درسهايي از تاريخ تحليلي اسلام (جلد4)
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


فصل اول

محاصره اقتصادى و ماجراى صحيفه ملعونه

مشركين مكه كه از توطئه قتل رسول خدا(ص)نتيجه اى نگرفتند و ابو طالب و بنى هاشم را در دفاع و حمايت ازرسول خدا(ص)جدى و صميمى ديدند،فكر كشتن آنحضرت راموقتا از سر بدر كرده و در صدد برآمدند تا بهر وسيله اى شده حمايت ابو طالب و بنى هاشم را از آنحضرت باز دارند،و بهمين منظور پس از انجمنها و تبادل نظر تصميم بمحاصره اقتصادى واجتماعى و سياسى بنى هاشم گرفتند و هدفشان اين بود كه بنى هاشم و بخصوص ابو طالب را در تنگنا قرار داده تا به يكى ازاهداف زير برسند:

يا اينكه در اثر فشار و سختى دست از يارى محمد(ص)بردارند.

و يا اينكه خودشان ناچار شوند محمد(ص)را به قتل رسانده ويا تسليم كرده و نجات يابند.

و اگر به هيچكداميك از اينها تن ندادند و همچنان مقاومت كردند،تدريجا از پاى در آمده و منظور مشركان قريش كه نابودى بنى هاشم بود بدون جنگ و خونريزى به انجام برسد.

و بهر صورت آنها بدين منظور تصميم به قطع رابطه بابنى هاشم و نوشتن تعهدنامه اى در اين باره گرفتند و اين تصميم راعملى كرده و به تعبير روايات «صحيفه ملعونه »و قرار دادظالمانه اى را تنظيم كرده و چهل نفر از بزرگان قريش(و بر طبق نقلى هشتاد نفر از آنها) پاى آنرا امضاء كردند.

مندرجات و مفاد آن تعهد نامه كه شايد مركب از چند ماده بوده در جملات زير خلاصه ميشد:

امضاء كنندگان زير متعهد ميشوند كه از اين پس هرگونه معامله و داد و ستدى را با بنى هاشم و فرزندان مطلب قطع كنند.

-به آنها زن ندهند و از آنها زن نگيرند.

-چيزى به آنها نفروشند و چيزى از ايشان نخرند.

-هيچگونه پيمانى با آنها نبندند و در هيچ پيش آمدى ازايشان دفاع نكنند.و در هيچ كارى با ايشان مجلس مشورتى وانجمنى نداشته باشند.

-تا هنگاميكه بنى هاشم محمد را براى كشتن به قريش نسپارند و يا بطور پنهانى يا آشكارا محمد را نكشند پاى بند عمل به اين قرار داد باشند.

اين تعهد نامه ننگين و ضد انسانى به امضاء رسيد و براى آنكه كسى نتواند تخلف كند و همگى مقيد به اجراء آن باشند آنرا در خانه كعبه آويختند (1) و از آن پس آنرا بمرحله اجراء در آوردند.

نويسنده آن مردى بود بنام منصور بن عكرمة-و برخى هم نضر بن حارث را بجاى او ذكر كرده اند-كه گويند:پيغمبرصلى الله عليه و آله درباره اش نفرين كرد و در اثر نفرين آنحضرت انگشتانش از كار افتاد و فلج گرديد.

ابو طالب كه از ماجرا مطلع شد بنى هاشم را گرد آورد و ازآنها خواست تا در برابر مشركان از رسولخدا صلى الله عليه و آله دفاع كنند و وظيفه خطير خود را از نظر عشيره و فاميل در آن موقعيت حساس انجام دهند،و افراد قبيله نيز همگى سخن ابو طالب را پذيرفتند،تنها ابو لهب بود كه مانند گذشته سخن ابو طالب را نپذيرفت و در سلك مشركين قريش رفته و بدشمنى خويش با رسولخدا صلى الله عليه و آله و بنى هاشم ادامه داد.

ابو طالب كه ديد بنى هاشم با اين ترتيب نمى توانند در خودشهر مكه زندگى را بسر برند آنها را به دره اى در قسمت شمالى شهر كه متعلق به او بود-و به شعب ابى طالب موسوم بود-منتقل كرده و جوانان بنى هاشم و بخصوص فرزندانش على و طالب وعقيل را موظف كرد كه شديدا از پيغمبر اسلام نگهبانى و حراست كنند،و بهمين منظور گاهى در يك شب چند بار بالاى سر رسولخدا صلى الله عليه و آله ميآمد و او را از بستر بلند كرده وديگرى را جاى او ميخوابانيد و آنحضرت را بجاى امن ترى منتقل ميكرد،و پيوسته مراقب بود تا مبادا گزندى به آنحضرت برسد،وبراستى قلم عاجز است كه فداكارى ابو طالب را در آنمدت كه حدود سه سال يا بيشتر طول كشيد بيان كند (2) و رنجى را كه آن بزرگوار در دفاع از وجود مقدس رسولخدا صلى الله عليه و آله متحمل شد روى صفحات كتاب منعكس سازد.

ابن اسحاق و ديگران اشعارى از ابو طالب درباره آن روزهاى سخت نقل كرده اند كه از آنجمله اشعار زير است:

الا ابلغا عنى على ذات بيننا لويا و خصا من لوى بنى كعب الم تعلموا انا وجدنا محمدا نبيا كموسى خط فى اول الكتب و ان عليه فى العباد محبة و لا خير فيمن خصه الله بالخب و ان الذى الصقتم من كتابكم لكم كائن نحسا كراغية السقب فلسنا و رب البيت نسلم احمدا على الحال من غض الزمان و لا كرب (3)

كه از شعر دوم آن ايمان ابو طالب به نبوت رسول خدا(ص)

مشركين قريش گذشته از اينكه خودشان داد و ستد ومعامله اى با بنى هاشم نمى كردند از ديگران نيز كه ميخواستندچيزى بآنها فروشند و يا آذوقه اى براى ايشان برند جلوگيرى ميكردند و حتى ديده بانانى را گماشته بودند كه مبادا كسى براى آنها خوراكى و آذوقه ببرد،و در موسم حج و عمره(مانند ماههاى ذى حجة و رجب)و فصل هاى ديگرى هم كه معمولا افراد براى خريد و فروش آذوقه از خارج بمكه ميآمدند آنها را نيز بهر ترتيبى بود تا جائى كه مى توانستند از داد و ستد با ايشان ممانعت ميكردند،مثل اينكه متعهد ميشدند اجناس آنها را به چند برابرقيمتى كه بنى هاشم خريدارى ميكنند از ايشان خريدارى كنند،و يا آنها را بغارت اموال تهديد ميكردند،و امثال اينها.

براى مقابله با اين محاصره اقتصادى،خديجه آنهمه ثروتى راكه داشت همه را در همان سالها خرج كرد،و خود ابو طالب نيزتمام دارائى خود را داد،و خدا ميداند كه بر بنى هاشم در آن چند سال چه گذشت و زندگى را چگونه بسر بردند،و چه سختيهاو مرارتها را متحمل شدند.

البته در ميان قريش مردمانى هم بودند كه از اول زير بار آن تعهد ستمگرانه نرفتند مانند مطعم بن عدى-كه گويند حاضر به نيز بخوبى روشن ميشود برخلاف آنچه برخى از اهل تاريخ گفته اند. امضاء آن نشد-و يا افرادى هم بودند كه بواسطه پيوند خويشاوندى با بنى هاشم يا خديجه،مخفيانه گاهگاهى خوار و بار و يا آرد وغذائى آن هم در دل شب و دور از چشم ديده بانان قريش به شعب ميرساندند،اما وضع بطور عموم بسيار رقت بار و دشوارمى گذشت، چه شبهاى بسيارى شد كه همگى گرسنه خوابيدند،و چه اوقات زيادى كه در اثر نداشتن لباس و پوشش برخى از خيمه و چادر بيرون نمى آمدند.

در پاره اى از تواريخ آمده كه گاه ميشد صداى «الجوع »وفرياد گرسنگى بچه ها و كودكان كه از ميان شعب بلند ميشدبگوش قريش و مردم مكه ميرسيد،و آنها را ناراحت ميكرد.

و طبق برخى از روايات از كسانى كه در آن مدت بطورمخفيانه آذوقه براى بنى هاشم ميآورد حكيم بن حزام برادرزاده خديجه بود (4) ،كه روزى ابو جهل او را مشاهده كرد و ديد غلامش را برداشته و مقدارى گندم براى عمه اش خديجه مى برد،ابو جهل بدو آويخت و گفت:آيا براى بنى هاشم آذوقه مى برى؟بخدادست از تو بر نمى دارم تا در مكه رسوايت كنم.

ابو البخترى(برادر ابو جهل)سر رسيد و به ابو جهل گفت:چه شده؟گفت:اين مرد براى بنى هاشم آذوقه برده است!

ابو البخترى گفت:اين آذوقه اى است كه از عمه اش خديجه پيش او امانت بوده و اكنون براى صاحب آن مى برد،آيا ممانعت مى كنى كه كسى مال خديجه را برايش ببرد؟جلوى او را رهاكن، ابو جهل دست برنداشت و همچنان ممانعت ميكرد.

بالاخره كار به زد و خورد كشيد و ابو البخترى استخوان فك شترى را كه در آنجا افتاده بود برداشت،چنان بر سر ابو جهل كوفت كه سرش شكست و به شدت او را مجروح ساخت،وآنچه در اين ميان براى ابو جهل دشوار و ناگوار بود اين بود كه مى ترسيد اين خبر بگوش بنى هاشم برسد و موجب دلگرمى وشماتت آنها از وى گردد،و از اينرو ماجرا را بهمان جا پايان دادو سر و صدا را كوتاه كرد ولى با اينحال حمزة بن عبد المطلب آن منظره را از دور مشاهده كرد و خبر آنرا باطلاع رسولخدا صلى الله عليه و آله و ديگران رسانيد.

و از جمله-بر طبق برخى از روايات-ابو العاص بن ربيع دامادآنحضرت و شوهر زينب دختر رسولخدا صلى الله عليه و آله بود كه هرگاه ميتوانست قدرى آذوقه تهيه ميكرد،و آنرا بر شترى بار كرده شب هنگام بكنار دره و شعب ابى طالب ميآورد سپس مهار شتررا بگردنش انداخته او را بميان دره رها ميكرد و فريادى ميزد كه بنى هاشم از ورود شتر به دره با خبر گردند،و رسولخدا صلى الله عليه و آله بعدها كه سخن از ابو العاص بميان ميآمد اين مهر ومحبت او را يادآورى ميكرد و ميفرمود:حق دامادى را نسبت بمادر آنوقت انجام داد.

بارى در اين مدت بنى هاشم و فرزندان مطلب روزگارسختى را در شعب ابى طالب گذارندند، و مسلمانان ديگرى هم كه از بنى هاشم نبودند و در شهر مكه رفت و آمد ميكردند تحت سخت ترين شكنجه ها و آزارهاى مشركين قرار گرفتند بطورى كه ابن اسحاق در سيره خود مينويسد:

«ثم عدوا على من اسلم فاوتقوهم و آذوهم،و اشتد البلاء عليهم،و عظمت الفتنة فيهم و زلزلوا زلزالا شديدا» (5) .

يعنى پس از آنكه بنى هاشم به شعب پناه بردند مشركين مكه بسراغ مسلمانان ديگر رفته و آنها را به بند كشيده و آزار كردند وبلا و گرفتارى آنها شدت يافت و دچار فتنه بزرگى شده و بسختى متزلزل گرديدند.

در اين چند سال فقط در دو فصل بود كه بنى هاشم وبخصوص رسولخدا صلى الله عليه و آله نسبتا آزادى پيدا مى كردند تااز شعب ابى طالب بيرون آمده و با مردم تماس بگيرند و اوقات ديگر را بيشتر در همان دره بسر ميبردند.

اين دو فصل يكى ماه ذى حجة و ديگرى ماه رجب بود كه درماه ذى حجة قبائل اطراف و مردم جزيرة العرب براى انجام مراسم حج بمكه ميآمدند و در ماه رجب نيز براى عمره بمكه رو ميآوردند،رسولخدا صلى الله عليه و آله نيز براى تبليغ دين مقدس اسلام و انجام ماموريت الهى خويش در اين دو موسم حد اكثراستفاده را ميكرد و چه در منى و عرفات،و چه در شهر مكه وكوچه و بازار نزد بزرگان قبائل و مردمى كه از اطراف بمكه آمده بودند ميرفت و آئين خود را بر آنها عرضه ميكرد و آنها را به اسلام دعوت مى نمود،ولى بيشتر اوقات بدنبال رسولخداصلى الله عليه و آله پير مردى را كه گونه اى سرخ فام داشت مشاهده ميكردند كه به آنها ميگفت:گول سخنان او را نخوريد كه اوبرادرزاده من است و مردى دروغگو و ساحر است. اين پير مرددور از سعادت كسى جز همان ابو لهب عموى رسولخدا صلى الله عليه و آله نبود.

