نبوت از ديدگاه امام خمينى (ره)  
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


مقدمه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
كان الناس امة واحدة فبعث اللّه النبيين مبشرين و منذرين ...
حق تعالى در مقام ذات خويش در حجاب ذات پوشيده بود و حقيقت او هيچ تجلى و ظهورى نداشت ، آنگاه از پرده ذات خارج شد و در عالم اسما و صفات جلوه كرد - و اعيان ثابته به فيض اقدس در مقام واحديت آشكار گشتند - نياز به خليفه اى داشت تا جانشين او باشد، و از اسما و صفات و ذات او خبر دهد، بدين گونه مقام خلافت و نبوت برپا گرديد؛ و در هر عالم كه حق - جل جلاله - تجلى كرد، خليفه او نيز براى رساندن اخبار او ظهور كرد و نبوت در سراسر هستى محقق گشت .
در عالم انسان كه جلوه اى از ظهور حق بود، انبياى الهى براى اخبار از ذات و اسما و صفات او و راه نمودن و راه بردن انسان به سوى او ظاهر گشتند؛ و چون انسان يك حقيقت بيش نيست و روح و جسم در او دوگانگى ايجاد نكرده ، بلكه اين دو مراتب يك هستى هستند، انبيا نيز با انسان دوگانه برخورد نكرده اند، و او را جامع ديده اند و اوامر و نواهى آنان در تمام ابعاد وجودى و جلوه هاى هستى انسان در زندگى فردى و اجتماعى و مادى و معنوى جارى گشته تا او را به سرمنزل مقصود راهنمايى نمايد.
امام خمينى (ره ) كه از عارفان به اسما و صفات حق بوده ، و همه عالم و موجودات را اسامى حق مى بيند و مى شناسد، نگاه او به نبوت با چنين معرفت و جامعيتى آميخته است و در آثار خويش از نبوت در همه حضرات و عوالم از عالم اسما و صفات تا عالم ناسوت و طبيعت سخن رانده است ؛ و رسالت پيغمبران الهى را در زمين نه به دنيا محدود كرده ، و نه در آخرت خلاصه نموده ، و رسالت آنان را دوگانه و يا گسيخته ندانسته است ، بلكه آن را يك رسالت واحد براى تربيت و كمال انسانى شناخته و شناسانده است .
مجموعه اى كه در پيش رو داريد با توجه به چنين معرفتى مباحث نبوت را از لابه لاى آثار ايشان به نظم درآورده ، و داراى جامعيت و گستردگى است كه در كمتر كتابى مى توان به چنين مطالبى دست يافت ؛ و براى خواننده شناختى جامع و كامل از رسالت پيغمبران الهى فراهم مى آورد كه او را از يكسونگرى و محدودبينى و انحصار نبوت به دنيا يا آخرت و ماديت يا معنويت دور مى سازد.
ويژگيهاى اين مجموعه :
1. اين مجموعه در گروه معارف اسلامى حوزه معاونت پژوهشى مؤ سسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (ره ) استخراج و تنظيم گشته ، و مشتمل بر سيزده فصل است .
2. برخى مطالب كه در تبيانهاى ديگر نيز گرد آمده است به دليل ضرورت و ايجاد پيوستگى بين مطالب در اين مجموعه تكرار شده است و تلاش شده به حد ضرورت و لزوم بسنده گردد.
3. مقدمه ، پاورقيها، فهرستها و ترجمه متون عربى از تهيه كنندگان مى باشد.
4. در پايان كتاب براى بهره بردارى بهتر و افزونتر، علاوه بر فهرست اجمالى و تفصيلى مطالب ، فهرست آيات و روايات و منابع متن كتاب و فهرست منابع نامبرده در توضيحات ، ذكر شده است .
5. در تنظيم اين مجموعه سعى بر استقراى تام مطالب يك عنوان از جميع آثار حضرت امام (ره ) بوده است ، لكن آنچه در اينجا ارائه شده ، جامع و نتيجه نظر ايشان در هر مورد است به نحوى كه در برگيرنده تمامى نكات اصلى ديدگاههاى ايشان باشد. از اين رو ممكن است خواننده و محقق ديگرى ، در آثار امام به مطالبى با همين مضمون برخورد نمايد كه ما فقط جهت پرهيز از تكرار از ذكر آنها خوددارى نموده ايم .
6. ترتيب فصول و عناوين فصول و زيرفصلها با توجه به پيوستگى لازم بين مباحث نبوت و مطالب موجود در آثار ايشان ، فراهم گشته است ؛ و از آنجا كه حضرت امام (ره ) كتاب جداگانه اى درباره نبوت در همه ابعاد آن تاءليف نكرده اند، بلكه به تناسب زمان ، مكان و موضوع ، در كتابها و بيانهاى مختلف به آن پرداخته اند. انتخاب مطالب و نظم و ترتيب اين مجموعه بنابر نظر گردآورندگان بوده است .
7. در برخى فصول ، به طور صحيح پاره اى از سؤ الها و اشكالها و شبهه ها درباره نبوت آمده ، و پاسخ آنها بيان گرديده است ؛ اما پاسخ برخى از مطالب در لابه لاى مباحث حضرت امام (ره ) آورده شده ، بدون اينكه به اصل پرسش اشاره شده باشد، از آنجا كه بناى مجموعه هاى ((
تبيان )) بر ارائه خالص مطالب حضرت امام (ره ) است ، چيزى بر متن اصلى افزوده نشده ، و در اينگونه موارد با اشاره اى كوتاه در عناوين يا توضيح در پاورقى ، برخى مطالب روشنتر شده است . لكن درك كامل مقصود به عهده خواننده گرامى ، و ايضاح و شرح و تفسير بيشتر مطالب ، به عهده محققان و اسلام شناسان نهاده شده است .
در پايان لازم مى دانم از همكاران گروه معارف كه در تمام مراحل استخراج و تنظيم و... ما را يارى كرده اند و با همت آنها اين مجموعه آماده كشته است ، صميمانه تشكر نماييم و همچنين سپاس خود را از همكاران دفتر نظارت و ارزشيابى ، انتشارات و چاپ اعلام مى داريم .
معاونت پژوهشى مؤ سسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (س )

