ويژه مبعث پيامبر  
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


سخنان حكمت آميز رسول خدا( ص )

1ـ فضيلت دانش طلبى.

مـن سلك طريقا يطلب فيه علما سلك الله به طريقا الـى الجنه ... و فضل العالـم علـى العابـد كفضل القمـر علـى سـائر النجـوم اليله البـدر.

(1) هركه راهى رود كه در آن دانشـى جـويد , خداوند او را به راهى كه به سـوى بهشت است ببرد , و برترى عالـم بر عابـد ماننـد برتـرى ماه در شب چهارده بـر ديگـرستارگان است .

ستارگان است .

2ـ دين يابى ايرانيان.

لو كان الديـن عند الثريا لذهب به رجل من فارس ـ او قال ـ مـن ابناء فارس حتى يتناوله ,(2) اگـر دين به ستاره ثـريا رسـد , هـر آينه مـردى از سـرزمين پارس ـ يا ايـن كه فـرمـوده از فـرزنـدان فـارس ـ به آن دست خـواهنـد يـازيــد.

3ـ ايمان خواهى ايرانيان.

اذا نزلت عليه (ص ) سـوره الجمعه فلما قرا: و آخريـن منهم لما يلحقوا بـهم .

(3) قال رجل مـن هولاء يا رسول الله ؟ فلم يراجعه النبى (ص ) حتى سئله مره او مرتين او ثلاثا.

قال و فينا سلمان الفارسـى قال فـوصع النبـى يده على سلمان ثـم قال : لـو كـان الايمـان عنـد الثـريـا لنـا له رجـال مـن هـولاء.

(4) وقتـى كه سـوره جمعه بر پيامبـر اكرم (ص ) نازل گرديـد و آن حضرت آيه و آخريـن منهم لمايلحقـوا بهم را خـوانـد.

مردى گفت : اى پيامبـر خـدا مراد ايـن آيه چه كسانـى است ؟ رسـول خدا به او چيزى نگفت تا ايـن كه آن شخص يك بار ,دوبار , يا سه بار سوال كرد.

راوى ميگـويد: سلمان فارسى در ميان ما بود كه پيامبراكرم (ص ) دستـش را روى دوش او نهاد, سپـس فرمـود: اگر ايمان به ستاره ثريا برسد هرآينه مـردانـى از سـرزميـن ايـن مـرد به آن دست خـواهنـد يافت .

4ـ مشمولان شفاعت.

اربعه اناالشفيع لهم يوم القيمه :.

1ـ معين اهل بيتى .

2ـ والقـاضـى لهـم حـوائجهم عنـد مـا اضطــروا اليه .

3ـ والمحب لهم بقلبه و لسانه .

4ـ والدافع عنهم بيده .

(5) چهار دسته انـد كه مـن روز قيـام شفيع آنهاهستـم :.

1ـ يارى دهنده اهل بيتم , 2ـ بـرآورنـده حـاجـات اهل بيتـم به هنگـام اضطـرار و نـاچـارى , 3ـ دوستدار اهل بيتم به قلب وزبان , 4ـ و دفـاع كننـده از اهل بيتـم با دست و عمل .

5ـ ملاك پذيرش اعمال.

لايقبل قول الا بعمل و لايقبل قـول و لاعمل الا بنيه و لا يقبل قـول و لاعمل و لا نيه الا باصابه السنه .

(6) نزد خداوند سخنى پذيرفته نميشود مگر آن كه همراه با عمل باشد , و سخـن و عملى پذيرفته نمـيشـود مگـر آن كه همراه با نيت خالص باشـد .

و سخـن و عمل و نيتـى پذيـرفته نمـيشـود مگـر آن كه مطـابق سنت بـاشد.

6ـ صفات بهشتى.

الا اخبر كـم بمـن تحرم عليه النارغدا؟ قيل بلى يا رسـول الله .

فقال : الهيـن القريب اللين السهل .

(7) آيا كسـى را كه فرداى قيامت , آتـش بر او حرام است به شما معرفى نكنـم ؟ گفتند: آرى , اى پيامبر خدا.

