وجوب اطاعت از
رسول در مقام رياست
پيغمبر اكرم (ص )
((ماءمور اجراى احكام و برقرارى نظامات اسلام
))بود و خداوند او را رئيس
مسلمين قرار داده ، و اطاعتش را واجب شمرده است .
ولايت فقيه - صفحه : 61
ضرورت وجود قوه
مجريه و تشكيلات حكومتى
ضرورت اجراى احكام و ضرورت قوه مجريه و اهميت آن در
تحقق رسالت و ايجاد نظام عادلانه اى كه مايه خوشبختى بشر است
سبب شده كه ((تعيين جانشين
))مرادف ((اتمام
رسالت ))باشد.
در زمان رسول اكرم (ص ) اينطور نبود كه فقط قانون را بيان و
ابلاغ كنند؛ بلكه آن را اجرا مى كردند. رسول الله (ص ) مجرى
قانون بود. مثلا قوانين جزايى را اجرا مى كرد: دست سارق را مى
بريد؛ حد مى زد؛ رجم مى كرد. خليفه هم براى اين امور است .
خليفه قانونگذار نيست . خليفه براى اين است كه احكام خدا را كه
رسول اكرم (ص ) آورده اجرا كند. اينجاست كه تشكيل حكومت و
برقرارى دستگاه و اداره ، جزئى از ولايت است ؛ چنانكه مبارزه و
كوشش براى آن از اعتقاد به ولايت است .
درست توجه كنيد. همان طور كه آنها بر ضد اسلام شما اسلام را بد
معرفى كرده اند، شما اسلام را آنطور كه هست معرفى كنيد ؛ ولايت
را چنانكه هست معرفى كنيد. بگوييد ما كه به ولايت معتقديم ،و
به اينكه رسول اكرم (ص ) تعيين خليفه كرده ، و خدا او را
واداشته تا تعيين خليفه كند و ((ولى
امر)) مسلمانان را تعيين كند،
بايد به ضرورت تشكيل حكومت معتقد باشيم ؛ و بايد كوشش كنيم كه
دستگاه اجراى احكام و اداره امور برقرار شود. مبارزه در راه
تشكيل حكومت اسلامى لازمه اعتقاد به ولايت است ... توجه داشته
باشيد كه شما ((وظيفه
))داريد حكومت اسلامى تاءسيس
كنيد.
ولايت فقيه - صفحه : 15
رسالت اجراى
احكام و نظارت و حكومت
مگر امام مساءله گو بود و تنها بيان قانون مى كرد؟ مگر
پيامبران مساءله گو بودند؟...اسلام به قانون نظر
((آلى ))
دارد ؛ يعنى آن را آلت و وسيله تحقق عدالت در جامعه مى داند،
وسيله اصلاح اعتقادى و اخلاقى و تهذيب انسان مى داند. قانون
براى اجرا و برقرار شدن نظم پيغمبران اجراى احكام بوده ، و
قضيه نظارت و حكومت مطرح بوده است ....
ولايت فقيه - صفحه :62
تشكيل حكومت توسط
خود پيامبر (ص )
سنت و رويه پيغمبر اكرم (ص ) دليل بر لزوم تشكيل حكومت
است ؛ زيرا:
اولا، خود تشكيل حكومت داد، و تاريخ گواهى مى دهد كه تشكيل
حكومت داده ، و به اجراى قوانين و برقرارى نظامات اسلام
پرداخته ، و به اداره جامعه برخاسته است . والى به اطراف مى
فرستاده ؛ به قضاوت مى نشسته ، و قاضى نصب مى فرموده ؛ سفرايى
به خارج و نزد روساى قبايل و پادشاهان روانه مى كرده ؛ معاهده
و پيمان مى بسته ؛ جنگ را فرماندهى مى كرده . و خلاصه ، احكام
حكومتى را به جريان مى انداخته است
ثانيا، براى پس از خود به فرمان خدا تعيين
((حاكم ))كرده است .
وقتى خداوند متعال براى جامعه پس از پيامبر اكرم (ص ) تعيين
حاكم مى كند، به اين معناست كه حكومت پس از رحلت رسول اكرم (ص
)نيز ابلاغ مى نمايد، ضرورت تشكيل حكومت را نيز مى رساند.
ولايت فقيه - صفحه : 18
تشكيل حكومت توسط
پيغمبر (ص )
(پيامبر(ص ) ) تشكيل يك حكومت عادلانه كه پايه اش بر
قوانين آسمانى استوار بود داد و پس از بيست و چند سال كوششهاى
طاقتفرسا با گفتارهاى منطقى الهى و سيره و كردار عادلانه و
اخلاق بزرگ جالب قلوب و نيروهاى شگرف آسمانى و زمينى و جانبازى
فداكاران در راه آيين مقدس خدايى موفق به يك تشكيلات با اساسى
شد كه پايه اش با عدالت و توحيد برقرار بود و پيغمبر اسلام
چنانچه مى دانيد و در تواريخ جهان خوانديد تا آخرين روز
زندگانى اش از كوشش در راه انداختن چرخهاى توحيد خدا و توحيد
كلمه و توحيد آرا و عقايد خود دارى نكرد تا پايه دين و آيين و
نظام مدينه فاضله استوار و برقرار شد.
كشف الاسرار - صفحه :106
انگيزه حكومت
نبوى
رسول اكرم - صلى الله عليه و آله و سلم - مقصدشان اين
نبود كه مشركين مكه را از بين ببرند و يا مشركين جزيره العرب
را از بين ببرند، مقصد اين بود كه دين اسلام را منتشر كنند و
حكومت ، حكومت قرآن باشد. حكومت اسلام باشد آنها چون مانع
بودند از اينكه اين حكومت اسلامى تحقق پيدا بكند منتهى به جنگ
مى شد و معارضه ، آنها معارضه مى كردند با حكومت اسلامى ،
اينها مقابله مى كردند. جنگ ها، جنگ هاى زيادى كه پيغمبر اكرم
- صلى الله عليه و آله و سلم - فرموده است ، همه براى اين معنا
بوده است كه موانع را از سر اين مقصد الهى ، مقصد اعلى كه
دارند و آن تحكيم حكومت اسلامى ، حكومت الله ، حكومت قرآن ،
همه براى اين بود، به طورى كه اگر چنانچه معارض با اين نبودند
معلوم نبود كه جنگ پيش بيايد. معارضه داشتند و نمى گذاشتند كه
اين حكومت تحقق پيدا بكند، جنگ پيش آمد.
بيانات امام در ديدار با پرسنل نيروى
دريايى - صحيفه نور جلد:7 - صفحه :44-45 - تاريخ سخنرانى
:11/3/61.
پايه گذارى سياست
و حكومت در ديانت
شما اگر صدر اسلام را ملاحظه كنيد مى بينيد كه اسلام از
زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حكومت تشكيل كرده است ،
قواى نظامى و انتظامى داشته است ، در سياست ها دخالت مى كرده
است و مسجد النبى مركز سياست اسلامى بوده است .
بيانات امام در جمع كاركنان آستان قدس
رضوى - صحيفه نور جلد:16 - صفحه :232 - تاريخ سخنرانى :3/5/61.
پيوند رسالت
رهبرى مذهبى با رهبرى دينى
سوال : مى خواهم كه توانايى آن را بيابم تا اين تناقض
مشهود بين نقش شما به عنوان يك رهبر مذهبى و نقشى را كه به
عنوان محور مخالفين به عهده داريد توجيه كنم .
جواب : اگر شما بتوانيد مفهوم مذهب را در فرهنگ اسلامى ما درك
و دريافت كنيد، به روشنى خواهيد ديد كه هيچ گونه تناقضى بين
رهبرى مذهبى و سياسى نيست ، بلكه همچنان كه مبارزه سياسى بخشى
از وظايف و واجبات دينى و مذهبى است ، رهبرى و هدايت كردن
مبارزات سياسى گوشه اى از وظايف و مسئوليتهاى يك رهبر دينى است
كافى است شما به زندگى پيامبر بزرگ اسلام (ص ) و نيز زندگى
امام على - عليه اسلام - نگاه كنيد كه هم يك رهبر مذهبى ماست و
هم يك رهبر سياسى و اين مساله در فرهنگ شيعه از مسائل بسيار
روشن است و هر مسلمان شيعى وظيفه يك رهبر مذهبى و دينى ميداند
كه در سرنوشت سياسى و اجتماعى جامعه مستقيما دخالت كند و هدايت
و نقش تعيين كننده خود را انجام دهد مفهوم مذهب و رهبر مذهبى
در فرهنگ اسلامى بسيار تفاوت دارد از مفهوم آن در فرهنگ شما كه
مذهب صرفا يك رابطه شخصى و معنوى است بين انسان و خدا.
مصاحبه امام با خبرنگار تايمز لندن -
صحيفه نور جلد:4 - صفحه :167 - تاريخ سخنرانى :18/10/57.
ضرورت پاسخگويى
دين جامع به تمامى نيازهاى بشر(250)
دليل ديگر بر لزوم تشكيل حكومت ، ماهيت و كيفيت قوانين
اسلام (احكام شرع ) است . ماهيت و كيفيت اين قوانين مى رساند
كه براى تكوين يك دولت و براى اداره سياسى و اقتصادى و فرهنگى
جامعه تشريع گشته است :
اولا، احكام شرع حاوى قوانين و مقررات متنوعى است كه يك نظام
كلى اجتماعى را مى سازد. در اين نظام حقوقى هر چه بشر نياز
دارد فراهم آمده است : از طرز معاشرت با همسايه و اولاد و
عشيره و قوم و خويش و همشهرى و امور خصوصى و زندگى زناشويى
گرفته تا مقررات مربوط به جنگ و صلح و مراوده با ساير ملل ؛ از
انجام نكاح و انعقاد نطفه قانون دارد و دستور مى دهد كه نكاح
چه گونه صورت بگيرد، و خوراك انسان در آن هنگام يا موقع انعقاد
نطفه چه باشد، در دوره شيرخوارگى چه وظايفى بر عهده پدر و مادر
است ، و بچه چگونه بايد تربيت شود، و سلوك مرد و زن با همديگر
و با فرزندان چگونه باشد. براى همه اين مراحل دستور و قانون
دارد تا انسان تربيت كند، انسان كامل و فاضل ؛ انسانى كه قانون
دارد تا انسان تربيت كند، انسان كامل و فاضل ؛ انسانى كه قانون
متحرك و مجسم است و مجرى داوطلب و خودكار قانون است . معلوم
است كه اسلام تا چه حد به حكومت و روابط سياسى و اقتصادى جامعه
اهتمام مى ورزد تا هم شرايط به خدمت تربيت انسان مهذب و با
فضليت در آيد. قرآن مجيد و سنت شامل همه دستورات و احكامى است
كه بشر براى سعادت و كمال خود احتياج دارد. در كافى فصلى است
به عنوان ((تمام احتياجات مردم
در كتاب و سنت بيان شده است ))(251)
و ((كتاب ))
يعنى قرآن ((تبيان كل شى ء))(252)
است ، روشنگر همه چيز و همه امور است . امام سوگند ياد مى كند
(طبق روايات ) كه تمام آنچه ملت احتياج دارد در كتاب و سنت هست
(253) و در اين شكى نيست .
ثانيا، با دقت در ماهيت و كيفيت احكام شرع در مى يابيم كه
اجراى آنها و عمل به آنها مستلزم تشكيل حكومت است ؛ و بدون
تاءسيس يك دستگاه عظيم و پهناور اجرا و اداره نمى توان به
وظيفه اجراى احكام الهى عمل كرد.
ما اكنون بعضى موارد را ذكر مى كنيم ، آقايان به موارد ديگر هم
مراجعه كنند:
مالياتهايى كه اسلام مقرر داشته و طرح بودجه اى كه ريخته نشان
مى دهد تنها براى سد رمق فقرا و سادات فقير نيست ؛ بلكه براى
تشكيل حكومت و تاءمين مخارج ضرورى يك دولت بزرگ است ، مثلا،
((خمس ))
يكى از درآمدهاى هنگفتى است ك به بيت المال مى ريزد و يكى از
اقلام بودجه را تشكيل مى دهد. طبق مذهب ما، از تمام منافع
كشاورزى ، تجارت ، منابع زيرزمينى و روى زمينى ، و به طور كلى
از كليه منافع و عوايد، به طرز عادلانه اى (خمس ) گرفته مى
شود. به طورى كه از سبزى فروش درب اين مسجد،تا كسى كه به
كشتيرانى اشتغال دارد، يا معدن استخراج مى كند، همه را شامل مى
شود. اين اشخاص بايد خمس اضافه بر درآمد را پس از صرف مخارج
متعارف خود به حاكم اسلام بپردازد تا به بيت المال وارد شود.
بديهى است درآمد به اين عظمت براى اداره كشور اسلامى و رفع همه
احتجات اسلامى مالى آن است . هرگاه خمس درآمد كشورهاى اسلام ،
يا تمام دنيا را - اگر تحت نظام اسلام درآيد - حساب كنيم ،
معلوم مى شود منظور از وضع چنين مالياتى ، فقط رفع احتياج سيد
و روحانى نيست ؛ بلكه قضيه مهمتر از اينهاست . منظور، رفع نياز
مالى تشكيلات بزرگ حكومتى است .اگر حكومت اسلامى و زكات - كه
البته ماليات اخير زياد نيست - جزيه و ((خرابات
)) (يا ماليات بر اراضى كشاورزى
) اداره مى شود.