فهرست

فصل اول : ضرورت ارسال رسل

فطرى بودن امر ارسال رسل و انزال كتب
بدانكه مفسرين - از عامه و خاصه - هر يك به حسب طريقه خود طورى بيان كيفيت فطرى بودن دين يا توحيد را كرده اند؛ و ما در اين اوراق بر طبق آراى آنها سخن نگوييم ، بلكه در اين مقام آنچه از محضر شريف شيخ عارف كامل ، شاه آبادى (1) - دام ظله - كه متفرد است در اين ميدان ، استفاده نموده ام بيان مى كنم (2)؛ گر چه بعضى از آنها به طريق رمز و اشاره در كتب بعضى از محققين از اهل معارف هست ، و بعضى از آنان به نظر خود قاصر رسيده است .
پس ، بايد دانست كه از فطرتهاى الهى يكى فطرت بر اصل وجود مبدا - تعالى و تقدس - است ؛ و ديگر فطرت بر توحيد است ؛ و ديگر فطرت بر استجماع آن ذات مقدس است جميع كمالات را؛ و ديگر فطرت بر يوم معاد و روز رستاخيز است ؛ و ديگر فطرت بر نبوت است ؛ و ديگر فطرت بر وجود ملائكه و روحانيين و انزال كتب و اعلام طريق هدايت است ؛ كه بعضى از اينها كه ذكر شد از احكام فطرت ، و برخى ديگر از لوازم فطرت است . و ايمان به خداى تعالى و ملائكه و كتب و رسل و يوم قيامت ، دين قيم محكم و مستقيم حق است در تمام دوره زندگانى عائله سلسله بشر.
چهل حديث صفحه 181 - 182.
ارسال رسل ، لازمه ربوبيت تشريعى
بدانكه ربوبيت حق تعالى - جل شاءنه - از عالميان بر دو گونه است :
يكى ((
ربوبيت عامه )) كه تمام موجودات عالم در آن شركت دارند. و آن تربيتهاى تكوينى است كه هر موجودى را از حد نقص به كمال لايق خود در تحت تصرف ربوبيت مى رساند. و تمام ترقيات طبيعيه و جوهريه و حركات و تطورات ذاتيه و عرضيه در تحت تصرفات ربوبيت واقع شود. و بالجمله ، از منزل مادة المواد و هيولاى اولى تا منزل حيوانيت و حصول قواى جسمانيه و روحانيه حيوانيه ، تربيت تكوينى ، و هر يك از آنها شهادت دهند به اينكه ((اللّه - جل جلاله ربى )).
و دوم از مراتب ربوبيت ((ربوبيت تشريعى )) است ، كه مختص به نوع انسانى است و ديگر موجودات را از آن نصيبى نيست ؛ و اين تربيت هدايت طرق نجات است و ارائه راههاى سعادت و انسانيت و تحذير از منافيات آن [است ] كه به توسط انبيا - عليهم السلام - اظهار فرموده ؛ و اگر كسى با قدم اختيار، خود را در تحت تربيت و تصرف رب العالمين واقع كرد و مربوب آن تربيت شد به طورى كه تصرفات اعضا و قواى ظاهريه و باطنيه او تصرفات نفسانيه نشد، بلكه تصرفات الهيه و ربوبيه گرديد، به مرتبه ((كمال انسانيت )) كه مختص به اين نوع انسانى است ميرسد.
آداب الصلاة صفحه 264 - 265.
ارسال رسل جزئى از نظام اتم وجود
ان ايحاء الوحى و انزال الكتب و ارسال الرسل جزء من النظام الاتم الكيانى التابع للنظام الاجمل الربانى ، و كيفية تعلق الارادة بها كيفية تعلقها بالنظام الكيانى بنحو التبعية و الاستجرار للنظام الربانى - اى حضرة الاسما و الصفات - و هى ((الكنز المخفى ))(3) المحبوب باالذات و المحب و المحبوب و الحب عين الذات .
صلب و اراده صفحه 47.
ارسال رسل اقتضاى رحمت و حكمت حق
[خداوند] چون ارحم الراحمين است ، رحمت واسعه و حكمت بالغه اش ‍ اقتضا مى كند كه طرق هدايت و راه خير و شر و زشت و زيبا را به ما بنماياند، و پرتگاههاى راه انسانيت و لغزشگاههاى طريق سعادت را به ما ارائه دهد.
چهل حديث صفحه 43.
تجلى رحمت حق در هدايت انبيا
از صدر عالم تاكنون ، تمام انبيا يك جلوه رحمتى بوده است از خداى تبارك و تعالى و چنانچه موجوديت همه ما جلوه رحمت حق تعالى است . همين طور ((هدايت )) خداوند تبارك و تعالى به واسطه انبيا يك رحمت بزرگى است بر همه ، رحمة للعالمين (4) است ، پيغمبر و همه انبيا رحمت بوده اند و اين براى اين است كه اين بشر متوجه نيست ، جاهل است نمى داند چه خبر است آن طرف ، نمى داند كه راه انسانيت را اگر طى نكند چه خواهد گذشت بر او. از اين جهت آنهايى كه راه را مى دانند، مى دانند كه اين بشر به چه ظلالتى مى افتد و به چه زحمتهايى دچار مى شود از اعمال خودش .
بيانات امام در ديدار با اعضاى هيات دولت ، صحيفه نور جلد: 16 صفحه : 2 تاريخ سخنرانى :23/10/60
تجلى رحمت حق در ارسال انبيا
خداوند به همه بندگان خودش رحمت دارد و همين رحمت موجب ايجاد بندگان و فراهم كردن اسباب رفاه و زندگى آنها و همين رحمت موجب فرستادن انبياء بزرگ است . رحمت خدا اقتضا دارد كه بندگان خدا را هم در دنيا و هم در آخرت به سعادت برساند، تمام اسباب سعادت را مادى و معنوى فراهم فرموده است .
بيانات امام در جمع گروهى از مردم استان خراسان . صحيفه نور جلد: 9 صفحه : 6 تاريخ سخنرانى :9/6/58
بعثت انبيا مظهر رحمت رحيميه
انسان سالك را به طريق كلى دو طريق است براى وصول به مقصد اعلى و مقام قرب ربوبيت : يكى از آن دو، كه مقام اوليت و اصالت دارد، سير الى اللّه است به توجه به مقام رحمت مطلقه و خصوصا رحمت رحيميه كه رحمتى است كه هر موجودى را به كمال لايق خود مى رساند. و از شعب و مظاهر رحمت رحيميه ((بعث انبيا و رسل )) - صلوات اللّه عليهم - است كه هاديان سبل و دستگير بازماندگانند؛ بلكه در نظر اهل معرفت و اصحاب قلوب ، دار تحقق صورت رحمت الهيه است ، و خلايق دائما مستغرق بحار رحمت حقند و از آن استفاده نمى كنند.
آداب الصلوة صفحه : 66.
ضرورت بيان طرق سعادت و شقاوت
ببايد دانست كه از براى نفوس ، صحت و مرض و صلاح و فساد و سعادت و شقاوتى است كه پى بردن به طرق آن و دقايق مصالح و مفاسد آن براى احدى جز ذات مقدس حق ممكن نيست ؛ ناچار در نظام اتم كه - احسن نظام است - و قبل از اين معلوم شد كه منظم آن حكيم اعلى الاطلاق است و واقف بر همه امور است ، تعليم طرق سعادت و شقاوت و هدايت راه صلاح و فساد و اعلام طرق علاج نفوس ممتنع است اهمال شود؛ زيرا كه در اهمال آن يا نقص در علم لازم آيد، يا نقص در قدرت ، يا بخل و ظلم بى جهت . معلوم شد كه ذات مقدس مبداء از تمام اينها برى است ؛ او كامل على الاطلاق و مفيض على الاطلاق است . و در اهمال هدايت طرق سعادت و شقاوت خللى عظيم در حكمت وارد آيد و فساد و اختلال بزرگ بر نظام و مملكت آشكار شود.
پس ، در نظام اتم لازم شد كه طريق سعادت و شقاوت و طرق هدايت را اعلام فرمايد. و از اين بيان دو نتيجه واضحه حاصل شد: يكى آنكه شريعت ، كه عبارت از نسخه اصلاح امراض نفسانيه است ، جز پيش ذات مقدس حق نيست . و ديگر آنكه حق تعالى اعلام آن را ناچار مى فرمايد. و معلوم است يك چنين مقصد بزرگ و علم كامل دقيقى كه عقل عقلا از ادراك آن عاجز است و ربط ملك و ملكوت و تاءثير صور ملكيه در باطن نفس را احدى نداند، لابد بايد به طريق وحى و الهام واقع شود؛ يعنى بايد به تعليم حق باشد. و واضح است كه تمام افراد بشر قابل اين خلعت نيستند و استعداد اين مقام و انجام اين وظيفه را ندارند، و در هر چند قرن يكى پيدا شود كه لايق يك همچو وظيفه باشد و بتواند يك همچو مقصد بزرگى را انجام دهد. حق تعالى او را مبعوث فرمايد كه طرق سعادت و شقاوت را به بشر بفهماند و مردم را به صلاح خود آگاه نمايد. و اين عبارت از ((نبوت عامه )) است .
چهل حديث - صفحه : 200.
آشنا ساختن بشر با غيب و جهان آخرت
يارى عقل در بالفعل كردن استعدادها
بدانكه نفوس انسانيه در بدو ظهور و تعلق آن به ابدان و هبوط آن به عالم ملك در جميع علوم و معارف و ملكات حسنه و سيئه ، بلكه در جميع ادراكات و فعليات بالقوه است و كم كم رو به فعليت گذارد به عنايت حق - جل و علا -. و ادراكات ضعيفه جزئيه اول در او پيدا شود، از قبيل احساس لمس و حواس ظاهره ديگر الاخس فالاخس ؛ و پس از آن ادراكات باطنيه نيز به ترتيب در او حادث گردد. ولى در جميع ملكات باز بالقوه باشد، و اگر در تحت تاءثيراتى واقع نشود به حسب نوع ، ملكات خبيثه در او غالب شود و متمايل به زشتى و ناهنجارى گردد؛ زيرا كه دواعى داخليه از قبيل شهوت و غضب و غير آن او را طبعا به فجور و تعدى و جور دعوت كند؛ و پس از تبعيت آنها به اندك زمانى حيوانى بس عجيب و شيطانى بى اندازه غريب گردد. و چون عنايت حق تعالى و رحمتش شامل حال فرزند آدم در ازل بود، دو نوع از مربى و مهذب به تقدير كامل در او قرار داد كه آن دو به منزله دو بال است از براى بنى آدم كه مى تواند به واسطه آنها از حضيض ‍ جهل و نقص و زشتى و شقاوت به اوج علم و معرفت و كمال و جمال و سعادت پرواز نمايد و خود را از تنگناى ضيق طبيعت به فضاى وسيع ملكوت اعلى رساند. و اين دو يكى ((مربى باطنى )) كه ((قوه عقل و تمييز)) است ؛ و ديگرى ((مربى خارجى )) كه ((انبيا)) و راهنمايان طرق سعادت و شقاوت مى باشند. و اين دو هيچ كدام بى ديگرى انجام اين مقصد ندهند، چه كه عقل بشر خود نتواند كشف طرق سعادت و شقاوت كند و راهى به عالم غيب و نشئه آخرت پيدا كند، و هدايت و راهنمايى پيمبران بدون قوه تميز و ادراك عقلى مؤ ثر نيفتد. پس ، حق تبارك و تعالى اين دو نوع مربى را مرحمت فرموده كه به واسطه آنها تمام قواى مخزونه و استعدادات كامله در نفوس به فعليت تبديل پيدا كند. و اين دو نعمت بزرگ را حق تعالى براى امتحان بشر و اختبار آنها مرحمت فرموده ؛ زيرا كه بدين دو نعمت ممتاز شوند افراد بنى نوع انسان از يكديگر، و سعيد و شقى و مطيع و عاصى و كامل و ناقص از هم جدا شوند.
چهل حديث - صفحه : 237.
انبيا مددگران عقل براى تعديل قوا
قوايى كه انسان دارد به ترتيب در او حاصل مى شود، حال اگر قوا آزادى داشته باشند و بدون تقيد به قيدى كار كنند، فساد به دنبال دارد، پس لازم است قوا تحت يك ميزان صحيح وارد شوند و در هر اقتضايى كه دارند و به هر چيزى كه مايلند، با اجازه و رخصت عمل كنند، چرا كه اينها قدرت تمييز ندارند تا بفهمند كه در بعضى از موارد اقتضايشان باعث فساد و اختلال نظام و اقتحام در مهلكه است . در نتيجه ، قوه ديگرى لازم است كه نيروى ناصحه و عاقله و مميزه باشد و اين قوه در مملكت بدن ، بعد از قواى مذكور حاصل مى شود، و چون بعد از آنها حاصل مى شود غلبه اش بر آن قوا دشوار است ، زيرا قوه عقليه بايد طورى مستقر شود، كه آنها را تحت تسخير حكومت خود بياورد و حال آنكه آنها قبلا مستقر شده اند و خودشان را با تمام توابع در صفحه قلب گسترده اند. پس ، غلبه و تسلط بر اينها مشكل است و بدون ارتياض نفس ممكن نيست و ارتياض نفس به ضعف كشاندن اينهاست ، چون اين قوا سابقه تصرف در قلب دارند و خارج كردن ريشه هاى اينها از قلب ، امر مشكلى است . بنابراين ، قوه تمييز و عقل به تنهايى كافى نيست ؛ لذا حضرت احديت ، انبيا و مرسلين و اولياءاللّه و علماى باللّه را براى اعتضاد اين قوه فرستاده تا بتوانند آنها را لجام كنند و تحت فرمان عقل ، بلكه عقل كل و دستور شرع درآورند.
تقريرات اسفار
ارسال انبيا براى فعليت مراتب انسانى
در ميان همه موجوداتى كه در اين طبيعت موجود هستند انسان اختصاصاتى دارد كه ساير موجودات ندارند - انسان - يك مرتبه باطن ، يك مرتبه عقليت ، يك مرتبه بالاتر از مرتبه عقل در انسان به قوه هست ، از اول در سرشت انسان هست كه اين انسان از عالم طبيعت سير مى كند تا برسد به آنجايى كه وهم ماها نمى تواند برسد و همه اينها محتاج به تربيت است . همانطورى كه تربيت هاى مناسب با طبيعت هست ، تربيت هاى مناسب با مراتب ديگرش هم هست كه بعضيهايش را بشر مى تواند مطلع بشود و بعضيهايش را و بيشترش را بشر نميتواند مطلع بشود. اطلاع را خداى تبارك و تعالى دارد و بعث انبياء براى اين است كه اين بشر اين چيزهايى را كه اطلاع ندارد، اين مراتب از انسانيت را كه خود بشر مطلع نيست و كيفيت تربيت را (تا اطلاع بر خود درد و دوا نباشد نمى شود معالجه كرد) انبياء آمدند تا اين انسان را به آن مراتبى كه كسانى ديگر، علماى طبيعت نمى توانند اين مراتب را اطلاع پيدا كنند و تربيت كنند انسان را، اين مراتب را تربيت بدهند و نمو و مورد ارتقاء بدهند. چون انسان قابليت اين را دارد كه تربيت بشود و آن مراتب مافوق طبيعت را هم پيدا بكند و كسى نيست كه به انسان اين نحو تربيت را بكند، خداى تبارك و تعالى انبياء را مامور فرمودند كه اينها بيايند و تربيت كنند اين انسان را كه برسد به آن مراتب مافوق طبيعت و هر چيزى كه در آن قابليت هست فعليت پيدا بكند و تربيت يك تربيت الهى بشود.
بيانات امام در مورد ابعاد سياسى - عبادى احكام اسلام - صحيفه نور جلد: 2 صفحه : 231 تاريخ سخنرانى :6/8/57
رساندن انسان به ماءواى تجرد عقلى
بعضى آيات قرآن ، بر رجوع به يك مقام عالى دلالت دارد، مثلا آيات رجعت يك نشئه تجردى را ماءوى جمعى از انسانها معرفى مى كند و مقصود انبيا رسانيدن همه به آن مقام است ؛ ولى رسيدن همه به آن مقام با اين اعمال و اثرات و افعالى كه از نوع بشر صادر مى شود غير ممكن است و نيل به آن جز براى عده قليلى ميسر نمى شود، چون نوعا افراد در مسير اين مقام شامخ و ماءواى اعلى در راه مى مانند. همت انبيا اين بوده كه همه را به آن مقام كه خودشان رسيدند برساند خصوصا نبى اكرم (ص ).
اگر عنايت نمى شد و انبيا و مرسلين نمى آمدند، تجرد اغلب مردم در حد همان تجرد حيوانى باقى مانده بود. از اين رو طبق عنايت الهى ، انزال كتب و ارسال رسل و اوليا و اوصيا انجام شده تا در حالى كه حركت به سوى تجرد ذاتى جوهرى كه قهرى و ذاتى است انجام مى گيرد، اگر انسان اعمال و افعال و كردارش را با دستورات شرعيه مطابق كرد و اعمال قلبيه و نيات خود را خالص نمود، كمالات اكتسابيه اى هم از فضايل و معارف تحصيل كند تا بتواند يك موجود مجرد عقلانى شود.
تقريرات اسفار
وحى ، يگانه راه اطلاع از زندگانى مابعدالطبيه