و همين سخنان ابو لهب مانع بزرگى براى پذيرفتن سخنان رسولخدا صلى الله عليه و آله از جانب مردم مى گرديد و بيكديگرميگفتند:اين مرد عموى او است و به وضع او آشناتر است و او رااستقامت و پايدارى بنى هاشم در برابر مشركين و تعهدنامه ننگين آنها و تحمل آنهمه شدت و سختى-با همه دشواريهائى كه براى آنان داشت-بسود رسولخدا صلى الله عليه و آله و پيشرفت اسلام تمام شد،زيرا از طرفى موجب شد تا جمعى از بزرگان قريش كه آن تعهد نامه را امضاء كرده بودند بحال آنان رقت كرده و عواطف و احساسات آنها را نسبت به ابو طالب و خويشان خود كه در زمره بنى هاشم بودند تحريك كند و در فكر نقض آن پيمان ظالمانه بيفتند،و از سوى ديگر چون افراد زيادى بودند كه در دل متمايل به اسلام گشته ولى از ترس قريش جرئت اظهار عقيده و ايمان به رسولخدا صلى الله عليه و آله را نداشتند ونگران آينده بودند،اين استقامت و پايدارى براى اينگونه افرادبهتر مى شناسد چنانچه پيش از اين نيز ذكر شد.

تصميم چند تن از بزرگان قريش براى دريدن صحيفه ملعونه

بارى سه سال يا چهار سال-بنابر اختلاف تواريخ-وضع بهمين منوال گذشت و هر چه طول مى كشيد كار بر بنى هاشم سخت تر ميشد و بيشتر در فشار زندگى و دشواريهاى ناشى از آن قرار مى گرفتند،و در اين ميان فشار روحى ابو طالب و رسولخداصلى الله عليه و آله از همه بيشتر بود.

حقانيت اسلام و ماموريت الهى پيغمبر صلى الله عليه و آله را مسلم كرد و سبب شد تا عقيده باطنى خود را اظهار كرده و آشكارا درسلك مسلمانان درآيند.

از كسانى كه شايد زودتر از همه بفكر نقض پيمان افتاد وبيش از ساير بزرگان قريش براى اينكار كوشش كرد-بنقل تواريخ-هشام بن عمرو بود كه از طرف مادر نسبش به هاشم بن عبد مناف ميرسيد و در ميان قريش داراى شخصيت و مقامى بود،و در مدت محاصره نيز كمك زيادى به مسلمانان و بنى هاشم كرده بود و از كسانى بود كه در خفا و پنهانى خوار و بار و آذوقه بار شتر كرده و بدهانه دره ميآورد و آنرا بميان دره رها ميكرد تابدست بنى هاشم افتاده و مصرف كنند.

روزى هشام بن عمرو بنزد زهير بن ابى امية كه-او نيز بابنى هاشم بستگى داشت و-مادرش عاتكة دختر عبد المطلب بودآمده و گفت:اى زهير تا كى بايد شاهد اين منظره رقت بارباشى؟ تو اكنون در آسايش و خوشى بسر مى برى،غذا ميخورى،لباس مى پوشى با زنان آميزش مى كنى،اما خويشان نزديك تو به آن وضع هستند كه خود ميدانى!نه كسى بآنها چيز ميفروشد ونه چيزى از ايشان ميخرند،نه زن به آنها ميدهند و نه از ايشان زن ميگرند؟...

هشام دنباله سخنان خود را ادامه داده گفت:

-بخدا اگر اينان خويشاوندان ابو الحكم(يعنى ابو جهل)

بودند و تو از وى مى خواستى چنين تعهدى براى قطع رابطه با آنهاامضاء كند او هرگز راضى نميشد!

زهير-كه سخت تحت تاثير سخنان هشام قرار گرفته بود-گفت:من يكنفر بيش نيستم آيا به تنهائى چه ميتوانم بكنم وچه كارى از من ساخته است،بخدا اگر شخص ديگرى مرا دراينكار همراهى ميكرد من اقدام بنقض آن ميكردم،هشام گفت:

آن ديگرى من هستم كه حاضرم تو را در اينكار همراهى كنم!

زهير گفت:ببين تا بلكه شخص ديگرى را نيز با ما همراه كنى.

هشام بهمين منظور نزد مطعم بن عدى و ابو البخترى(برادرابو جهل)و زمعة بن اسود كه هر كدام داراى شخصيتى بودندرفت و با آنها نيز بهمان گونه گفتگو كرد و آنها را نيز بر اينكارمتفق و هم عقيده نمود و براى تصميم نهائى و طرز اجراى آن قرارگذاردند شب هنگام در دماغه كوه «حجون »در بالاى مكه اجتماع كنند و پس از اينكه در موعد مقرر و قرارگاه مزبور حضور بهمرسانيدند زهير بن ابى اميه به عهده گرفت كه آغاز بكار كند وآن چند تن ديگر نيز دنبال كار او را بگيرند.

چون فردا شد زهير بن ابى امية بمسجد الحرام آمد و پس ازطوافى كه اطراف خانه كعبه كرد ايستاد و گفت:اى مردم مكه آيا رواست كه ما آزادانه و در كمال آسايش غذا بخوريم و لباس بپوشيم ولى بنى هاشم از بى غذائى و نداشتن لباس بميرند و نابودشوند؟بخدا من از پاى ننشينم تا اين ورق پاره ننگين را كه متضمن آن قرار داد ظالمانه است از هم پاره كنم!

ابو جهل كه در گوشه مسجد ايستاده بود فرياد زد:بخدا دروغ گفتى،كسى نمى تواند قرار داد را پاره كند،زمعة بن اسود گفت:

تو دروغ ميگوئى و بخدا سوگند ما از همان روز اول حاضر به امضاى آن نبوديم،ابو البخترى از گوشه ديگر فرياد برداشت:زمعة راست ميگويد و ما از ابتدا بنوشتن آن راضى نبوديم،مطعم بن عدى از آنسو داد زد:حق با شما دو نفر است و هر كس جز اين بگويد دروغ گفته،ما از مضمون اين قرارداد و هر چه در آن نوشته است بيزاريم،هشام بن عمرو نيز سخنانى بهمين گونه گفت،ابو جهل كه اين سخنان را شنيد گفت:اين حرفها با مشورت قبلى از دهان شما خارج ميشود و شما شبانه روى اينكار تصميم گرفته ايد!

خبر دادن رسولخدا صلى الله عليه و آله از سرنوشت صحيفه

و بر طبق برخى از تواريخ:در خلال اين ماجرا شبى رسولخداصلى الله عليه و آله نيز از طريق وحى مطلع گرديد و جبرئيل به اوخبر داد كه موريانه همه آن صحيفه ملعونه را خورده و تنها قسمتى را كه «بسمك اللهم »در آن نوشته شده و يا نام «الله »در آن ثبت شده باقى گذارده و سالم مانده است، (6) حضرت اين خبر را به ابو طالب داد،و ابو طالب به اتفاق آنحضرت و جمعى از خاندان خود بمسجد الحرام آمد و در كنار كعبه نشست،قرشيان كه او راديدند پيش خود گفتند:حتما ابو طالب از اين قطع رابطه خسته شده و براى آشتى و تسليم محمد بدينجا آمده از اينرو نزد وى آمده و پس از اداى احترام بدو گفتند:

-اى ابو طالب گويا براى رفع اختلاف و تسليم برادر زاده ات محمد آمده اى؟

گفت:نه!محمد خبرى بمن داده و دروغ نمى گويد اوميگويد:پروردگارش بوى خبر داده كه موريانه را مامور ساخته تا آن صحيفه را به استثناى آن قسمت كه نام خدا در آن است همه را بخورد اكنون كسى را بفرستيد تا آن صحيفه را بياورد اگرديديد كه سخن او راست است و موريانه آنرا خورده بيائيد و ازخدا بترسيد و دست از اين ستمگرى و قطع رابطه با ما برداريد، واگر دروغ گفته بود من حاضرم او را تحويل شما بدهم!

همگى گفتند:اى ابو طالب گفتارت منصفانه است و ازروى عدالت و انصاف سخن گفتى و بدنبال آن،تعهدنامه را كه در خانه كعبه و يا نزد مادر ابو جهل بود آورده و ديدند بهمانگونه كه ابو طالب خبر داده بود جز آن قسمتى كه جمله «بسمك اللهم » در آن بود بقيه را موريانه خورده است.

اين دو ماجرا سبب شد كه قريش به دريدن صحيفه حاضرگردند و موقتا دست از لجاج و عناد و قطع رابطه بردارند ولى بااينهمه احوال،بزرگان ايشان حاضر به پذيرفتن اسلام نشدند وگفتند:باز هم ما را سحر و جادو كرديد،اما جمع بسيارى ازمردم با مشاهده اين ماجرا مسلمان شدند.

و در باره اين ماجرا بنابر مشهور كه سه سال و بنابر قولى چهار سال طول كشيد ابو طالب اشعارى گفت كه از آنجمله است اشعار زير:

و قد جربوا فيما مضى غب امرهم و ما عالم امرا كمن لا يجرب و قد كان فى امر الصحيفة عبرة متى ما يخبر غائب القوم يعجب محا الله منها كفرهم و عقوقهم و ما نقموا من باطل الحق مغرب فاصبح ما قالوا من الامر باطلا و من يختلق ما ليس بالحق يكذب فامسى ابن عبد الله فينا مصدقا على سخط من قومنا غير معتب فلا تحسبونا مسلمين محمدا لدى عزمة منا و لا متعزب

پى نوشتها:

1-و برخى گفته اند:ابتدا آن را در كعبه آويختند و سپس از ترس آنكه مورد دستبردقرار گيرد آن را به مادر ابو جهل سپردند.

2-دوران اين محاصره را عموما سه سال و برخى هم مانند طبرسى در اعلام الورى چهار سال ذكر كرده اند.

3-سيره ابن اسحاق-ط تركيه-ص 138.

4-برخى اين مطلب را بعيد دانسته و گفته اند حكيم بن حزام مردى سودجو ومال پرست و به احتكار مواد خوراكى معروف بوده و از چنين شخصى گذشت و ترحم به اين اندازه بعيد است مگر آنكه بگوئيم:اين كار را هم بمنظور سود جوئى و فروش مواد خوراكى به چند برابر قيمت واقعى آن به بنى هاشم انجام ميداده،و بهر صورت گفته اند:چون وى از طايفه زبير و حاميان عثمان و دشمنان امير المؤمنين عليه السلام بوده احتمال اينكه حديث سازان حرفه اى و مزدور خواسته باشند درباره او فضيلتى جعل كرده و بتراشند بعيد بنظر نمى رسد. چنانچه درباره ابو العاص بن ربيع داماد رسول

خدا(ص)نيز كه از قبيله بنى اميه بود و در ذيل داستانش را مى خوانيد همين احتمال را داده اند،و الله العالم

5-سيره ابن اسحاق-ط تركيه-ص 137.

6-و در برخى نقلها مانند روايت كازرونى در كتاب «المنتقى »بعكس اين ذكرشده است،ولى نقل اول صحيح تر بنظر ميرسد و اشعار ابو طالب نيز كه در ذيل خواهدآمد مى تواند شاهدى بر صحت آن نقل باشد.

فهرست

فصل دوم

وفات ابو طالب و خديجه

مورخين عموما نوشته اند:سه سال قبل از هجرت رسول خدابمدينه مرگ ابو طالب و خديجه اتفاق افتاد،و رسول خدا(ص)درمرگ آندو به اندوه سختى دچار شد و آن سال را«عام الحزن » ناميدند.

ابو طالب و خديجه دو پشتيبان بزرگ و كمك كار نيرومند وبا وفائى براى پيشرفت اسلام و حمايت رسولخدا صلى الله عليه و آله بودند،خديجه با دلدارى دادن رسولخدا صلى الله عليه و آله و ثروت مادى خود به پيشرفت اسلام و دلگرم كردن آنحضرت كمك ميكرد،ابو طالب با نفوذ سياسى و سيادتى كه در ميان قريش داشت پناهگاه و حامى مؤثرى در برابر آزار دشمنان بود.

و معروف آنست كه مرگ هر دو در سال دهم بعثت،سه سال پيش از هجرت اتفاق افتاد،و ابو طالب پيش از خديجه از دنيارفت و برخى نيز مانند يعقوبى عكس آنرا نوشته اند،و فاصله ميان مرگ خديجه و ابو طالب را نيز برخى سه روز و جمعى سى و پنج روز،و برخى نيز ششماه نوشته اند،و در كتاب مصباح،وفات ابو طالب را روز بيست و ششم رجب ذكر كرده،و يعقوبى وفات خديجه را در ماه رمضان نوشته و گويد:

خديجه دختر خويلد در ماه رمضان سه سال پيش از هجرت در سن شصت و پنجسالگى از دنيا رفت...