سادات كه به چنين بودجه اى احتياج دارند؟ خمس درآمد بازار
بغداد براى سادات و تمام حوزه هاى علميه و تمام فقراى مسلمين
كافى است تا چه رسد به بازار تهران و بازار اسلامبول و بازار
قاهره و ديگر بازارها. تعيين بودجه اى به اين هنگفتى دلالت
دارد بر اينكه منظور، تشكيل حكومت و اداره كشور است . براى
عمده حوايج مردم و انجام خدمات عمومى ، اعم از بهداشتى و
فرهنگى و دفاعى و عمرانى قرار داده شده است . مخصوصا با ترتيبى
كه اسلام براى جمع آورى و نگهدارى و مصرف آن تعيين كرده ، كه
هيچ گونه واليان و متصديان خدمات عمومى ، يعنى اعضاى دولت هيچ
گونه امتيازى در استفاده از درآمد و اموال عمومى بر افراد عادى
ندارند ؛ بلكه سهم مساوى مى برند. آيا اين بودجه فراوان را
بايد به دريا بريزيم ؟ يا زير خاك كنيم تا حضرت بيايد(254)؟
يا براى اين است كه آن روز مثلا پنجاه نفر سيد بخورند؟ يا
اكنون فرض كنيد به پانصد هزار سيد بدهند كه ندانند چه كارش
كنند! در صورتى كه مى دانيم حق سادات و فقرا به مقدارى است كه
با آن امرار معاش كنند. منتها طرح بودجه اسلام اينطور است كه
هر درآمدى مصارف اصلى معينى دارد. يك صندوق ، مخصوص زكات ، و
صندوق ديگر براى صدقات و تبرعات ، و يك صندوق هم براى خمس است
. سادات در آخر سال بايد اضافه از مخارج خود را به حاكم اسلام
برگردانند. و اگر كم آوردند، حاكم به آنان كمك مى كند.(255)
از طرفى ((جزيه
)) كه بر ((اهل
ذمه ))(256)مقرر
شده و ((اخراج
))كه از اراضى كشاورزى وسيعى گرفته مى شود،
درآمد فوق العاده اى را به وجود مى آورد. مقرر شدن چنين
مالياتهايى دلالت دارد بر اينكه حاكمى و حكومتى لازم است .
وظيفه حاكم و والى است كه بر ((اهل
ذمه )) بر حسب استطاعت مالى و در
آمدشان ماليات سرانه ببندد، يا از مزارع و
((مواشى ))(257)
آنها ماليات متناسب بگيرد. همچنين ((خراج
))، يعنى ماليات بر اراضى وسيعى
را كه ((مال الله
))و در تصرف دولت اسلامى است ، جمع آورى كند.
اين كار مستلزم تشكيلات منظم و حساب و كتاب و تدبير و مصلحت
انديشى است ؛ و با هرج و مرج انجام شدنى نيست . اين به عهده
متصديان حكومت اسلامى است كه چنين مالياتهايى را به اندازه و
به تناسب و طبق مصلحت برسانند.
ملاحظه مى كنيد كه احكام مالى اسلام بر لزوم تشكيل حكومت دلالت
دارد ؛ و اجراى آن جز از طريق استقرار تشكيلات اسلامى ميسر
نيست .
احكام دفاع ملى
از طرف ديگر، احكامى كه راجع به حفظ نظام اسلام و دفاع
از تماميت ارضى و استقلال امت اسلام است ، بر لزوم تشكيل حكومت
دلالت دارد. مثلا اين حكم :((و
اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخيل .))(258)
كه امر به تهيه و تدارك هر چه بيشتر نيروى مسلح و دفاعى به طور
كلى است ؛ و امر به آماده باش و مراقبت هميشگى در دوره صلح و
آرامش .
احكام حقوقى
جزائى
بسيارى از احكام ، از قبيل ديات كه بايد گرفته ،و به
صاحبانش داده شود، يا حدود و قصاصى كه بايد با نظر حاكم اسلامى
اجرا شود، بدون برقرارى يك تشكيلات حكومتى تحقق نمى يابد. همه
اين قوانين مربوط به سازمان دولت است ؛ و جز قدرت حكومتى از
عهده انجام اين امور مهم بر نمى آيد.
ولايت فقيه - صفحه : 20 -25
دلالت احكام
اسلام بر لزوم حكومت
اينجا اين نويسنده بيخرد داد سخن داده ،و گزافه گويى را
تكرار كرده ، مى گويد:((مى گويند
حكومت بايد از روى عدالت باشد، البته آن شرطى است كه هيچ كس
منكر آن نيست ؛ ولى همه مى دانيم كه اينها بهانه است و مقصود
اصلى چيز ديگرى است .
جايى تكليف ارث آدم دو سر و احكام ازدواج زن جنيه را تعيين
كرده اند، و احكام مردگان را از دم مرگ تا صور اسرافيل نوشته
اند براى كارى مانند حكومت كه پايه اول زندگى است و همه مردم
در هز زمانى با آن سرو كار دارند، هيچ تكليفى معين نكرده اند.
شما از كجا مى گوييد دين تكليف حكومت را تعيين نكرده ، اگر
تعيين نكرده بود پيغمبر اسلام چطور تشكيل حكومت كرد و به قول
شما در نيم قرن از جهان را گرفت ؟ آن تشكيلات برخلاف دين بود
با دستور دين ؟ اگر بر خلاف بود چطور پيغمبر اسلام و على بن
ابيطالب - عليهما و على آلهما السلام - خود بر خلاف دين رفتار
مى كردند؟!
از هم گذشتيم ، شما مگر قرآن را هيچ نديديد؟ اگر ديديد دست كم
چند صفحه آن را بخوانيد و از يكى ترجمه اش را بپرسيد. اينهمه
آياتى كه براى قتال با كفار و جنگ براى استقلال كشور اسلامى و
براى كشورگيرى در قران است بدون حكومت و تشكيلات صورت مى گيرد؟
اينهمه جنگها و فتوحات اسلامى بدون حكومت و تشكيلات بوده ؟خوب
بود دست كم احكام جهاد و دفاع و سبق و رمايه و امر به معروف و
ولايت را از يكى بپرسيد و بى گدار به آب نزده ، رسوايى بار
نياوريد.
اساس حكومت بر قوه تقنينيه و قوه قضاييه و قوه مجريه و بودجه
بيت المال است ، و براى بسط سلطنت و كشورگيرى بر جهاد، وبراى
حفظ استقلال كشور و دفع از هجوم اجانب بر دفاع است . همه اينها
در قرآن و حديث اسلام موجود است . قرآن در عين حال كه كتاب
قانون است . براى اجراى آن نيز كوشش كرده ، و در حالى كه بودجه
مملكت را به بهترين طرز كه پس از اين مى گوييم تعيين كرده ،
تكليف كشورگيرى و حفظ استقلال كشور را نيز معلوم نموده .
... اى بيخرد كه عيب قانون را اين مى دانى كه براى مردگان و
مردم دو سر نيز تكليف معين كرده ، اين قانون خدايى است كه از
قبل از ولادت تا پس از مردن ، و از تحت سلطنت تا تخته تابوت
هيچ جزئى از جزئيات اجتماعى و فردى از فروگذار نكرده است .
اينجا قانونگذار خداى داناست كه غفلت از هيچ چيز بشر ندارد، در
حالى كه زندگانى مادى او را به بهترين طرز و بزرگترين اساس
تمدن و تعالى اداره مى كند ؛ زندگانى معنوى او را با نيكوترين
و سعادتمندترين طور تاءمين مى نمايد.
كشف الاسرار - صفحه : 236 -238
ضرورت تشكيل
حكومت در احاديث
و فى رواية العلل بسند جيد عن
الفضل بن شاذان عن اءبى الحسن الرضا - عليه السلام - فى حديث
قال : فلم جعل اءولى الامر و اءمر بطاعتهم ؟ قيل : لعلل كثيرة
:
منها اءن الخلق لما وقفوا على حد محدود و اءمروا اءن لايتعدوا
ذلك الحد لما فيه اءمينا يمنعهم من التعدى و الدخول فيما حظر
عليهم ، لانه ان لم يكن ذلك لكان اءحد لايترك لذته و منفعته
لفساد غيره ، فجعل يمنعهم من الفساد، و يقيم فيهم الحدود و
الاحكام .
و منها اءنا لانجد فرقة من الفرق ولاملة من الملل بقوا و عاشوا
الا بقيم و رئيس لما لابد لهم من اءمر الدين و الدنيا، فلم يجز
فى حكمة الحكيم اءن يترك الخلق مما يعلم اءنه لابد لهم منه ،
ولا قوام لهم الا به ، فيقاتلون به عدوهم و يقسمون به فيئهم ،
و يقيم لهم جمعتهم و جماعتهم ، و يمنع ظالمهم من مظلومهم .
و منها اءنه لو لم يجعل لهم اماما قيما حافظا مستودعا لدرست
الملة و ذهب الدين ، و غيرت السنة و الاحكام ، و لزاد فيه
المبتدعون ،و نقص منه الملحدون ، و شبهوا ذلك على المسلمين ،
لانا قد وجدنا الخلق منقوصين محتاجين غير كاملين مع اختلافهم و
اختلاف اهوائهم تشتت اءنحائهم ، فلو لم يجعل قيما حافظا لما
جاء به الرسول لفسدوا على نحو ما بينا، و غيرت الشرائع و السنن
و الاحكام و الايمان ، و كان فى ذلك فساد الخلق اءجمعين
)).(259)
و فى نهج البلاغة ((فرض الله
الايمان تطهيرا من الشرك - الى اءن قال - و الامامة نظاما
للامة )).(260)
و فى خطبة الصديقة - سلام الله عليها - ((ففرض
الله الايمان تطهيرا من الشرك - الى اءن قالت - و الطاعة نظاما
للملة ،و الامامة لما من الفرقة ))(261)
الى غير ذلك مما يدل على لزوم بقاء الولاية و الرئاسة العامة
.(262)
كتاب البيع - جلد: 2 - صفحه : 463 -464
اهداف عالى حكومت
از ديدگاه اديان
حصول معرفت و ايمان به ذات حق
من بايد عرض كنم كه مقصد اصلى انبيا تا حالاكم حاصل شده
است ، خيلى كم ... مقصد انبيا حكومت نبوده است ، حكومت براى
مقصد ديگر بوده ، نه مقصد بوده . تمام مقاصد برمى گردد به
((معرفت الله
))، هر چه در دنيا واقع بشود و انبيا هرچه دنبالش
بودند دنبال اين بودند كه خداشناسى ، واقعا خداشناسى ، اگر او
حاصل بشود همه چيز دنبالش حاصل است . تمام فسادهايى كه در دنيا
واقع بشود از اين است كه ايمان ندارند به خدا... اگر ايمان به
خدا پيدا شد همه چيز دنبالش است ، تمام فضايل دنبالش است .
انبيا هم دنبال اين بودند كه به تدريج آن طور كه مى شود اين
بشر را سوق بدهند طرف معرفت الله . تمام چيزهاى ديگر هم مقدمه
همين معناست و تمام چيزهايى كه از آن مى سوختند انبيا، اين بود
كه مى ديدند مردم دارند خودشان را مى كشند طرف جهنم . انبيا
مظهر رحمت حق تعالى هستند، مى خواهند كه همه مردم خوب باشند،
مى خواهند همه مردم معرفت الله داشته باشند، مى خواهند همه
مردم سعادت داشته باشند وقتى مى بينند كه اين مردم دارند رو به
جهنم مى روند، آنها افسوسش را مى خورند، در قرآن هم اشاره اى
به اين هست ، ((فلعلك باخع نفسك
))(263)؛
اين كه اينها مومن نشدند. مساله اين است كه همه دنبال اين
بودند كه مردم را آشنا كنند با خدا.
بيانات امام در جمع مسئولان لشكرى و
كشورى - صحيفه نور جلد:19 - صفحه :250 - 251 - تاريخ سخنرانى
:9/9/64.
حصول معرفت و
ايمان به ذات حق
رسول اكرم و ساير انبيا نيامدند كه اين جا حكومت تاسيس
كنند، مقصد اعلا اين نيست ؛ نيامدند كه اين جا عدالت ايجاد
كنند، آن هم مقصد اعلا نيست ، اينها همه مقدمه است . تمام
زحمتها كه اينها كشيدند چه از حضرت نوح گرفته ، از حضرت
ابراهيم گرفته تا آمده است اين جا، رسول اكرم رسيده است ، تمام
مشقتهايى كه كشيدند و كارهايى كه كردند، مقدمه يك مطلب است و
او معرفى ذات مقدس حق .
بيانات امام در جمع رؤ ساى سه قوه -
صحيفه نور جلد:20 - صفحه :156 - تاريخ سخنرانى :19/8/66.
كسب معرفت ،
معنويت و عرفان
تمام تشكيلاتى كه در اسلام از صدر اسلام تا حالا بوده
است و تمام چيزهايى كه انبيا از صدر خلقت تا حالا داشتند و
اولياى اسلام تا آخر دارند، معنويات اسلام است ، عرفان اسلام
است ، معرفت اسلام است ، در راس همه امور اين معنويات واقع است
. تشكيل حكومت براى همين است . البته اقامه عدل است لكن غايت
نهايى معرفى خداست و عرفان اسلام .