از عالم طبيعت به آن طرف اين موجودات طبيعى نمى توانند بفهمند و لهذا اينها راهى به آن عالم ندارند مگر از راه وحى كه همه عالم را در تحت سيطره اش ‍ هست و چون اين انسان مثل ساير حيوانات نيست كه همان حيات طبيعى و دنيايى باشد بلكه انسان يك طور خلق شده است كه علاوه بر حيات طبيعى ، حيات مابعدالطبيعه هم دارد و آن حيات مابعدالطبيعه ، حيات صحيح انسان است ، اينجا همان حيات حيوانى است ، از اين جهت مردم محتاج شده اند به اينكه در پيدا كردن راه صحيح از طريق وحى به اين ها گزارش داده بشود و خداى تبارك و تعالى هم منت بر مردم گذاشت و انبيا را مبعوث فرمود تا اينكه راه را به اينها نشان بدهند.
تمام تعليمات انبيا براى مقصد، نشان دادن راهى است كه انسان ناچار از اين راه بايد عبور كند. ناچار انسان از اين عالم طبيعت به يك عالم ديگرى عبور مى كند، اگر سر خود باشد يك حيوانى است كه از اين عالم به عالم ديگر مى رود و اگر چنانچه به راه انبيا برود انسانيتش كامل مى شود
بيانات امام در جمع كاركنان وزارت درايى - صحيفه نور جلد:8 صفحه : 81 - 82 - تاريخ سخنرانى :6/8/</57FONT>
ارتباط با عالم غيب و تربيت بعد غير مادى بشر
انسان در بين اين حيوانات ممتاز مى شود به اينكه يك ترقيات ديگرى مى شود بكند هم در ادراكات با آنها فرق دارد و هم در غايات ادراكات فرق دارد. حيوانات تا يك حدودى ادراكشان هست و محدود است و تمام مى شود انسان ادراكاتش و قابليتش براى ترتيب تقريبا بايد گفت غير متناهى است . پس انسان همه عالم را دارد به اضافه ، همه چيزهايى كه در عالم هست از اول موجودات تا آنجايى كه آن ممتاز شده است با همه حيوانات و با نباتات و با معادل آنها شركت دارد لكن يك اضافه دارد و آن اينكه در انسان يك قوه عاقله و قوه بالاتر هست كه در آنها نيست .
اگر انسان مثل ساير حيوانات تا همان حدى كه حيوانات رشد مى كردند بود انبيايى لازم نبود، انبياءمى خواستيم چه كنيم ، انسان مى آيد اينجا مثل حيوانات زندگى مى كند و مثل حيوانات مى خورد و مثل حيوانات مى خوابد و تا مى ميرد... اينكه احتياج به انبياء ما داريم براى اينكه انسان مثل حيوانات نيست كه يك حد حيوانى داشته باشد و تمام بشود، انسان يك حد مافوق حيوانى و يك مراتب مافوق حيوانى ، مافوق عقل تا برسد به مقامى كه نمى توانيم از آن تعبير كنيم و آن آخر مقامى مثلا تعبير مى كنند، فنا تعبير مى كنند
((كالالوهيه ))، يك تعبيرات مختلفى چون كه تربيت انسان به همه ابعادش ، هم تربيت جسمى و هم روحى و عقلى و هم مافوق آن نمى شود در عهده بشر باشد براى اينكه بشر اطلاع ندارد از احتياجات انسان و كيفيت تربيت انسان نسبت به ماوراء الطبيعت ، تمام قواى بشر را روى هم بگذاريد همين طبيعت را و خاصيت طبيعت را مى تواند بفهمد منتهى باز هم خاصيتهاى طبيعت براى بشر هم كشف نشده است ، تا حدودى كشف شده است ، اخيرا خوب ، زياد پيشرفت كرده است لكن مانده است خيلى چيزها كه بعدها كشف خواهد شد اما تا آخر هر چه باشد مال طبيعت است ، مال اين عالم است و هر چه بشود مال اين ورق است .
آن چيزى را كه بشر مى تواند ادراك كند و حد ادراك طبيعى خودش هست اين است كه عالم طبيعت را، همه خصوصيات فرض كنيد يك وقتى عالم طبيعت را انسان بفهمد و همه چيزهايى كه مربوط به كمال طبيعت است و ترقيات در طبيعت ، اينها را هم انسان كشف بكند لكن حدش حد طبيعت است بيشتر نيست آن ورق بعد را اطلاعى بر آن ندارد و نمى داند چه خبر است آنجا و روابطى كه مابين اشيا هست با هم ، آنقدر را انسان اگر هم تا آخر كوشش كند مى تواند بفهمد، آن روابطى است كه در طبيعت بين اشياء علل و معلول و سبب و مسببات ، روابطى كه در اشياى طبيعت است انسان مى تواند ادراك بكند. تا آخر هم وقتى كه تربيت بشود و تحصيل بكند و كشفيات اين عالم واقع بشود تا آخر هم همين است كه اين طبيعت را با تمام خصوصياتى كه دارد و تمام روابطى كه ما بين اجزاء اين طبيعت است او كشف مى كند، مى تواند كه ادراك كند كه رابطه مثلا زلزله چه جورى است با زمين ، چه وقت مى آيد، نتايج و آثارش را همه را معين كند و چقدر مى آيد، چه جورى مى آيد، افقى است ، عمودى است ، چى است ، همه اينها را پيدا بكند، روابط ما بين طبيعت انسان با فلان چيز چه است ، تمام آنها را كه ادراك بكند و فرض كنيم كه ديگر مجهولى برايش نماند همه اش طبيعت است ، پايش را از طبيعت بالا (تر) نمى تواند بگذارد و ادراك آنجا را نكرده است ...
ارتباط با عالم غيب و تربيت بعد غير مادى بشر
انسان اگر به همين حد طبيعت بود و بيشتر از اين چيزى نبود، ديگر احتياج به اينكه يك چيزى از عالم غيب براى انسان فرستاده بشود تا انسان را تربيت بكند، تربيت آن ورق را بكند چون آن ورق نبود احتياج هم نبود لكن چون انسان مجرد از اين عالم طبيعت يك حقيقتى است ، همين خود خصوصياتى كه در انسان هست دال بر اين است كه ، يك ماورايى از براى اين طبيعت هست چون انسان يك ماورايى دارد و به حسب براهينى كه در فلسفه ثابت است ماوراء اين طبيعت در انسان هست و انسان داراى يك عقل بالامكان مجرد و بعد هم مجرد تام خواهد شد، تربيت آن ورق كه ورق معنوى انسان باشد بايد كسى اين تربيت را بكند كه علم به آن طرف ، علم حقيقى به آن طرف داشته باشد و علم به روابطى كه مابين انسان و آن طرف طبيعت و آن طرف هست ، آن روابط را بتواند ادراك بكند و آن بشر نيست ، بشر ندارد همين قدر مورد طبيعت را او مى تواند ادراك بكند، هر چه ذره بين بيندازند ماوراء طبيعت با ذره بين ديده نمى شود آن محتاج به آن است كه يك معانى ديگرى در كار باشد و چون اين روابط بر بشر مخفى است و خداى تبارك و تعالى كه خالق همه چيز است اين روابط را ميداند از اين جهت به وحى الهى براى يك عده اى از اشخاصى كه كمال پيدا كرده اند و كمالات معنويه را دنبالش كردند و فهميدند، روابطى حاصل مى شود مابين انسان و عالم وحى ، به او وحى ميشود و براى تربيت آن ورق دوم انسان بعث مى شوند اينها، مى آيند در بين مردم و مردم را تربيت مى خواهند بكنند.
خداى تبارك و تعالى نه احتياج به ماها دارد و نه احتياج به تربيت ما دارد، همه ما اگر مشرك هم بشويم ، شديم جهنم ، همه ما هم موحد هم بشويم يك نفعى نمى رسد تمام مربوط به خودماست بعث انبياء براى تربيت ماست كه ما در آن ورق كه بايد تربيت بشويم ، جورى تربيت بشويم كه آنجا هم زندگيمان زندگى سعادتمند باشد اگر اين تربيت نباشد و انسان با همان خوى حيوانى از اين عالم به عالم ديگر برود، در آن عالم سعادت ندارد و به شقاوت مى رسد، انسان در آن عالم به ظلمات مى رسد انبياء آمده اند كه ما را از اين عالم طبيعت كم كم تربيت كنند و آن مقدارى كه مربوط به تربيت هاى معنوى است به ما بفرمايند - به وحى من الله تعالى تا ما كه اگر انبياء نباشند يك حيوانى هستيم كه هر چه هست همين طبيعت است ، بيشتر از اين ادراك نداريم ، ما را ببرند به آن عالم و تقويت كنند كه ما وقتى از اين عالم منتقل به يك عالم ديگرى شديم زندگى آن عالم هم يك زندگى سعادتمند باشد.
تمام نكته آمدن انبيا اين است كه تربيت كنند اين بشر را كه قابل از براى اين است كه تربيت بشود و مافوق حيوانات است ، اين را تربيتش كنند براى اينكه همان طورى كه اينجا زندگى سعادتمند، اگر همه اوضاع طبيعت به وفق مراد باشد يك زندگى سعادتمند در اينجا دارند، آنجا هم زندگى سعادتمند داشته باشند لطفى است از جانب خداى تبارك و تعالى به بشر كه قابل از براى اين است كه تربيت بشود و تربيت بشر به وحى خدا و به تربيت انبياء اين است كه چيزهايى كه رابطه بوده است مابين آن عالم و اين عالم ، چيزهايى كه اگر آن كارها را ما انجام بدهيم در تربيت معنوى ما دخالت دارد، آنها را به ما بيان كردند كه اين كارها را بكنيم ما نمى دانيم البته كه آيا رابطه ما بين نماز و سعادت آن عالم چيست ، رابطه اش را ما نمى دانيم خدا مى داند، چنانچه من و شما كه طبيب نيستيم نميدانيم كه رابطه ما بين اين قرصى كه طبيب مى دهد با آن مرض چيست لكن رابطه دارد آن كه عالم است اين رابطه را ادراك كرده است و به ما گفته است و ما هم بايد اطاعت كنيم تا مرضمان خوب بشود اين رابطه را كه بين اين اعمال ماست ، اعمال صالحه ما با آن عالم است اين را انبيا مى دانند به وحى خداى تبارك و تعالى و آمده اند براى اينكه به ما بگويند كه فلان كار را اگر بكنيد اين رابطه دارد اينجا با آن عالم و روح شما را تربيت ميكند اين كه شما در آن عالم وقتى كه مى رويد با سعادت هستيد چيزهايى كه اگر چنانچه آن چيزها را انسان ارتكاب كنند مثل سمومات مى ماند كه اگر انسان يكى كه مسموم است بخورد مسموم مى شود و به هلاكت مى رسد، در عالم ماوراء الطبيعت و روح هم اينطورى است كه بعضى از چيزها است كه اگر چنانچه آن چيزها را عمل كند انسان ، يا اعتقاد به آن پيدا كند مثل سم قاتل مى ماند به مراتبش كه يك وقت مسموم مى كند انسان را لكن قابل علاج است ، يك وقت مسموم مى كند و اگر تا آخر برود ديگر علاج هم ندارد آنها هم براى ما گفته اند كه نكنيد، گفته اند نكنيد، اين كار را نكنيد آن كار را نكنيد، آن كار را نكنيد، البته يك مقدارى از امورى كه آنها فهميده اند ((بكنيد و نكنيد)) باز براى تنظيم عالم طبيعت است و اجتماع است لكن بسيارى از امور راجع به تنظيم امور اجتماع نيست ، راجع به ماوراء الطبيعت است انسان چون يك مجموعه اى است كه احتياج به همه چيز دارد، انبياء آمده اند كه آن همه احتياجات انسان را هر چه احتياج دارد انسان براى انسان بيان كنند كه انسان اگر عمل بكند به سعادت تمام مى رسد.
بيانات امام در ميان جمعى از ايرانيان - صحيفه نور جلد:2 صفحه 225 - 228 - تاريخ سخنرانى :6/8/57.
تربيت بشر به تربيت خاص الهى
فرمايد: ((هوالذى بعث ))(5) آن است كه فرستاده است بين مردم ، و همه عالم امى هستند، حتى آنهايى كه به حسب ظاهر درس هايى خوانده ايد و به حسب ظاهر صنايعى را مى دانند و مسائلى را اطلاع بر آن دارند لكن همه آنها نسبت به آن تربيتى كه از جانب خدا به وسيله انبيا به آنها مى شود همه امى هستند، همه در ضلال مبين هستند. تنها راه تربيت و تعليم راهى است كه از ناحيه وحى و مربى همه عالم رب العالمين ، تنها راه آن راهى است كه از ناحيه حق تعالى ارائه مى شود و آن تهذيبى است كه با تربيت الهى به وسيله انبيا، مردم آن تربيت را مى شوند و آن علمى است كه به وسيله انبيا بر بشر عرضه مى شود و آن علمى است كه انسان را به كمال مطلوب خودش مى رساند.
بيانات امام در ميان جمع گروهى از دانشجويان - صحيفه نور جلد:13 صفحه :265 تاريخ سخنرانى : 18/10/59.
راهنمايى به مقام والاى انسانى
انسان يك موجودى است كه در طرف سعادت به بالاترين مقام مى رسد، در طرف كمال به بالاترين مقام موجود است مى رسد و اگر انحراف داشته باشد از پست ترين موجودات پست تر است . انبياء كه ديدند مردم در هلاكت هستند از حيث اخلاق ، از حيث عقايد، از حيث اعمال ، مكتب هائى را خداى تبارك و تعالى به آنها الهام كرد تا نجات بدهد انسان را به همه ابعادى كه دارد. اگر انسان حيوانى بود مثل ساير حيوانات ، لكن حيوانى كه تدبير دارد، حيوانى كه اهل صنعت است ، اگر اين بود احتياج به آمدن انبيا نداشت . براى اينكه اين راه ، راهى است كه ماديين خودشان ادراك مى كنند. آمدن انبيا براى اين است كه آن راههايى كه بشر نميداند، آن حقايقى را كه انسان نمى داند، به آنها تعليم بفرمايند. انبياء براى راهنمايى يك مقام بالاتر، يك مقام انسانى بالاتر آمده اند.
بيانات امام در جمع پاسداران - صحيفه نور جلد:7 صفحه :16 تاريخ سخنرانى :8/3/58.
پاسخگويى به فطرت كمال جويى
كمال مطلق آرزوى انسان است فطرت انسان ((فطرت الله التى فطر الناس ‍ عليها)) كه اين فطرت توحيد است فطرت كمال مطلق است .
بيانات امام در جمع نمايندگان مجلس - صحيفه نور جلد:14 صفحه :137 تاريخ سخنرانى :28/12/59.
مدد رسانى به فطرت
بدانكه از براى قلب - كه مركز حقيقت فطرت است - دو وجهه است : يكى وجهه به عالم غيبت و روحانيت و ديگر، وجهه به
عالم شهادت و طبيعت .
و چون انسان وليده عالم طبيعت و فرزند نشئه دنياست - چنانچه آيه شريفه ((امه هاوية ))(6) نيز شاهد اشاره به آن باشد - از بدو خلقت در غلاف طبيعت تربيت شود، و روحانيت و فطرت در اين حجاب وارد شود، و كم كم احكام طبيعت بر آن احاطه كند، و هر چه در عالم طبيعت رشد و نماى طبيعى كند بر آن بيشتر چيره و غالب شود. و چون به مرتبه طفوليت رسد با سه قوه ، هم آغوش باشد كه آن قوه شيطنت - كه وليده واهمه است - و قوه غضب و شهوت مى باشد. و هر چه رشد حيوانى كند اين سه قوه در او كامل شود و رشد نمايد و احكام طبيعت و حيوانيت بر آن غالب شود و شايد كريمه شريفه : لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم - ثم رددناه اءسفل سافلين (7) اشاره باشد به نور اصلى فطرت ، كه تخمير به يد قدرت حق تعالى شده و آن احسن تقويم است ؛ زيرا كه بر يد قدرت حق تعالى شده و آن احسن تقويم است ؛ زيرا كه بر نقشه كمال مطلق و جمال تام است ، و رد به به اسفل سافلين اشاره به اين احتجاب به طبيعت - كه اسفل سافلين است - باشد. و چون اين احتجابات و ظلمات و كدورات بر نفس غالب و چيره است ، و كم اتفاق افتد كه كسى به خودى خود بتواند و به كمال مطلق و نور و جمال و جلال مطلق برسد، حق - تبارك و تعالى - به عنايت ازلى و رحمت واسعه انبياى عظام - عليهم السلام - را براى تربيت بشر فرستاد و كتب آسمانى را فرو فرستاد تا آنها از خارج ، كمك به فطرت داخليه كنند، و نفس را از اين غلاف غليظ نجات دهند.
و از اين جهت ، احكام آسمانى و آيات باهرات الهى و دستورات انبياى عظام و اولياى كرام ، بر طبق نقشه فطرت و طريقه جبلت بنا نهاده شده ، و تمام احكام الهى به طريق كلى به دو قصد منقسم شود كه يكى ، اصلى و استقلالى ؛ و ديگر فرعى و تبعى است ، و جميع دستورات الهيه به اين دو مقصد، يا بى واسطه ، يا با واسطه كند.
مقصد اول - كه اصلى است و استقلالى - توجه دادن فطرت است به كمال مطلق ، كه حق - جل و علا - و شئون ذاتيه و صفاتيه و افعاليه اوست كه مباحث مبداء و معاد و مقاصد ربوبيات از ايمان بالله و كتب و رسل و ملائكه و يوم الاخره ، و اءهم و عمده مراتب سلوك نفسانى و بسيارى از فروع احكام از قبيل مهمات صلاة وحج به اين مقصد مربوط است ، يا بى واسطه ،يا با واسطه .
مقصد دوم - كه عرضى و تبعى است - تنفردادن فطرت است از شجره خبيثه دنيا و طبيعت كه ام النقايص و ام الامراض است ؛ و بسيارى از مسائل ربوبيات ، و عمده دعوتهاى قرآنى و مواعظ الهيه و نبويه و ولويه ، و عمده ابواب ارتياض و سلوك ،و كثيرى از فروع شرعيات از قبيل صوم و صدقات صوم و صدقات واجبه و مستحبه ، و تقوا و ترك فواحش و معاصى به آن رجوع كند.
و اين دو مقصد مطابق نقشه فطرت است ، چنانچه دانستى كه در انسان دو فطرت است : فطرت عشق به كمال ، و فطرت تنفر از نقص . پس ، جميع احكام شرايع مربوط به فطرت است و براى تخلص فطرت از حجب طبيعت است .
شرح حديث عقل و جهل - صفحه : 79 - 80
انطباق تعاليم انبيا با فطرت انسان
ان الله تعالى لم يترك الانسان بفطرته لعمله تعالى باءنه سيحجب عن الفطرة المخمورة بابتلائه بالقوى الحيونية الشهوية و الغضبية ،و القوة الوهمية الشيطانية . و هذه القوى معه منذ فطره لاحتياجه اليها فى عيشه و بقائه شخصا و نوعا و فى رقاه و سيره و سلوكه الى الله تعالى ،لكن الحنين الجبلى اليها حجبه عن فطرتة و منعه عن سيره ، فبعث الله رسلا مبشرين و منذرين (8) تكون احكامهم على طبق مقتضى الفطرة لرفع الحجب عنها و اعانتها فى سيره و سلوكه . فاءحكامهم اما على طبق مقتضى الفطرة الاصلية ابتداء اءو مع الواسطة كالدعوة الى الله و معارفه و اءسمائه و صفاته و الى فضائل النفس و كمالاتها، و كالصلوة التى هى معراج المؤ من الى الله تعالى (9) و الحج الذى هو الوفود اليه تعالى و اءشباهها.
اءو مقتضى الفطرة التابعة
)) كالزجر عن الكفر و الشرك و عبادة الاوثان والتوجه الى غيره ، و عن الاخلاق الذميمة و الافعال القبيحة مما تمنع النفس عن الوصول الى الله و الامر بالتقوى والصوم الذى هو تقوى النفس و يكون لله و هو جزائه .
و بالجمله جل اءحكام الله تعالى مطابق لمقتضى المفطرة ، اى مربوط برفع حجبها و اءحياء مقتضاها،و المقصود الاصلى والمقصد الاسنى هو المعرفة و الوصول الى باب الله تعالى ؛ كل ذلك من عناياته تعالى على عباده لتخلصهم عن سجن الطبيعة و ارجاعهم الى ماوى المقربين و مقر المخلصين .
فالتكاليف الطاف الهية واودية ربانية لعلاج الارواح المريضة و القلوب العليلة ، و الانبياء اطباة النفوس و مربى الارواح و مخرجها من الظلمات الى النور و من النقص الى الكمال . (10)
طلب و اراده - صفحه : 154 - 155.
قصور ذاتى حق ممكن است ، و علو ذاتى ، مخصوص ذات كبريايى - جل جلاله .و چون دست بندگان از ثنا ذات مقدس كوتاه بود و بدون معرفت و عبوديت حق هيچ يك از بندگان به مقامات كماليه و مدارج اخرويه نرسند - چنانچه در محل خود پيش علماى آخرت مبرهن است ، و عامه از آن غفلت دارند و مدارج اخرويه را جزاف يا شبه جزاف دانند، تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا - حق تعالى به لطف شامل و رحمت واسعه خود بابى از رحمت و درى از عنايت به روى آنها باز كرد، به تعليمات غيبيه و وحى و الهام به توسط ملائكه و انبيا- و آن باب عبادت و معرفت است - طرق عبادت خود را بر بندگان آموخت و راهى از معارف بر آنها گشود تا رفع نقصان خويش حتى الامكان بنمايند و تحصيل كمال ممكن بكنند، و از پرتو نور بندگى هدايت شوند به عالم كرامت حق و به روح و ريحان و جنت نعيم ،بلكه به رضوان الله اكبر رسند.
چهل حديث - صفحه : 224.
ارسال رسل راه ابلاغ تكاليف الهى
قوله تعالى : و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا (11)... انه لا اشكال فى ان المتفاهم العرفى من الاية الشريفة - و لو بمناسبة الحكم و الموضوع - اءن بعث الرسل يكون طريقا الى ايصال التكاليف (الى ) العباد، ان له جهة موضوعية - خصوصا مع انتخاب لفظ الرسول المناسب للرسالة و التبليغ - فلو فرضا انه تعالى - بعث رسولا، لكنه لم يبلغ الاحكام الى العباد فى شطر من الزمان لجهة من الجهات و مصلحة من المصالح ، لايكن اءن يقال : انه - تعالى - يعذبهم لانه بعث الرسول ؛ ضرورة ان المتفاهم من الاية اءن البعث لاجل التبلغ و اتمام الحجة يكون غاية لعدم التعذيب ، و هذا و اضح .(12)
انوار الهداية - جلد 2 - صفحه : 21 - 22.