فرمـود: كسى كه متيـن , خونگرم , نرمخـو و آسانگير باشد.

7ـ نشانه هاى ستمكار.

علامه الظالم اربعه :يظلم من فوقه بالمعصيه ويملك مـن دونه بالغلبه و يبغض الحق و يظهر الظلم .

(8) نشانه ظالم چهار چيز است : 1ـ با نافرمانى به مافوقش ستم ميكند, 2ـ به زيـر دستـش بـا غلبه فـرمـانـروايـى مـيكنـد, 3ـ حق را دشمـن مـيدارد, 4ـ و ستـم را آشكـار مـيكنـد.

8ـ شعبه هاى علوم دين.

انمـا العلـم ثلاثه : آيه محكمه او فريضه عادله او سنه قـائمه و مـا خلاهــن فهوفضل .

(9) همـانـا علـم ديـن سه چيز است , وغيــر از اينها فضل است : 1ـ آيه محكمه (كه منظور آز آن علـم واصـول عقـــائد است ), 2ـ فـريضه عادله ( كه منظور از آن علـم اخلاق است ), 3ـ و سنت قـائمه ( كه منظور از آن علـم احكـام شــريعت است ).

 

9ـ فتواى نااهل.

مـن افتـى النـاس بغيـر علـم ... فقـد هلك و اهلك .

(10) كسـى كه بدون صلاحيت علمى براى مردم فتـوا دهد, خـود را هلاك ساخته و ديگران را نيز به هلاكت انداخته است .

10ـ روزه واقعى.

الصـائم فـى عبـاده و ان كـان فـى فـراشه مـا لـم يغتب مسلمــا.

(11) روزه دار ـ مادامـى كه غيبت مسلمانـى را نكرده باشد ـ همـواره در عبادت است , اگر چه در رختخواب خود باشد.

 

11ـ فضيلت رمضان.

شهر رمضان شهر الله عزوجل و هـو شهر يضاعف فيه الحسنات و يمحـو فيه السيئات و هو شهر البـركه و هو شهر الانابه و هو شهر التـوبه وهو شهر المغفـره و هـو شهرالعتق من النار والفوز بالجنه ,الا فاجتنبـوا فيه كل حرام و اكثروا فيه مـن تلاوه القران ...(12) ماه رمضان ماه خداوند عزيز و جليل است ,و آن ماهـى است كه درآن نيكيهادوچندان و بديها محو ميشود, ماه بركت و ماه بازگشت به خدا و تـوبه ازگنـاه و مـاه آمـرزش و مـاه آزادى از آتـش دوزخ و كـاميـابـى به بهشت است .

آگاه بـاشيـد در آن ماه از هـرحـرامـى بپـرهيزيـد و قـرآن را زياد بخـوانيـد.

12ـ نشانه اى شكيبا.

علامه الصابر فى ثلاث : اولها ان لايكسل و الثانيه ان لايضجـر, والثالثه ان لايشكـو مـن ربه عزوجل , لانه اذا كسل فقد ضيغ الحق , واذا ضجر لـم يـود الشكر, واذا شكى مـن ربه عزوجل فقدعصاه .

(13) علامت صابر در سه چيزاست : اول : آن كه كسل نشـود, دوم : آن كه آزرده خاطـرنگردد, سـوم آن كه از خـداونـدعزوجل شكوه نكند, زيرا وقتى كه كسل شـود, حق را ضايع ميكند, وچـون آزرده خاطرگـردد شكـر را به جا نمـيآورد, و چـون از پـروردگارش شكايت كنـد در و واقع او را نافرمانى نموده است .

13ـ بدترين جهنمى.

ان اهل النار ليتاذون مـن ريح العالـم التارك لعلمه و ان اشد اهل النار ندامه و حسره رجل دعا عبـدا الـى الله فاستجاب له و قبل منه فاطاع الله فادخله الله الجنه و ادخل الـداعى النار بتركه علمه .

