اند: براى پيامبر صلى اللّه عليه و اله عبايى سياه ساختم و او بر تن كرد. ابن سعد در (( طبقات )) اضاه مى كند: سفيدى پيامبر صلى اللّه عليه و اله را با سياهى آن خاطر نشان كردم . حالى آن را با تلفظ جبه نقل كرده و مى گويد: با سند بخارى و مسلم صحيح است .
514- اين حديث را بزاز و ابويعلى با اين عبارت نقل كرده اند: در يك جامه اى كه دو طرفش را بر خلاف هم انداخته بود، نماز خواند. و بزاز دارد: در مرض موتش با جامه پنبه اى كه بر تن داشت ، با مردم نماز خواند. و اسناد آن صحيح است ، ابن ماجه در شماره 3552 از قول عبادة بن صامت آورده است : با عبايى كه به خود پيچيده بود نماز خواند در كامل ابن عدى آمده است : پيامبر صلى اللّه عليه و اله آن را در گردنش روى لباس ديگر بست . اسناد آن - به طورى كه در (( المغنى )) آمده - ضعيف است ، به سنن بيهقى ، ج 2، ص 238 مراجعه كنيد.
515- انگشتر به انگشت كردن پيامبر صلى اللّه عليه و اله را ترمذى در (( الشمائل ، )) ص 7 و بخارى ، ج 7، ص 201 و مسلم در ج 6، ص 105 نقل كرده اند.
516- ابن عدى در (( الكامل )) به سند ضعيفى از حديث واثله ، به اين عبارت نقل كرده است : پيامبر صلى اللّه عليه و اله هرگاه مقصدى داشت به انگشترى اش نخى مى بست . ابويعلى از ابن عمر روايت كرده كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله هرگاه مايل نبود كه چيزى را فراموش كند به انگشتش نخى مى بست تا از خاطر نبرد. و همين طور نقل شده در (( رابع الخلعيات )) ولى در سلسله سند آن سالم بن عبداللّه الاعلى ابوالفيض است كه ابن حيان او را متهم به جعل كرده بلكه ابوحاتم نيز او را به جعل اين حديث متهم ساخته است . (به كتاب (( المواهب اللدنية ، )) ج 1، ص 336 مراجعه كنيد.)
517- اين حديث را بخارى در ج 7، ص 202 و مسلم در ج 6، ص 151 نقل كرده اند.
518- در هيچ ماءخذى به اين حديث برخورد نكردم .
519- اين حديث را طبرانى ، ابوالشيخ و بيهقى در (( الشعب )) از حديث ابن عمر نقل كرده اند كه : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله عرقچين سفيدى را كه گوشهايى داشت در سفر مى پوشيد، به سر مى كرد و چه بسا موقع نماز آن را مقابلش قرار مى داد. سند هر دو روايت ضعيف است ؛ (( (المغنى ) )) ، و ابوداوود در ج 2، ص 376 و بغوى در (( المصابيح )) ج 2، ص 119 از قول ركانه نقل كرده است : فرق بين ما و مشركان ، عمامه گذاشتن روى عرقچينهاست .
520- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل ، )) ص 9 از ابن عباس نقل كرده كه : من پيامبر صلى اللّه عليه و اله را با دستمال چربى بر سر ديدم . بخارى در ج 4، ص 248 از ابن عباس در حديث بيماريى كه به رحلت پيامبر صلى اللّه عليه و اله انجاميد، اين مطلب را نقل كرده است .
521- اين حديث را ابن عدى و ابوالشيخ از حديث جعفر بن محمّد از قول پدرش و او به نقل از جدش ‍ عليهم السلام نقل كرده است ؛ (( (المغنى ) )) .
522- اين حديث را ترمذى در ج 7، ص 266 از سنن - به طورى كه در (( الجامع الصغير )) آمده - به سند ضعيفى نقل كرده است .
523- اين حديث را ابن ماجه به شماره 3557 و حاكم در ج 2، ص 193 از حديث عمر بن خطاب نقل كرده اند.
524- اين حديث را ابوالشيخ از حديث ابن عمر چنين نقل مى كند: هرگاه لباسى مى پوشيد با دست راست شروع مى كرد و هنگام بيرون آوردن از طرف راست و در وقت كندن از سمت چپ شروع مى كرد. اين حديث در بخش انتقال در صحيح بخارى و مسلم از حديث ابوهريره از سخن پيامبر نه از روى عملش ، نقل شده است .
525- اين حديث را حاكم در ج 2، ص 193 ضمن حديثى طولانى نقل كرده است .
526- اين حديث را ابوداوود در ج 2، ص 391 بدون ذكر پهنا و درازا نقل كرده و عراقى مى گويد: ابوالشيخ از حديث ام سلمه آورده است : بستر پيامبر صلى اللّه عليه و اله به اندازه گورى بود كه انسان را در آن مى نهند.
527- ترمذى در ص 23 (( الشمائل )) از حديث حفصه نقل كره : پرسيدند: بستر پيامبر چه بود؟ گفت : پارچه خطدارى بود كه آن را دوبار، تا مى داديم و روى آن مى خوابيد. عراقى گويد: ابوالشيخ از حديث عايشه و ابن سعد در (( طبقات )) نقل كرده اند: زنى از انصار بر من وارد شد و ديد بستر رسول خدا صلى اللّه عليه و اله عبايى دولا شده است .