فهرست

فصل دوم حقيقت نبوت و نبى

حقيقت نبوت
معناى پيامبرى

معنى ((پيغمبرى )) كه در پارسى ((پيامبرى )) است و در عربى ((رسالت يا نبوت )) است ، عبارت از آن است كه خداوند عالم يا توسط ملائكه و يا بى واسطه كسى را برانگيزد براى تاءسيس شريعت و احكام و قانونگذارى در بين مردم هر كسى چنين شد پيغمبر،يعنى پيامبر آور است ، چه ملائكه بر او نازل شود يا نشود و هر كس اين سمت را نداشت و ماءمور اين كار نبود پيغمبر نيست چه ملائكه را ببيند يا نبيند.
كشف الاسرار - صفحه : 126.
اظهار حقايق عالم غيب الغيوب
ان النبوة الحقيقة المطلقة ، هى اءظهار ما فى غيب الغيوب فى الحضرة الواحدية حسب استعدادات المظاهر بحسب التعليم الحقيقى و الانباء الذاتى . فالنبوة مقام ظهور الخلافة و الولاية ، و هما مقام بطونها (13)
مصباح الهداية - صفحه : 38.
كشف و بسط حقايق و درك و حفظ وحدت و كثرت
حقيقت نبوت عبارت است از كشف حقايق و بسط حقايق .
اگر كسى بتواند وحدت و كثرت را با هم ادراك و حفظ كند قهرا نبى است و چيز ديگرى لازم نيست . اين همان نبوت است .
تقريرات اسفار
نظر عبدالرزاق كاشانى در حقيقت نبوت

قال كمال الدين عبدالرزاق الكاشانى (14) فى مقدمات شرحه على قصيدة ابن فارض ماهذا لفضه :
النبوة بمعنى الابناء، والنبى هم المنبى عن ذات الله و صفاته و اءسمائه و اءحكامه و مراداته . و الانباء الحقيقى الذاتى الاولى ليس الاللروح الاعظم الذى بعثه الله تعالى الى النفس الكلية اولا، ثم الى النفوس الجزئية ثانيا، لينبئهم بلسانه العقلى عن الذات الاحدية و الصفات الازلية و الاسماة الالهية و الاحكام القديمة و المرادات الحسية (15) (انتهى كلامه )
هذا غاية بلوغهم فى ((حقيقة النبوة ))؛ بل الخلافة و الولاية اءيضا.
كما يظهر بالمراجعة اءلى مسفوراتهم و المداقة لمسطوراتهم . و اءنت - بحمدالله و حسن توفيقه - بعد استنارة قبلك لمسطوراتهم . و اءنت - بحمدالله وحسين توفيقه - بعد استنارة قبلك بالمصابيح النورية و استضائه سرك بالحقائق الايمانية ، تجلى حقيقة الخلافة ورفيقها لطور قلبك ؛ فصرت مغشيا عليه بالغشوة الغيبة الروحانية ، فاءحييت بالحياة السرمدية الابدية . فلك اءن تقول لهذا العارف الجليل و اءمثاله : ايها السالك طريق المعرفة ،اءن النبوة التى وصفتها بانها الحقيقى الذاتى الاولى ظل النبوة التى فى الحضرة الاعيان التى هى ظل النبوة الحقيقية فى الحضرة الواحدية ، اءى حضرة الاسم ((الله ))الاعظم المبعوث على الاسماء فى النشاءة الواحدية المنبى ء عن الحضرة الاحدية الغيبية بلسانه الالهى و التكلم الذاتى ؛ و نبوة نبيناصلى الله عليه و آله - بحسب الباطن مظهرها؛ و بنشاءتها الظاهرة مظهر بطون نبوته . كما سياءتى ، ان شاء الله ، بيانها.
و اما قوله : لينبئهم بلسانه العقلى عن الذات الاحدية ... الى آخره ، فمجعل المراد يمكن تطبيقه على التحقيق الحق الذى قد اءشرنا سابقا اليه فى حجاب الرمز. و هو ارتباط غيب الهوية مع كل شى ء بالوجهة الخاصة من دون وساطة . و بقاؤ ه تحت الاستار اءولى ، و ترك التكلم فى تلك الحقائق اءسنى . فلنغمض العين عنه .(16)
مصباح الهداية - صفحه : 41 - 43.
حقيقت نبوت عامه
لا تجمع ((النبوة العامة )) التى هى الانباء عن الحقائق و المعارف بمرتبها الكاملة المنطبقة على الولى الخاص مع التشريع الموروث ، - الذى هو الاجتهاد - فى شخص واحد. فان الولى الخاص ياءخذ الاحكام عن معدن اخذ النبى منه وينكشف الاحكام عنده بواسطة التبعية والنبى ينكشف لديه ((بالاصالة )) (17)
تعليقات على شرح - صفحه :179