(14) همانا اهل جهنـم از بوى گند عالمى كه به علمش عمل نكرده رنج ميبرند, و از اهل دوزخ پشيمانـى و حسرت آن كـس سخت تـر است كه در دنيا بنـده اى را به سـوى خـداخـوانده و او پذيرفته وخدا اطاعت كرده و خـداوند او را به بهشت در آورده ولـى خـود دعوت كننـده را به سبب عمل نكـردن به علمـش به دوزخ انداخته است .

14ـ عالمان دنيا طلب.

اوحـى الله الـى داود(ع ) لاتجعل بينـى و بينك عالما مفتـونا بالدنيا فيصـدك عن طريق محبتى فان اولئك قطاع طرق عبادى المريديـن , ان ادنى ما انا صانع بهم ان انزع حلاوه مناجاتى عن قلوبهم .

(15) خداوند به داود(ع ) وحى فرمود كه : ميان مـن وخودت عالـم فريفته دنيا را واسطه قرار مده كه تو را از راه دوستيام بگرداند, زيراكه آنان , راهزنان بندگان جـوياى مـناند, همانا كمتر كارى كه باايشـان كنـم ايـن است كه شيـرينـى منـاجـاتـم رااز دلشـان بـركنم .

15ـ نتيجه يقين.

لـو كنتم توقنون بخير الاخره و شرهاكما تـوقنون بالدنيا لاثرتـم طلب الاخره .

(16)اگر شما مردم يقين به خير وشـر آخـرت مـيداشتيـد, همان طـور كه يقيـن به دنياداريـد البته در آن صـورت آخـرت را انتخـاب مـيكـرديـد.

16ـ نخستين پرسشهاى قيامت.

لاتزول قـدمـا عبـد يـوم القيمه حتـى يسئل عن اربع : عن عمره فيما افناه , و عن شبابه فيما ابلاه , و عن ماله مـن اين اكتسبه و فيما انفقه و عن جبنا اهل البيت .

(17) هيچ بنـده اى در روز قيامت قدم از قـدم بـر نمـيدارد تا از ايـن چهار چيزاز اوپرسيده شود: 1ـ از عمـرش كه در چه راهـى آن را فـانـى نمـوده , 2ـ واز جـوانـى اش كه در چه كـارى فـرسـوده اش ســـاخته , 3ـ و از مـالـش كه از كجـابه دست آورده و در چه راهـى صـرف نموده , 4ـ و از دوستى ما اهل بيت .

17ـ محكم كارى.

ولكـن الله يحب عبــدا اذا عمل عملا احكمه .

(18) پيامبـر اكـرم (ص ) وقتـى كه بـا دقت قبـر سعد بـن معاذ را پـوشـانـد فـرمـود: ميدانـم كه قبر سرانجام فرو ميريزد و نظم آن بهم ميخـورد, ولـى خداوند بنده اى را دوست مـيدارد كه چـون به كـارى پـردازد آن را محكـم واستـوار انجـام دهـد.

18ـ مرگ , بيدارى بزرگ.

الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا.

(19) مـردم در خـواب انـد وقتـى كه بميـرنـد , بيـدا مـيشـونـد.

19ـ ثواب اعمال كارساز.

سبعه اسبـاب يكسب للعبـد ثـوابها بعد وفـاته : رجل غرس نخلا او حفـر بئرا او اجـرى نهرا او بنـى مسجـدا او كتب مصحفا او ورث علمـا او خلف ولـدا صـالحـا يستغفـر له بعد وفـاته .

(20) هفت چيز است كه اگر كسى يكياز آنها را انجام داده باشد, پس از مرگـش پاداش آن هفت چيز به او ميرسد:.

1ـ كسـى كه نخلـى را نشـانـده بـاشـد (درخت مثمـرى را غرس كـرده بـاشد),.

2ـ يا چاهى را كنده باشد,.

3ـ يانهرى راجارى ساخته باشد,.

4ـ يامسجدى را بنا نموده باشد,.

5ـ ياقرآنى نوشته باشد,.

6ـ يـا علمـى را از خـود بـر جـاى نهاده بـاشـد,.

7ـ يا فـرزنـد صـالحـى را باقـى گذاشته بـاشـد كه بـراى او استغفـار نمـايـد.

20ـ سعادتمندان.