-و پس از چند سطر-گويد:و ابو طالب سه روز پس ازخديجه در سن هشتاد و شش سالگى از دنيا رفت و برخى هم سن او را نود سال نوشته اند.

ابن هشام در سيره مى نويسد:هنگامى كه بيمارى ابو طالب سخت شد قريش با يكديگر گفتند:كار محمد بالا گرفته و افرادسرشناس و دليرى چون حمزة بن عبد المطلب نيز دين او راپذيرفته اند اگر ابو طالب از ميان برود بيم آن ميرود كه محمد به جنگ ما برخيزد خوب است تا ابو طالب زنده است بنزد او رفته وبا وساطت او از محمد پيمانى(پيمان عدم تعرض) بگيريم كه ماو او به كار همديگر كارى نداشته باشيم و بدنبال اين گفتگو عتبة و شيبة و ابو جهل و امية بن خلف و ابو سفيان و چند تن ديگر بخانه ابو طالب آمده و پس از احوالپرسى و عيادت گفتند:

-اى ابو طالب مقام و شخصيت تو در ميانه قريش چنان است كه خود ميدانى،و اكنون بيمارى تو سخت شده و بيم آن ميرودكه اين بيمارى تو را از پاى درآورد،و از سوى ديگر اختلاف ما را با برادر زاده ات محمد ميدانى،خواهشى كه ما از تو داريم آنست كه او را به اينجا دعوت كنى و از او بخواهى تا دست از مخالفت با ما و اعمال و رفتار و آئين ما بردارد،ما نيز مخالفت با اونخواهيم كرد و در مرام و آئينش او را آزاد خواهيم گذارد.

ابو طالب بدنبال رسولخدا صلى الله عليه و آله فرستاد و چون حضرت حاضر شد جريان را بدو گفت،و رسولخداصلى الله عليه و آله در جواب فرمود:

-من از اينها چيزى نمى خواهم جز گفتن يك كلمه كه آنرابگويند و بر تمام عرب سيادت و آقائى كرده،عجم را نيززير قدرت و فرمان خود گيرند!

ابو جهل گفت:بحق پدرت سوگند ما حاضريم بجاى يك كلمه ده كلمه بگوئيم،بگو آن يك كلمه چيست؟فرمود:آن كلمه اين است كه بگوئيد:«لا اله الا الله »و بدنبال آن ازبت پرستى دست باز داريد...

ابو جهل و ديگران نگاهى بهم كرده دستها را(بعنوان مخالفت با اينحرف)بهم زده گفتند:آيا ميخواهى همه خدايان را يك خدا قرار دهى!براستى كه اين كارى شگفت انگيزاست!و بدنبال آن بيكديگر گفتند:بخدا اين مرد حاضربهيچ گونه قول و پيمانى با ما نيست برخيزيد و بدنبال كار خودبرويد. هنگامى كه خبر مرگ ابو طالب را برسولخدا صلى الله عليه و آله دادند اندوه بسيارى آنحضرت را فرا گرفت و بيتابانه خود را به بالين ابو طالب رسانده و جانب راست صورتش را چهار بار وجانب چپ را سه بار دست كشيد آنگاه فرمود:عموجان دركودكى مرا تربيت كردى و در يتيمى كفالت و سرپرستى نمودى و در بزرگى يارى و نصرتم دادى خدايت از جانب من پاداش نيكو دهد،و در وقت حركت دادن جنازه پيشاپيش آن ميرفت و درباره اش دعاى خير مى فرمود.

در بالين خديجه

هنوز مدت زيادى و شايد چند روزى از مرگ ابو طالب و آن حادثه غم انگيز نگذشته بود كه رسولخدا صلى الله عليه و آله به مصيبت اندوه بار تازه اى دچار شده بدن نحيف همسر مهربان وكمك كار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهى فراوان در كنار بستر او نشسته و مراتب تاثر خود را از مشاهده آن حال بوى ابلاغ فرمود آنگاه براى دلدارى خديجه جايگاهى را كه خدا در بهشت براى وى مهيا فرموده بدو اطلاع داده و خديجه راخورسند ساخت.

هنگامى كه خديجه از دنيا رفت رسولخدا صلى الله عليه و آله جنازه او را برداشته و در«حجون »(مكانى در شهر مكه)دفن كرد،و چون خواست او را در قبر بگذارد،خود بميان قبر رفت وخوابيد و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد،و خاك روى آن ريخت.

در تاريخ يعقوبى است كه چون خديجه از دنيا رفت فاطمه عليها السلام نزد پدر آمده ست بدامن او آويخت و با چشم گريان مى گفت:مادرم كجاست؟در اين وقت جبرئيل نازل شده عرضكرد:بفاطمه بگو:خداى تعالى در بهشت خانه اى براى مادرت بنا كرده كه در آنجا ديگر هيچ گونه دشوارى و رنجى ندارد.

اين دو مصيبت ناگوار آن هم در اين فاصله كوتاه بمقدارزيادى در روحيه رسول خدا صلى الله عليه و آله و بلكه در پيشرفت اسلام و هدف مقدس آنحضرت اثر داشت و كار تبليغ دين را براو دشوار ساخت تا بدانجا كه از عروة بن زبير نقل شده كه گويد:

روزى همچنان كه رسولخدا صلى الله عليه و آله در كوچه هاى مكه ميگذشت مقدارى خاك بر سرش ريختند و حضرت با همان وضع بخانه آمد،يكى از دختران آن بزرگوار كه آن حال رامشاهده كرد از جا برخاسته و از مشاهده آنوضع بگريه افتاد و باهمان حال گريه مشغول پاك كردن خاكها شد،پيغمبر خدا اورا دلدارى داده فرمود:

دختركم گريه مكن كه خدا پدرت را محافظت و نگهبانى خواهد كرد،و گاهى نيز ميفرمود:تا ابو طالب زنده بود قريش نسبت بمن چنين رفتار ناهنجارى نداشتند،و ما در داستان ازدواج خديجه شمه اى از فضائل آن بانوى بزرگوار را نوشته ايم كه ديگر در اينجا تكرار نمى كنيم (1) .

در اينجا قبل از اينكه وارد بحث ديگرى بشويم لازم است چند جمله اى درباره ايمان ابو طالب-كه متاسفانه برخى ازنويسندگان اهل سنت درباره اش ترديد كرده اند (2) -ذيلا براى شما ذكر كرده و بدنبال بحث تاريخى خود برويم،گرچه مطلب از نظر ما و هر شيعه ديگرى مسلم و جاى بحث نيست.

اين مطلب مسلم است كه چون پس از شهادت امير المؤمنين عليه السلام دستگاه خلافت و زمامدارى مسلمانان بدست بنى اميه و پس از آن بدست بنى عباس افتاد،و آنها نيز بنى هاشم و بخصوص فرزندان امير المؤمنين عليه السلام را رقيب خود درخلافت مى پنداشتند و براى كوبيدن رقيب و استقرار پايه هاى حكومت خود از هيچگونه تبليغ بنفع خود و تهمت و افتراء و انكارفضيلت رقيب دريغ نداشتند اگر چه منجر به انكار فضيلت رهبراسلام و اهانت به شخص پيغمبر گرامى و شريعت مقدسه اسلام گردد.چون براى آنها هدف اساسى و مسئله اصلى همان حكومت و رياست بود و بقيه همگى وسيله بودند،و اين مطلب براى هر محقق و متتبع بى نظر و منصفى قابل ترديد نيست.

و ظاهرا براى هر كس كه كمترين آشنائى با تاريخ اسلام داشته باشد براى اثبات اين مطلب نيازى به اقامه دليل و برهان،و ذكر شاهد تاريخى و حديثى نباشد.

تا جائيكه مى توانستند فضائل امير المؤمنين عليه السلام و هركس را كه به آنبزرگوار ارتباط و بستگى داشت انكار كرده

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گويد: (3)

معاويه مردم شام و عراق و ديگران را مامور ساخت تا در منابرو مجامع على عليه السلام را دشنام داده و از او بيزارى جويند،واينكار عملى گرديد،و در زمان بنى اميه اين جريان سنتى شد تااينكه عمر بن عبد العزيز از آن جلوگيرى كرد.

و از ابى عثمان روايت كرده كه جمعى از بنى اميه بمعاويه گفتند:تو اكنون به آرزوى خود رسيدى خوب است جلوى لعن اين مرد را بگيرى!

گفت:نه بخدا،تا وقتى كه خردسالان به لعن او بزرگ شوند،و بزرگ سالان با آن پير گردند.و سپس داستانهائى درباره كسانى كه نسبت به على عليه السلام عداوت داشته و از معاويه پول ميگرفتند و در مذمت امير المؤمنين حديث جعل ميكردند نقل كرده و اسامى آنها را ذكر ميكند مانند ابو هريره،و مغيرة بن شعبة،و عروة بن زبير،و زهرى و سمرة بن جندب،و انس بن مالك،وسعيد بن مسيب و وليد بن عتبة و امثال ايشان (4) و از هر كدام نيزبرخى از احاديث جعلى آنها را ذكر ميكند.

و در همين رابطه فضائل بسيارى را از فاطمه زهراعليها السلام و بانوى محترم آنبزرگوار و حسن و حسين عليهما السلام و ديگر فرزندان آن حضرت و ابو طالب و جعفر و عقيل پدر و برادران آن امام مظلوم انكار كرده و علتى جز همين رابطه باامير المؤمنين عليه السلام نداشته است.

و بگفته يكى از نويسندگان:

«جناب ابو طالب هيچ جرمى و گناهى نداشته كه اين چنين مورد اتهام نارواى كفر و شرك قرار گيرد جز آنكه پدرامير المؤمنين عليه السلام بوده،و در حقيقت هدف واقعى در اين اتهام شنيع و ناروا فرزند برومند او بوده كه همچون خارى درچشم امويان و فرزندان زبير و همه دشمنان اسلام فرو ميرفت،واز اعمال خلاف و ضربه هائى كه ميخواستند به پيكر اسلام جوان بزنند جلوگيرى ميكرد».

«و بسيار عجيب و شنيدنى است كه ابو سفيان پدر معاويه كه در مجلس عثمان آشكارا گفت: سوگند بدانكه ابو سفيان بدو قسم ميخورد كه نه بهشتى وجود دارد و نه جهنمى!او مؤمن و پرهيزكارو عادل است،اما ابو طالب و پدر امير المؤمنين كافر،و مشرك،ودر گودال آتش است... !!!» (5) .

و گرنه كسى كه با تاريخ اسلام و حمايت هاى بى دريغ ابو طالب از رسول خدا و آئين مقدس آنحضرت يعنى اسلام آشنا باشد،و آنهمه فداكارى و ايثار او را در اينراه از نظر بگذراند، وسخنان و اشعار زياد او را كه در دفاع از رسول خدا به عنوان پيامبربرگزيده از طرف خدا گفته است بشنود جاى ترديد براى او دراين باره باقى نمى ماند كه او والاترين مؤمنان و سابقه دارترين مسلمانان بوده است.

كسى كه وقتى پيغمبر و على عليهما السلام را مى بيند كه نماز ميخوانند و على در طرف راست آنحضرت ايستاده به جعفرفرزند ديگرش نيز دستور ميدهد تا با آندو نماز بگذارد و در اين باره بدو ميگويد:

«صل جناح ابن عمك و صل عن يساره » (6) .

و در اين باره آن اشعار معروف را ميگويد كه از آنجمله است:

ان عليا و جعفرا ثقتى عند ملم الزمان و النوب لا تخذلا و انصرا ابن عمكما اخى لامى من بينهم و ابى و الله لا اخذل النبى و لا يخذله من بنى ذو حسب (7)

و شخصيت بزرگوارى كه وقتى مسلمانان به حبشه هجرت ميكنند قصيده اى انشاد فرموده و براى نجاشى پادشاه حبشه مى فرستد و در آن قصيده ميگويد:

ليعلم خيار الناس ان محمدا وزير لموسى و المسيح بن مريم اتانا بهدى مثل ما اتيا به فكل بامر الله يهدى و يعصم (8)

و يا در قصيده ديگرى كه راويان شعر و حديث نقل كرده انددرباره آنحضرت گويد:

امين حبيب فى العباد مسوم بخاتم رب فاهر فى الخواتم نبى اتاه الوحى من عند ربه و من قال لا يقرع بها سن نادم (9) .

و يا در جاى ديگر كه گويد:

الم تعلموا انا وجدنا محمدا رسولا كموسى خط فى اول الكتب (10)

و چون هنگام مرگ آن جناب فرا ميرسد فرزندان عبد المطلب را گرد آورده و بدانها ميگويد:

«يا معشر بنى هاشم!اطيعوا محمدا و صدقوه تفلحوا و ترشدوا» (11) .

و اشعار و سخنان بسيار ديگرى كه هر كه خواهد بايد به همان كتاب شريف الغدير و شرح ابن ابى الحديد(ج 3 ص 318310)مراجعه نمايد.و اگر بخواهيم همه را در اينجا برشته تحريردر آوريم كتاب جداگانه اى خواهد شد (12) .