تفاوت ميان نبوت و امامت
پيمبرى كه شغل ((قانونگذارى )) است از جانب خدا با امامت كه شغل ((حفظ و قانون و بيان آن و تعليم به مردمان )) است ، و ديدن و مراوده با ملائكه و يادگرفتن چيزى از علم غيب يا غير آن هيچ يك پيوسته نيست .
كشف الاسرار - صفحه : 127
حقيقت انباء در نشآت مختلف
ان ((الانباء و التعليم )) بحسب نشآت الوجود و مقامات الغيب و الشهود مختلف المراتب ، فان لكل قوم لسانا: و ما ارسل رسول الا بلسان قومه (18)فلما مراتب شتى تجمعها حقيقة الابناء و التعليم .))
فمرتبة منها ما وقع لاصحاب سجن الطبيعة و ارباب القبور المظلمة فى عالم الطبيعة .
و مرتبة منهما ما وقع الاهل السر من الروحانيون والملائكة المقربين ، كما سياءتى ، ان شاءالله ، ذكرها. و فى الروية : سبحنا، فسبحت الملائكة ؛ هللنا، فهللت الملائكة (19).اءلى غير ذلك من فقرات الرواية الاتى ذكرها، ان شاء الله ، فى المشكاة الثانية (20). و من ذلك تعليم اءبينا، آدم - عليه السلام -.
و مرتبة منها ما وقع للاءعيان الثابتة من حضرة العين الثابت المحمدى (ص ).
و مرتبة عالية منهما ما وقع لحضرة الاسماء فى مقام الواحدية و النشاءة العلمية الجمعية من حضرة الاسم ((الله ))الاعظم بمقامه الظهورى . و فوق ذلك لايكون اءنباء و ظهور؛ بل بطون و كمون (21)
مصباح الهداية - صفحه : 38 - 39.
حقيقت انبياء در نشآت مختلف
هل بلغك من تضاعيف اشارات الاولياء - عليهم السلام - و كلمات العرفاء، رضى الله عنهم ان الالفاظ لارواح المعانى و حقائقها ؟ و هل تدبرت فى ذلك ؟ ولعمرى ان التدبير فيه من مصاديق قوله (ع ): تفكر ساعة خير من عبادة ستين سنة (22)
فانه مفتاح مفاتيح المعرفة و اءصل اصول فهم الاسرار القرانية . و من ثمرات ذلك التدبر كشف حقيقة الانباء و التعليم فى النشآت و العوالم . فان التعاليم و الانباآت فى عالم الروحانيات و عالم الاسماء و الصفات غير ما هو شاهد عندنا، اءصحاب السجون والقيود و جهنام الطبيعة و اهل عن اسرار الوجود.(23)
مصباح الهداية - صفحه : 39
حقيقت نبوت در نشئه غيبيه
ان النبوة فى ذلك المقام الشامخ هى اءظهار الحقائق الالهية و الاسماء و الصفات الربوبية فى النشاءة العينية طبقا للانباء الحقيقة الغيبية فى النشاءة العلمية و من ذاك المقام اءعطى كل ذى حق حقه ، بالكمال المستعدين و ايصال القابلين الى كمالاتها اللائقة و المترقبة فان مقام ((الرحمانية )) التى هى مقام بسط الوجود؛ و مقام ((الرحيمية )) التى هى مقام بسط كمال الوجود من ذاك المقام ؛ و هو اءحدية جمعهما و لهذا جعل ((الرحمن الرحيم )) تابعين لاسم ((الله )) فى قوله تعالى : ((بسم الله الرحمن الرحيم )) و قال الشيخ العربى (24) فى فتوحاته :
ظهرالعالم ببسم الله الرحمن الرحيم .(25) انتهى . و هو الرسول على سكان عالمى الغيب و الشهادة ، و الناطق بالحق عن مقام الجمع على قطان سكنة الملك و الملكوت (26)
مصباح الهداية - صفحه : 55
حقيقت نبوت در نشئه غيبيه
يا على او لا نحن ، ما خلق الله آدم - عليه السلام - و لا حواء و لا الجنه و النار؛ و لا السماء و الارض . فكيف لا نكون افضل من الملائكة و قد سبقناهم الى معرفة ربنا و تسبيحه و تهليله وتقديسه ؟ لان اول ما خلق الله - عزوجل - اروحنا؛ فانطقها بتوحيده و تمجيده ثم ، خلق الملائكة . فلما شاهدوا ارواحنا نورا واحدا استعظمت امرنا؛ فسبحنا لتعليم الملائكة انا خلق مخلوقون ، و انه خلق مخلوقون ، و انه منزة عن صفاتنا؛ فسبحت الملائكة بتسبيحنا و نزهته عن صفاتنا، فلما شاهدوا عظم شاءننا هللنا، لتعلم الملائكة اءن لا اله الا الله ، و اءنا عبيد، و لسنا بالالهة يجب اءن نعبد معه او دونه . فقالوا: ((لا اله الا الله )). فلما شاهدوا و اكبر محلنا، كبرنا، لتعلم الملائكة اءن الله تعالى اءكبر من ان ينال عظم المحل الا به . فلما شاهدوا ما جعله الله من العز و القوة قلنا: ((لا حول و لا قوة الا بالله .)) لتعلم الملائكة اءن لا حول لنا و لا قوة الا بالله . فلما شاهدوا ما انعم الله به علينا و اءوجبه لنا من فرض الطاعة قلنا: ((الحمد لله .)) لتعلم الملائكة ما يحق لله تعالى ذكره علينا من الحمد على نعمه ؛ فقالت الملائكة ما يحق الله تعالى ذكره علينا من الحمد على نعمه ؛ ((الحمدلله .)) فبنا اهتدوا الى معرفة توحيد الله - عزوجل - و تسبيحه و تهليله و تحميده و تمجيده . (27)...
ان مقصودنا من نقل الرواية الشريفة بطونها هذه الفقرات التى بصدد بيان تعليمهم حقيقة العبودية والطريق اليها للملائكة فى النشاءة العقلية الغيبة ؛ و بيان اءن هذه التعليم هو حقيقة العبودية و الطريق اليها للملائكة فى النشاة العقلية الغيبة ؛ و بيان اءن هذا التعليم هو حقيقة النبوة فى النشاءه الغيبة . (28)
مصباح الهداية - صفحه : 73،78
حقيقت نبوت در نشئه غيبيه
هذه التعاليم التى وقعت فى النشاءة العقليه من النبى الكريم و آله الطيبين الطاهرين - سلام الله عليهم اءجمعين - هى حقيقة النبوة و الامامة فى العالم الامرى الغيبى (29)
مصباح الهداية - صفحه : 81
ايمان به رسول حقيقى وديعه اى در نهاد موجودات
اءول من آمن بهذا الرسول الغيبى و الولى الحقيقى ، هو سكان سكنة الجبروت من الانوار القاهرة النورية و الاقلام الهية العالية . فهى اءول ظهور بسط الفيض و مد الظل ؛ كما قال النبى - صلى الله عليه و آله - ((اول ما خلق الله نورى .)) اءو ((روحى )).(30) ثم ، على الترتيب النزولى من العالى الى السافل ، و من الصاعد الى النازل ، حتى انتهى الامر الى عالم المادة والماديات و سكان اءراضى السافات ، بلا تعص و لا استنكار. و هذا اءحد معانى قوله - صلى الله عليه و آله وسلم - ((آدم و من دونه تحت لوائى .))(31) و اءحد معانى عرض الولاية على جميع الموجودات .
و اءما عدم قبول بعضها - كما فى الخبر(32) - فمبنى على نقصان القابلية و استعداد من قبول الكمال ؛ لا عدم القبول مطلقا، حتى فى مقام الوجود، بل مقام كماله . و بعبارة اءخرى ، قبول مقام ((الرحمانية ))، وعدم قبول مقام ((الرحيمية )). و الا فكل موجود على مقدار سعة وجودة و قابلية قبل الولاية و الخلافة الباطنيتين ؛ و هما نافذتان فى اءقطار السموات و الارضين ، كما نطق به الاحديث الشريفة .
لعل الامانة المعروضة على السموات و الارض و الجبال التى اءيين اءن يحملنها، و حملها الانسان ((الظلوم الجهول ))(33)، هى هذا المقام الاطلاقى . فان السموات و الارضين و ما فيهن محدودات مقيدات ، حتى الارواح الكلية ؛ و من شاءن المقيد اءن ياءبى عن الحقيقة الاطلاقية ؛ و الامانة هى ظل الله المطلق ،و ظل الله المطلق ، و ظل المطلق مطلق ، ياءبى كل متغين عن حملها. و اءما الانسان بمقام الظلومية التى هى التجاوز عن قاطبة الحدودات و التخطى عن كافة التغيات و اللامقامى المشار اليه بقوله ، تعالى شاءنه ، على ما قيل : ((يا اءهل يثرب ، لا مقام لكم .))(34)، و الجهولية التى هى الفناة عن الفناة قابل لحملها؛ فحملها بحقيقتها الاطلاقية حين وصوله الى مقام ((قاب قوسين )). وتفكر فى قوله تعالى : ((اءو اءدنى .))(35) و اطف السراج فقد طلع الصبح (36).(37)
مصباح الهداية - صفحه : 55 -56
خلافت و نبوت عقل كلى
قد حان حين ان تعليم معنى ((خلافة ))العقل الكلى فى العالم الخلقى . فان فى الظهور فى الحقايق الكونية و نبوته اظهار كمالات مبدثه المتعال و ابراز الاسماء و الصفات من حضره الجمع ذى الجلال و ولاية التصرف التام فى جميع مراتب الغيب و الشهود، تصرف النفس الانسانية فى اجزاء بدنها (38)
انباء در عالم اسما
بعد تلك القراءة و ذاك التدبر فارق الى مشاهدة اهل العرفان و منزل اصحاب الايمان من عرفان حقيقة الانباء التى فى عالم الاسماء كانت كلامنا هيهنا فيها.
نبوت از ديدگاه امام
فاعلم ان الانباء فى تلك الحضره هو اظهار الحقايق المستكنة فى الهوية الغيبيه على المرائى المصيقلة المستعدة لا نعكاس الوجه الغيبى فيها حسب استعداداتها النارله من حضره الغيب بهذا الفيض الاقدس فالاسم الله الاعظم اى مقام ظهور حضره الفيض الاقدس و الخليفة الكبرى و الولى المطلق هو النبى المطلق المتكلم على الاسماء و الصفات بمقام تكله الذاتى فى الحضره الواحديه و ان لم يطلق عليه اسم النبى و لا يجرى على الله تعالى اسم غير الاسماء التى وردت فى لسان الشريعه فان اسماء الله توفيقة (39)
نبوت انسان كامل و مقامات سه گانه انبياء
اعلم هداك الله طريق الصواب ان هذا المقام اى الظهور بمقام النبوة فى النشاة العينيه و اظهار الحقايق الغيبية و الاسماء الالهية طبقا لصور الاسماء فى النشاة العلمية و الاعيان الثابتة هو النبوة للانسان الكامل اى الحقيقة المحمدية (ص ) فى النشاة الثانيه بل فى الحضره الثالثه لمكان اتحاد الظاهر و المظهر خصوصا المظهر الاتم الاطلاقى الذى لا تعين و لا نفسيه له
فالمقام الاول هو الانباء بالحقيقة الجميعة و الاسم الاعظم ، احدية جمع الاسماء عن لسان غيب الغيوب للحضرات الاسمائيه و فى مقام الواحدية
و المقام الثانى هو الانباء بالمظهر الاتم و المجلى الاعظم اى العين الثابتة الانسانيه عن لسان الحقيقة الجمعية اى الاسم الاعظم بل عن لسان الغيب ايضا لعدم الحجاب اصلا لصور الاسماء الالهية اى الاعيان الثابة .
و مقامنا هذا اى ثالث المقامات الذى كلامنا فيه هو الانباء بالمظهر الاتم فى النشاة العينيه اى الحقيقة الانسانية فى عالم الامر عن لسان العين الثابته حقيقتها العلمية بل عن الاسم الاعظم بل عن مقام الغيب لما عرفت . (40)
معناى نبوت در حديث ((كنت نبيا و آدم بين الماء والطين ))
در خبر شريف نبوى (ص ) كه مى فرمايد: ((كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين ))(41) مراد از نبوت ، نبوتى كه به معنى اخبار و انباء از احكام باشد نبوده است ، براى اينكه به ضرورت اجماع مسلمين ، اين نبوت از حضرت بعد از چهل سالگى داشته ، و كسى نمى تواند خلاف اين را بگويد، و مسلم است كه نبوت به معنى انباء تا چهل سالگى مطرح نبوده است ، پس (براى تفسير حديث ) بايد خلاف ظاهر مرتكب شد و اگر بنابر ارتكاب خلاف ظاهر باشد چه داعى دارد كه نبوت در حديث فوق به غير آنچه ما مى گوييم تاءويل شود؟
ما مى گوييم مراد از نبوت در حديث مذكور، نبوت در يك مرتبه از وجود است كه عبارت است از مرتبه نور محمدى - صلى الله عليه و آله -و مرتبه واسطه فيض ‍ نور محمدى - صلى الله عليه و آله - و مرتبه واسطه فيض بودن ايشان در ايصال نور وجود و كمالات وجود (به ما سوى )
تقريرات اسفار
حفظ حدود الهى و منع از اطلاق طبيعت