528- اين حديث را طيالسى در ص 36 و بخارى در ج 3، ص 166 ضمن حديثى طولانى نقل كرده اند.
529- طبرانى از حديث ابن عباس نقل كرده است كه : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله شمشيرى به نام ذوالفقار داشت كه دسته اش از نقره بود و كمانى داشت كه آن را سداد مى گفتند و تيردانى داشت كه جمع نام داشت . و زرهى داشت كه اطرافش از مس بود به نام (( ذات الفصول ، )) و سر نيزه اى داشت كه به آن نبعه مى گفتند و يك نوع سپر داشت كه آن را دفن مى ناميدند و سپر سفيدى داشت كه به آن موجز، مى گفتند.
530- صاحب تاريخ طبرى در ج 2، ص 421 به اسناد خويش از محمّد بن سهل بن ابى حثه از پدرش ‍ نقل كرده ، مى گويد: نخستين اسبى را كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله مالك شد، اسبى بود كه در مدينه از مردى از بنى فزاره به ده اوقيه (112 رطل ) خريد و نامش در بين مردم بيابان نشين فرس بود، رسول خدا صلى اللّه عليه و اله آن را سكب ناميد و آن نخستين اسبى بود كه فردى از مسلمانان سوار بر آن جنگيد. كسى از مسلمين جز آن اسب و اسب ابوبردة بن دينار، به نام ملاوح اسبى نداشت . و در آن كتاب به اسناد خويش از محمّد بن عمر نقل است كه مى گويد: از ابن ابى حثه راجع به اسب مرتجز پرسيدم ، جواب داد: اسبى است كه از مرد بيابانى خريدارى كرده كه خزيمة بن ثابت شاهد آن مرد و آن مرد ازبنى مره بود. و در آن كتاب از عباس بن سهل از پدرش به نقل از جدش آمده است كه مى گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله سه اسب داشت به نامهاى لزّاز، ظرب و لخيف ، اما لزاز را مقوقس (پادشاه مصر) هديه كرد و لخيف را ربيعة بن ابى البراء هديه داده بود كه آن حضرت چندين شتر از شتران بنى كلاب را در برابر آن به او پاداش دادند و اما ظرب را فروة بن عمرو جذامى به اهدا كرد و تميم دارى اسبى به نام ورد به رسول خدا صلى اللّه عليه و اله تقديم كرد كه آن را به عمر داد و او در راه خدا به كسى داد و بعدها ديد آن را مى فروشند. بعضى معتقدند علاوه بر اسبهايى كه نام برديم ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله ، اسبى به نام يعسوب داشت . و در همان ماءخذ به اسناد خود از موسى بن محمّد بن ابراهيم از قول پدرش نقل شده است كه گفت : دلدل نام استر پيامبر صلى اللّه عليه و اله بود، نخستين استرى كه در اسلام ديده شده آن را مقوقس به پيامبر هديه كرد و به همراه آن الاغى به نام عقير به آن حضرت تقديم داشت و آن استر تا زمان معاويه باقى بود. و در همان كتاب از زهرى نقل است كه دلدل را فروة بن عمرو جذامى به پيامبر صلى اللّه عليه و اله استرى را به نام فضه هديه كرد كه آن حضرت به ابى بكر بخشيد و الاغش به نام يعفور در بازگشت از حجة الوداع مرد. و در همان ماءخذ از موسى بن محمّد از پدرش نقل شده كه : شتر قصوا از شتران بنى حريش بود كه ابوبكر آن را با شترى ديگرى به هشتاد درهم خريد و رسول خدا صلى اللّه عليه و اله از روى به چهارصد درهم خريد و در نزد آن حضرت بود تا مرد و اين همان شترى است كه پيامبر با آن مهاجرت كرد و موقعى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله به مدينه وارد شد آن شتر چهارساله بود و نامش قصوا، جدعا و عضبا بود. و در همان كتاب ، ص 423 از ابراهيم بن عبداللّه نقل شده كه : بخشوده ها به رسول خدا صلى اللّه عليه و اله هفت چيز بود: عجوه ، زمزم ، سقيا، بركه ، ورسه ، اطلال و اطراف . و در همان كتاب ، ص 434 از مروان بن ابى سعيد نقل است كه : از اسلحه هاى بنى قينقاع سه شمشير؛ به نامهاى قلعى ، بتار و حتف و پس ‍ از آنها دو شمشير مخذم و رسوب از قلس در اختيار پيامبر قرار گرفت و بعضى گفته اند: پيامبر صلى اللّه عليه و اله با دو شمشير به نامهاى عضب كه در جنگ بدر همراهش بود و ذوالفقار كه مال منبه بن حجاج بود و روز بدر به غنيمت برد، وارد مدينه شد. و در همان ماءخذ از وى نقل شده است كه به رسول خدا صلى اللّه عليه و اله دو زره از سلاحهاى بنى قينقاع به نامهاى سعديه و فضه رسيد و در آن كتاب از محمّد بن مسلمه است كه مى گويد: روز احد، بر تن رسول خدا صلى اللّه عليه و اله دو زرده ديدم : يكى به نام (( ذات الفضول )) و ديگرى به نام فضه ، و در روز جنگ خيبر، دو زره به نامهاى (( ذات الفصول )) و سعديه را بر تن آن حضرت ديدم .
 

راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4 -ص 167

فهرست

عفو با قدرت

پيامبر صلى اللّه عليه و اله بردبارترين مردم و علاقه مندتر از همه به عفو در عين توانايى بود. تا آن جا كه گلوبندهايى از طلا و نقره خدمت آن حضرت آوردند و آنها را ميان اصحابش تقسيم كرد. مردى از صحرانشينان برخاست و گفت : اى محمّد! به خدا قسم ، هر چند خدا تو را به عدالت فرمان داده است من تو را عادل نمى بينم ، فرمود: واى بر تو! اگر من عادل نباشم ، چه كسى عادل خواهد بود! چون آن مرد رو گرداند، فرمود: او را به آرامى بر من بازگردانيد.(531)

جابر نقل كرده است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله روز حنين طلاهايى را كه در دامن بلال بود، مشت مشت به مردم مى داد. مردى گفت : اى پيامبر خدا عدالت كن ! فرمود: واى بر تو، اگر من عدالت نكنم چه كسى خواهد كرد! اگر من عادل نباشم تو نااميد خواهى شد و زيان خواهى ديد. پس عمر برخاست و گفت : گردنش را بزنم كه او منافق است . فرمود: پناه بر خدا، آن وقت مردم بگويند من اصحابم را مى كشم .(532)

پيامبر صلى اللّه عليه و اله درگير جنگى بود، دشمن متوجه غفلت مسلمانان شد. مردى - از فرصت استفاده كرده - با شمشير بالاى سر رسول خدا صلى اللّه عليه و اله ايستاد و گفت : چه كسى مانع كشتن تو مى شود؟ فرمود: خدا، (راوى مى گويد:) شمشير از دست او افتاد و رسول خدا صلى اللّه عليه و اله شمشير را برداشت و فرمود: اكنون چه كسى جلو كشته شدن تو را مى گيرد؟ عرض كرد: شما لطف كنيد و با من به نيكى رفتار كنيد. فرمود: بگو، گواهى مى دهم كه خدايى به جز خداى يكتا نيست . آن مرد عرب گفت : نه با تو مى جنگم و نه به طرفدارى تو مى آيم و نه در صف كسانى كه با تو مى جنگند، شركت مى كنم ، پس راهش را گرفت و نزد قبيله خود رفت و گفت : از نزد بهترين مردم به نزد شما آمدم .(533)

انس نقل مى كند كه زن يهوديى گوشت مسموم گوسفندى را خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله آورد تا از آن تناول كند، پيامبر از آن زن علت را پرسيد. او در جواب گفت : من قصد كشتن تو را داشتم ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: خداوند تو را بر اين عمل توفيق نمى دهد به پيامبر صلى اللّه عليه و اله گفتند: آيا آن زن را نمى كشى ؟ فرمود: نه .(534)

مردى از يهود پيامبر را جادو كرد، جبرئيل قضيه را به آن حضرت خبر داد تا آن را بيرون آورد و گره هايش را باز كرد و بدان وسيله سبكى در خود احساس كرد ولى مطلب را به مرد يهودى نگفت و هرگز به روى او نياورد.(535)