و آيا كسى بعد از آنهمه اشعار و سخنان بسيار ميتواند براى ترديد در ايمان ابو طالب محملى و توجيهى جز همان كه گفتيم بيابد.

و مضمون سخن ابن ابى الحديد در اينجا جالب است كه ميگويد:

اين اشعار را وقتى بصورت مجموع بنگريم متواتر است اگر چه آحاد آن متواتر نباشد-و مجموعه آنها دلالت بر امر واحدمشتركى دارد و آن تصديق حضرت محمد صلى الله عليه و آله است،چنانچه هر كدام از داستانهاى شجاعت على عليه السلام بصورت خبر واحد نقل شده ولى مجموع آنها متواتر است و براى ما موجب علم بديهى به شجاعت على عليه السلام ميگردد.و اين تواتر مانند تواتر در اخبار سخاوت حاتم و حلم احنف و ذكاوت اياس و غير اينها است كه جاى ترديد در آنها نيست (13) .

اكنون پس از ذكر اين مقدمه بد نيست بدانيد رواياتى كه درباره عدم ايمان ابى طالب و يا ايمان او در پايان عمر و هنگام مرگ،و يا بودن او در گودال آتش و امثال آن رسيده سند آنهابيشتر بهمان عروة بن زبير و يا زهرى و يا سعيد بن مسيب بازميگردد (14) كه دشمنى و انحراف آنها نسبت به امير المؤمنين عليه السلام آشكار و به اثبات رسيده،و يا از كسانى نقل شده كه نزد خود اهل سنت نيز متهم بدروغ و وضع حديث هستند (15) .

و از نظر علماء شيعه نيز مطلب اجماعى و اتفاقى است چنانچه شيخ مفيد(ره)در اوائل المقالات فرموده:

«امامية اتفاق دارند بر اينكه ابو طالب مؤمن از دنيا رفت » (16) .

و شيخ طوسى(ره)در تبيان فرمايد:

از امام باقر و صادق عليهما السلام روايت شده كه ابو طالب مؤمن و مسلمان بود،و اجماع امامية نيز بر آن است كه در آن اختلافى ندارند (17) .

و مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار گويد:

شيعيان اجماع دارند بر اسلام ابو طالب،و اينكه او در آغازكار به رسولخدا صلى الله عليه و آله ايمان آورد،و هيچگاه بتى راپرستش نكرد،بلكه او از اوصياء ابراهيم عليه السلام بوده است... (18) .

و از نظر روايات نيز بيش از حد تواتر در اين باره از رسول خداو ائمه اطهار حديث بما رسيده كه مرحوم علامه امينى(ره)بيش از چهل حديث از آنها را در كتاب شريف الغدير (19) نقل كرده وما براى تيمن و تبرك بذكر سه حديث از آنها اكتفا مى كنيم:

1-از ابو بصير روايت شده كه گويد:به امام باقر عليه السلام عرضكردم:اى آقاى من مردم ميگويند:ابو طالب در گودالى ازآتش است كه مغز سرش از آن بجوش ميآيد؟فرمود:دروغ گويندبخدا سوگند،براستى اگر ايمان ابو طالب را در كفه اى از ترازوبگذاريد و ايمان اين مردم را در كفه ديگرى،قطعا ايمان ابو طالب بر ايمان ايشان ميچربد... (20) .

2-از امام سجاد عليه السلام درباره ايمان ابو طالب پرسيدند كه آيا مؤمن بود؟فرمود:آرى! عرض شد:در اينجا مردمى هستند كه مى پندارند او كافر بوده؟فرمود:خيلى شگفت است!آيا اينان به ابو طالب طعن زده و ايراد ميگيرند يا برسولخدا؟با اينكه خداى تعالى پيغمبر خود را در چند جاى قرآن نهى فرموده از اينكه زن باايمانى را در نزد مرد كافرى نگاه دارد!و كسى شك ندارد كه فاطمه بنت اسد از زنهائى است كه به ايمان برسولخدا سبقت جست و او پيوسته در خانه ابو طالب و در عقد او بود تا وقتى كه ابو طالب از دنيا رفت (21) .

3-شيخ مفيد(ره)به اسناد مرفوعى روايت كرده كه چون ابو طالب از دنيا رفت امير المؤمنين عليه السلام بنزد رسول خداصلى الله عليه و آله آمده و رحلت او را به اطلاع آنحضرت رسانيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله سخت غمگين شد و بشدت محزون گرديد سپس به على عليه السلام فرمود:اى على برو و كار غسل وكفن و حنوط او را بعهده گير،و چون جنازه او را برداشتيد مراخبر كن!امير المؤمنين دستور رسولخدا را انجام داد و چون پيغمبرگرامى آمد اندوهناك گشته و فرمود:اى عموجان صله رحم كردى و پاداش خير و نيكو دادى!براستى كه در كودكى تربيت و سرپرستى كردى،و در بزرگى يارى و كمك دادى!سپس رو بمردم كرده فرمود:

هان بخدا سوگند كه من براى عموى خود شفاعتى خواهم كرد كه اهل دو عالم را به شگفت اندازد (22) .

و در پايان تذكر اين نكته لازم است كه چون طبق روايات بسيار جناب ابو طالب ايمان خود را مخفى ميداشت و براى اينكه بهتر بتواند از رسولخدا صلى الله عليه و آله دفاع و حمايت كند ومشركين در برابر او موضع نگيرند و او را از خويش بدانند اسلام خود را ظاهر نميكرد و شايد همين امر براى برخى از برادران اهل سنت سبب اشتباه شده كه نسبت كفر به آنجناب داده اند، وگاهى نيز شيعه را در مورد اين عقيده زير سؤال برده اند كه اگرابو طالب مسلمان بود چرا هيچ كجا ديده نشد نماز بخواند و مانندفرزندانش و ديگر مسلمانان در نماز آنها شركت جويد؟ و چرا در«يوم الدار»و ماجراى دعوت رسولخدا از خويشان سبقت به ايمان به آنحضرت نجست؟ و چرا در هيچيك از مراسم اسلامى شركت نميكرد؟

و همانگونه كه گفتيم پاسخ آنرا ائمه اطهار داده اند چنانچه در يك حديث است كه امام صادق عليه السلام فرمود:براستى كه ابو طالب تظاهر به كفر كرد و ايمان خود را پنهان داشت،و چون وفات او فرا رسيد خداى عز و جل به رسولخداصلى الله عليه و آله وحى فرمود كه از مكه خارج شو كه ديگر درمكه ياورى ندارى،و رسولخدا بمدينه هجرت كرد (23) .

و در حديث ديگرى از آنحضرت روايت شده كه فرمود:

حكايت ابو طالب حكايت اصحاب كهف است كه ايمان خود رامخفى داشته و تظاهر به شرك كردند،و خداى تعالى دوبار به ايشان پاداش عنايت فرمود. (24) و اين بود فشرده و خلاصه اى از اين بحث كه ما قبلا نيز در تاريخ زندگانى رسول خدا(ص)نگاشته ايم،و تحقيق و تحليلى بيش از اين در اين باره از وضع تدوين اين مقاله و بحث تاريخى ما خارج است و چنانچه بخواهيد ميتوانيد به جلد هفتم و هشتم الغدير مرحوم علامه امينى(ره)و يا كتاب «ابو طالب مؤمن قريش »عبد الله خنيزى مراجعه نمائيد.

گفتار ابن كثير درباره تاريخ وفات خديجه

دانسته و برخى بعكس آن ذكر كرده اند،ولى در اينجا ابن كثيرگفتارى دارد كه از چند نظر مورد خدشه و ايراد است كه ذيلاميخوانيد:

همانگونه كه گفته شد وفات ابو طالب و خديجه هر دو دريكسال اتفاق افتاد و آن سال دهم بعثت رسول خدا(ص)بود،بااين تفاوت كه برخى مرگ خديجه را قبل از وفات ابو طالب گفته اند

و اينك چند جمله درباره تاريخ وفات خديجه

ابن كثير در سيرة النبويه(ج 2 ص 132)از عروة بن زبير وزهرى نقل كرده كه گفته اند: «توفيت خديجه قبل ان تفرض الصلاة ».

خديجه پيش از فرض نماز وفات يافت...

ابن كثير سپس گويد:منظور آنها اين بوده كه قبل از فرض نمازهاى پنجگانه در شب معراج وفات يافته...

نگارنده گويد:اين گفتار از دو نظر مخدوش است:

يكى از نظر تاريخ معراج،زيرا همانگونه كه قبلا در داستان معراج گفته شد از نظر روايات و تواريخ آنچه قوى تر بنظر ميرسدآن است كه معراج،قبل از وفات ابو طالب و خديجه اتفاق افتاده و شواهدى نيز بر اين مطلب وجود دارد كه از آنجمله است اينكه:

الف-از نووى نقل شده كه گفته است:

«ان معظم السلف و جمهور المحدثين و الفقهاء على ان الاسراء و المعراج كان بعد البعثة بستة عشر شهرا» (25) .

يعنى بيشتر گذشتگان و جمهور محدثين و فقهاء برآنند كه اسراء و معراج رسول خدا(ص) شانزده ماه پس از بعثت آنحضرت بود.

ب-و از آنجمله روايت ذيل كه در بيش از بيست كتاب ازكتابهاى شيعه و اهل سنت از ابن عباس و سعد بن مالك وسعد بن ابى وقاص و عايشه و ديگران روايت شده كه رسول خدا(ص) فاطمه را زياد مى بوسيد،و اينكار بر عايشه گران آمد و چون به رسول خدا(ص)در اين باره اعتراض كرد آنحضرت در پاسخ عايشه فرمود:

«...نعم يا عايشه لما اسرى بى الى السماء دخلنى جبرئيل الجنة فناولنى منها تفاحة فاكلتها فصارت نطفة فى صلبى،فلما نزلت واقعت خديجة ففاطمة من تلك النطفة،ففاطمة حوراء انسية،و كلما اشتقت الى الجنة قبلتها» (26) .

يعنى-فرمود:آرى اى عايشه هنگامى كه بمعراج رفتم جبرئيل مرا داخل بهشت كرد،و سيبى از بهشت بمن داد كه آنراخوردم و بصورت نطفه در صلب من در آمد،و چون فرود آمدم باخديجه در آميختم و فاطمه از آن نطفه است،پس فاطمه حوريه اى است بصورت انس،و هرگاه اشتياق به بهشت پيدا ميكنم او رامى بوسم.

ج-روايتى كه ميگويد:شبى كه رسول خدا(ص)بمعراج رفت و ابو طالب از مفقود شدن آنحضرت مطلع گرديد سخت نگران شد و بهمراه بنى هاشم بمسجد الحرام آمده و شمشير خود رابرهنه كردند و در كنار حجر اسماعيل ايستاده و ابو طالب روبدانها كرده گفت:

«لو لم اره ما بقى منكم عين تطرف ».

اگر او را ديدار نكنم كسى از شما را زنده نخواهم گذارد...

و ثانيا از نظر تاريخ فرض نمازهاى پنجگانه كه آن هم موردخدشه است زيرا محدث بزرگوار ابن شهر آشوب در مناقب بطورجزم گويد:نمازهاى پنجگانه در سال نهم بعثت فرض شد (27) وابن اسحاق و ابن هشام نيز در سيره هاى خود فرض نماز را در سال اول بعثت و قبل از اسلام على عليه السلام ذكر كرده اند و در روايتى كه ابن هشام از ابن اسحاق روايت كرده اينگونه است كه پس ازماجراى بعثت و نزول وحى و اسلام خديجه ميگويد:

«و افترضت الصلاة عليه فصلى رسول الله صلى الله عليه و آله ».

سپس داستان تعليم وضوء را بوسيله جبرئيل به آنحضرت نقل كرده و بدنبال آن گويد:رسول خدا(ص)بنزد خديجه آمد وبهمانگونه كه جبرئيل بآنحضرت تعليم كرده بود وضوء را بخديجه نيز ياد داد آنگاه روايت زير را از ابن اسحاق از نافع بن جبير بن مطعم از ابن عباس روايت كرده كه گويد:

«...لما افترضت الصلاة على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اتاه جبريل عليه السلام،فصلى به الظهر حين مالت الشمس،ثم صلى به العصر حين كان ظله مثله،ثم صلى به المغرب حين غابت الشمس،ثم صلى به العشاء الآخرة حين ذهب الشفق،ثم صلى به الصبح حين طلع الفجر، ثم جاءه فصلى به الظهر من غد حين كان ظله مثله،ثم صلى به العصر حين كان ظله مثليه، ثم صلى به المغرب حين غابت الشمس لوقتها بالامس،ثم صلى به العشاء الآخرة حين ذهب ثلث الليل الاول،ثم صلى به الصبح مسفرا غير مشرق،ثم قال:يامحمد،الصلاة فيما بين صلاتك اليوم و صلاتك بالامس » (28) يعنى-هنگامى كه نماز بر رسول خدا(ص)فرض شدجبرئيل آمده و نماز ظهر را در هنگام تمايل خورشيد(از دائره نصف النهار)خواند،و نماز عصر را پس از رفتن سايه باندازه او،ونماز مغرب را هنگام غروب خورشيد،و نماز عشاء را پس از رفتن شفق و نماز صبح را پس از طلوع فجر خواند،و روز ديگر آمده نماز ظهر را باندازه رفتن سايه او و نماز عصر را هنگامى كه سايه دو مقابل آن شد خواند و نماز مغرب را هنگام غروب خورشيد،وعشاء را پس از گذشتن ثلث اول شب بخواند و نماز صبح راهنگامى كه هوا روشن شده بود و هنوز آفتاب نزده بود بخواند وگفت:نماز را در ميان اين اوقات بايد خواند...