فقد لك اءن شاءن النبى (ص ) فى كل نشاءة من النشآت و عالم من العوالم حفظ الحدود الالهية و المنع عن الخروج عن حد الاعتدال و الزجر عن مقتضى الطبيعة ، اءى اطلاقها، لا على الاطلاق . فان المنع على الاطلاق خروج عن الحكمة و قسر فى الطبيعة ، و خلاف العدل فى القضية ، و هو خلاف النظام الاتم و السنة الجارية .
فالنبى (ص ) هو الظاهر باسمى
((الحكم العدل )) لمنع اطلاق الطبيعة ، و الدعوة الى العدل فى القضية . و خليفة مظهره و مظهر صفاته . و هذا اءحد معانى قوله (ع ) فى حديث الكافى (42) والتوحيد(43): ((و اولى الامر بالمعروف و العدل و الاحسان .)) اءى اعرفوهم بكذا.الا اءن فى الكافى : بالامر بالمعروف
.(44)
مصباح الهداية - صفحه : 41
وجوب تنصيص در مناصب الهى
((الخلافة المعنوية )) التى هى عبارة عن المكاشفة المعنوية للحقائق بالاطلاع على عالم الاسماء او الاعيان لا يجب النص عليها و اما الخلافة الظاهرة التى هى من شؤ ون الانباء و الرسالة التى هى تحت الاسماء الكونية فهى واجب اظهارها...و الخلافة الظاهرة كالنبوة تكون تحت الاسماء الكونية فكما يكون النبوة من المناصب الا لهية من آثارها الاولوية على النفس و الاموال فكذا الخلافة الظاهرة والمنصب الالهى اءمر خفى على الخلق لابد من اظهاره بالتنصيص . (45)
تعليقات على شرح - صفحه : 196 - 197
مراحل سير انبيا تا نيل به مقام ختمى
نبى ، مدرك و حافظ وحدت و كثرت
حقيقت نبوت عبارت است از كشف حقايق و بسط حقايق . اگر كسى بتواند وحدت و كثرت را با هم ادراك و حفظ كند قهرا نبى است و چيز ديگرى لازم نيست ؛ اين همان حقيقت نبوت است .
ادراك در اين مرحله عبارت است از درك قلب به درك شهودى و حضورى نه به درك علمى و مفهومى ، يعنى فرد به تمام معنى جميع حقايق عالم غيب را كه عبارت از مرتبه ملائكه مقربين ، يعنى عقول و مرتبه بالاتر از آن ، كه مرتبه اسما و صفات باشد، و بالاتر از آن ، كه مرتبه ذات الهى و آخر مرتبه وجود است ، و همين طور مراتب تحت مرتبه ملائكه مقربين - كه ملائكه متوسطين باشد - و پايين تر از آنها را - جن و و شياطين باشد - درك كند. اينچنين قلبى ديگر به مقام فنا رسيده و غايب عقل نظرى هم همين است .
تقريرات اسفار
نبى شاهد و جامع و عالم غيب و شهادت

انبيا و مرسلين كسانى هستند كه با قوت وجود و شرح صدرى كه دارند مى توانند در عين حالى كه عالم غيب را مشاهده مى كنند، عالم شهادت را هم مشاهده نمايند. شايد تعبير به شرح صدر در انبيا:((الم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك وزرك ))(46) اشاره به همين حفظ وحدت غيبيه و حفظ مراتب عالم غيب با حفظ كثرات عالم طبيعت باشد، كه امرى است تكوينى و به شرح صدر و قوت آن بستگى دارد و مناط نبوت است . هر كس توانست اينطور باشد كه نه عالم غيب را مشاهده مى كنند، عالم شهادت را هم مشاهده نمايند. شايد تعبير به شرح صدر در انبيا: ((الم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك وزرك ))(47) اشاره به همين حفظ وحدت غيبيه و حفظ مراتب عالم غيب با حفظ كثرات عالم طبيعت باشد، كه امرى است تكوينى و به شرح صدر و قوت آن بستگى دارد و مناط نبوت است . هر كس توانست اينطور باشد كه نه عالم غيب او را بيخبر از عالم طبيعت كند، و نه عالم طبيعت او را از مشاهده عالم غيب مانع شود، يعنى اگر هر دو وجهه قلب را دارا باشد، چنين فردى از بين مردم ((نبى )) است .
تقريرات اسفار
جعلى و اعتبارى نبودن منصب نبوت

چنين نيست كه نبوت امرى مجعول و منصبى باشد به آن نحو كه ولات را جعل مى كنند. قضيه اين نيست كه مثلا يك نفر در عرش بنشيند و مشورت و مصلحتى بكند كه از بين مردم به چه كسى منصب نبوت را بدهيم ، بلكه اين منصب به عين حقيقت نبى قائم است .
نبى بايد كسى باشد كه بتواند حقايق را از عالم غيب گرفته ، و مشاهده نمايد و سپس آنها را در عالم شهود و كثرت بسط دهد و به ديگران هم برساند، و اين امر بدون اينكه وجهه قلب فرد رو به هر دو طرف هستى ، يعنى عالم شهادت و عالم غيب باز باشد، ممكن نيست .
معنى ((انى جاعل فى الارض خليفة )) هم همين است ، نه اينكه جعل خلافت ، امرى اعتبارى باشد، هر چند كه فرد اصلا قابل نباشد.
ماهيت و حقيقت آن ((كشف حقايق و بسط آنهاست )) و هر كس قلب صافى و محكم و قوى داشته باشد نبى است و هر كس در اين كشف و بسط پيشتر رفت ، نبوتش كاملتر است .
تقريرات اسفار
تابعيت نبوت از كمالات نفسانى

مقام نبوت تابع كمالات نفسانيه و مدارج روحانيه است ، و ربطى به مقام جسمانيت ندارد.
چهل حديث - صفحه : 243
اصطفاى حق و تخلع به خلعت نبوت
وصل : ((عن مصباح الشريعة ، قال الصادق - عليه السلام -: لا يركع عبد لله ركوعا على الحقيقة ، الا زينه الله تعالى بنور بهائه واظله فى ظلال كبريائه و كساه كسوة اصفيائه ...الخ ))(48)
در اين حديث شريف نيز اشاراتى است به بعض آنچه در ركوع ذكر شد. چنانچه مقام اسما و صفات ((تزيين )) عبد به قدر حالات سالكين باشد؛ چه كه ((بهى ))از اسماى صفات است ؛ چنانچه ((اظلال )) در ((ظلال كبريا)) افناى عبد است در تحت نور كبريايى ؛ و ((تكسى ))به ((كسوه اصفياء)) شايد اشاره به بقاى بعد از اين فنا باشد؛ چه كه اصطفاء به حسب حضرت فيض الله اقدس است و از نعم و عطيات ابتداييه است ؛ چون كه مقام فناى عبوديت در الوهيت ، كه حقيقت ربوبيت و جوهره عبوديت است ، به سلوك حاصل شود؛ ولى اصطفاى حق و اكتساى به كسوه اصفيا كه مقام ((تخلع به خلعت نبوت )) است ، از تحت سلوك عبوديت خارج و در تحت اصطفاى ربوبيت داخل است .
آداب الصلوة - صفحه : 321 -323
اسفار اربعه ، مراحل وصول به خلعت نبوت
قال العارف الكامل شيخ مشايخنا، آقا محمد رضا القمشه اى (49)، رضوان الله تعالى عليه ، فى رسالته المعولة لتحقيق ((الاسفار الاربعة ))ما ملخصه :
اعلم ، اءن ((السفر)) هو الحركة من الموطن ، متوجها الى المقصد بطى المنازل . و هو صورى مستغن عن البيان و معنوى ،و هو اءربعة :
الاول السفر من الخلق الى الحق ، برفع الحجب الظلمانية و النورانية التى بينه ونبين حقيقة التى معه اءزلا و اءبدا. و اءصولها ثلاثه :
و هى الحجب الظلمانية النفسانية ، و النورانية العقلية و الروحية . اءى ، بالترقى من المقامات الثلاثة برفع الحجب الثلاثة . فاذا رفع الحجب ، يشاهد السالك جمال الحق ، و فنى عن ذاته ، و هو مقام ((الفناء)).و فيه ((السر)) و ((الخفى )).فينتهى سفره الاول ؛ و يصير وجوده وجودا حقانيا؛ و يعرض له ((المحو))، و يصدر عنه ((الشطح ))، فيحكم بكفره ، فان تداركته العناية الالهية ، يشمله ويزول المحو؛ فيقر بالعبودية بعد الظهور بالربوبية .))
((ثم ، عند انتها السفر الاول ، ياءخذ فى السفر الثانى . و هو السفر من الحق الى الحق بالحق . و انما يكون ((بالحق ))، لانه صار وليا و وجوده وجودا حقانيا؛ فياءخذ بالسلوك من الذات الى الكلمات حتى يعلم الاسماء كلها، الا ما استاءثره عنده . فيصر ولايته تاما، و يفنى ذاته و صفاته و اءفعاله فى ذات الحق و صفاته و اءفعاله . و فيه يحصل الفناء عن الفنائية اءيضا،الذى هو مقام ((الخفى )).و تتم دائرة الولاية ، و ينتهى السفر الثانى ، و ياءخذ فى السفر الثالث :
و هو من الحق الى الخلق . و يسلك فى هذه الموقف فى مراتب الافعال ؛ و يحصل له ((الصحو))التام ، و بيقى بابقاءالله ، و يسافر فى عوالم ((الجبروت )) و ((الملكوت )) و ((الناسوت ))، و يحصل له حظ من النبوة ؛ و ليس له نبوة التشريع . و حينئذ ينتهى السفر الثالث ، و ياءخذ فى السفر الرابع :
و هو من الخلق الى الخلق بالحق . فيشاهد الخلائق و آثارها و لوازمها؛ فيعلم مضارها و منافعها؛ و يعلم كيفية رجوعها الى الله و ما يسوقها؛ فيخبر بها و بما يمنعها. فيكون نبيا بنبوة التشريع .))(50) انتهى ملخصه
.
نظر حضرت امام (س ) پيرامون اسفار اربعه
و ميض
و عندى اءن السفر الاول ، من الخلق الى الحق المقيد برفع الحجب التى هى جنبة يلقى الخلقى ، و رؤ ية جمال بظهوره الفعلى الذى هو فى الحقيقة ظهور الذات فى مراتب الاكوان و هو جنبة يلى الحق . و بعبارة اءخرى ، بانكشاف وجه الحقى . وبعبارة اءخرى ، بانكشاف وجه الحق لديه . و اءخيرة هذا السفر رؤ ية جميع الخلق ظهور الحق و آياته . فينتهى السفر الاول ، و ياءخذ فى السفر الثانى و هو من الحق المقيد الى الحق المطلق . فيضمحل الهويات الوجودية عنده ؛ و يستهلك التعينات الخلقية بالكلية لديه ؛ و يقوم قيامته الكبرى بظهور الوحدة التامة ؛ و يتجلى الحق له بمقام وحدانيته . و عند ذلك لايرى الاشياة اءصلا، و يفنى عن ذاته و صفاته و اءفعاله .
و فى هذين السفرين لو بقى من الانانية شى ء، يظهر له شيطانه الذى بين جنبيه بالربوبية ،و يصدر منه
((الشطح )).و الشطيحات كلها من نقصان السالك و السلوك و بقاء الانية و الانانية . و لذلك بعقيدة اءهل السلوك لابد للسالك من معلم ، يرشده الى طريق السلوك ، عارفا كيفياته ، غير معوج عن طريق الرياضات الشرعية . فان طرق السلوك الباطنى غير محصور بعدد اءنفاس الخلائق .
ثم اءن شملته العناية الالهية - و هى ، اءى العناية الالهية ، مقام تقدير الاستعدادت ، كما قال الشيخ العربى : ((و القابل لا يكون الا من فيضه الا قدس ))(51) - اءرجعته الى نفسه ، فياءخذ فى السفر الثالث . و هو من الحق الى الحق بالحق . اءى ، من حضرة الاحدية الجمعية الى حضرة الاعيان الثابتة . و عند ذلك ينكشف له حقائق الاشياء و كمالاتها، و كيفية تدرجها الى المقام الاول و وصولها الى وطنها الاصلى . و لم يكن فى هذا نبيا مشرعا؛ فانه لم يرجع الى الخلق فى النشاءة العينية .
ثم ، ياءخذ فى السلوك فى السفر الرابع و هو الخلق الذى هو الحق ؛ اءى من حضرة الاعيان الثابتة الى الخلق ؛ اءى الاعيان الخارجية بالحق ؛ اءى بوجوده الحقانى ، مشاهدا جمال فى الكل ؛ عارفا بمقاماتها التى لها فى النشاة العلمية ؛ عالما طريقة سلوكها الى الحضرة الاعيان فما فوقها، و كيفية وصولها الى موطنها الاصلى . و فى هذا السفر يشرع و يجعل الاحكام الظهرة القالبية و الباطنية القلبية ، و يخبر و ينبى عن الله و صفاته و اءسمائه و المعارف الحقه ، على قدر استعداد المستعدين
.
تفاوت انبيا در اسفار اربعه و دوره نبوت آنان
و ميض
و ليعلم اءن هذه ((اسفار الاربعة )) لابد و اءن تكون لكل مشرع مرسل ؛ و لكن المراتب مع ذلك متفاوتة و المقامات متخالفة : فان بعض الانبياء و المرسلين من مظاهر اسم ((الرحمن )) مثلا. ففى السفر الاول يشاهد اسم ((الرحمن )) ظاهرا فى العالم ؛ و ينتهى سفره الثانى باستهلاك الاشياء فى الاسم ((الرحمن )) و يرجع بالرحمة و الوجود الرحمانى الى العالم ؛ فتكون دورة نبوته محدودة . و كذلك مظاهر سائر الاسماء، حسب اختلافات التى هى من حضرة العلم ؛ حتى ينتهى الامر الى مظهر اسم ((الله ))؛فيشاهد فى اءخيرة سفره الاول الحق بجميع شؤ ونه ظاهرا؛ و لا يشغله شاءن . و اءخيرة سفره الثانى باستهلاك كل الحقائق فى الاسم الجامع الالهى ؛ بل استهلاكه اءيضا فى الاحدية المحضة . فهو يرجع الى الخلق بوجود جامع الهى . و له النبوة الازلية الابدية و الخلافه الظاهرية و الباطنية .(52)
مصباح الهداية - صفحه : 87 -89
رجوع كنندگان به عالم ملك و ارشاد خلق
بايد دانست كه قلوبى كه به طريق سلوك معنوى و سفر باطنى سير الى الله مى كنند و از منزل مظلم نفس و بيت انيت و انانيت مهاجرت مى نمايند، در طايفه اند به طريق كلى :
اول ، آنان كه پس از اتمام سفر الى الله ، موت آنها را درك كند؛ و در همين حال جذبه و فنا و موت باقى مانند. و اينها اجرشان على الله و هو الله است . اينها محبوبينى هستند كه در تحت ((قباب الله )) فانى ، و كسى آنها را نشناسد و با كسى رابطه نكنند و آنها نيز جز حق كسى را نشناسد و با كسى رابطه پيدا نكنند و آنها نيز حق كسى را نشناسند ((اوليائى تحت قبابى ، لا يعرفهم غيرى .))
طايفه دوم آنان هستند كه پس از تماميت سير الى الله و فى الله ، قابل آن هستند كه به خود رجوع كنند و حالت صحو و هوشيارى براى آنها دست دهد. اينها آنان هستند كه به حسب تجلى به فيض اقدس كه ((سر قدر)) است ، تقدير استعداد آنها شده و آنها را براى تكميل عباد و تعمير بلاد انتخاب فرموده اند. اينها پس از اتصال به حضرت علميه و رجوع به حقايق اعيان ، كشف سير اعيان و اتصال آنها را به حضرت قدس و سفر آنها را الى الله و الى السعادة نمايند، و مخلع به خلعت نبوت شوند. و اين كشف وحى الهى است قبل از تنزل به عالم وحى جبرائيلى . و پس از آنكه از اين عالم توجه به عوالم نازله كردند، كشف آنچه در اقلام عاليه و الواح قدسيه است نمايند به قدر احاطه علميه و نشئه كماليه خود كه تابع حضرات اسماييه است . و اختلاف شرايع و نبوات بلكه جميع اختلافات از آنجاست .
آداب الصلوة - صفحه : 321 -323
رجوع كنندگان به عالم ملك و ارشاد خلق
چون از حجاب غليظ علم و برهان رست ، با تفكر سر و كارى ندارد و بى واسطه برهان ، بلكه بى واسطه موجودى ، در آخر كار و منتهاى سلوك ، به مشاهده جمال جميل مطلق نايل گردد و به لذت دائم سرمد برسد، و از عالم و هر چه در اوست وارهد و در تحت قباب كبريايى به فناى باقى ماند، و از او ستم و رسمى باقى نماند و مجهول مطلق گردد؛ مگر آنكه عنايت حق شامل حال او گردد و او را ((ارجاع )) به ممكلت خود و ممالك وجود به مقدار سعه وجود عين ثابت او نمايد؛ و در اين رجوع ، كشف سبحات جمال و جلال براى او گردد و در آيينه ذات اسما و صفات را مشاهده نمايد، و از آن به شهود عين ثابت خود و هر چه در ظل حمايت اوست نايل شود، و كيفيت سلوك مظاهر و رجوع به ظاهر و رجوع به ظاهر بر قلب او كشف شود؛ پس به ((خلعت نبوت )) مفتخر گردد. و اختلاف مقامات انبيا و رسل در اين مقام ظاهر شود؛ و مقدار سعه و ضيق دايره رسالت و مبعوث منه و مبعوث اليه در اين مقام براى آنها منكشف گردد، و بسط مقال در اين مقام مناسبتى با وضع اين اوراق ندارد.
چهل حديث -صفحه : 192.
ارجاع سالك پس از عقل و روح و جسم كل شدن
الهيمان هو الدهشة المفرطة من شهود جلال الجمال و الحيرة فيه كما يحصل عند ورود المعشوق بغتة ، او من تجلى الاسماة الجلالية القهرية و نتيجته اندكاك جبل انية السالك و جعل المجذوب صعقا. فبعض السالكين لفرط دهشتهم و محبتهم او لسوء استعدادهم او لنقصان مزاجهم لا يمكنهم الرجوع الى مملكتهم ، فيبقون مجذوبين مهيمين لا يعرفون غير الله و لا يعرفهم غير الله ، تحت قبابى لا يعرفهم غيرى (53) و يشمل بعضهم العناية الالهية باعطاة الاستعداد بالفيض ‍ لاقدس و رجعهم الى مملكتهم غانمين فى تلك التجارة ، حيث صار عقل الكل عقلهم . و روحهم روح الكل و جسمهم جسم الكل كماورد:((ارواحكم فى الارواح و انفسكم فى النفوس ))(54) فالكل من قاطنى عالم الارواح و الاشباح مربون بتربيتهم مدبرون بتدبيرهم يتصرفون فيه كما شاء و لا يحصل ذالك الا بقرب الفرائض ، كما ان نتيجة قرب النوافل هو التخلق باخلاق الله و الفناء الصفاتى ، كما اشاراليه فى الحديث القدسى بقوله : ((كنت سمعه و بصره ))(55) و فى قرب الفرائض يصير العبداذان الله الواعية و عين الله الناظرة ، فالله تعالى ينظر به و يسمع به و يبطش به .(56)
تعليقات على شرح - صفحه : 109 - 110
فصوص الحكم
بازگرداندن سالك پس از حصول به فناى تام