بيانات امام در جمع اعضاى مجلس خبرگان
- صحيفه نور جلد:20 - صفحه :107 - تاريخ سخنرانى :11/4/66.
تعليم خودشناسى و
خداشناسى
تشكيل حكومت مقصود به ذات نيست براى انبيا. دعوت ها
هرچه مى شود مقدمه است براى اين كه انسان را بيدار كنند، انسان
را بفهمانند به او، ارائه بدهند به او كه چه بوده است و چه هست
و چه خواهد بود و عالم چه جور است وضعش با ذات مقدس حق تعالى .
بيانات امام در جمع مسئولان لشكرى و
كشورى - صحيفه نور جلد:19 - صفحه :172 - تاريخ سخنرانى
:30/3/64.
دعوت به توحيد و
روحانيت
اسلام آمده است كه اين طبيعت را بكشد طرف روحانيت ،
مهار كند طبيعت را به همان معنايى كه همه مى گويند، آن هم مى
گويد اينجور نيست كه به طبيعت كار نداشته باشد، تمدن را به
درجه اعلايش اسلام قبول دارد و كوشش مى كند براى تحققش و لهذا
حكومتهايى كه در اسلام بوده يك حكومتهايى بوده اند كه همه جور
تمدنى در آنها بوده است ؛ اما نظر به اين نبوده است كه در عين
حالى كه همان چيزهايى كه در ممالك متمدن باشد، اسلام هم آنها
را قبول دارد و كوشش هم برايش مى كند، در عين حال ... او به
اين نگاه مى كند كه بكشدش طرف روحانيت ، بكشدش طرف توحيد. از
اين جهت فرق است مابين اسلام و غير اسلام ، بين حكومت اسلامى و
حكومت هاى غير اسلامى ، بين آن چيزى كه مكتب اسلام آورده با
مكتبهاى ديگر.
بيانات امام در جمع پاسداران - صحيفه
نور جلد:8 - صفحه :3 - 4 - تاريخ سخنرانى :13/4/58.
مقصد، اجراى
عدالت براى خدا
خدا هم كه انبيا را فرستاده ، مقصد اصلى اين نبوده كه
حكومت بكنند، مقصد اصلى اين نبوده است كه نظام ايجاد كنند،
مقصد اعلا اين نبوده كه عدالت اجتماعى ايجاد كنند، مقصد اعلا
اينها نيست ، اما اينها مقصد است - بعضيهايش مقصد است -
البته عدالت ، اجراى عدالت يك مقصدى است ، عدالت الهى را
بخواهيد اجرا كنيد لله تعالى ، مقصدى است .
بيانات امام در جمع اعضاى شوراى عالى
انقلاب فرهنگى - صحيفه نور جلد:19 - صفحه :254 - تاريخ سخنرانى
:19/9/64.
مقصد اصلى ،
خدايى شدن كارها
آنى كه مقصود است اين است كه انسان در كارهايش چه در
تشكيل حكومتش ، نظرش اين باشد كه يك كار الهى كرده باشد، اين
پيش خدا ارزش دارد مثل انبيا. انبيا كارشان به واسطه اين ارزش
داشت - نه براى عمق كارشان و عرض مى كنم كه سعه كارشان ،
حكومتشان زياد باشد، كم باشد فرقى نمى كند اين .
بيانات امام در جمع اعضاى شوراى عالى
انقلاب فرهنگى - صحيفه نور جلد:19 - صفحه :254 - تاريخ سخنرانى
:19/9/64.
توجه دادن مردم
به خدا
انبيا در عين حال كه دنيا را اداره مى كردند، مملكتها
را اداره مى كردند كه در اسلام نمونه بارزش نزديك به ماست و
تاريخ نشان مى دهد كه در ظرف نيم قرن تقريبا اكثر معموره را
فتح كردند، در عين حال تعلق نداشتند به دنيا. فتح براى مملكت
گيرى در اسلام نيست . مملكت گيرى براى حكومت در اسلام نيست .
حكومت جائرانه مطرح نيست . فتح براى اين است كه انسان ها را،
آدمها را به كمال برساند. فتوحات اسلام غير از فتوحات رژيمهاى
ديگر است . آنها فتوحاتشان ، رژيمها فتوحاتشان ، فتوحات براى
دنياست و انبيا فتوحاتشان براى خداست ، براى
((توجه دادن مردم به خدا))
ست . آنها مردمى كه اسير ماده هستند و اسير نفس و شيطان
هستند، آنها را مى خواهند تحت تاثير خودشان و مكتب خودشان قرار
بدهند و آنها را از حزب شيطان به حزب الله وارد كنند.
بيانات امام در جمع طلاب حوزه قم -
صحيفه نور جلد:7 - صفحه :192 - تاريخ سخنرانى :3/4/58.
الهى شدن انسان
طبيعى
انسان طبيعى مى شود يك انسان الهى بشود به طورى كه همه
چيزش الهى مى شود. هر چه مى بيند حق مى بيند. انبيا هم براى
همين آمده اند. همه اينها هم وسيله اند. انبيا نيامده اند
حكومت درست كنند. حكومت براى چه مى خواهند؟! اين هم هست ؛ اما
نه اينكه انبيا آمده اند فقط دنيا را اداره كنند. حيوانات هم
دنيا دارند و دنيايشان را اداره مى كنند. بحث عدالت همان بحث
صفت حق تعالى است براى اشخاصى كه چشم بصيرت دارند بحث عدالت هم
مى كنند. عدالت اجتماعى هم به دست آنهاست . حكومت هم تاسيس مى
كنند. حكومتى كه حكومت عادله باشد؛ لكن مقصد اين نيست ؛ اينها
هم وسيله است براى اينكه انسان برسد به يك مرتبه ديگرى كه براى
او انبيا آمده اند.
تفسير سوره حمد - صفحه : 103.
اعتلا بخشيدن به
انسان تا رساندن او بهكمال مطلق
در سيره نبى اكرم و ساير انبيا و اولياء بزرگ ، حضرت
امير سلام - الله عليه - اولياى بزرگ در سيره آنها مى بينيم كه
اصل قضيه قدرت طلبى در كار نبوده و اگر براى اداى وظيفه نبود و
براى ساختن اين انسانها نبود، حتى اين خلافت ظاهرى را هم قبول
نمى كردند، مى رفتند، اما تكليف بود، تكليف خداست بايد قبول
كند تا بتواند آن مقدارى كه مى تواند انسان درست كند، مع الاسف
نتوانست معاويه را آدم كند چنانكه پيغمبر نتوانست ابوجهل و
ابولهب و اين صنف جمعيت را آدم كند، امير المومنين هم نتوانست
معاويه و اتباع معاويه را آدم كند اما آمدند براى اين كار.
گمان نشود كه اسلام شمشير كشيده است براى اين كه قدرت پيدا كند
مثل ساير حكومتها، حكومت اسلامى اينطورى نيست ، اگر كسى براى
قدرت اقدام بكند و براى تحصيل قدرت شمشير بكشد، اين از اسلام
دور است ، اين وارد در اسلام نشده است باز، ظاهرا مسلم است اما
آن ايمانى كه بايد داشته باشد ندارد. انبيا آمده اند براى
اينكه اين قدرتها را بشكنند، اين قدرتهاى شيطانى را سركوب كنند
و نبى اكرم هم آمده بودند، آمدند براى اينكه اين قدرتها را
بشكنند. اين يكى از كارهايى است كه انبيا دارند نه اينكه فقط
اين است . كار مهم انبيا اين است كه مردم را برسانند به آن
نقطه كمال و ساير كارها وسيله است غايب ، كمال مطلق است .
انبيا مى خواهند كه همه مردم بشوند مثل امير المومنين - سلام
الله عليه - لكن نمى شود، توفيق پيدا نمى كنند.
اينطور نيست كه انبيا براى دنيا آمده باشند، دنيا يك وسيله اى
است براى كمال ، چنانكه اهل دنيا هم اين وسيله را به ضد كمال
استعمال مى كنند. جنگ على ابن ابيطالب با جنگ معاويه ماهيتا
فرق دارد، ذاتا فرق دارد، يكى شمشير مى كشد و ظل الله است ، ظل
خداست ، يكى شمشير مى كشد و ظل شيطان است ، ماهيتا اين دو تا
با هم فرق دارند. آن كه براى قدرت طلبى و شيطنت فعاليت مى كند
با آن كه براى خدا فعاليت مى كند، ذاتا اين دو تا با هم فرق
دارند و كارهايشان ذاتا فرق دارد. انبيا براى ثروت و قدرت و
دنيا و رسيدن به حكومت ابدا يك قدم برنداشتند و اگر كسى گمان
كند كه انبيايى اولياى بزرگ قدمى براى مسند برداشتند، اين نمى
شناسد آنها را، اين انبيا را نشناخته است . مسندها همه در نظر
انبيا پوچ است و قدرت ها همه پوچ .
بيانات امام در جمع مديران صندوقهاى قرض
الحسنه - صحيفه نور جلد:12 - صفحه :172 - تاريخ سخنرانى
:20/3/59.
وسيله هدايت و
ارشاد و خدمت
انبيا خودشان را خدمتگزار مى دانستند نه اينكه يك نبى
اى خيال كنند حكومت دارد به مردم ، حكومت در كار نبوده ،
اولياى بزرگ خدا، انبياى بزرگ همين احساس را داشتند كه اينها
آمدند براى اينكه مردم را هدايت كنند، ارشاد كنند، خدمت كنند
به آنها.
بيانات امام در ديدار هياءت دولت -
صحيفه نور جلد:15 - صفحه :217 - تاريخ سخنرانى :23/8/60.
اصلاح جامعه و
احياى ارزشهاى انسانى
انبيا اينكه دنبال اين بودند كه يك حكومت عدلى در دنيا
متحقق كنند، براى اين است كه حكومت عدل اگر باشد، حكومتى باشد
با انگيزه الهى ، با انگيزه اخلاق و ارزشهاى معنوى انسانى ، يك
همچو حكومتى اگر تحقق پيدا بكند، جامعه را مهار مى كند و تا حد
زيادى اصلاح مى كند و اگر حكومتها به دست جباران باشد به دست
منحرفان باشد، به دست اشخاصى باشد كه ارزشها را در آمال نفسانى
خودشان مى دانند، ارزش هاى انسانى را هم گمان مى كنند كه همين
سلطه جوييها و شهوات است ، تا اين حكومتها برقرار هستند بشريت
رو به انحطاط است و اگر آمال انبيا در يك كشورى تحقق پيدا بكند
آن ولو بعض آمال انبيا، آن كشور رو به اصلاح مى رود.
بيانات امام در ديدار با اعضاى حزب
جمهورى - صحيفه نور جلد:18 - صفحه :156 - تاريخ سخنرانى
:14/1/61.
تحقق كمال و
سلامت در جهان
اگر قدرت در دست انبيا باشد، اوليا باشد باعث مى شود كه
سلامت در جهان تحقق پيدا كند، كمال در جهان تحقق پيدا بكند.
بيانات امام در ديدار با گروهى از پرسنل
سپاه - صحيفه نور جلد: 18 - صفحه : 156 - تاريخ سخنرانى
:15/8/61.
اجراى حق و از
ميان بردن باطل
عهده دار شدن حكومت فى حد ذاته شاءن و مقامى نيست ؛
بلكه وسيله انجام وسيله انجام وظيفه اجراى احكام و برقرارى
نظام عادلانه اسلام است . حضرت امير المؤ منين (ع ) درباره نفس
حكومت و فرماندهى به ابن عباس
(264)فرمود:((اين
كفش چقدر مى ارزد؟)) گفت :
((هيچ )).
فرمود: ((فرماندهى بر شما نزد من
از اين هم كم ارزشتر است ؛ مگر اينكه به وسيله فرماندهى و
حكومت بر شما بتوانم حق ، يعنى قانون و نظام اسلام را برقرار
سازم ؛ و باطل ؛ يعنى قانون و نظامات ناروا و ظالمانه را از
ميان بردارم .))(265)
پس ،نفس حاكم شدن و فرمانروايى وسيله اى بيش نيست . و براى
مردان خدا اگر اين وسيله به كار خير و تحقق هدفهاى عالى نيايد،
هيچ ارزش ندارد، لذا در خطبه نهج البلاغه مى فرمايد:
((اگر حجت بر من تمام نشده ، و
ملزم به اين كار نشده بودم ، آن را، يعنى فرماندهى و حكومت را
رها مى كردم .))(266)
بديهى است تصدى حكومت به دست آوردن يك وسيله است ؛ نه اينكه يك
مقام معنوى باشد ؛ زيرا اگر مقام معنوى بود، كسى نمى توانست آن
را غضب كند يا رها سازد. هرگاه حكومت و فرماندهى وسيله اجراى
احكام الهى و برقرارى نظام عادلانه اسلام شود، قدر و ارزش پيدا
مى كند ؛ و متصدى آن صاحب ارجمندى و معنويت بيشتر مى شود. بعضى
از مردم چون دنيا چشمشان را پر كرده ، خيال مى كنند كه رياست و
حكومت فى نفسه براى ائمه (ع ) شاءن و مقامى است ، كه اگر براى
ديگرى ثابت شد دنيا به هم مى خورد. حال آنكه نخست وزير شوروى
يا انگليس و رئيس جمهور امريكا حكومت دارند، منتها كافرند. اما
حكومت و نفوذ سياسى دارند؛ و اين حكومت و نفوذ و اقتدار سياسى
را وسيله كامروايى خود از طريق اجراى قوانين و سياستهاى ضد
انسانى مى كنند.