و در تاريخ طبرى و كامل ابن اثير نيز در حوادث سال اول بعثت و قبل از ماجراى معراج و ايمان على بن ابيطالب و ديگران و هم چنين قبل از اظهار دعوت رسول خدا(ص)كه در سال سوم بعثت اتفاق افتاده داستان فرض نماز را ذكر كرده و عبارت كامل ابن اثير اينگونه است كه پس از ذكر ماجراى وحى و نزول قرآن بر رسول خدا گويد:

«ثم كان اول شى ء فرض الله من شرايع الاسلام عليه بعد الاقرار بالتوحيدو البراءة من الاوثان الصلاة...» (29) يعنى نخستين چيزى را كه خداى تعالى پس از اقرار به توحيدو بيزارى جستن از پرستش بتها فرض نمود نماز بود...

يك تذكر

ممكن است منظور ابن كثير از اين گفتار ماجراى مناظره رسول خدا(ص)با موسى بن عمران عليه السلام درباره فرض نماز در داستان معراج رسول خدا(ص)باشد كه در پاره اى از روايات اهل سنت و كتابهاى شيعه آمده كه رسول خدا(ص)در آنشب درهنگام مراجعت از معراج بموسى عليه السلام برخورد و موسى ازآنحضرت پرسيد:

خداوند چند نماز بر امت تو فرض كرد؟رسول خدا(ص)درپاسخ فرمود:پنجاه نماز،موسى عليه السلام به آنحضرت گفت:

من بنى اسرائيل را آزموده ام و مردم طاقت انجام آنرا ندارند باز گردو از خداى تعالى تخفيف بخواه،و رسول خدا بازگشته و ده نمازتخفيف گرفت،و باز موسى به آنحضرت گفت باز هم تخفيف بگير...و هم چنان هر بار ده نماز تخفيف گرفت تا به پنج نمازرسيد و رسول خدا(ص) فرمود:ديگر حيا مى كنم كه برگردم...وفرض روى همين پنج نماز مقرر شد... (30)

كه اين گفتار نيز گذشته از اشكال فوق يعنى تاريخ معراج كه عموما آنرا قبل از سال دهم بعثت ذكر كرده اند همانگونه كه نقل كرديم،اصل اين روايات نيز مورد خدشه است،و سؤالاتى را بدنبال دارد كه چگونه خداى تعالى نميدانست كه امت رسول خدا طاقت آنرا ندارند و موسى عليه السلام آنرا به رسول خدا تذكرداد؟و اينكه آيا مصلحت فرض نماز با گفتن موسى و در خواست رسول خدا(ص)هر بار عوض ميشد؟و سؤالات ديگر كه بر خواننده محترم پوشيده نيست!.

و از اينرو مرحوم سيد مرتضى در كتاب تنزيه الانبياء كه متوجه اين اشكالها گرديده فرموده است:اينها روايات آحادى است كه موجب علم نمى شود و از نظر سند نيز ضعيف است (31) .

يك تذكردر پايان اين بحث تذكر اين مطلب نيز مناسب است كه درپاره اى از نقلها مانند روايتى كه ابن شهر آشوب از كتاب «المعرفة »ابن مندة نقل مى كند اينگونه آمده است كه: «توفيت خديجة بمكة من قبل ان تفرض الصلاة على الموتى ». (32) يعنى خديجه در مكه از دنيا رفت پيش از آنكه نماز مردگان واجب شده باشد...

و روى اين نقل ممكن است كسى بگويد:

در گفتار ابن كثير هم ممكن است تصحيف يا سقطى رخ داده و جمله «على الموتى »افتاده باشد و منظور همين نمازمردگان باشد..

ولى صرفنظر از اصل مطلب كه بايد در جاى خود درباره صحت و سقم آن بحث شود كه آيا نماز ميت چه زمانى فرض شد و آيا جداى از ساير نمازها فرض شده...

در ذيل همين روايت ابن شهر آشوب كه از كتاب مزبور نقل مى كند مطلبى هست كه بر خلاف مشهور و بلكه نقل متواتر اهل تاريخ است و باز هم موجب ضعف اين روايت ميشود، زيرابدنبال عبارت فوق كه ذكر شد چنين است كه ميگويد:

«و سمى ذلك العام عام الحزن،و لبث بعدهما بمكة ثلاثة اشهر،فامراصحابه بالهجرة الى الحبشه فخرج جماعة من اصحابه باهاليهم،و ذلك بعدخمس من نبوته...».

يعنى و آن سال سال اندوه ناميده شد و رسول خدا پس از مرگ آندو(يعنى خديجه و ابو طالب)سه ماه در مكه ماند سپس به ياران خود دستور هجرت بحبشه را داد و گروهى از يارانش بهمراه خانواده هاى خود بدانجا هجرت كردند،و همه اين ماجرا پنج سال پس از بعثت آنحضرت بود...

كه همانگونه كه ميدانيد اين مطلب برخلاف همه نقلها است كه هجرت به حبشه و مرگ ابو طالب و خديجه همگى در سالهاى هفتم و دهم بوده و با اين عبارت سازگار نيست...

بارى بهتر آن است كه اين بحث را بهمين جا خاتمه داده وبه بحث ديگرى بپردازيم و آن ماجراى سفر رسول خدا به طائف است كه ما در آغاز اصل ماجرا را از روى كتابهاى تاريخى نقل مى كنيم و سپس به تذكراتى كه لازم است مى پردازيم:

سفر طائف

از رويهمرفته تواريخ چنين بر مى آيد كه پس از فوت ابو طالب و از دست دادن آن حامى و پناه بزرگ،رسول خدا صلى الله عليه و آله در صدد برآمد تا در مقابل مشركين حامى و پناه تازه اى پيدا كند و در سايه حمايت او بدعوت آسمانى خويش ادامه دهد،از اينرو در موسم حج و ايام زيارتى ديگر بنزد قبائلى كه بمكه ميآمدند ميرفت و ضمن دعوت آنها به اسلام از آنها ميخواست اورا در پناه حمايت خويش گيرند تا بهتر بتواند رسالت خويش را تبليغ كند و از آنجمله به ايشان ميفرمود:من شما را مجبور به چيزى نمى كنم،هر كه خواهد از روى ميل و رغبت دعوتم را بپذيرد وگرنه من كسى را مجبور نمى كنم،من از شما ميخواهم مرا ازنقشه اى كه دشمنان براى قتل من كشيده اند محافظت كنيد تاتبليغ رسالت پروردگار خود را بنمايم و بالاخره هر چه خداميخواهد نسبت بمن و پيروانم انجام دهد.

ابو لهب نيز كه همه جا مراقب بود تا پيغمبر خدا با قبائل عرب تماس نگيرد و از پيشرفت اسلام جلوگيرى ميكرد بدنبال آنحضرت ميآمد و مى گفت:اين برادرزاده من دروغگو است سخنش را نپذيرند،و برخى هم مانند قبيله بنى حنيفه آنحضرت رابه تندى از خود راندند. رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين ميان بفكر قبيله ثقيف افتاد و در صدد برآمد تا از آنها كه در طائف سكونت داشتنداستمداد كند و بهمين منظور با يكى دو نفر از نزديكان خود چون على عليه السلام و زيد بن حارثة و يا چنانچه برخى گفته اند:تنهادر يكى از شبهاى آخر ماه شوال سال دهم بعثت (33) بسوى طائف حركت كرد (34) و در آنجا بنزد سه نفر كه بزرگ ثقيف و هر سه برادرو فرزندان عمرو بن عمير بودند رفت،نام يكى عبدياليل و آن ديگرى مسعود و سومى حبيب بود.

پيغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذيت وآزارى را كه از قوم خود ديده بود به آنها گفت و از آنها خواست تااو را در برابر دشمنان و پيشرفت هدفش يارى كنند،اما آنهاتقاضايش را نپذيرفته و هر كدام سخنى گفتند يكى از آنهاگفت:من پرده كعبه را دريده باشم اگر خدا تو را به پيغمبرى فرستاده باشد!

ديگرى گفت:خدا نمى توانست كس ديگرى را جز تو به پيامبرى بفرستد!سومى-كه قدرى مؤدب تر بود گفت:بخدا من هرگز با تو گفتگو نمى كنم زيرا اگر تو چنانچه ميگوئى فرستاده ازجانب خدا هستى و در اين ادعا كه ميكنى راست مى گوئى پس بزرگتر از آنى كه من با تو گفتگو كنم،و اگر دروغ ميگوئى و برخدا دروغ مى بندى پس شايستگى آنرا ندارى كه با تو سخن بگويم.

رسولخدا صلى الله عليه و آله مايوسانه از نزد آنها برخاست-وبنقل ابن هشام-هنگام بيرون رفتن از آنها درخواست كرد كه گفتگوى آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را از سخنانى كه ميان ايشان رد و بدل شده بود آگاه نسازند،و اين بدانجهت بود كه ميخواست سخنان عبدياليل و برادرانش گوشزد مردم طائف و موجب گستاخى آنان سبت بدانحضرت گردد،و شايدهم نميخواست گفتار آنها بگوش بزرگان قريش در مكه برسد وموجب شماتت آنها شود.

اما آنها درخواست پيغمبر خدا را ناديده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند،و بالاتر آنكه اوباش شهر را وادار به دشنام و استهزاء آنحضرت كردند،و همين سبب شد تا چون رسولخداصلى الله عليه و آله خواست از ميان شهر عبور كند از دو طرف او رااحاطه كرده و زبان بدشنام و استهزاء بگشايند و بلكه پس از چند روز توقف،روزى بر آنحضرت حمله كرده سنگ بر پاهاى مباركش زدند و بدين وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بيرون كردند.

رسولخدا صلى الله عليه و آله بهر ترتيبى بود از دست آن فرومايگان خود را نجات داده از شهر بيرون آمد،و در سايه ديوارى از باغهاى خارج شهر آرميد تا قدرى از خستگى رهائى يابد و خون پاهاى خود را پاك كند،و در آنحال روبدرگاه محبوب واقعى و پناهگاه هميشگى خود-يعنى خداى بزرگ كرده و شكوه حال بدو برد،و با ذكر او دل خويش را آرامش بخشيد و از آنجمله گفت:

«اللهم اليك اشكو ضعف قوتى،و قلة حيلتى و هوانى على الناس يا ارحم الراحمين،انت رب المستضعفين و انت ربى،الى من تكلنى،الى بعيديتهجمنى،ام الى عدو ملكته امرى،ان لم يكن بك على غضب فلا ابالى و لكن عافيتك هى اوسع لى،اعوذ بنور وجهك الذى اشرقت له الظلمات و صلح عليه امر الدنيا و الآخرة من ان تنزل بى غضبك او يحل على سخطك،لك العتبى حتى ترضى و لا حول و لا قوة الا بك ».

-پروردگارا من شكوه ناتوانى و بى پناهى خود و استهزاء مردم را نسبت بخويش بدرگاه تو ميآورم اى مهربانترين مهربانها!تو خداى ناتوانان و پروردگارمنى،مرا در اينحال بدست كه مى سپارى؟بدست بيگانگانى كه با ترشروئى مرا برانند يا دشمنى كه سرنوشت مرا بدو سپرده اى!

خداوندا!اگر تو بر من خشمناك نباشى باكى ندارم ولى عافيت تو بر من فراختر و گواراتر است.

من بنور ذاتت كه همه تاريكيها را روشن كرده و كار دنيا و آخرت رااصلاح مى كند پناه مى برم از اينكه خشم تو بر من فرود آيد يا سخط و غضبت برمن فرو ريزد،ملامت(يا بازخواست)حق تواست تا آنگاه كه خوشنود شوى ونيرو و قدرتى جز بدست تو نيست.

ديوار باغى كه آنحضرت بدان تكيه زده و به راز و نياز باخداى خود مشغول بود،تاكستانى بود متعلق به عتبه و شيبه دو تن از بزرگان مكه كه خود در آنجا بودند،و چون از ماجرا مطلع شدندبحال آن بزرگوار ترحم كرده و به غلامى كه در باغ داشتند ونامش «عداس »و به كيش مسيحيت ميزيست دستور دادند خوشه انگورى بچيند و براى آنحضرت ببرد.