على عليه السلام مى فرمايد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله من و زبير و مقداد را فرا خواند و فرمود: برويد تا به روضه خاخ (536) برسيد، در آن جا زنى ميان هودج است كه با خود نوشته اى دارد، نوشته را از آن زن بگيريد. ما رفتيم تا به روضه خاخ رسيديم و ناگاه زنى را در هودجى ديديم ، پس به او گفتيم نوشت را بيرون آور. گفت : نوشته اى همراه من نيست . گفتيم : بايد نوشته را در بياورى وگرنه كشته مى شوى و با جامه هايت را در مى آوريم ، پس نوشته را از ميان موهاى بافته اش در آورد. آن را خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله آورديم . نامه از حاطب بن ابى بلتعه به گروهى از مشركين مكه بود كه آنها را در جريان يكى از كارهاى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله قرار داده بود. پيامبر صلى اللّه عليه و اله حاطب را طلبيد و فرمود: حاطب ! اين نامه چيست ؟ عرض كرد: يا رسول اللّه ، زود درباره من تصميم نگيريد، من مردى بيگانه بودم كه از خارج ميان قوم خويش وارد شده بودم ولى تمام مهاجران همراه شما خويشاوندانى در مكه دارند كه از فاميلشان حمايت مى كنند؛ اين بود كه خواستم اگر خويشاوندى ميان آنها ندارم نفوذى بين آنها داشته باشم تا به جاى خويشاوندى پشتيبان من باشند و اين كار را به سبب كفر و يا پس از مسلمان شدن بر اساس ترجيح كفر بر اسلام و يا رو بر تافتن از دينم انجام ندادم . پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: او به شما راست گفت . عمر گفت : اجازه بفرماييد گردن اين منافق را بزنم . پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: ((او در جنگ بدر حاضر بود، چه مى دانى شايد خداى تعالى به اهل بدر خبر داده باشد كه هر چه خواستيد، بكنيد، من شما را آمرزيده ام .))(537)

پيامبر صلى اللّه عليه و اله مالى را تقسيم كرد. مردى از انصار گفت : اين تقسيم براى خدا انجام نگرفته است . چون سخن آن مرد را به اطلاع پيامبر رساندند، رنگ صورتش سرخ شد و فرمود: ((خدا برادرم موسى را بيامرزد مكه او را بيش از اينها آزردند و او صبر كرد.))(538)

بارها مى فرمود: ((كسى از شما درباره فردى از اصحابم چيزى به من نگويد؛ زيرا من دوست دارم ميان شما در حالى بيايم كه دلم از طرف شما آرام است .))(539)


پاورقى ها :

531- اين حديث را بخارى ، در ج 4، ص 243 و ابوالشيخ بن حيان از حديث ابن عمر با اسناد نيكو نقل كرده اند؛ (( (المغنى ). ))
532- به تاريخ طبرى ، ج 3، ص 390 در شرح غزوه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله با قبيله هوازن در حنين مراجعه كنيد.
533- اين حديث را احمد در مسندش ج 3، ص 390 از حديث جابر و بخارى در ج 5، ص 147 نقل كرده اند.
534- اين حديث را مسلم د رج 7، ص 14 و ابن سعد در (( الطبقات )) ج 2 بخش اول ص 78 و 83 نقل كرده اند.
535- اين حديث را بخارى ، در ج 7، ص 176 و مسلم در ج 7، ص 14 آورده اند.
536- روضه خاخ ، نام محلى است بين مكه و مدينه ((( لسان العرب )) ج 3، ص 14) م .
537- اين حديث را ابى عبدالبر در (( استيعاب )) ضمن شرح حال حاطب به طور مرسل و بخارى ، در ج 5، ص 184 به اسناد خويش از عبيداللّه بن ابى رافع از على عليه السلام نقل كرده است .
538- اين حديث را احمد در مسند و بخارى در صحيح ج 5، ص 202 از قول ابن مسعود به سند صحيح نقل كرده است .
539- اين حديث را ابوداوود، در ج 2، ص 564 و ترمذى در ج 3، ص 262 از حديث ابن مسعود نقل كرده و مى گويد: از اين جهت عجيب است ، و در مسند احمد، ج 1، ص 396 نيز آمده است .
 

راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4-ص 173

فهرست

چشم پوشى پيامبر صلى اللّه عليه و اله از ناپسنديها

پيامبر صلى اللّه عليه و اله نرمخو، خوش ظاهر و خوش باطن بود و خشم و رضايتش در چهره اش پيدا بود. (540) وقتى كه زياد خوشحال بود بيشتر دست به محاسن مى كشيد. (541) آنچه را نمى پسنديد، به كسى رو در رو به زبان نمى آورد. مردى بر آن حضرت وارد شد كه لباس سياهى بر تن داشت ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله از ديدن او ناراحت شد ولى چيزى نگفت . وقتى كه از خانه بيرون رفت ، به يكى از افراد فرمود: ((خوب بود شما به اين مرد مى گفتيد اين لباس را از تن بيرون كند.))(542) مرد بيابان نشينى در حضور پيامبر صلى اللّه عليه و اله ميان مسجد، بول مى كرد، اصحاب به او اعتراض ‍ كردند، فرمود: بولش را قطع نكنيد، سپس گفت : ((اين مسجدها جاى نجاست و بول و ادرار كردن نيست .)) و در روايتى آمده است كه فرمود: ((نزديكش برويد اما از جا بلندش نكنيد.))(543)

روزى مرد بيابان نشينى نزد آن حضرت آمد و چيزى خواست او مرحمت كرد و سپس فرمود: به تو احسان كردم ؟ آن مرد عرب گفت : نه ، هيچ خوبى نكردى ! راوى مى گويد: مسلمانان خشمگين شدند و به او حمله بردند، پيامبر صلى اللّه عليه و اله به ايشان اشاره كرد كه متعرضش نشويد سپس جا برخاست و وارد منزل شد و دنبال آن مرد فرستاد و كمك بيشترى كرد، آنگاه فرمود: آيا به تو احسان كردم ؟ مرد بيابان نشين گفت : آرى ، خداوند از خانواده و قبيله ات به تو جزاى خير دهد، پس پيامبر صلى اللّه عليه و اله به آن مرد گفت : تو آنچه را خواستى گفتى ولى در دل ياران من كدورتى پيدا شده است حال اگر مايلى چيزى را كه نزد من گفتى ، در حضور ايشان بگو تا كدورت از دل آنها بيرون رود، گفت : مى گويم ، همين كه فردا شد و با شامگاه ، آن مرد آمد؛ پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: اين مرد صحرانشين گفت آنچه گفت ولى بعد كه ما بيشتر به او عطا كرديم راضى شد. مرد بيابانى گفت : آرى ، خداوند از خانواده و قبيله ات به تو جزاى خير دهد. آنگاه پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: ((مثل من و اين مرد صحرانشين بمانند آن مردى است كه شترى داشت كه رم كرد و مردم به دنبال شتر مى دويدند و اين عمل جز اين كه شتر را بيشتر فرارى كند، فايده ديگرى نداشت . از اين رو صاحب شتر صدا زد: اى مردم ، بين من و شترم فاصله نشويد، چون من به حال شتر خود واردتر و آشناترم ، آنگاه صاحب شتر از مقابل ، رو به شتر رفت ، مقدارى خار و خاشاك از زمين برداشت و آرام ، آرام او را بازگرداند، تا آن جا كه شتر آمد و زانو زد و باربر روى آن بست و خود هم بر آن سوار شد، و من اگر شما را به حال خود گذاشته بودم - وقتى كه آن مرد گفت آنچه گفت - شما او را مى كشتيد و او داخل آتش دوزخ مى شد.))(544)


پاورقى ها :

540- اين حديث را صدوق در معانى ، ص 81 و عيون ، باب سى ام ضمن حديثى طولانى از حسن بن على از دايى اش نقل كرده مى گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله همواره گشاده رو و نرمخو و خوش ‍ برخورد بود و هيچ گاه ، خشن و درشتخو نبود - و نيز - در آن حديث آمده است ، هرگاه خشمگين مى شد، صورتش را بر مى گرداند و اظهار نفرت مى كرد و هرگاه خشنود مى شد، چشمش را مى بست . و در صحيح بخارى ، ج 4، ص 229 و 230 نظير اين حديث آمده است .
541- اين حديث را ابوالشيخ با سند نيكو - به طورى كه در (( المغنى )) آمده - از عايشه نقل كرده است .
542- اين حديث را ابوداوود، در ج 2، ص 550 و ترمذى در (( الشمائل ، )) ص 25 نقل كرده اند.
543- اين حديث را نسائى در ج 1، ص 175 و بخارى در ج 1، ص 63 نقل كرده اند.
544- اين حديث را به تفصيل ابوالشيخ و بزاز از قول ابوهريره با سند ضعيف - چنان كه در (( المغنى )) آمده - نقل كرده اند.
 

راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4 -ص 176

صفحه قبل فهرست صفحه بعد