ائمه (و فقهاى عادل ) موظفند كه از نظام و تشكيلات حكومتى براى
اجرى احكام الهى و برقرارى نظام عادلانه اسلام و خدمت به مردم
استفاده كنند. صرف حكومت براى آنان جز رنج و زحمت چيزى ندارد ؛
منتها چه بكنند؟ ماءمورند انجام وظيفه كنند.
حضرت درباره اينكه چرا حاكم و فرمانده و عهده دار كار حكومت
شده ، تصريح مى كند كه براى هدفهاى عالى ؛ براى اينكه حق را
برقرار كند و باطل را از ميان ببرد.
فرمايش امام اين است كه خدايا تو مى دانى ما براى به دست آوردن
منصب و حكومت قيام نكرده ايم ؛ بلكه مقصود ما نجات مظلومين از
دست ستمكاران است . آنچه مرا وادار كرد كه فرماندهى و حكومت بر
مردم را قبول كنم ، اين بود كه ((خداى
تبارك و تعالى از علما تعهد گرفته ، و آنان را موظف كرده كه بر
پرخورى و بهره مندى ظالمانه ستمگران و گرسنگى جانكاه ستمديدگان
سكوت ننمايد.(267)))
يا مى فرمايد:
اللهم ، انك تعلم لم يكن الذى كان منا
مناقسة فى سلطان ، و لا التماس شيى ء من فضول الحطام .
(268)
((خدايا، تو خوب مى دانى كه آنچه
از ما سرزده و انجام شده ، رقابت براى به دست گرفتن قدرت سياسى
، يا جستجوى چيزى از اموال ناچيز دنيا نبوده است .))
و بلافاصله درباره اينكه پس او و يارانش به چه منظورى كوشش و
تلاش مى كرده اند مى فرمايد:
و لكن لنرد المعالم من دينك ، نظهر
الاصلاح فى بلادك فياءمن المظلومون من عبادك ، و مقام المعطلة
من حدودك .
(269)
((بلكه براى اين بود كه اصول
روشن دينت را باز گردانيم و به تحقق رسانيم ؛ و اصلاح را در
كشورت پديد آوريم تا در نتيجه آن بندگان ستمديده ات به اجرا
درآيد و برقرار گردد)).
ولايت فقيه - صفحه : 44 -45
اقامه عدل
ما مى دانيم انبيا بودند، اولياى خدا بودند كه اين جور
بودند. براى او بوده هر چه كار كردند، نه اين است كه براى
حكومت بوده است يا براى چى بوده . مى رفتند دنبال حكومت براى
اين كه از دست جاهلين بگيرند، فشار مى آوردند كه از دست جاهلين
بگيرند، لكن نه از دست جائرين بگيرند كه خودشان حاكم باشند، از
دست جائرين مى گيرند كه عدالت الهى را اجرا بكنند. اين كار،
كار انبيا بوده ، عدالت الهى را مى خواستند ايجاد كنند لله
تعالى .
بيانات امام در جمع اعضاى شوراى عالى
انقلاب فرهنگى - صحيفه نور جلد:19 - صفحه :81 - تاريخ سخنرانى
:19/9/64.
اجراى احكام خدا
در پناه حكومت الهى
كوششهايى كه انبيا مى كردند و جنگ هايى كه با مخالفين
راه حق مى كردند و خصوصا جنگهايى كه در صدر اسلام واقع شد،
مقصد جنگ نبوده است و مقصد كشورگشايى هم نبود، مقصد اين بوده
است كه يك نظامى عادلانه كه در آن نظام عادلانه ، احكام خدا
جارى بشود.
بيانات امام در جمع كاركنان جامعه
اسلامى - صحيفه نور جلد:8 - صفحه :81 - تاريخ سخنرانى
:17/4/58.
تحقق و تحكيم
حكومت الله
رسول اكرم - صلى الله عليه و آله و سلم - مقصدشان اين
نبود كه مشركين مكه را از بين ببرند و يا مشركين جزيره العرب
را از بين ببرند، مقصد اين بود كه دين اسلام را منتشر كنند و
حكومت ، حكومت قرآن باشد، حكومت اسلام باشد آنها چون مانع
بودند از اينكه اين حكومت اسلامى تحقق پيدا بكند منتهى به جنگ
مى شد و معارضه ، آنها معارضه مى كردند با حكومت اسلامى ،
اينها مقابله مى كردند. جنگها، جنگهاى زيادى كه پيغمبر اكرم -
صلى الله عليه و آله و سلم - فرموده است ، همه براى اين معنا
بوده است كه موانع را از سر اين مقصد الهى ، مقصد اعلى كه
دارند و آن تحكيم حكومت اسلامى ، حكومت الله ، حكومت قرآن ،
همه براى اين بود، به طورى كه اگر چنانچه معارض با اين نبودند
معلوم نبود كه جنگ پيش بيايد. معارضه داشتند و نمى گذاشتند كه
اين حكومت تحقق پيدا بكند، جنگ پيش آمد.
بيانات امام در جمع بانوان اهواز -
صحيفه نور جلد:7 - صفحه :44- 45 - تاريخ سخنرانى :11/3/58.
نجات مردم از
ظلمت ماده
مكتبهاى توحيدى نمى خواهند فتح كنند بلاد را و نمى
خواهند با مردم با خشونت رفتار كنند، آنها مى خواهند مردم را
از ظلمت هاى ماده به نور بكشند، به طرف خدا بكشند، توجه به خدا
بدهند.
بيانات امام در جمع اعضاى انجمن اسلامى
معلمان - صحيفه نور جلد:8 - صفحه :238 - تاريخ سخنرانى
:26/5/58.
فراهم شدن زمينه
براى ارائه تمامى استعدادها و كمالات
تبع ايجاد عدالت فرصت پيدا مى شود براى اين كه هر كس هر
چيزى دارد بياورد وقتى كه آشفته است نمى توانند، در يك محيط
آشفته نمى شود كه اهل عرفان ، عرفانشان را عرضه كنند، اهل
فلسفه ، فلسفه شان را، اهل فقه ، فقه شان را، لكن وقتى حكومت
يك حكومت عدل الهى شد و عدالت را جارى كرد و نگذاشت كه فرصت
طلبها به مقاصد خودشان برسند، يك محيط آرام پيدا ميشود، در اين
محيط آرام همه چيز پيدا ميشود.
در ديدار با مسئولان لشكرى و كشورى -
صحيفه نور جلد:20 - صفحه :30 - تاريخ سخنرانى :2/3/65.
اقامه حكومت عدل
، مقدمه حاكميت ارزشهاى الهى بر جوامع
نهضتهايى كه به وسيله انبيا و اوليا - عليهم السلام -
واقع شده است ، قابل مطالعه است . ما كه تابع مكتب انبيا هستيم
بايد آن نهضتها را مطالعه كنيم و بفهميم نهضت چه بوده است ،
براى چه بوده است ، مقصد انبيا چه بوده است ، مقصد پيغمبر
اسلام (ص ) از نهضت اسلامى چه بوده است مقصد ائمه - عليهم
السلام - چه بوده است ، آيا فقط اين بوده است كه دست ستمكاران
را كوتاه كنند؟ آيا دعوت انبيا فقط براى اين بوده است كه
مزاحمين با مستضعفين را كنار بزنند و همين كه غلبه برآنها
كردند و كار را به پيروزى و راندن آنها رساندند كار تمام است ؟
آيا مقصد انبيا اين است كه ظالم نباشد فقط؟ يا مقصد بالاتر از
اين است ؟ اگر مقصد بالاتر از اين است بايد ما هم كه تابع
انبيا هستيم و تابع مكتب اسلام هستيم ، به تبعيت از آن بزرگان
دين و دنيا مقصدمان همان مقاصد باشد. آيا راندن رژيم پهلوى و
ابطال رژيم شاهنشاهى تمام مقصد بود؟ آيا رفاه ملت و رسيدن ملت
به چيزهاى مادى آخر مقصد است ؟ انبيا آمده اند تا مردم را، تا
جامعه را ترتيبى بدهند كه رفاه زندگى مادى آنها باشد؟ مقصد
انبيا اين بوده است كه مستكبرين بروند و مستضعفين به نواى دنيا
برسند؟ يا مقصد بالاتر از اينهاست ؟ مقصد انبيا دنيا بوده است
؟ اينهمه انبيا آمده اند و دعوت كردند و كشته شدند، جنگها
كردند و زحمتها كشيدند، فقط براى اين بود كه مستكبرين را كنار
بزنند و توده هاى مردم را براى آنها رفاه حاصل كنند؟ يا مقصد
بالاتر از اينهاست ؟ خداى تبارك و تعالى كه انبيا را فرستاده
است ، براى تعمير دنيا فقط فرستاده است ؟ يا مقصد بيشتر از
اينهاست و بالاتر از اينهاست ؟ اگر مقصد همين شكست مستكبرين
بود، ما به مقصد تقريبا رسيديم و آنها را شكست داده ايم ، ملت
ما شكست داد اجانب را، دست خيانتكاران را قطع كرد و اين ريشه
هايى هم كه مانده است آن را هم قطع مى كنند لكن مقصد همين نيست
،... مقصد اين است كه كشور ما يك كشور اسلامى باشد كشور ما در
تحت رهبرى قرآن ، تحت رهبرى پيغمبر اكرم و ساير اولياى عظام
اداره بشود. رفتن مستكبرين مقدمه است ، رفاه مستضعفين يكى از
مقاصد اسلام است .
بيانات امام در جمع پاسداران - صحيفه
نور جلد:7 - صفحه :15 - تاريخ سخنرانى : 8/3/58.
حضرت آدم - عليه
السلام -
تعليم اسما
حقيقت تعليم اسما
... ((و
علم آدم الاسماء كلها))(271)،
فان ((التعليم
))فى ذلك المقام بايداع صورالاسماء و الصفات
بنحو اللف و الاجمال و احدية الجمع فيه ، لا انه خلقه مجردا عن
بالاسماء ثم علمها اياه
.(272)
مصباح الهداية - صفحه :71
معناى تعليم اسما
از حضرت صادق (ع ) منقول است كه فرمودند:
((در مقام اسمايى كه به آدم
تعليم كردند حضرت آدم حتى به اين جانمازى كه زير من است و رويش
نشسته ام نيز معلم شد.)) البته
تعليم الهى از آن نوع تعليمايى نيست كه مثلا دارها مى كنند.
اينكه گفته شده آدم به اسما الله شد نه اينكه مثلا
((الله ))،
((رحمان ))يا
((رحيم ))و
((عليم ))را
براى او نوشته باشند بلكه تعليمش به اين نحو بوده كه جلوات
رحمت و علم و... را ديده است .
بعد از تعين اسما - توجه به كثرات شروع شد و آدم لوازم هر
كثرتى را - كه عبارت از كثرات ديگر است - مشاهده كرد و تمام
موجودات عالم طبيعت كه آخرين مرتبه از مراتب كثرت هستند - را
مشاهده نمود كه حتى سجاده حضرت هم در آنجا بود. پس ، تعليم
الهى از آن نوع تعليمها نيست كه جمعى گمان كرده اند. بعضى حتى
گفته اند كه خواص نباتات و ادويه جات را هم به آدم تعليم
كردند. مگر آدم مى خواست دوا فروش باشد و به نسخه هاى مريضها
دوا بدهد كه اسم دواها را به او آموخته ، و خواص آنها را به او
فهمانيده باشند؟!
تقريرات اسفار
نظر آلى
اسمى حضرت آدم به اسما
اعلم ان
الفيض المنبسط و الظل النورى الممتد على هيا كل سكان الملك و
الملكوت و قطان الجبروت له اعتباران : اعتبار الوحدة البساطة ،
و هو اعتبار اضمحلال الكثرات فى ذاته و فناء الصور و التعينات
فى حضرته ، و بهذا الاعتبار ليس له ظهور و لا تعين فى مظهر من
المظاهر و هذا مقام الباطنية و الاولية الفعلية ؛ نعم هو متعين
بذاته عند اعتبارها و النظر اليها استقلالا و بالمعنى الاسمى ،
و ان كان هذا النظر نظرا باطلا شيطانيا؛ و النظر المحقق الذى
كان لابينا آدم - عليه السلام - غير ذلك ؛ اى كان نظره اليه و
الى كل الاسماء نظرا اليا اسميا. فانه - عليه السلام - كان
متعلما بالتعليم الالهى كما شهدالله بقوله تعالى :
((و اعلم آدم الاسماء كلها))(273)
هذا احد الاعتبارين .