عداس طبق دستور آندو خوشه انگورى چيده و در ظرفى نهادو براى رسولخدا صلى الله عليه و آله آورد،عداس ديد چون رسولخداصلى الله عليه و آله خواست دست بطرف انگور دراز كند و خواست دانه اى از آن بكند و تناول نمايد«بسم الله »گفت و نام خدا را برزبان جارى كرد، عداس با تعجب گفت:اين جمله كه تو گفتى در ميان مردم اين سرزمين معمول نيست، رسولخدا پرسيد:-تو اهل كدام شهر هستى و آئين تو چيست؟

عداس-من مسيحى مذهب و اهل نينوى هستم!

رسولخدا صلى الله عليه و آله از شهر همان مرد شايسته-يعنى يونس بن متى؟

عداس-يونس بن متى را از كجا مى شناسى؟

فرمود-او برادر من و پيغمبر خدا بود و من نيز پيغمبر و فرستاده خدايم.

عداس كه اين سخن را شنيد پيش آمده سر آنحضرت رابوسيد و سپس روى پاهاى خون آلود وى افتاد.

عتبه و شيبه كه ناظر اين جريان بودند بيكديگر گفتند:اين مرد غلام ما را از راه بدر برد!

و چون عداس بنزد آندو برگشت از او پرسيدند:چرا سرودست و پاى اين مرد را بوسيدى؟

گفت:كارى براى من بهتر از اينكار نبود،زيرا اين مرد ازچيزهائى خبر داد كه جز پيغمبران كسى از آن چيزها خبر ندارد!

عتبه و شيبه بدو گفتند:

ولى مواظب باش اين مرد تو را از دين و آئينى كه دارى بيرون نبرد كه آئين تو بهتر از دين او است.

ضمنا مدت توقف آنحضرت را در طائف،برخى ده روز و برخى يك ماه ذكر كرده اند (35) .

بازگشت رسولخدا صلى الله عليه و آله به مكه

طبرسى(ره)از على بن ابراهيم نقل كرده هنگاميكه رسولخداصلى الله عليه و آله از طائف بازگشت و بنزديكى مكه رسيد چون بحال عمره بود و ميخواست طواف و سعى انجام دهد در صددبر آمد تا در پناه يكى از بزرگان مكه در آيد و با خيالى آسوده ازدشمنان اعمال عمره را انجام دهد،از اينرو مردى از قريش را كه در خفاء مسلمان شده بود ديدار كرده فرمود:بنزد اخنس بن شريق برو و بدو بگو:محمد از تو ميخواهد او را در پناه خود در آورى تااعمال عمره خود را انجام دهد!

مرد قرشى بنزد اخنس آمد و پيغام را رسانيد و او در جواب گفت:من از قريش نيستم بلكه جزء هم پيمانان آنها هستم و ترس آنرا دارم كه اگر اينكار را بكنم آنها مراعات پناه مرا نكنند وعملى از آنها سرزند كه براى هميشه موجب ننگ و عار من گردد.

مرد قرشى بازگشت و سخن او را بحضرت گفت،پيغمبرباو فرمود:نزد سهيل بن عمرو برو و همين سخن را باو بگو،و چون مرد قرشى پيغام را رسانيد سهيل نپذيرفت و براى بار سوم رسولخدا صلى الله عليه و آله او را بنزد مطعم بن عدى فرستاد ومطعم حاضر شد كه آنحضرت را در پناه خود گيرد تا طواف وسعى و عمره را انجام دهد،و بدين ترتيب رسولخدا صلى الله عليه و آله وارد مكه شد و براى طواف بمسجد الحرام آمد.

ابو جهل كه آنحضرت را ديد فرياد زد:اى گروه قريش اين محمد است كه اكنون تنها است و پشتيبانش نيز از دنيا رفته اكنون شما دانيد با او!

طعيمة بن عدى پيش رفته گفت:حرف نزن كه مطعم بن عدى او را پناه داده!

ابو جهل بيتابانه نزد مطعم آمد و گفت:از دين بيرون رفته اى يا فقط پناهندگى او را پذيرفته اى؟مطعم گفت:از دين خارج نشده ام ولى او را پناه داده ام،ابو جهل گفت:ما هم به پناه تواحترام ميگذاريم،و از آنسو رسولخدا صلى الله عليه و آله چون طواف و سعى را انجام داد نزد مطعم آمده و ضمن اظهار تشكرفرمود:پناه خود را پس بگير!مطعم گفت:چه ميشود اگر از اين پس نيز در پناه من باشى؟فرمود دوست ندارم بيش از يك روزدر پناه مشركى بسر برم، مطعم نيز جريان را به قريش اطلاع داده و اعلان كرد:محمد از پناه من خارج شد.

داستان ايمان جنيان

برخى از سيره نويسان چون ابن هشام در سيره و ابن اثير دركامل و طبرى در تاريخ خود (36) ماجراى ايمان جنيان برسول خدا راكه در سوره احقاف و سوره جن در قرآن كريم ذكر شده مربوطبهمين سفر دانسته و گفته اند:

هنگاميكه رسول خدا(ص)از طائف باز ميگشت بجائى رسيد بنام «نخلة » (37) در آنجا در دل شب به نماز ايستاد،و درآنحال چند تن از جنيان عبورشان بدانجا افتاد،و قرآنى را كه رسول خدا(ص)ميخواند شنيدند و پس از استماع آيات قرآنى ايمان آورده و بنزد قوم خود بازگشته و آنها را به اسلام و ايمان برسول خدا(ص)دعوت نمودند...

متن آياتى كه در سوره مباركه احقاف است اينگونه است:

و اذ صرفنا اليك نفرا من الجن يستمعون القرآن فلما حضروه قالوا انصتوافلما قضى ولوا الى قومهم منذرين،قالوا يا قومنا انا سمعنا كتابا انزل من بعدموسى مصدقا لما بين يديه يهدى الى الحق و الى طريق مستقيم،يا قومنا اجيبواداعى الله و آمنوا به يغفر لكم من ذنوبكم و يجركم من عذاب اليم،و من لا يجب داعى الله فليس بمعجز فى الارض و ليس له من دونه اولياء اولئك فى ضلال مبين (38) يعنى-و چون تنى چند از جنيان را سوى تو آورديم كه قرآن را

بشنوند و چون نزد او حاضر شدند بيكديگر گفتند:گوش فرا دهيد،و چون بپايان رسيد آنهابنزد قوم خود در حاليكه بيم دهندگانى بودند بازگشتند،و بدانها گفتند:اى قوم ما،ما كتابى را استماع كرديم كه پس از موسى نازل شده و تصديق كننده كتابهاى پيش از آن است و به حق و راه راست هدايت ميكند،اى قوم مادعوت گر خدا را اجابت كنيد و بدو ايمان آوريد،تا گناهان شما را بيامرزد واز عذاب دردناك شما را برهاند،و كسى كه پاسخ دعوت گر خدا را ندهد درروى زمين فرار نتواند كرد.و جز خدا دوستدار و پشتيبانى ندارد كه آنها درگمراهى آشكار هستند.

و در آغاز سوره مباركه جن اينگونه است:

...قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرانا عجبا،يهدى الى الرشد فآمنا به و لن نشرك بربنا احدا....

تا بآخر آياتى كه در آن سوره مباركه درباره جنيان ذكرشده...

اما بيشتر مفسران براى اين آيات و ماجراى ايمان جنيان شان نزول ديگرى ذكر كرده و آنرا مربوط به سفر رسول خدا(ص)

بهمراه جمعى از اصحاب به بازار«عكاظ »دانسته اند،و بهمين مضمون رواياتى هم در صحيح مسلم و بخارى آمده است.

و در حديث ديگرى كه در تفسير مجمع البيان آمده ازعلقمه بن قيس روايت كرده كه گويد:به عبد الله بن مسعودگفتم:چه كسى از شما در داستان شب جن همراه رسول خدا(ص)بوديد؟

وى گفت:كسى از ما با آنحضرت نبود،سپس داستان رااينگونه بيان كرده گفت:

شبى آنحضرت را نيافتيم و مفقود گرديد،و ما نگران شده فكر كرديم دشمنان او را ربوده و يا از ترس آنها گريخته و بهمين منظور بجستجوى آنحضرت به دره هاى مكه رفتيم و ناگهان ديديم كه از طرف «حراء»ميآيد،عرض كرديم:

اى رسول خدا كجا بودى كه ما نگران شديم و شب را درناراحتى و نگرانى بسر برديم؟

حضرت فرمود:

«انه اتانى داعى الجن فذهبت اقرئهم القرآن ».

دعوت كننده جنيان نزد من آمد و من رفتم تا قرآن را برايشان بخوانم... عبد الله بن مسعود گويد:سپس آنحضرت ما را بهمراه خودبرد و جاى آنها و جائى را كه آتش در آن افروخته بودند بما نشان داد،ولى قبل از آن كسى از ما همراه آنحضرت نرفته بود (39) .

و در پاره اى از روايات و تفاسير نام و عدد آنها را نيز ذكركرده و گفته اند:آنها هفت نفر بودند،و در روايت ديگرى آمده كه ايشان از قبيله «بنى شيصبان »بودند كه شماره شان از جنيان ديگر بيشتر و عموما لشكر شيطان از همانها است (40) .

و بهر صورت در اين روايات نامى از سفر طائف و برخوردآنحضرت با جنيان در آن سفر ذكر نشده و برخى آنرا مربوط به سالهاى نخست بعثت دانسته و برخى از سيره نويسان وتحليل گران احتمال تعدد آنرا داده و گفته اند ممكن است:

ماجراى ايمان جنيان برسول خدا(ص)و قرائت قرآن برايشان چند بار اتفاق افتاده باشد (41) و الله العالم.

پى نوشتها:

1-مى توانيد به جلد دوم تاريخ تحليلى(سلسله مقالات)ص 55-60 مراجعه نمائيد2-چنانچه ابن هشام در حديثى كه صدر آن در صفحه قبل گذشت دنباله حديث را اين چنين نوشته كه گويد:

آنان رفتند و رسولخدا صلى الله عليه و آله را با ابو طالب در اطاق تنها گذاردند.

ابو طالب برسولخدا گفت:اى فرزند برادر بخدا سوگند پيشنهادى كه تو بايشان كردى پيشنهاد بيجا و زورى نبود!رسولخدا كه اين سخن را از ابو طالب شنيد در اسلام او طمع بست و فرمود:عموجان آن كلمه را تو بگو تا تو را در روز قيامت شفاعت كنم!ابو طالب كه اشتياق محمد صلى الله عليه و آله را در اسلام او ديد گفت:اى برادر زاده بخدا اگر ترس آن نبود كه قريش تو و فاميلت را سرزنش كنند و بگويند:من از ترس مرگ اين كلمه را گفتم هرآينه آنرا بر زبان جارى ميكردم،و اكنون نيز فقط بخاطر اينكه تو خوشحال شوى آنراميگويم و چون مرگش نزديك شد عباس بن عبد المطلب ديد لبان ابو طالب حركت ميكند،گوش فرا داد و برسول خدا صلى الله عليه و آله گفت:اى فرزند برادر بخدا سوگند آن كلمه راكه تو ميخواستى گفت،و بدين ترتيب ابو طالب از دنيا رفت(سيره ابن هشام ج 1 ص 418).

و ابن كثير در سيره النبويه خود حتى در اين حديث هم ترديد كرده و طبق روايتى كه ازبخارى نقل كرده اين مطلب را كه ابو طالب كافر از دنيا رفته است ترجيح مى دهد.

2-شرح نهج البلاغه ج 1 ص 356.

3-شرح نهج البلاغه ج 1 ص 356-364.

4-الصحيح من السيرة ج 2 ص 156.

5-اسد الغابه ج 1 ص 287 شرح ابن ابى الحديد ج 3 ص 315.الاصابة ج 4 ص 116.

6-ديوان ابى طالب ص 36 و شرح ابن ابى الحديد ج 3 ص 314.

7-مستدرك حاكم نيشابورى،ج 2،ص 623.

8-ديوان ابى طالب ص 32 و شرح ابن ابى الحديد ج 3 ص 314.

9-سيره ابن هشام ج 1 ص 373 و خزانة الادب ج 1 ص 261 و تاريخ ابن كثير ج 3 ص 87.

10-تذكره ابن جوزى ص 5.الخصائص الكبرى ج 1 ص 87 سيره حلبيه ج 1 ص 372 اسنى المطالب ص 10.

11-مرحوم علامه امينى نام حدود بيست نفر از دانشمندان و علماى بزرگ شيعه و اهل سنت را در الغدير(ج 7 ص 400)نقل كرده كه درباره ايمان ابو طالب بطور جداگانه كتاب نوشته و براى كتاب هاى خود نامهائى گذارده اند مانند كتاب «اسنى المطالب فى ايمان ابى طالب »و كتاب «الحجة على الذاهب الى تكفير ابى طالب »و كتاب «القول الواجب فى ايمان ابى طالب ».