ان فى ((قرب النوافل )) لا يصير العبد فانيا حتى عن ذاته ، بل هو مقام الفناء الصفاتى ؛ و اما حصول ((الفناء التام )) فهو الذى يكون عند ((قرب الفرئض )) و عند ذلك قد يصير العبد المستهلك الانية مجذوبا غاية الجذبة لا يمكن ارجاعه الى ممكلته ، فيصير فى رتبة الملائكة المهيمة ، منخرطا فى سلكهم ؛ و قد يكون لائقا للارجاع فتشمله العناية الالهية ، فيرجعه الى مملكلته غانما فى تجارته . فتصير نفسه نفس الكل و عقله عقل الكل و جسمه الكل الى غير ذلك .(57)
تعليقات على شرح - صفحه : 114 - 115.
فصوص الحكم
حصول ولايت كليه در گرو نيل به مقام قرب فرايض

ان قرب الفرائض لا يحصل الا بعد قرب النوافل . ((فالقرب النوافلى )) استهلاك الاسماء و الصفات فيصير الحق سمعه و يده ، ((و القرب الفرائضى )) الاستهلاك الكلى الذاتى و الصفاتى المستتبع لا بقاء العبد فى بعض الاحيان . فيصير العبد سمع الحق و بصره . فان حصول الولاية الكلية و ظهور البرزخية الكبرى لا يحصل الا بعد قرب الفرائض و هو غاية المعراج الصعودى لنبيا - صلى الله عليه و آله - و لا يحصل لغيره من الا نبيا الا بالتبعية لا الا صالة . (58)
تعليقات على شرح - صفحه :112
فصوص الحكم
راجعان از مقام صعق كلى به سوى خلق
كسانى كه از جذبه غيبيه به خود آمده و مقام صحو براى آنها حاصل شده ، كثرت حجاب آنها نيست ؛ زيرا كه مردم چند طايفه اند:
گروهى محجوبانند؛ چون ما بيچارگان فرو رفته در حجب ظلمانى طبيعت .
و گروهى سالكانند، كه مسافر الى الله و مهاجر به سوى بارگاه قدسند.
و گروهى واصلانند، كه از حجب كثرت خارج و اشتغال به حق دارند و از خلق غافل و محجوبند؛ و از براى آنها صعق كلى و محو مطلق حاصل شده .
و يك گروه راجعان الى الخلق هستند، كه سمت مكمليت و هادويت دارند؛ چون انبياى عظام واوصياى آنها، عليهم السلام ، و اين طايفه با آنكه در كثرت واقع و به ارشاد خلق مشغولند، كثرت حجاب آنها نيست و از براى آنها مقام برزخيت است .
آداب الصلوة - صفحه : 281 -282
چگونگى سير انبيا در ابتدا و انتهاى حركت
لما وصل العبد الى مقام ((المحبوبية )) بحصول جمعية الاسماء الظاهرة يصير سيره باسراة الحق ، فيسير بقدمه ، فان المحجوب مجذوب . فيقع المكاشفة بين الحق و العبد برؤ ية كل منها جميع الاحكام و الاثار فى الاخر و يصير كل مرآة الاخرة الا هذا السير و الاسراء يكون فى بادى الامر من وراء حجاب العقائد و التعلقات و غلبة بعض الاسماء، فيكون المشهود اسماء مقيدة الهية فى مراة خلقى او حقى مجرد او مادى . كما اخبر الله تعالى عن خليله ابراهيم ، عليه السلام ، بقوله : ((فلما جن عليه الليل راءى كوكبا)) (59) الخ المراتب و التدرجات و الكمالات ؛ ثم يخلصه عن المظاهرة و يسيره فى الظاهر الا انه مع تميز الحق و العبد. فيقع المشاهدة . ثم يسيره حتى يعاين كل منها الاخر بلا وصف و تميز، الا كون الحق ظاهرا بهوية العبد وباطنا الى آخر المراتب والمقامات (60)
تعليقات على شرح - صفحه : 225 - 226
فصوص الحكم
كيفيت نيل به مقام ولايت
اعلم ان العبد السالك الى الله مقام بقدم العبودية اذا خرج من بيت الطبيعة مهاجرا الى الله و جذبه الجذبات الحبية السرية الازلية . واحراق تعينات نفسه بقيسات نارالله من ناحية شجرة الاسماء الالهية ، فقد يتجلى عليه الحق ((بالتجلى الفعلى )) النورى او النارى ، او البرزخى الجمعى حسب مقامه فى الحضرة الفيض ‍ الاقدس . ففى هذا التجلى يرى بعين المشاهدة من منتهى نهاية عرش الشهود الى غاية قصورى غيب الوجود استار تجلياته الفعلية . فيفنى عين العالم فى التجلى الظهورى عنده .
فاذا تمكن فى المقام و استقام و ذهب عنه ((التلوين ))، يصير الشهود تحققا فى حقه ، فيصير الله سمعه و بصره و يده كما فى الحديث (61)، و هذا حقيقة قرب النوافل . فيصير العبد مخلفا بخلعة ((الولاية ))، فيكون حقا فى صورة الخلق . فيظهر فيه باطن الربوبية التى هى كنه العبودية (62) و يصير العبودية باطنه .
و هذا اول منازل الولاية و اختلاف الاولياء فى هذا المقام و المقامات الاخر حسب الختلاف الاسماء المتجلية عليهم . فالو لى المطلق من ظهر عن حضرة الذات بحسب المقام الجمعى و الاسم الجامع الاعظم رب الاسماء و الاعيان . فالولاية الاحمدية الاحدية الجمعية مظهر الاسم الاحدى الجمعى و سائر الاولياء مظاهر ولايته و محال تجلياته ، كما ان النبوات كلها مظاهر نبوته و كل دعوة دعوة اليه بل دعوته .
فكما ان لا تجلى ازلا و ابدا الا التجلى بالاسم الاعظم ، و هو المحيط المطلق الازلى الابدى ؛ كذلك لا نبوة و لا ولاية و لاامامة الا نبوته و ولايته و امامته ، و سائر الاسماء رشحات الاسم الاعظم و تجلياته الجمالية و الجلالية ، و سائر الاعيان رشحات العين الاحمدى و تجليات نوره الجمالى و الجلالى و اللطفى و القهرى . فالله تعالى هو ((الهو المطلق )) و هو - صلى الله عليه و آله - ((الولى المطلق ))
(63)
تعليقات على شرح - صفحه : 39 -41
فصوص الحكم
بيان منتهاى قرب نوافل
بدانكه از براى سالك الى الله و مهاجر از بيت مظلمه نفس به سوى كعبه حقيقى ، يك سفر روحانى و سلوك عرفانى است ...
و بالجمله ، مبداء سفر روحانى بيت مظلمه نفس است ؛ و منازل آن مراحل و مراتب آفاق و انفس است ؛ و غايت آن ذات مقدس حق است به جميع اسما و صفات در ابتداى امر براى انسان كامل ، و مضمحلا فيه الاسماء و الصفات در آخر امر، و اسمى و صفتى و تعينى از اسما و صفات و تعينات است براى غير آن .
و پس از آنكه انسان سالك قدم بر فرق انيت و انانيت خود گذاشت ؛ و از اين بيت خارج شد و در طلب مقصد اصلى و خداجويى ، منازل و مراحل تعينات را سير كرد و قدم بر فرق هر يك گذاشت و حجب ظلمانيه و نورانيه را خرق نمود، و دل از همه موجودات و كائنات بركند و بتها و شموس از افق قلبش افول كردند و وجهه دلش يك رو و يك جهت بى كدورت تعلق به غير،الهى شدو حال قلبش ‍ ((و جهت وجهى للذى فطر السموات و الارض ))(64) شد و فانى در اسما و ذات و افعال گرديد، پس در اين حال از خود بيخود شود و ((محو كلى )) برايش حاصل شود و ((صعق مطلق )) رخ دهد؛ پس خود در وجود او كارگر شود و به سمع حق نطق كند، و به حق ببيند، و به حق نطق كند و جز نطق كند، و به حق ببيند و جز حق نبيند، و به حق نطق كند و جز حق نطق نكند؛ از غير حق كرو و كر و لال شود و چشمش و گوشش جز به حق باز نشود.
و اين مقام حاصل نشود مگر به جذبه الهيه و جذوه نار عشق كه بدين جذوه عشقيه ، الازال متقرب به حق شود، و به آن جذبه ربوبيه كه عقيب حب ذاتى است ، از او دستگيرى شود كه در اين وادى حيرت نلغزد و به ((شطح )) و جز آن ، اشاره به اين دو شده است بقوله :
((و انه يتقرب الى بالنافلة حتى اءحبه .)) تقرب عبد از جذوه عشق است ؛ و جذبه الهيه حق از حب است .