(274)
تعليقات على شرح - صفحه : 235 -236
فصوص الحكم
رمز برترى آدم بر
ملائكة الله
تفكر كنيم در همين قصه شريفه و سبب مزيت آدم و برترى او
را از ملائكة الله ببينيم چه بوده ،... مى بينيم
((تعليم اسما
))سبب آن بوده ؛ چنانچه مى فرمايد:((و
اعلم آدم الاسماء كلها.))
و مرتبه عاليه تعليم اسما تحقق به مقام اسماء الله است ؛
چنانچه مرتبه عاليه از احصاى اسما كه در روايت شريفه است :
((ان لله تسع و تسعين اسما ؛ من
احصاها، دخل الجنة ))(275)،
تحقق به حقيقت آنهاست كه انسان را به جنت اسمايى نايل كند.
آداب الصلوة - صفحه : 206 -207
سبب افضليت آدم
بر ملكوتين
در تشريف آدم - عليه السلام - فرمايد:
((و اعلم آدم الاسماء كلها)).
و تعليم اسما را سبب تقدم او بر صنوف ملائكة الله قرار داد، و
فضل او را ملكوتيين به دانش و تعلم اسما اثبات فرمود. و اگر
چيزى در اين مقام از حقيقت علم بالاتر بود، خداى تعالى به آن
تعجيز مى فرمود ملائكه را، و تفضيل مى داد ابوالبشر را.
از اينجا معلوم شود كه علم به اسما افضل همه فضايل است و البته
اين علم ، علم به طرق استدلال و علم به مفاهيم و كليات و
اعتباريات نيست ؛ زيرا كه در آن فضلى نيست كه حق تعالى آن را
موجب فخر آدم و تشريف او قرار دهد. پس مقصود، علم به حقايق
اسماست ، و رؤ يت فناى خلق در حق كه حقيقت اسميت بدان متقوم
است ؛ در مقابل نظر ابليس كه نظر استقلال به طين آدم و نار خود
بود، و آن عين جهالت و ضلالت است . و اين امتياز آدم از ابليس
دستور كلى است از براى بنى آدم كه بايد خود را به مقام آدميت
كه تعلم اسماست برسانند، و نظر آنها به موجودات ، نظر آيه و
اسم باشد؛ نه نظر ابليس كه نظر استقلال است .
شرح حديث عقل و جهل - صفحه : 263 -264
در عظمت مقام
((تعلم اسما))
در اين حديث شريف
(276) اشارات و بشارات و آداب و دستوراتى است ؛
چنانچه ((تزين
))به ((نور بهاء
الله )) و ((اضلال
))در تحت ((ظل
كبرياء الله ))و
((تكسى )) به
((كسوه اصفياء الله
))، بشارات به وصول به مقام تعلم
اسمايى و ((علم آدم الاسماء كلها))
است ، و تحقق به مقام فناى صفاتى و حصول حالت صحو از آن مقام
است ؛ زيرا كه مزين فرمودن حق عبد را به مقام
((نور بها)) متحقق
نمودن اوست به مقام اسما كه حقيقت تعليم آدمى است . و او را در
ظل و سايه ((كبريا))،
كه از اسماى قهريه است ، بردن و در فناى آن جاى دادن ، افناى
عبد است از خويشتن ، و پس از اين مقام ، او را در
((كسوه اصفيا))در
آوردن ابقاى اوست پس از افنا.
آداب الصلوة - صفحه : 353
آدم مظهر تمامى
اسما
آدم ، مظهر تمام اسماى الهيه است و فوق تمام ملائكه ،
بلكه فوق تمام موجودات عالم است ، و چون بدن جسمانى نمى تواند
مظهر اسماى الهى باشد معلوم مى شود چيز ديگرى در كار است كه
فوق التجرد است ، و آن ((نفس
)) است . نفس از صعق ربوبى است و
به تمام ملائكه امر شد بر او سجده كنند و آن ، همان مظهر اسم
جامع ((الله
)) است .
ملائكه اعتراض كردند كه ما تسبيح و تقديس مى كنيم ، خداوند
فرمود: ((انى اعلم ما لا تعلمون
))(277)
سپس به آدم فرمود: خود را به ملائكه عرضه كن
(278) و ملائكه تا ديدند بلافاصله گفتند:
((خدايا مى دانى كه ما نمى دانيم
، مگر آنچه تو به ما تعليم فرموده اى )).(279)معنى
((تعليم ))
اين نيست كه به آدم بيشتر درس داده شده ، و به اينها كمتر،
بلكه معنى تعليم اين است كه وجود اينها مظهريت محدودى داشته
است و تنها وجود آدم بود كه مى توانست مظهر همه اسماى الهيه
باشد. انسان مظهريت اسم اعظم الهى را داشته ، و اسم اعظم جامع
همه اسماى الهى است و تمام اسما در او فعليت دارند؛ لذا آدم
توانست خودش را به ملائكه عرضه بدارد تا بدانند كمالات او از
آنان بيشتر است ، هر چه آنان بر روى هم دارند او به تنهايى
دارد؛ آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى .
البته فقط آدم (ع ) نبود كه مظهر هم اسما بود، بلكه ما هم
آدميم ،وليكن فرق ما و او اين است كه در ما قوه اى هست كه به
واسطه آن مظهر اسماى الهى بودن مى تواند در ما فعليت پيدا كند(280)،
ليكن اين قوه در حالت قوه مانده ، و به فعليت نرسيده است و
نخواهد رسيد، در نتيجه ما نمى توانيم خودمان را به ملائكه عرضه
بداريم و نمى توانيم آن اسماى الهيه را نمايان كنيم . ما فقط
مى توانيم حيوانيت را به خوبى عرضه بداريم ، تمام شئون حيوانيت
را به طور كمال فعلى و به نحو فعليت اتم - از شهوت و حرص و طمع
و غضب و درندگى و حقد و حسد - مى توانيم عرضه كنيم ؛ ولى هيچ
يك از شئون انسانى را نمى توانيم عرضه كنيم ، به خلاف آدم كه
اين مظهريت تامه در او فعليت داشت و توانست آن را عرضه بدارد،
و ملائكة الله هم تا ديدند دانستند كه آدم اشرف است و قابليت
آن را دارد كه مقدم باشد؛ چرا كه برخلاف آدم ، مظهريت اينها
محدود بوده ، و بلكه اينها خو از ((ابوالبشر))
روحانى متعلم بودند، و اگر آن ((ابوالبشر))
نبود اين كمالات محدود هم براى آنان نبود. و آن
((ابوالبشر))عبارت
از ((نور نورانى محمد - صل الله
عليه و آله - است كه مظهر اسم اعظم الهى است ؛ لذا در روايات
فرمودند: ((سبحنا فسبحت الملائكة
و قدسنا فقدست الملائكه .))
پس ، آن آدم روحانى ، ابوالبشر نورانى اولى است كه به ملائكة
الله تعليم الهيه دارد و ملائكه از اظله او هستند.
اما آن آدمى كه در دامنه كوه سرنديب
(281) افتاد ابوالبشر روحانى نيست ، بلكه او
((آدم (ع ))
و فرقش با ما اين است كه آنچه ماها بالقوه داريم ، او بالفعل
داشته است . وجود اين ((آدم
))بعد از وجود ملائك بوده ، در
حالى كه آن ابوالبشر روحانى قبل از تمام موجودات بوده است و
حتى صدور ملائك هم از اوست .
تقريرات اسفار
تفاوت
((آدم اولى ))
با آدم ابوالبشر
ثبوت عقل مجرد، بلكه عوالم عقليه ، موافق احاديث اهل
بيت عصمت
(282) و اشارات بعض آيات شريفه الهيه
(283) و ضرورت عقول اولواالالباب
(284)و نتيجه رياضات اصحاب معارف است . و اين
جوهر مجرد، عقل عالم كبير است و در لسان بعضى
(285)، از آن به ((آدم
اول )) تعبير شده . و اين غير
آدم ابوالبشر است ، بلكه روحانيت آدم -عليه السلام - ظهور آن
است
(286)
شرح حديث عقل و جهل - صفحه :23
نظر به ظاهر سجده
شيطان
فان اول من وقف الظاهر و عمى
قلبه عن حظ الباطن هو الشيطان اللعين ، حيث نظر الى ظاهر آدم -
عليه السلام - فاشتبه عليه الامر و قال :
((خلقتنى
من نار و خلقته من طين ، و انا خير منه ؛))(287)
فان النار خير من الطين . و لم يتفطن ان جهله بباطن آدم - عليه
السلام - و النظر الى ظاهره فحسب بلا الى مقام نورانية و
روحانية خروج من مذهب البرهان ، و يجعل قياسه مغالطيا عليلا
.(288)
شرح دعاى سحر - صفحه :60
خود بينى ، مانع
سجده شيطان
در قصه شريفه حضرت آدم - عليه السلام - ببيند - سبب
مطرود شدن شيطان از بارگاه قدس با آنهمه سجده ها و عبادتهاى
طولانى چه بوده ... از آيات شريفه استفاده شود كه مبداء سجده
ننمودن ابليس خود بينى و عجب بوده ، كه كوس
((انا خير من خلقتنى من نار و خلقته من طين
))(289)
زد، و اين خود بينى اسباب خود خواهى و خود فروشى - كه استكبار
است - شد ؛ و آن اسباب خودراءيى - كه استقلال و سرپيچى از
فرمان است - شد، پس مطرود درگاه شد.
آداب الصلوة - صفحه :206
استنكاف شيطان از
سجده بر آدم (ع )
جهل هرچه روبه ترقيات جهليه رود، اين خاصيت - يعنى خود
خواهى و خود بينى - در آن افزون گردد و از اين جهت ، نماز چهار
هزار ساله شيطان
(290) جز تاءكد انانيت و كثرت عجب و افتخار،
ثمره (اى ) از آن حاصل نشد و به آنجا رسيد كه در مقابل امر حق
، قيام كرد و ((خلقتنى من نار و
خلقته من طين .))(291)گفت
و از غايت جهل و خود بينى و خودخواهى ، نورانيت آدم (ع
)) را نديد و قياس مغالطى كرد.
شرح حديث عقل و جهل - صفحه :44
پيرامون خطيئه
آدم و شجره منهيه
سبب توجه آدم به عالم ملك و خروج از
بهشت لقا
روى عن الائمة الاطهار - عليه
السلام -:
((ان آدم (ع ) لما مشى
الى الشجرة و توجه اليها و تناولها، فوضعها على راءسه طمعا
للخلود و اعظاما لها امرت هذه الامة التى خير امة اخرجت للناس
، بان يطهروا هذه المواضع بالمسح . و الغسل ليتطهروا من جنابة
الاب الذى هو الاصل .(292)و
قريب به اين روايات روايتى است كه از مجالس شيخ صدوق منقول است
.(293)
بدانكه آدم - عليه السلام - در حال جذبه در
((بهشت لقا)) بود و
توجه به شجره طبيعت نداشت ؛ و اگر به آن جذبه باقى مى ماند، از
آدميت ساقط مى شد و به سير كمال كه بايد در قوس صعودى نايل شود
نمى شد، و بسط بساط رحمت در اين عالم نمى گرديد. پس ، اراده
ازليه تعلق گرفت كه بساط رحمت و نعمت را در اين نشئه ، بسط دهد
و فتح ابواب خيرات و بركات نمايد و جواهر مخزونه نفوس عالم
ملك و طبيعت را از ارض طبيعت خارج كند و اثقال آن را بيرون
آورد. و اين در سنت الله حاصل نمى شد مگر به توجه آدم به طبيعت
و خروج آن از محو به صحو و خارج شدن از بهشت لقا و جذبه الهيه
كه اصل همه خطيئات است ؛ پس ، بر او مسلط فرمود قواى داخليه و
شيطان خارجى را، كه او را دعوت به اين شجره كنند كه مبداء بسط
كمالات و منشاء فتح ابواب فيوضات است . پس ، او را از بساط قرب
التنزل تبعيد كردند و به توجه به طبيعت دعوت نمودند تا آنكه
وارد حجب ظلمانيه گردد، زيرا كه تا وارد در حجاب نشود، خرق آن
نتواند كرد. قال تعالى : لقد خلقنا
الانسان فى احسن تقويم ، ثم رددناه اسفل سافلين .
(294) رد به اسفل سافلين ، كه آخرين حجب
ظلمانيه است ، از جامعيت اين اعجوبه الهيه است و لازمه تعليم
اسما و صفات در حضرت علميه است .
و چون آدم (ع ) از ظهور ملكوتى ايجادى به توجه به ملك خود خارج
شد، محدث اكبر يا بهشت و مجنب به جنابت عظما گرديد.
و چون اين توجه به حدث اكبر و مجنب به جنابت عظما گرديد. و چون
اين توجه در حضرت مثال يا بهشت دنيا متمثل شد، دنيا و صورت
شجره درآمد و آدم به توجه و مشى به سوى آن و بر داشتن به دست و
به سر نهادن و اعظام نمودن آن ، مبتلاى به خطئيه شد. پس ، اين
خطئيه را و موارد آلودگى به آن را بايد خود و ذريه او، خصوصا
اين امت كه خير امم و عارف به اسرارند از نور اولاد اطهار،
جبران كنند.
سر الصلوة - صفحه : 46 -47
هبوط، يگانه راه
كسب كمالات ملكيه
آدم - عليه السلام - در تحت جذبه غيبيه اگر مانده بود،
و در آن حال فنا و بيخبرى - كه بهشت دنيا به آن معتبر است -
باقى مى ماند، از تعمير عالم و كسب كمالات ملكيه ، آثارى نبود.