و چنانچه ميدانيم در سالهاى اخير نيز يكى از دانشمندان سعودى از منطقه احساء وقطيف-استاد عبد الله خنيزى-كتابى در اين باره نوشت و«ابو طالب مؤمن قريش »نام نهاد، وپس از انتشار با سعايت علماء سعودى دولت آنجا او را بزندان افكنده و محكوم به اعدام كردندكه با وساطت مرحوم آية الله العظمى بروجردى(ره)از مرگ نجات يافته و آزاد گرديد.

12-شرح نهج البلاغة ج 2 ص 315.

13- 14-سيرة المصطفى ص 216-219.

15-اوائل المقالات ص 45.

16-تبيان-چاپ سنگى-ج 2 ص 287.

17-بحار الانوار-ج 9 چاپ كمپانى-ص 29.

18-الغدير ج 7 ص 342-400.

19-الغدير ج 7 ص 390.

20-الغدير ج 7 ص 389.

21-الغدير ج 7 ص 386.

22-الفصول المختارة ص 80-اكمال الدين صدوق ص 103.

23-روضة الواعظين ص 121-امالى صدوق ص 366.الغدير ج 7 ص 390.شرح ابن ابى الحديد ج 3 ص 312.

24-شرح الشفاء للقارى ج 1 ص 222.

25-تاريخ بغداد ج 5 ص 87 و ذخائر العقبى ص 36 و ميزان الاعتدال ج 2 ص 297 ومستدرك حاكم ج 3 ص 156 و بحار الانوار ج 18 ص 315 و علل الشرايع ص 72 وكتابهاى ديگرى كه در پاورقى ج 1 الصحيح من السيره ص 271 نام آنها ذكر شده.

26-بحار الانوار ج 18 ص 384-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 180.

27-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 43.

28-سيره ابن هشام ص 243-245.

29-تاريخ طبرى ج 2 ص 53 و ص 55 و كامل التواريخ ج 2 ص 50 و 55 وبحار الانوار ج 8 ص 335 و 348.

30-به زير نويس شماره 1 صفحه 20 مراجعه شود.

31-تنزيه الانبياء ص 121.

32-مناقب-ج 1 ص 150.

33-الصحيح من السيره-ج 2 ص 164.

34-در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد(ج 14 ص 97-ط جديد)نقل كرده كه فقط على عليه السلام همراه آن حضرت بود،و در همان كتاب(ج 4 ص 127)از مدائنى روايت كرده كه على عليه السلام و زيد هر دو با آن حضرت بودند،و در سيره ابن هشام آمده كه تنها به طائف سفر كرد.

35-سيرة المصطفى ص 221 و الصحيح من السيرة ج 2 ص 164.

36-سيره ابن هشام-ج 1 ص 422،كامل-ج 2 ص 92،تاريخ طبرى-ج 2 ص 82.

37-نخله-چنانچه گفته اند-نام دو وادى است در يك منزلى مكه كه به يكى از آنهانخله شامى و بديگرى نخله يمانى گويند.

38-سوره احقاف-آيات 29-32.

39- و 40-مجمع البيان-ج 5 ص 368.

41-فقه السيره دكتر بوطى ص 142.

فهرست

فصل سوم

داستان سفر رسول خدا(ص)به طائف

و اما چند تذكر در مورد اين داستان

در اين داستان بنحوى كه خوانديد و آن خلاصه و مجموعه اى از روايات وارده در اين باره بود مواردى ديده ميشود كه براى انسان حالت ترديدى در صحت قسمتهائى از اين داستان ايجادميكند كه از آنجمله است:

1-«عداس »كه نامش در اين داستان آمده،بگونه اى كه نقل كرده اند،بنظر ميرسد كه تا به آن روز رسول خدا(ص)راديدار نكرده بود.

و اطلاعى از بعثت و نبوت آن بزرگوار نداشته.

و چيزى در اين باره نشنيده بوده...

و اساسا چنين استفاده ميشود كه وى ساكن طائف بوده وسالها در آنجا ميزيسته و از اوضاع مكه و آنچه در آن شهرميگذشته بى اطلاع بوده...

در صورتيكه در روايات ديگرى مانند روايت كازرونى در كتاب «المنتقى »و روايت ابن كثير و ديگران آمده كه در آغازبعثت و نزول وحى هنگامى كه رسول خدا(ص)از غار حرا بخانه آمد و جريان نبوت و ديدار با جبرئيل را براى خديجه شرح داد،خديجه آنحضرت را در خانه گذارده و بنزد«عداس »راهب آمد ودنباله روايت و متن آن اينگونه است:

«و اتت عداسا الراهب و كان شيخا قد وقع حاجباه على عينيه من الكبرفقالت:يا عداس اخبرني عن جبرئيل عليه السلام ما هو؟فقال:قدوس قدوس و خر ساجدا،و قال:ما ذكر جبرئيل في بلدة لا يذكر الله فيها و لا يعبد قالت:

اخبرني عنه؟قال:لا و الله لا اخبرك حتى تخبرنى من اين عرفت اسم جبرئيل؟

قالت:لي عليك عهد الله و ميثاقه بالكتمان؟قال:نعم،قالت:اخبرنى به محمد بن عبد الله انه اتاه!قال عداس:ذلك الناموس الاكبر الذي كان ياتي موسى و عيسى عليهم السلام بالوحي و الرسالة،و الله لئن كان نزل جبرئيل على هذه الارض لقد نزل اليها خير عظيم،و لكن يا خديجة ان الشيطان ربما عرض للعبد فاراه امورا،فخذي كتابي هذا فانطلقى به الى صاحبك فان كان مجنونافانه سيذهب عنه،و ان كان من امر الله فلن يضره!ثم انطلقت بالكتاب معها، فلما دخلت منزلها اذا هي برسول الله صلى الله عليه و آله مع جبرئيل عليه السلام قاعد يقرؤه هذه الآيات:

نי? القلم و ما يسطرونי?ا انت بنعمة ربك بمجنونי? ان لك لاجرا غيرممنونי? انك لعلى خلق عظيمי?ستبصر و يبصرونט?ايكم المفتون

اى الضال،او المجنون فلما سمعت خديجة قراءته اهتزت فرحا،ثم رآه صلى الله عليه و آله عداس فقال:اكشف لي عن ظهرك!فكشف فاذا خاتم النبوة يلوح بين كتفيه،فلما نظر عداس اليه خر ساجدا يقول:قدوس قدوس،انت و الله النبي الذي بشر بك موسى و عيسى عليهما السلام اما و الله يا خديجة ليظهرن له امر عظيم،و نبا كبير،فوالله يا محمد ان عشت حتى تؤمر بالدعاءلاضربن بين يديك بالسيف،هل امرت بشى ء بعد؟قال:لا،قال:ستؤمر ثم تؤمرثم تكذب ثم يخرجك قومك و الله ينصرك و ملائكته » (1) .

يعنى خديجه از نزد آنحضرت بيامد بنزد«عداس راهب »و اوپيرمردى بود كه از شدت پيرى ابروانش بر روى چشمانش افتاده بود،خديجه بدو گفت:

-اى عداس بمن بگو جبرئيل كيست؟عداس(كه نام جبرئيل را شنيد)گفت:پاك است!پاك و منزه!و سپس بحالت سجده بر خاك افتاده و پاسخ داد:نام جبرئيل در آن آبادى كه نام خدا در آنجا نيست و پرستش نمى شود برده نخواهدشد!خديجه گفت:برايم بازگو كه او كيست؟

عداس گفت:نه بخدا نخواهم گفت تا بمن بگوئى از كجانام جبرئيل را شناخته اى؟خديجه گفت:پيمان خدائى و تعهدى الهى با من ميكنى كه آنرا پوشيده و پنهان دارى؟گفت:آرى،در اين وقت خديجه فرمود:

-محمد بن عبد الله(ص)بمن خبر داد كه جبرئيل نزدش آمده.عداس گفت:اين همان ناموس اكبرى است كه بنزدموسى و عيسى عليهما السلام ميآمد و وحى و رسالت را بر آنهاآورد.و بخدا سوگند اگر جبرئيل در اين سرزمين فرود آيد خيربزرگى را بر اينجا آورده.ولى اى خديجه بدانكه شيطان گاهى بربنده خدا درآيد و چيزهائى بر او بنماياند،اكنون اين نامه مرا بگيرو بنزد او ببر پس اگر ديوانه شده با اين نامه از نزدش برود وديوانگيش بر طرف گردد و اگر از جانب خدا باشد به او زيان نرساند.

خديجه نامه را گرفت و چون بنزد رسول خدا(ص)آمدجبرئيل را در كنار آنحضرت نشسته ديد و مشاهده كرد كه آيات سوره قلم را بر آنحضرت ميخواند...«ن و القلم »...تا آيه...

«بايكم المفتون »...خديجه كه آن منظره را ديد از خوشحالى به وجد آمد...و پس از اين ماجرا نيز خود عداس رسول خدا(ص)راديدار كرد و از آنحضرت خواست تا پشت خود را(جاى مهر نبوت)

به او نشان دهد،چون نشان داد و مهر نبوت را كه در ميان دوكتف آنحضرت مشاهده كرد كه ميدرخشد بسجده افتاد و گفت:

«قدوس،قدوس »توئى بخدا سوگند همان پيغمبرى كه موسى وعيسى بدان مژده داده اند.

بخدا سوگند اى خديجه بطور حتم از وى داستانى بزرگ وخبرى عظيم پديد خواهد آمد،و بخدا سوگند اى محمد!اگر من زنده بمانم تا وقتى كه مامور به دعوت گردى در راه يارى توشمشير خواهم زد،آيا مامور بچيزى شده اى؟فرمود:نه.

عداس گفت:بهمين زودى مامور خواهى شد و هم چنان دوباره مامور شوى و تو را تكذيب كنند و قوم تو بيرونت كنند،ولى خدا و فرشتگانش تو را يارى خواهند كرد.

كه از اين روايت معلوم ميشود:

اولا-عداس قبل از آن از نبوت آنحضرت اطلاع داشته وبا خبر بوده...

و ثانيا-ظاهر ميشود كه وى در مكه سكونت داشته،نه درطائف..

و ثالثا-آزاد بوده نه غلام و زر خريد...

و رابعا-در سنينى بوده كه تا هنگام سفر رسول خدا(ص)به طائف يا از دنيا رفته بوده و اگر هم زنده بوده از نظر جسمى دروضعى نبوده كه بتواند خدمتكارى و يا باغبانى عتبة و شيبة رابكند.

و تنها احتمالى كه ميتواند اين اشكالات را برطرف سازدآنست كه بگوئيم آنها دو نفر بوده اند، و آن عداسى كه رسول خدا(ص)را در طائف ديدار كرده و به آنحضرت ايمان آورده غير از عداسى بوده كه در آغاز نبوت در مكه بوده و اين سخنان را به خديجه و رسول خدا(ص)گفته است... و اگر اين احتمال قوتى پيدا كند ميتواند بقول آقايان وجه جمعى ميان اين روايات باشد...

ولى با توجه به چند روايت كه ابن كثير در سيرة النبويه خوداز سعيد بن مسيب و سليمان بن طرخان تيمى نقل كرده اين احتمال نيز از بين ميرود و اشكال قوى تر ميگردد،زيرا متن روايتى كه وى از سعيد بن مسيب در داستان وحى و تلاش خديجه براى شناختن جبرئيل ذكر ميكند اينگونه است:

«...ثم انطلقت من مكانها فاتت غلاما لعتبة بن ربيعة بن عبد شمس،نصرانيا من اهل نينوى يقال له عداس،فقالت له:يا عداس اذكرك بالله الاما اخبرتنى:هل عندك علم من جبرئيل؟ فقال:قدوس،قدوس...»تا بآخرروايت (2) كه نظير همان روايتى است كه ما با ترجمه اش ازكازرونى نقل كرديم.

ابن كثير پس از اين بلا فاصله روايت ديگرى از ابن عساكربسندش از سليمان بن طرخان تيمى روايت ميكند كه در آن نيزپس از داستان نزول وحى بر رسول خدا(ص)و رفتن نزد خديجه ونقل ماجرا و آمدن خديجه نزد ورقه و راهبى ديگر گويد:

«...ثم اتت عبدا لعتبة بن ربيعة يقال له عداس فسالته فاخبرها بمثل مااخيرها...» (3) .

و بدين ترتيب براى اهل فن روشن است كه جائى براى احتمال مذكور باقى نميماند و رفع شبهه نمى شود...

جز اينكه بگوئيم اصل آن روايات-يعنى رواياتى كه در موردآمدن خديجه بنزد ورقه و راهب نصرانى و عداس و ديگران رسيده-مخدوش است و پايه اى از اعتبار و صحت ندارد،بشرحى كه در داستان وحى در مقالات گذشته مشروحا بيان داشتيم (4) و الله اعلم.