((تا كه از جانب معشوق نباشد كششى

كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد))(65)

پس ، منتهاى قرب نوافل فناى كلى و اضمحلال مطلق و تلاشى تام است ؛ و نتيجه آن : ((كنت سمعه الذى يسمع به ...)) است . و پس از اين فناى تام و محو كلى و محق مطلق و صعق تمام ، گاه شود كه عنايت ازليه شامل حالش شود و او را به خود آورد و ارجاع به مملكت خودش فرمايد، و حالت ((صحو)) از براى او دست دهد، و حالت انس و طماءنينه پيدا كند و كشف سبحات جمال و جلال بر او گردد؛ و در اين حالت صحو، در مرآت ذات صفات ، و در آنها اعيان ثابتات را و لوازم آنها را كشف نمايد. و حال اهل سلوك در اين مقام نيز مثل مقام اول است در اينكه عين ثابتش تابع هر اسمى است ، در همان اسم فانى شود و به همان اسم باقى ماند؛ و در حال صحو نيز كشف همان اسم بر او گردد، و كشف عين ثابت تابع اسم بر او گردد.
پس ، انسان كامل در تحت اسم جامع اعظم كشف مطلق اعيان ثابته و لوازم آن ازلا و ابدا بر او گردد، و كشف حالات و استعداد موجودات و كيفيت سلوك و نقشه وصول آنها بر او گردد، و خلعت خاتميت و نبوت ختمى كه نتيجه كشف مطلق است ، بر قامت زيباى متقيمش راست آيد. و ديگر پيغمبران هر يك به مناسبت اسمى كه از آن مظهريت دارند و به مقدار حيطه و سعه دايره آن ، كشف اعيان تابعه آن اسم كنند، و باب كمال و نقص و اشرفيت و غير آن و سعه و ضيق دايره دعوت از آنجا شروع شود و به تبعيت اسماى الهيه رجوع كند؛ چنانچه تفصيل آن را در رساله مصباح الهداية ذكر كرديم .
بالجمله ، پس از اين حالت كه صحو بعد المحو دست داد، وجود او وجود حقانى گردد و حق تعالى در مرآت جمال او موجودات ديگر را مشاهده فرمايد؛ بلكه هم افق با مشيت گردد. و اگر انسان كامل باشد با مشيت مطلقه هم افق گردد و روحانيت او عين مقام ظهور فعلى حق گردد؛ و در اين حال حق تعالى به او مى بيند و مى شنود و بطش مى كند، و خود او اراده نافذه حق و مشيت كامله و علم فعلى است : فالحق يسمع به و يبصر به ...
الحديث . ((على عين الله و سمع الله و جنب الله ))(66) الى غير ذلك . پس ، قرب فرايض صحو فرايض بعد المحو است و نتيجه آن آنهاست كه شنيدى .
منتها و ثمر قرب فرايض
و بايد دانست كه اين صحو و رجوع به كثرت را ((قرب )) گوييم ، زيرا كه اين صحو بعد المحو غير از اين حالت غفلتى است كه از براى ماست ؛ و اين وقوع در كثرت پس از فناى محض غير از اين كثرتى است كه ما در آن واقع هستيم ؛ زيرا كه كثرت براى ما حجاب است از وجه حق ، و براى آنها مرآت مشاهده است : ((ما راءيت شيئا الا و رايت الله معه و فيه و قبله و بعده ))(67) و توان قرب نوافل را فناى اسمايى دانست ، و قرب فرايض را فناى ذاتى ؛ و بنابراين ، نتيجه قرب فرايض ‍ محو مطلق شود. و تفصيل آن در اين مقام بيش از اين مناسب نيست ، و همين اندازه نيز خروج از طور اين اوراق بود.
چهل حديث - صفحه : 589 -592
مراتب سلوك تا نيل به مقام خاتميت
و اما ((حضور قلب در معبود)) و آن نيز داراى مراتبى است كه عمده آن سه مرتبه است :
يكى حضور قلب در تجليات افعالى ،و ديگر حضور قلب در تجليات اسمايى و صفاتى ، و سوم حضور قلب در تجليات ذاتى . و از براى هر يك چهار مرتبه است به طريثك كلى : مرتبه علمى و مرتبه ايمانى و مرتبه شهودى و مرتبه فنايى .
و مقصود از حضور قلب در تجليات افعاليه ((علما))، آن است كه شخص عابد سالك علما و برهانا بداند كه تمام مراتب وجود و مشاهد غيب و شهود پرتو فيض تجلى ذات اقدس هستند، و از اخيره عالم طبيعت تا سرچشمه ملكوت اعلى و جبروت اعظم به يك طور و يك نحو حاضرند در پيشگاه مقدسش ، و همه پرتو جلوه مشيت هستند؛ چنانچه در حديث شريف كافى وارد است : عن ابى عبدالله - عليه السلام -: خلق الله المشية بنفسها، ثم خلق الاشياء بالمشية .))(68) پس ، مشيت به نفس ذاتها جلوه ذات است ، و ديگر موجودات به واسطه آن مخلوقند و ما اكنون در صدد اقامه برهان بر اين مطلب شريف نيستيم .
پس ، شخص عابد كه اين مطلب را ((علما)) و برهانا دانست ، مى فهمد كه خود و عبادت و علم و اراده و قلب و حركات قلب و ظاهر و باطنش همه در پيشگاه مقدس حاضرند؛ بلكه همه نفس حضورند. و اگر با قلم عقل اين مطلب برهانى را به لوح قلب نگاشت و قلب با ارتياضات علميه و عمليه ايمان به اين قضيه يقينيه ايمانيه پيدا كرد، آن وقت حضور قلب در تجلى ((ايمانا)) پيدا مى كند. و پس از كمال اين ايمان و مجاهدات و رياضات و تقواى كامل قلب ، هدايت الهيه شامل حالش شده و بهره اى از تجليات افعالى بالعيان و ((الشهود)) براى قلب او حاصل شود. تا وقتى كه قلب يكسره مرآت تجليات گرديد و صعق و ((فنا)) براى سالك دست داد. و اين آخر مرتبه حضور است كه منتهى به فناى حاضر در تجليات افعاليه شود. و بسيارى از اهل سلوك در همين صعق تا ابد باقى مانند و به خود نيايند.
و اگر قلب سالك از پرتو فيض اقدس در ازل ، قابليتش بيش از اين باشد پس از اين صعق به خود آيد و انس حاصل كند و به مملكت خود رجوع كند، و مورد تجليات اسماييه شود، و همان مراتب را طى كرده به ((فناى صفاتى )) نايل شود،و به مناسبت عين ثابتش در اسمى از اسماى الهيه فانى گردد و بسيارى از اهل سلوك نيز در همين ((فناى اسمايى )) باقى مانند و به خود نيايند: ((ان اوليائى تحت قبابى لا يعرفهم غيرى .)) شايد اشاره به اين اوليا باشد.
و اگر از تجلى فيض اقدس ، استعداد بيش از اين اندازه باشد، پس از اين صعق و فنا نيز ((انس )) حاصل آيد و سالك به خود آيد،و مورد تجليات ذاتيه گردد تا آخر مرتبه فناى ذاتى و صعق كلى سير تمام شود و فناى تام حاصل آيد: ((و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله .))(69) بعضى گويند اشاره به اين اولياء الله و سالكين الى است ، و اجر اين سالك جز با ذات مقدس نيست .
و گاه افتد كه براى سالك در اين مقام نيز ((افاقه )) حاصل آيد، پس به حسب استعداد خود و مناسبت احاطه عين ثابتش به هدايت خلق قيام كند: ((يا ايها المدثر. قم فانذر)).(70)
و اگر عين ثابتش تابع ((اسم اعظم )) باشد، دايره نبوت به او ختم شود؛ چنانچه به رسول اكرم و نبى معظم خاتم - صلى الله عليه و آله - ختم شد - و احدى از موجودات اولين و آخرين و انبياى مرسلين (عين ) ثابتشان تابع اسم اعظم و ظهور ذات به جميع شئون نبود - از اين جهت ظهور به تمام شئون پيدا كرد، و غايت ظهور به هدايت حاصل شد و كشف كلى واقع گرديد، و نبوت ختم به وجود مقدسش شد. و اگر فرضا از اوليا به تبع آن ذات مقدس و هدايت او بدين مقام رسد، كشفش عين همين خواهد بود، و تكرار در تشريع جايز نخواهد بود. پس ، دايره نبوت به وجود مقدسش به آخر رسيد و لبنه آخرى را در دايره نبوت گذاشت ؛ چنانچه در حديث است (71).
چهل حديث - صفحه : 435 -436
جامعيت نبوت ، تابع تجليات و اختلاف و اختلاف اسما
چون ذات مقدس حق - جل و علا - به حسب ((كل يوم هو فى شاءن ))(72)، در كسوه اسما و صفات تجلى به قلوب انبيا و اوليا كند، و به حسب اختلاف قلوب آنها تجليات مختلف شود، و كتب سماويه كه به نعت ايحاء به توسط ملك وحى ، جناب جبرئيل ،بر قلوب آنها نازل شده به حسب اختلاف اين تجليات و اختلاف اسمايى كه مبدئيت براى آن دارد مختلف شود - چنانچه اختلاف انبيا و شرايع آنها نيز به اختلاف دول اسماييه است - پس ، هر اسمى كه محيطتر و كتاب نازل از او محيطتر و جامعتر است ، و شريعت تابعه او محيطتر و بادوامتر است . و چون نبوت ختميه و قرآن شريف و شريعت آن سرور از مظاهر و مجالى ، يا از تجليات و ظهورات مقام جامع احدى و حضرت اسم الله الاعظم است ، از اين جهت محيطترين و جامعترين آنهاست ، واكمل و اشرف از آنها تصور نشود؛ و ديگر از عالم غيب به بسيط طبيعت علمى بالاتر يا شبيه به آن تنزل نخواهد نمود؛ يعنى ، آخرين ظهور كمال علمى كه مربوط به شرايع است همين (است ) و بالاتر از اين امكان نزول در عالم ملك ندارد؛ پس ، خود رسول ختمى ، صلى الله عليه و آله ، اشرف موجودات و مظهر تام اسم اعظم است ،و نبوت او نيز اتم نبوات ممكنه و صورت دولت اسم اعظم است كه ازلى و ابدى است .
آدب الصلوة - صفحه : 309


صفحه قبل فهرست صفحه بعد