پس ، به واسطه تسلط شيطان بر او، توجه به كثرات حاصل شد و از
درخت گندم ، كه صورت دنيا در عالم جنت است ، تناول نمود. پس از
آن توجه ، باب كثرت مفتوح و راه كمال و استكمال ، بلكه باب
كمال ((جلا))
و ((استجلا))
باز شد. پس ، با آنكه در مذهب محبت و عشق ، اين توجه خطيئه و
خطا بود، در طريقه عقل و سنت نظام اتم لازم و حتم بود، و مبداء
همه خيرات و كمالات و بسط بساط رحمت رحمانيه و رحيميه گرديد.
شرح حديث عقل و جهل - صفحه : 42 - 43
سر توجه دادن آدم
به شجره طبيعت
شيخ عارف كامل شاه آبادى - روحى فداه - مى فرمود حالت
روحى حضرت آدم - عليه السلام - اين بود كه توجه به ملك خود
نكند و مجذوب عالم غيب و مقام قدسى باشد؛ و اين حركت آدم -
عليه السلام -را از آدميت سلب مى كرد؛ پس ، حق تعالى شيطان را
بر او مسلط فرمود تا او را متوجه به شجره طبيعت كند و از آن
جاذبه ملكوتى او را به ملك منصرف كند.
چهل حديث - صفحه :622
تصرفات ابليس در
جلب توجه به شجره
بعضى معصومين از انبيا و اوليا - عليهم السلام -صاحب
((عصمت مطلقه
)) نيستند و از تصرفات شيطان خالى نمى باشند؛
چنانچه توجه آدم - عليه السلام - به شجره ، از تصرفات ابليس
بزرگ است كه ابليس الابالسه است ؛ با آنكه آن شجره ، شجره
بهشتى الهى بوده ، با اين وصف داراى ((كثرت
اسمايى )) است كه منافى با مقام
آدميت كامله است .
آداب الصلوة - صفحه : 70 -72
خطيئه آدم و مقام
((صفى اللهى
))
جاء نفر نم اليهود الى رسول الله
- صل الله عليه و آله - فساءلوه عن مسائل ؛ و كان فيما سئلوه :
اخبرنا، يا محمد (ص )، لاى علة توضا هذه الجوارح الاربع و هى
انظف المواضع فى الجسد؟ فقال النبى - صل الله عليه و آله - لما
ان وسوس الشيطان الى آدم (ع ) و دنا من الشجرة ، فنظر اليها،
فذهب ماء وجهه ؛ ثم قال و مشى اليها، و هى اول قدم مشت الى
الخطيئة ؛ ثم تناول بيده منها ما عليها و اكل ، فتطاير الحلى و
الحلل عن جسده . فوضع آدم يده على ام راءسه و بكى . فلما تاب
الله عليه ، فرض الله عليه و على ذريته تطهير هذه الجوارح
الاربع : فامرالله - عزوجل - بغسل الوجه ، لمام نظر الى الشجرة
؛ و امره بغسل اليدين الى المرفقين ، لما تناول بهما ؛ و امر
بمسح الراءس لما وضع يده على ام راءسه ؛ و امره بمسح القدمين ،
لما مشى بهما الى الخطيئة .
(295)
حاصل ترجمه آنكه : ((يهودان سؤ
ال كردند از حضرت رسول -صل الله عليه و آله - كه به چه علت وضو
مختص به اين چهار موضع شد، با آنكه اينها از همه اعضاى بدن
نظيفترند. فرمود: چون شيطان وسوسه كرد آدم را و او نزديك آن
درخت رفت و نظر به سوى آن كرد، آبرويش ريخت ؛ پس ، برخاست و به
سوى آن درخت روان شد و آن اول قدمى بود كه براى گناه برداشته
شد. پس از آن با دست خويش آنچه در آن درخت بود چيد و خورد، پس
زينت و زيور از جسمش پرواز نمود. و آدم دست خود را بالاى سرش
گذاشت و گريه نمود. پس ، چون خداوند توبه او را قبول فرمود،
واجب نمود بر او و بر ذريه اش پاكيزه نمودن اين چهار عضو را؛
پس ، امر فرمود خداى - عزوجل - به شستن روى ، براى آنكه نظر
نمود به شجره ؛ و امر فرمود به شستن دستها تا مرفق ، چون با
آنها تناول نمود ؛ و امر فرمود به مسح سر، چون دست خود را به
سرگذاشت ؛ و امر نمود به مسح قدمها، چون كه به آنها به سوى
گناه رفته بود.))
و در باب علت وجوب صوم نيز در حديث شريف است : كه
((يهودان سؤ ال نمودند كه به چه
علت واجب نمود خداوند بر امت تو سى روز روزه در روزها؟ فرمود:
همانا آدم - عليه السلام - چون از آن درخت خورد باقى ماند در
شكمش سى روز؛ پس ، واجب فرمود خداوند بر آدم و بر ذريه اش سى
روز گرسنگى و تشنگى را؛ و تفصل فرمود بر آنها به اينكه در شبها
اجازه خوردن داد به آنها.))(296)
از اين احاديث شريفه ، اهل اشارات و اصحاب قلوب را استفاده
هايى باشد كه خطيئه آدم - عليه السلام - با آنكه از قبيل
خطيئات ديگران نبوده ، بلكه شايد خطيئه آدم - عليه السلام - با
آنكه از قبيل خطيئات ديگران نبوده ، بلكه شايد خطيئه طبيعيه
بوده ، يا خطيئه توجه به كثرت كه شجره طبيعت است بوده ، يا
توجه به كثرت اسمايى پس از جاذبه فناى ذاتى بوده ، لكن از مثل
آدم - عليه السلام - كه صفى الله و مخصوص به قرب و فناى ذاتى
است ، متوقع نبوده ، لهذا به مقتضاى غيرت حبى ،ذات مقدس اعلان
عصيان و غوايت او را در همه عوالم و در لسان همه انبيا - عليهم
السلام - فرمود. و قال تعالى : ((و
عصى آدم ربه فغوى .))(297)با
اين وصف ، اينهه تطهير و تنزيه لازم است . براى خود و ذريه اش
كه در صلب او مستكن بودند و در خطيئه شركت داشتند، بلكه پس از
خروج از صلب نيز شركت نمودند.
مراتب و مظاهر
خطيئه آدم
پس ، خطيئه آدم و آدم زادگان را - چنانچه - مراتب و
مظاهرى است - چنانچه اول مرتبه آن ، توجه به كثرات اسماييه و
آخر مظهر آن ، اكل از شجره منهيه است كه صورت ملكوتى آن درختى
است كه در آن انواع اثمار و فواكه است ؛ و صورت ملكى آن طبيعت
و شئون آن است و حب دنيا و نفس كه اكنون در اين ذريه است است
از شئون همان ميل به شجره و اكل آن است - همين طور از براى
تطهير و تنزيه و طهارت و صلوة و صيام آنها كه براى خروج از
خطيئه پدر كه اصل است ، مراتب بسيارى است مطابق مراتب خطيئه ،
و از اين بيان معلوم شد كه جميع انواع معاصى قالبى ابن آدم از
شئون اكل شجره است و تطهير آن به طورى است ؛ و جميع انواع
معاصى قلبيه آنها نيز از شئون آن شجره است ؛ و تطهير آن به
طورى است . و جميع انواع معاصى روحيه از آن ، و تطهير آن به
طورى است .
آداب الصلوة - صفحه 70 -72
توجه به كثرات و
اشتغال به تعينات
...اما ادبار عقول جزيئه عبارت است از: توجه آنها به
كثرات و اشتغال به تعينات ، براى اكتساب كمال و ارتزاق روحانى
و ترقيات باطنه روحيه ، كه بدون اين وقوع در كثرت صورت نگيرد.
و اين به يك معنى ، خطيئه آدم يا يكى از معانى خطيئه آدم - على
نبيا و آله و عليه السلام - است .
شرح حديث عقل و جهل - صفحه :42
صرف توجه از
محبوب اصلى به اسما و لوازم آن
در قوس صعودى وجود، هر يك از مراتب فوق مرتبه ديگر است
و معنى ((هبوط))تنزل
شعاع مراتب است ، و مرحوم آخوند هم در آيه
((قلنا اهبطوا منها جميعا))(298)
هبوط آدم را به اين معنى حمل كرده است ؛ وليكن آيات مرموزه
قرآنى مانند ((و عصى آدم ربه
)) و يا كيفيت اكل از شجره و يا
اغواى شيطان و غيره ، بهتر است كه مطابق آنچه اهل طريقت مى
گويند تفسير شود.
انبياى بعد از آدم كه به مقام رسيدند، از كثرات ، حتى كثرت
اسمايى گذشتند، يعنى اسما را فانى در مبداء ديدند و براى همه
كثرات افول قائل شدند، مثل حضرت ابراهيم (ع ). البته مقتضاى
حكمت الهى لازم بود اينها براى هدايت خلق به عالم كثرت برگردند
و خطاى آدم (ع ) اين بود كه به كثرت اسما متوجه شد و بعد از
كثرت اسما، متوجه لوازم اسما شد و نظر خود را از محبوب قطع
كرد. اين توجه به غير، در پيشگاه بزرگان مكروه است بخصوص كه
خلاف قانون حب و محبت مى باشد. پس ، بايد گفت آن شجره
((شجره كثرات
)) است و اصل آن شجره ((عالم
طبيعت و هيولاى اولى ))مى باشد
كه تعينات در آن استقلال پيدا كره ، و شركه به وجود آمده است و
عدم نماها خود را نمايان كرده اند، و حضرت آدم هم از آنچه كه
بايد مدنظر قرار مى داد غفلت نمود. شايد مراد از
((شجره خبيثه
)) كه مورد مدنظر قرار مى داد غفلت نمود. شايد مراد
از ((شجره خبيثه
)) كه مورد نهى واقع شده بود همين باشد و شيطان
(با اغواى خود) آدم را به شجره كثرت و دنيا هدايت كرد و نظر او
از محبوب انحراف و انعطاف داد.
و بالجمله چون آدم از فنا، متوجه كثرات شد، به اين كثرات برگشت
، و اين اندوه و درد بود كه آدم را به شكوه و گريه درآورد، و
گرنه از دست دادن گلابى و امثالهم ، آنقدر اهميت ندارد.
آدم نظر را از محبوب اصلى متوجه كثرت اسما نمود، (و البته نظر
به كثرت اسما، نظر به كثرات لوازم هم خواهد بود.) و چون محبوب
اين امر خلاف قانون محبت را ديد با صداى رساى قرآنى صلا به
رسوايى آدم زد و اين ندا به گوش همه ذرات جهان و جهانيان رسيد
و آدم به كيفر نظر كردن به عالم طبيعت ، اهباط شد تا در اين
كثرات و قعر عالم وجود سير كند و بداند كه اين كثرات لايق توجه
نبوده ، و در واقع متن جهنم است .
تقريرات اسفار
شروع توجه به
كثرت با تعليم اسما
خطيئه حضرت آدم ، توجه به كثرات طبيعت و توجه به وجهه
كثرت ، براى اتجاه به ذريه خود بوده است ، گرچه اين توجه هم به
امر الهى صورت گرفته ، و مصلحتى وجود داشته كه لازمه حصولش
توجه به كثرات عالم طبيعت بوده است . لازم بوده كه آدم از آن
مقام شامخ به يك ماءواى نازل توجه داشته باشد، يعنى هم به
((الله ))
توجه داشته باشد و هم به ذريه توجه داشته باشد؛ بلكه مى توان
گفت خطيئه آدم از همان تعلم اسما شروع گرديده است زيرا توجه به
اسما هم ، نوعى خطيئه است چرا كه به سبب آن ، انقطاع از آن
جذبه كه ((فناى در ذات و هويت و
اصل الحقيقة )) باشد حاصل شده
است در آن مقام شامخ هيچ گونه غير و غيريتى نيست ، و اگرچه جهت
وجوديه اسما همان وجهه يلى الربى است ؛ اما تعين اسما و صفات
به نحوى كه مثلا علم از اراده تميز داشته باشد و اراده از حيات
و حيات از قدرت ، وجهه غيريت اسماست ، و اين غيريت و تعين كثرت
در مقام اسما و توجه اسماست ، و اين غيريت و تعين كثرت در مقام
اسما و توجه به تعينات اسمايى ، مستلزم توجه به لوازم جهت
غيريت اسما و صفات است و آن ام المهيات است ،كه در لسان عرفا
از آن به ((اعيان ثابته
))تعبير مى شود؛ و توجه به اعيان
ثابته هم مستلزم توجه به كثراتى است كه تحت اين ماهيات است و
اينها عبارتند از وجودات ذى ماهيت و موجودات عالم طبيعت .
تقريرات اسفار
شجره منهيه ،
توجه به كثرات و طبيعت
مقام اسما و صفات جهت وجوديه آن اسما است و جهت وجودى ،
ملاك وحدت است . در جهت وجودى هيچ اسمى از اسم ديگر غيريت
ندارد و اين همان ((شجره طيبه
))است و تعين و تحديد اسمى از
اسم ديگر كه از ناحيه لاحظ ملاحظه مى شود ((شجره
خبيثه ))است ، و همه خطيئات از
اين شجره كه ام الخبايث است منشاء مى گيرد. تعينات ، جهت كثرت
و تعين اسمى ، ام المهيات است ، و ماهيات از لوازم اين كثرتند
چنانچه كثرات عالم طبيعت هم از لوازم ماهيات است .