گذشته از اينكه رواياتى كه دلالت دارد براينكه خديجه بنزد«ورقة بن نوفل »رفت و گفتگوئى كه از وى با«ورقه »نقل شده در بسيارى از آنها مثل روايت طبرى با اين روايات از نظر جملات و مضمون خيلى با همديگر شباهت دارند كه از اين نظر نيزاحتمال اتحاد آنها ميرود...و بهر صورت روايات مغشوش ودرهم ريخته اى بنظر ميرسند.

و آخرين مطلبى كه موجب ترديد در اين روايت ميشود اينكه ظاهر روايت آن است كه رسول خدا(ص)هديه عتبه و شيبه راقبول كرد،در صورتيكه اين مطلب نيز بر خلاف سيره آنحضرت است كه حاضر نبود بهيچ نحوى از مشركين حقى بر گردن او بيايد و زير بار منت احدى از مشركين قرار گيرد،و هديه يا چيزى از آنها بپذيرد.

2-در مورد اينكه رسول خدا(ص)در مراجعت از طائف ازترس آنكه مورد اهانت يا سوء قصد و خطر جانى قرار گيرد ناچارشد بنزد اخنس بن شريق و سهيل بن عمرو و بالاخره مطعم بن عدى بفرستد و از آنها درخواست كند تا او را در پناه خود قراردهند،و در پناه آنها بمكه در آيد-چنانچه مورخين نقل كرده اندبرخى ترديد كرده و احتمال جعل آنرا داده اند...كه ما ذيلااصل خبر را نقل كرده و سپس ضمن بيان چند مطلب تذكراتى درباره آن خواهيم داد:

و اصل اين خبر بگونه اى كه طبرى و ديگران نقل كرده انداينگونه است كه چون رسول خدا(ص)در مراجعت از سفر طائف بنزديكيهاى مكه رسيد از مردى بنام «اريقط »خواست تا بنزداخنس بن شريق برود و از او بخواهد تا آنحضرت را در پناه خودقرار داده كه بتواند وارد شهر مكه شود و به دور از آزار مشركين طواف خود را انجام داده و زندگى كند،ولى اخنس بن شريق درپاسخ گفت:

«ان حليف قريش لا يجير على صميمها».

يعنى-حليف و هم پيمان قريش نمى تواند كسى را كه ازخود قريش است در پناه خود گيرد. سپس رسول خدا همان مرد(و يا ديگرى)را بنزد سهيل بن عمرو فرستاد و از او خواست تا آنحضرت را در پناه گيرد وسهيل بن عمرو نيز پاسخ داد:

«ان بنى عامر بن لوى لا تجير على بنى كعب بن لوى ».

يعنى من كه از بنى عامر بن لوى هستم نمى توانم كسى را كه از بنى كعب بن لوى است در پناه خود گيرم.و رسول خدا(ص)

بناچار كسى را بنزد مطعم بن عدى فرستاد و همين درخواست رااز او كرد و او به آنحضرت پناه داد و رسول خدا(ص)در پناه اوبمكه درآمد و شب را در نزد او بيتوته كرد،و چون صبح شد از خانه مطعم بيرون آمد و مطعم بن عدى و پسران ششگانه و يا هفتگانه اونيز در حاليكه شمشير خود را حمائل كرده(و مسلح شده)بودندبهمراه آنحضرت خارج شده و بمسجد الحرام آمدند،آنگاه مطعم به رسول خدا گفت:طواف كن.

و خود و فرزندانش نيز اطراف محل طواف را با شمشيرهاى خود پوشانده بودند.

ابو سفيان كه چنان ديد پيش مطعم آمده گفت:

-آيا پناهش داده اى يا پيرو او گشته اى؟

گفت:نه،بلكه پناه داده ام.

ابو سفيان گفت:در اينصورت ما پناه تو را محترم مى شماريم در اينوقت مطعم با ابو سفيان نشستند تا هنگامى كه رسول خدا(ص)طواف را تمام كرد و بخانه رفتند.

و در برخى از روايات بجاى «ابو سفيان »ابو جهل ذكر شده كه همان گفتگو را با مطعم بن عدى انجام داده است و در روايت ابن كثير اين روايت دنباله اى دارد بدينگونه كه راوى ميگويد:

«...فمكث اياما ثم اذن له فى الهجرة ».

يعنى-چند روزى كه از اين ماجرا گذشت،خداى تعالى اجازه هجرت(به مدينه)را به او داد.و چون رسول خدا(ص)به مدينه هجرت فرمود پس از اندك زمانى مطعم بن عدى از دنيارفت و حسان بن ثابت گفت:من براى او مرثيه خواهم گفت،وقصيده اى در مرثيه او سرود.

و ابن كثير پس از نقل ابياتى از آن قصيده گويد:

-و بهمين خاطر بود كه رسول خدا درباره اسيران جنگ بدرفرمود:

«لو كان مطعم بن عدى حيا ثم سئلنى فى هؤلاء النتنى لوهبتهم له ».

يعنى-اگر مطعم بن عدى در اينروز زنده بود و از من آزادى ابن خبيتان(بدبو)را درخواست ميكرد بخاطر او آنها را آزادميكردم! (5)

و اينك چند تذكر

تذكر 1-درباره نام «اريقط »كه در اين حديث آمده اين حقير تا جائى كه فرصت و وقت اجازه ميداد در كتب تراجم مراجعه كردم ولى اثرى از اين نام نديدم و احتمال تصحيف هم دادم ولى باز هم بجائى نرسيدم،و در پاره اى از روايات نامى ازكسى ذكر نشده و تنها نوشته اند رسول خدا(ص)مردى،و ياكسى را بنزد اخنس بن شريق و ديگران فرستاد...

و اما«اخنس بن شريق »،او مردى است در قبيله ثقيف و ازهم پيمانان و خلفاء بنى زهره،و از اشراف قوم خود و صاحب نفوذو قدرت در ميان آنها بود،و بگفته برخى از اهل تفسير، آيات سوره قلم كه خدا فرموده:

و لا تطع كل حلاف مهين،هماز مشاء بنميم...

درباره او نازل گشته،چون نسبت به رسول خدا(ص)

جسارت و مخالفت ميكرد...و ما داستانى از وى در مورد تاثيرروانى قرآن در وى با ابو سفيان و ابو جهل پيش از اين نقل كرديم كه خواندنى و جالب است...

و انشاء الله تعالى پس از اين نيز در جاى خود خواهيم خواند،كه در جنگ بدر وى مانع شد از اينكه بنى زهره در آن جنگ شركت كنند،چون قبيله مزبور از وى اطاعت كرده و حرف شنوى داشتند...و برخى گفته اند:از همين جهت نيز او را«اخنس »

گفتند،چون «خنس »در لغت بمعناى كناره گيرى كردن وغيبت از حضور در جمع مردم است (6) .

و«سهيل بن عمرو بن عبد شمس »نيز مرد زبان آور وسخنورى بود،كه پيوسته از رسول خدا مذمت كرده و بدگوئى مينمود و در ميان قريش مقام و منزلتى داشت،و بشرحى كه درجاى خود ذكر خواهد شد در جنگ بدر اسير شد،و برخى خواستند زبان او را قطع كنند كه رسول خدا(ص)مانع اينكارشده و فرمود:اميد است در آينده جبران كند...

و فرزندى داشت بنام «عبد الله »كه جزء جوانان مكه مسلمان شده بود ولى پدرش او را ميآزرد،و پس از هجرت رسول خدا(ص)به مدينه نيز نتوانست جزء مهاجرين بمدينه بيايدتا در جنگ بدر كه بهمراه پدرش به بدر آمد و در آنجا از فرصت استفاده نموده و فرار كرد و خود را بلشگريان اسلام ورسول خدا(ص)رسانيد.

و داستان سهيل بن عمرو در ماجراى صلح حديبية و تنظيم صلحنامه مشهور است...و بالاخره پس از فتح مكه مسلمان شد وهمانگونه كه رسول خدا(ص)خبر داده بود با سخنرانيهائى كه بنفع رسول خدا(ص)و بطرفدارى از آنحضرت انجام ميداد جبران گذشته خود را نمود.

و اما مطعم بن عدى او فرزند نوفل بن عبد مناف است كه درجد اعلاى خود نسبش با رسول خدا(ص)به يك نفر ميرسند،واو در ميان سران قريش دشمنى كمترى نسبت به آنحضرت ابرازميكرد و بلكه در برخى از جاها بنفع آن بزرگوار اقدامهائى داشته،كه از آنجمله در ماجراى نقض صحيفه ملعونه و رفع حصر ازبنى هاشم و مسلمانان-بشرحى كه در جاى خود گذشت-نقش مؤثرى داشت.

و از حديث بالا كه در نهايه ابن اثير هم در ماده «نتن »ذكرشده معلوم ميشود كه وى قبل از جنگ بدر در مكه از دنيا رفته ومرگش فرا رسيده است.

تذكر 2-ذيل روايت مزبور به ترتيبى كه ابن كثير نقل كرده كه راوى گويد:«فمكث اياما ثم اذن له فى الهجرة »و ظهور اين جمله در اينكه هجرت رسول خدا(ص)چند روز پس از سفر طائف انجام شده،مخالف با همه روايات و تواريخى است كه ماجراى سفر طائف رسول خدا(ص)را ذكر كرده اند،زيرا همگى گفته اند:كه سفر طائف در سال دهم بعثت انجام شده و اين مطلبى است كه كازرونى در كتاب المنتقى بدان تصريح كرده (7) و در حوادث سال دهم گفته:«و فى هذه السنة خرج الى الطائف و الى ثقيف ».

و ابن اثير نيز در كامل پس از اينكه ميگويد:«سه سال قبل ازهجرت ابو طالب و خديجه وفات كردند...و اذيت و آزار مشركين بر آنحضرت زيادتر شد...»پس از آن ميگويد:رسول خدا(ص)

كه چنان ديد بهمراه زيد بن حارثه بنزد ثقيف در طائف رفت... (8) و اين مطلب ضعف و وهن اين نقل نيز ميشود.

3-سومين مطلبى كه موجب ضعف اين روايت ميشود اصل اين مطلب است كه چگونه ميتوان پذيرفت كه رسول خدا(ص)

براى امنيت ورود بمكه بمشركى پناهنده شود و آيا اين داستان اگر صحيح باشد با آيه شريفه:

و لا تركنوا الى الذى ظلموا فتمسكم النار (9)

چگونه جمع ميشود،و اساسا با عمل رسول خدا(ص)درطول زندگى آنحضرت سازگار نيست كه سعى ميكرد هيچگاه ازمشركى حقى بر گردن آن حضرت نباشد!

4-چهارمين سؤالى كه بر طبق اين روايت بنظر ميرسد و باز هم موجب ضعف آن ميشود اين مطلب است كه رسول خدا(ص)

با اينكه خود اهل مكه بود و بيش از پنجاه سال از عمر شريف اوگذشته بود و از سنتها و قوانين اجتماعى شهر مكه و قبائل آن اطلاع كامل داشت چگونه از اين مطلب بى اطلاع بود كه «حليف »نمى تواند به «صميم »پناه دهد،و يا اينكه «بنى عامر»نمى توانند«بنى كعب »را در پناه گيرند...؟!

و از همه اينها گذشته مگر بنى هاشم و حمزة بن عبد المطلب و ديگران كه به شجاعت و غيرت معروف بودند نبودند كه اين مقدار نتوانند از آنحضرت دفاع كنند تا آنجا كه مجبور شود در پناه مشركى وارد مكه شود...

و بدين ترتيب به اين نتيجه ميرسيم كه اصل داستان سفرطائف رسول خدا(ص)از نظر تاريخ و روايات مسلم است،امااين جزئيات و قسمتهاى ديگر آن مورد ترديد و اختلاف است كه نمى توان درباره آنها و صحت آن مطلبى اظهار كرد...و الله العالم.

پى نوشتها:

1-بحار الانوار-ج 18 ص 228.سيره نبوى دحلان-ج 1 ص 83.سيره حلبيه-ج 1ص 243.

2- و 3-سيرة النبويه ابن كثير-ج 1 ص 406-408.

4-براى تحقيق بيشتر ميتوانيد به جلد دوم تاريخ تحليلى كه مجموعه اين مقالات رابصورت كتابى جداگانه بچاپ رسانده اند مراجعه نمائيد.

5-تاريخ طبرى-ج 2 ص 82.سيرة النبويه ابن كثير-ج 2 ص 153-154. سيره ابن هشام-ج 1 ص 381.

6-سيره ابن هشام-ج 1 ص 282.

7-بنقل بحار الانوار-ج 19 ص 22.

8-كامل ج 2 ص 90-91.

9-سوره هود آيه 113-يعنى به كسانى كه ستم كرده اند اميد نبنديد كه آتش جهنم شما را فرا خواهد گرفت.

صفحه قبل فهرست صفحه بعد