پس ، اين خطيئه ((توجه به كثرت و
غيريت است كه آدم را مستعد كرد تا شيطان را كه خيال الكل باشد،
به خود متوجه سازد و او نيز آدم را به عالم طبيعت متوجه نمايد،
و اين امر گرچه به اجازه الهيه بود؛ ولى اگر وسوسه شيطانى هم
باشد منافاتى ندارد.
گفتيم كه ((عالم طبيعت
)) همان شجره منهيه است . عالمى
كه عالم استقلال ماهيات و ضعف وجود و ضعف نور وجود و غلبه جهت
ظلمت و عدميات و جهات كثرت و شرور است ، و اين كثرات است كه
توجه را جلب و انقطاع از مقام قدسى را فراهم مى آورد، و اين
مقام مناسب آدم نبود؛ ولى براى تربيت امت و ذريه ناچار بود به
اين مقام توجه كند. در بعضى از اخبار وارد شده است كه شجره
منهيه درختى بوده كه در آن ، همه چيز بوده است از سيب زمينى و
گلابى و جو و گندم و عسل و روغن و بادام الى ماشاءالله از آنچه
در طبيعت و زير گنبد فلك است . البته چنين درختى ، غير از درخت
عالم طبيعت نيست ، و متوجه شدن به اين جهات كثرت ، خطيئه آدم
است و خطيئه اولى از مقام تعلم اسما شروع شد.
تقريرات اسفار
شجره خبيثه ،
رجوع به طبيعت
...عقل به حسب فطرت ذاتيه مخموره خود، محتجب نيست ، و
حجاب از ((رجوع به طبيعت
)) است كه شجره خبيثه است ، و آن
در عالم تنزل ، شجره منهيه مى باشد؛ از اين جهت ، به حسب فطرت
اصليه خود، معرفت فطرى به حق تعالى دارد.
شرح حديث عقل و جهل - صفحه :130
سر خطيئه ، روح
شجره
توجه به كثرت - و لو كثرت اسمايى - از سراير توحيد و
حقايق تجريد بعيد است و لهذا شايد سر خطيئه آدم - عليه السلام
- توجه به كثرت اسمايى است كه روح شجره منهيه است .
آداب الصلوة - صفحه : 278
توجه به غير و
اقبال به دنيا اصل شجره منهيه
...و باطن روح را، كه نفخه الهيه است و با نفس رحمانى
در او منفوخ شده ، از حظوظ شيطانى ، كه توجه به غير - كه اصل
شجره منهيه است (مى باشد) تطهير كند تا لايق جنت پدرش ، آدم -
عليه السلام - گردد؛ و بداند كه اكل از اين شجره طبيعت و اقبال
به دنيا و توجه به كثرت ، اصل اصول جنابت است ؛ و تا طهارت از
اين جنابت به انغماس يا تطهير تام به آب رحمت حق كه از ساق عرش
رحمانى جارى است و خالص از تصرف شيطانى است نكند، لايق صلوة ،
كه حقيقت معراج قرب است ، نشود؛ فانه ((لا
صلوة الا بطهور.))(299)
و اشاره به آنچه ذكر شد فرموده در حديث شريف كه در وسائل از
شيخ صدوق - رضوان الله عليه - نقل نمايد. قال : و باسناده قال
:
اكل آدم از شجره
، از اسرار علوم قرآن
جاء نفر من الهيود الى رسول الله
- صلى الله عليه و آله - فسئله اعلمهم عن مسائل ؛ و كان فيما
سئله ان قال : لاى شى ء امرالله تعالى بالاغتسال من الجنابة ،
و لم ياءمر بالغسل من الغائط و البول ؟ فقال رسول الله (ص ):
ان آدم (ع ) لما اكل من الشجرة ، دب ذلك فى عروقه و شعره و
بشره . فاذا جامع الرجل اهله ، خرج الماء من كل عرق و شعرة فى
جسده ، فاوجب الله - عز و جل - على ذريته الاغتسال من الجنابة
الى يوم القيامة ...(300)
الخبر
و فى رواية اخرى عن الرضا - عليه السلام
-:
((و انما امروا بالغسل من
الجنابة ، و لم يؤ مروا بالغسل من الخلاء، و هو انجس من
الجنابة و اقذر،من اجل ان الجنابة من نفس الانسان ، و هو شى ء
يخرج من جميع جسده ، و الخلاء ليس هو من نفس الانسان : انما هو
غذاء يدخل من باب و يخرج من باب .))
(301)
گرچه ظاهر اين احاديث نزد اصحاب ظاهر آن است كه چون نطفه از
تمام بدن خارج مى شود، غسل جميع بدن لازم شد؛ و اين مطابق با
راءى جمعى از اطبا و حكماى طبيعى است ؛ ولى معلل نمودن آن را
به اكل شجره چنانچه در حديث اول است ، و نسبت دادن جنابت را به
نفس چنانچه در حديث دوم است براى اهل معرفت و اشارت راهى به
معارف باز كند؛ چه كه قضيه شجره و اكل آدم - عليه السلام - از
آن از اسرار علوم قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت - عليهم السلام
- است كه بسيارى از معارف در آن مرموز است ، و لهذا در احاديث
شريفه علت تشريع بسيارى از عبادات را همان قضيه آدم و اكل شجره
قرار داده اند. من جمله باب وضو و نماز و غسل و صوم شهر رمضان
و سى روز بودن آن و بسيارى از مناسك حج . و نويسنده را سالها
در نظر است كه در اين باب رساله اى تنظيم كنم و اشتغالات ديگر
مانع شده ؛ از خداى تعالى توفيق و سعادت مى خواهم .
مظاهر شجره منهيه
بالجمله ، تو آدم زاده كه بذر لقايى و براى معرفت مخلوق
و خداى تعالى تو را براى خود برگزيده ، و با دو دست جمال و
جلال خود تخمير فرموده ، و مسجود ملائكه و محسود ابليس قرار
داده ، اگر بخواهى از جنابت پدر كه اصل توست خارج شوى و لايق
لقاى حضرت محبوب شوى و استعداد وصول به مقام انس و حضرت قدس
پيدا كنى ، بايد با آب رحمت حق باطن دل را غسل دهى و از
((اقبال به دنيا))
كه از مظاهر جميل و جمال جليل است ، از ((حب
دنيا و شئون خبيثه آن ))كه رجز
شيطان است ، شست و شو دهى كه جنت لقاى حق جاى پاكان است
((و يدخل الجنة الا الطيب .))(302)
((شست و شويى كن و آنگه به
خرابات خرام ))(303).
آداب الصلوة - صفحه : 74 -76
باطن شجره منهيه
بدانكه ازاله حدث - چنانچه گذشت - خروج از انيت و
انانيت و فناى از نفسيت است ، بلكه خروج از بيت النفس است
بالكلية ؛.. پس ، تطهير از حدث ، تطهير از حدوث است و فناى در
بحر قدم است ؛ و كمال آن ، خروج از كثرت اسمايى است كه باطن
شجره است ؛ و با اين خروج ، از خطيئه ساريه آدم ، كه اصل ذريه
است ، خارج شود.
آداب الصلوة - صفحه : 76 -76
لطيفه اى در باب
خطيئه آدم و اوقات
وقت صلوة عصر، هنگام خطيئه آدم -عليه السلام - به ورود
در حجاب تعين و ميل به شجره طبيعت است .
و اما صلاة عشائين در اوقات ظلمت ديجور طبيعت و احتجاب تام شمس
حقيقت است ، براى خروج از اين ظلمت به توبه صحيحه از خطاى
غريزى ابوالبشر - عليه السلام - به صلاة مغرب ؛ و خروج از
ظلمات قبر و صراط و قيامت كه بقايات ظلمت طبيعت است ، به طريق
مشايعت ؛ چنانچه در حديث اهل بيت عصمت و طهارت است كه مغرب
وقتى است كه آدم توبه كرد پس ، سه ركعت نماز خواند،يكى براى
خطيئه خود، و يكى براى خطيئه حوا - عليهاالسلام - و يكى براى
توبه خود.
آداب الصلوة - صفحه : 61 -62
خلق آدم بر صورت
الهى
و انما ورد: ان الله خلق آدم على
صورته دون سائر الاشياء
(304).
فانه مظهر الاسم الجامع الالهى ، فهو
صورة الحق على ما هى عليه من الاسماء الحسنى و الامثال
العليا،و اما غيره فليس مظهرا تاما الا فى نظر الاستهلاك
.(305)
تعليقات على شرح - صفحه : 159 -160
فصوص الحكم
پيرامون خلق آدم
بر صورت الهى
و هو كما قال - عليه السلام -:ان
الله خلق آدم على صورته
و ما ذكر فى تحقيق
((العدد
احد المقربات لقوله ((خلق الله
آدم على صورته فان ((الوحدة
))باعتبار احدية جميع الكثرة صار
مثالا للحق ، حتى مولينا السجاد - عليه السلام -
((لك يا الهى وحدانية العدد))(306)
- و الانسان ايضا بوحدته كل التعينات الخلقية و الامرية و له
احدية جمع الكثرة . فهو، تعالى شانه ، على صورته و صورة
الانسان مثاله - تعالى .
تعليقات على شرح - صفحه :104
فصوص الحكم
حضرت نوح - عليه
السلام -
نحوه دعوت حضرت نوح - عليه السلام -
((فلو
ان نوحا جمع لقومه بين الدعوتين لاجابوه ...))
قالل شيخنا العارف الكامل الشاه آبادى - مدشظله العالى -:((فلو
ان نوحا جمع بين الدعوتين لما اجالوه اصلا، فان قومه كانوا
واقعين فى الكثرة و التشبيه . بطريق ((التقييد
لا)) ((التشبيه
الا طلاقى ))الذى هو حق التشبيه
. فانهم كانوا يعبدون الاصنام و هو تقييد فى التشبيه . فلو ان
نوحا تفوة بالتشبيه او اطلاقه بان يقول :ان التقييد باطل و
الاطلاق حق لما توجهوا الى التنزيه والوحدة اصلا، فكان عليه ان
يدعو الى ((التزيه
))، فيعالج قومه معالجة الضد كما
فعل .
فهو - عليه السلام - وان كان صاحب التشبيه و التنزيه جمعا لا
تفرقة ، الا انه مادعا الاالى التنزيه لمناسبة حال المدعوين ،
نعم كان نبيا (ص ). صاحب مقام التشبيه والتنزيه و كان جمعهما
مقاما له ، بخلاف ساير الانبياء -عليهم السلام - فانهم لم
يكونوا صاحب المقام ، بل كانا فيهم بطريق الحال
)).
اندراج دعوت به
تنزيه و تشبيه در يكديگر
اقول :الدعوة الى التنزيه هى
الدعوة الى التشبيه و بالعكس ، فان التنزيه محجوب فى التشبيه
والتشبيه مستور فى التزيه نعم كان من داءب الانبياء - عليهم
السلام - التصريح بالتنزيه و جعل التشبيه فى الحجاب لاصحاب
السر و ارباب القلوب و بحسب حالات قومهم وغلبة جهات الكثرة
والوحدة عليهم كان الدعوة مختلفة فى التصريح و الرمز، و لهذا
من اخذ موسى - عليه السلام - بلحية اخيه ما فهم القوم الا
((التنزيه ))مع
ان ارباب المعرفة فهموا منه ((التشبيه
))، و على هذا يمكن ان يكون قوله
: ((ثم ان دعوتهم جهارا ثم انى
اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا))(307)اشارة
الى ان الجهر و الاسرار من كيفيد الدعوة ، فيكون دعوته جهرا و
صراحة الى التنزيد المطلق و سرا و فى الحجاب الى التشبيه
المطلق والعطف بثم لدلالة ان الدعوة الاسرارية الى التشبيه
منضمة فى الدعوة الجهرية الى التزيه ، و لعل قوله
((دعوت قومى ليلا و نهارا))(308)
حكاية عن الدعوة الجهزية و الاسرارية و تقديم الليل على النهار
لعله للاشارة الى عدم الحتجاب نفسه - عليه السلام - عن الكثرد
فى عين الكثرة فى عين الوحدة و عن الوحدة فى عين الكثرة
.(309)
تعليقات على شرح - صفحه : 92-93
فصوص الحكم
دعاى نوح عليه
قوم ، رحمت در صورت غضب
اهل معرفت مى دانند كه شدت بر كفار كه از صفات مؤ منين
است و قتال با آنان نيز رحمتى است و از الطاف خفيه حق است و
كفار و اشقيا در هر لحظه كه بر آنان مى گذرد بر عذاب آنان كه
از خودشان است افزايش كيفى و كمى ((الى
ما لا نهاية له ))حاصل مى شود،
پس قتل آنان كه اصلاح پذير نيستند، رحمتى است در صورت غضب و
نعمتى است در صورت نقمت ، علاوه بر آن رحمتى است بر جامعه ،
زيرا عضوى كه جامعه را به فساد كشاند چون عضوى است در بدن
انسان كه قطع نشود او را به هلاكت كشاند؛ و اين همان است كه
نوح نبى الله - صلوات الله و سلامه عليه - از خداوند تعالى
خواست : قال نوح رب لاتدر على الارض من
الكافرين ديارا انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فاجرا
كفارا.
(310) و خداوند تعالى مى فرمايد:
و قاتلوا هم حتى لا تكون فتنة .))(311)و
بدين انگيزه و نيز انگيزه سابق ، تمام حدود و قصاص و تعزيرات
از طرف ارحم الراحمين ، رحمتى است بر مرتكب و رحمتى است بر
جامعه ، از اين مرحله بگذرم .
تفسير سوره حمد - صفحه :226
حضرت ابراهيم -
عليه السلام -
نفى شرك و تعليم توحيد
ابراهيم با ((برهان غروب
))كه از خواص ممكن است ستاره
پرستان و ماه و خورشيد پرستان را محكوم كرد. قرآن ، برهان
ابراهيم را براى ابطال مشركين عرب نقل نموده ، فرمود:
((چون شب شد ابراهيم كوكبى را
ديد، گفت : آيا اين خداى من است ؟ چون غروب كرد گفت : خدا غروب
ندارد پس ، اين خدا نيست ؛ و همين طور ماه و خورشيد را از
خدايى انداخت و توحيد خداى عالم را به قوم خود تعليم كرد.))(312)
كشف الاسرار - صفحه :19
مراحل سلوك
عرفانى حضرت ابراهيم
بدانكه از براى سالك الى الله و مهاجر از بيت مظلمه نفس
به سوى كعبه حقيقى يك سفر روحانى و سلوك عرفانى است كه مبداء
آن مسافت بيت نفس و اءنانيت است ، و منازل آن ، مراتب تعينات
آفاقى و انفس و ملكى و ملكوتى است كه از آنها به حجب نورانيه و
ظلمانيه تعبير شده : ان لله سبعين الف
حجاب من نور و ظلمة
(313) يعنى انوار وجود و ظلمات تعين ، يا انوار
ملكوت و ظلمات ملك ؛ يا ادناس ظلمانيه تعلقات نفسانيه و انوار
طاهره تعلقات قلبيه . و از اين هفتاد هزار حجب نوريه ظلمانيه
گاهى به طريق جمع تعبير به هفت حجاب شده ؛ چنانچه در خصوص
تكبيرات افتتاحيه از ائمه اطهار وارد است كه در خرق هر حجابى
تكبيرى فرموده ...(314)
و حضرت ابراهيم خليل الرحمن -عليه السلام - در آن سير روحانى
كه حق تعالى از آن حكايت مى فرمايد، منازل را به سه مقام تعبير
فرموده ؛ و از يكى به ((كوكب
)) و ديگرى به
((قمر)) و سومى به
((شمس ))تعبير
فرموده .
چهل حديث - صفحه : 589 -590
مراحل سلوك
عرفانى حضرت ابراهيم - عليه السلام -
و اعلم ان السالك بقدم المعرفة
الى الله لايصل الى الغاية القصوى ، و لايستهلك فى احدية الجمع
، و لا يشاهد ربه المطلق الا بعد تدرجه فى السير الى منازل و
مدارج و مراحل و معارج من
((الخلق
الى الحق المقيد)).و (بعد اءن )
يزيل القيد يسيرا يسيرا، و ينتقل من نشاءة الى نشاءة و من منزل
الى منزل ، حتى ينتهى الى ((الحق
المطلق )). كما هو المشار اليه
فى الكتاب الالهى (مبينا) لطريقة شيخ الانبياء - عليه و عليهم
الصلاة و السلام - بقوله تعالى : ((فلما
جن عليه الليل راءى كوكبا قال هذا ربى ))(315)،
الى قوله : و جهت وجهى للذى فطر السموات و الارض حنيفا مسلما و
ما انا من المشركين ))(316).
فتدرج من ظلمات عالم الطبيعة ، مرتقيا الى طلوع ربوبية النفس ،
متجلية بصورة الزهرة . فارتقى عنها، فراءى الافول و الغروب
لها. فانتقل من هذا المنزل الى منزل القلب الطالع قمر القلب من
افق وجوده ، فراءى ربوبيته . فتدرج عن هذا المقام ايضا الى
طلوع شمس الروح ؛ فراءى غروب قمر افلت بسطوع نور الحق و طلوع
الشمس الحقيقى نفى الربوبية عنها و توجه الى فاطرها. فخلص من
كل اسم و رسم و تعين و وسم ، و انا راحلته عند الرب المطلق
.(317)
شرح دعاى سحر - صفحه : 13 -14
اشارات و لطايف
عرفانى در سير حضرت ابراهيم (ع )
از كريمه شريفه فلما جن عليه
الليل راءى كوكبا الخ
(318)، مثلا، اهل معرفت كيفيت سلوك و سير معنوى
حضرت ابراهيم - عليه السلام - را ادراك مى كنند، و راه سلوك
الى الله و سير الى جنابه را تعلم مى نمايند، و حقيقت سير
انفسى و سلوك معنوى را از منتهاى ظلمت طبيعت ، كه به
((جن عليه الليل
)) در آن مسلك تعبير شده تا القاى مطلق انيت و
انانيت و ترك خودى و خودپرستى و وصول به مقام قدس و دخول در
محفل انس ، كه در اين مسلك اشارت به آن است
((وجهت وجهى للذى فطر السموات الخ
))(319)از
آن دريابند. و ديگران از آن ، سير آفاقى و كيفيت تربيت و تعليم
جناب خليل الرحمن امت خود را ادراك كنند.
آداب الصلوة - صفحه :188
شهود اسماى مقيده
الهى در آينه هاى خلقى و حقى
لما وصل العبد الى مقام
المحبوبية بحصول جمعية الاسماء الظاهرة يصير سيره باسراءالحق ،
فيسير بقدمه فان المحبوب مجذوب . فيقع المكاشفة بين الحق و
العبد برؤ ية كل منهما جميع الاحكام و الاثار فى الاخر و يصير
كل مراة الاخر. الا هذا السير و الاسراء يكون فى بادى الامر من
وراء حجاب العقائد و التعلقات و غلبة بعض الاسماء فيكون
المشهود اسماء مقيدة الهية فى مرآة خلقى او حقى ، مجرد او مادى
، كما اخبر الله تعالى عن خليله ابراهيم - عليه السلام - بقوله
:
((فلما جن عليه الليل راءى
كوكباالخ ))(320)
المراتب و التدرجات و الكمالات ثم يخلصه عن المظاهر و يسيره فى
الظاهر. الا انه مع تميز بين الحق و العبد، فيقع المشاهدة . ثم
يسيره حتى يعاين كل منهما الاخر بلاوصف و تميز، الا كون الحق
ظاهرا بهوية العبد و باطنا الى آخر المراتب و المقامات
.(321)
تعليقات على شرح - صفحه : 225 - 226
فصوص الحكم
تجلى حق به اسم
اطلاقى بر حضرت ابراهيم (ع )
قدمر الفص الشيثى من ان لله
تجليين تجلى غيب و تجلى شهادة فبالتجلى الغيبى يهب للقلب
الاستعداد، فيتسع فيتجلى على حسب ذلك الاستعداد
قوله :((فيتسع
))، كما فى شيخ الانبياء ابراهيم
- صلوات الله عليه - فان اختلاف التجليات جعل قلبه متسعا قابلا
للتجلى باسمه الاطلاقى . فقال :((انى
وجهت للذى فطر السموات و الارض
(322)(323)
تعليقات على شرح - صفحه :200
فصوص الحكم
كشف حقيقت ، تجلى
در صورت زهره و ماه و خورشيد
التجلى بالصورة النورية المقيدة
كالصورة الشمسية او القمرية ايضا مما يرده العقل النظرى ،
فلابد من ارجاعها الى الحق المشروع كما فعل شيخ الانبياء فى رؤ
ياه الزهرة و القمر و الشمس فى قوله :
((فلما جن عليه الليل راءى كوكبا))(324)الى
آخر الاية . فالتجلى اولا وقع بالصورة الكوكبية المقيدة فى
المظهر النفسى ، ثم بالصورة القمريد التى مظهرها بالفعل ، ثم
بالصورة الشمسية التى مظهرها الروح ، ثم خرج عن حد التقييد و
وقع فى مقام الاطلاق بمقامه القدسى فقال اخبارا عن حاله و
مقامه : ((انى وجهت وجهى للذى
فطر السموات الارواح الشمسية و العقول القمرية واراضى الاشباح
الكوكبية حنيفا مسلما و ما انا من المشركين
.(325)(326)
تعليقات على شرح - صفحه : 129 -130
فصوص الحكم
رؤ يت ملكوت توسط
حضرت ابراهيم (ع )
((و كذلك نرى ابراهيم
ملكوت السموات و الارض ليكون من الموقنين .))(327)
رؤ يت ملكوت توسط حضرت ابراهيم با چشم ظاهر نبوه است ، بلكه رؤ
يت او، شهودى و حضورى و عقلانى بوده است ، و البته
((رؤ يت ))به
طريق ((عقلانى
))هم امكان دارد و لازم نيست كه حتما انسان با
دو ديده چيزى را ببيند تا رؤ يت متحقق گردد. حتى در خواب هم رؤ
يت رخ مى دهد، با اينكه در آن حال ديدگان روى هم گذاشته شده ،
و انسان در خواب است .
تقريرات اسفار
معناى اول ملكوت
مقام ((رؤ يت ملكوت
))توسط حضرت ابراهيم ، كانه
بالاتر از مقام ((تعليم اسما))به
حضرت آدم (ع ) است ، براى اينكه آنجا به ((علم
))تعبير آورده است و در اينجا
((نرى ))تعبير
كرده است (در آيه شريفه : ((نرى
ابراهيم ملكوت السموات والارض )(328)
((ملكوت ))را
به هر معنايى بگيريم ، اثبات تجرد نفس ابراهيمى مى كند. ابتدا
ملكوت را به عنوان حقيقت و وصفى مربوط به مرتبه اسما و صفات حق
در نظر مى گيريم . ملكوت مبالغه در مالكيت است ، مثل طاغوت كه
مبالغه در طغيان است . عالم ملك از آنجا كه از نظر وجودى خيلى
ضعيف است ، گويا اصلا وجود ندارد، چه رسد به اينكه مبالغه در
مالكيت در آن صدق داشته باشد. در مرتبه ذات هم ، اسما و صفات
كثرت ندارند و آن مرتبه ، غيب الغيوب و غيب مطلق و بى نام و
نشان است و در آن مرتبه ذات مسمى به اسم ((مالك
))نيست ، چنانچه در آن مرتبه
ساير صفات هم اعتبار نمى شود... مرتبه تجلى به اسم ملكوت ،
يعنى مالكيت خيلى قويم ، كه طبق آن تمام موجودات عالم تحت
مالكيت حقه الهيه هستند و سماوات و ارضين و سرتاسر عالم در
مملوكيت احدى اداره مى شوند، و تعلق صرفه موجودات به خداوند
طورى است كه : ((كيف يشاء يتملك
و يتصرف ))به نحوى كه در جوهره
اشيا نيز تصرف مى كند، مرتبه ديگرى از عالم وجود (نه مرتبه ذات
و نه مرتبه عالم ملك ) است و اگر اين مرتبه بخواهد به حضرت
ابراهيم ارائه بشود بايد حضرت ابراهيم با آن وجه از عالم ،
سنخيتى داشته باشد تا بتواند وجهه الهى و ملكوتى حق را مشاهده
نمايد. اين سنخيت متحقق نمى شود مگر اينكه در حضرت ابراهيم يك
قوه الهى كه فوق قواى تمام موجودات ، حتى مجردات است ، وجود
داشته باشد تا به وسيله آن بتواند موجودات ، حتى مجردات است ،
وجود داشته باشد تا به وسيله آن بتواند تجلى مالكيت حقه حق در
همه چيز، و حتى در مجردات را نيز رويت كند و اين معنى ، مقامى
فوق تجرد را براى ان حضرت اثبات مى كند. حاصل سخن اينكه حضرت
بدين وسيله مى تواند ((وجه يلى
الربى )) تمامى عالم امكان و
موجودات هستى - از عالم هيولا گرفته تا آخرين مجردى كه در راءس
ممكنات قرار گرفته است - را ببيند كه در اين بخش از عالم به چه
نحوى نظام هستى تدبير و تصرف مى شود.
مشاهده اسما و صفات الهيه و ارائه دادن اينگونه مشاهدات حضوريه
به حضرت ابراهيم (ع ) مستلزم اين است كه او مقام و جنبه اى
داشته باشد كه به واسطه آن قادر بر رويت مرتبه اسميه الهيه
باشد و اين مقامى فوق مجرد است .
در بيانى كه گذشت تمام مطلب در اين بود كه
((ملكوت )) را صفت
((مالكيت حقه الهيه
)) و ((تجلى
حق به اسم مالك )) بگيريم .
البته در اين صورت ، مرتبه حضرت ابراهيم (ع ) از حضرت آدم (ع )
بالاتر است و لذا از آن تعبير به ((و
نرى ابراهيم ))شده است .