طـوبـى لمـن منعه عيبه عن عيـوب المـومنيـن مـن اخـوانه طـوبـى لمـن انفق القصـد وبذل الفضل و امسك قـوله عن الفضـول و قبيح الفعل ,(21) خوشا به حال كسى كه عيبـش او را از عيوب برادران مومنـش باز دارد, خوشا به حال كسـى كه در خرج كردن ميانه روى كند و زياده از خرج راببخشد و از سخنان زائد و زشت خوددارى ورزد.

21ـ دوستى آل محمد.

من مات على حب آل محمد مات شهيدا.

الا و مـن مـات علـى حب آل محمـد مـات مغفـورا له .

الا و من مات على حب آل محمد مات تائبا.

الا و مـن مـات علـى حب آل محمـد مـات مـومنـا مستكمل الايمان .

الا ومن مات على بغض آل محمد جاء يوم القيمه مكتـوب بيـن عينيه مايـوس من رحمه الله .

الا و مـن مـات علـى بغض آل محمـد لم يشـم رائحه الجنه .

(22) كســى كه بـا دوستـى آل محمـد (ص ) بميـرد شهيـد مرده است .

آگـاه بـاشيـد كسـى كه بـا دوستـى آل محمـد (ص ) بميـرد آمـرزيـده مــرده است .

آگاه باشيـد كسـى كه بـا دوستـى آل محمـد (ص ) بميـرد .

تـوبه كـار مـرده است .

آگاه باشيـد كسـى كه با دوستـى آل محمـد (ص ) بميرد , با ايمان كامل مرده است .

آگاه باشيـد كسـى كه با دشمنـى آل محمـد (ص ) بميرد , در حالـى به صحراى قيامت مـيآيـد كه بـر پيشـانـى اش نـوشته شـده : نـا اميـد از رحمت خدا.

آگاه باشيد كسـى كه با دشمنـى آل محمد (ص ) بميرد, بـوى بهشت به وى نمـيرسـد .

22ـ سزاى زن و مرد همسر آزار.

ايما امراه اذت زوجها بلسانها لميقبل الله منها صرفا و لاعدلا ولاحسنه مـن عملهاحتى ترضيه و ان صامت نهارها قامت ليلهاو كانت اول مـن يرد النار و كذلك الرجل اذا كان لها ظالما,(23) هر زنـى كه شـوهر خـود را با زبان بيازارد خداوند هيچ جبران و عوض و نيكـى ازكارش را نميپذيرد تا او را راضى كند, اگر چه روزش را روزه بگيرد و شبـش را به عبادت بگذراند و چنين زنى اول كسى است كه داخل جهنـم خـواهد شد و همچنيـن است اگر مرد به زنش ستم روا دارد.

23ـ سزاى زن ناسازگار با شوهر.

ايما امراه لمتـرفق بزوجها و حملته علـى ما لايقـدر عليه و ما لايطيق لـمتقبل منها حسنه و تلقـى الله و هـو مليها غضبان ,(24) هرزنـى كه با شـوهر خـود مـدارا ننمايد واو را به كارى وادرا سازد كه قـدرت وطاقت آن را ندارد, از او كارى نيكـى قبـول نمـيشـود ودر روز قيامت , خدا رادرحـالتـى ملاقـات خـواهـد كـرد كه بـر روى خشمگيـن بـاشـد.

24ـ نخستين رسيدگى در قيامت.

اول ما يقضى يوم القيمه الدماء.

(25) اوليـن كارى كه در روز قيامت به آن رسيدگـى ميشـود خـونهاى به ناحق ريخته شده است .

25ـ بيرحمى و ترحم.

اطلعت ليله اسـرى علـى النار فرايت امراه تعذب فسئلت عنها فقيل انها ربطت هره و لم تطعمها و لـم تسقها و لـم تـدعها تاكل مـن خشـاش الارض حتـى ماتت فعذبهابذلك و اطلعت علـى الجنه فـرايـت امـراه مـومسه يعنــى زانيه فسئلت عنها فقيل انهامرت بكلب يلهث مـن العطـش فارسلت ازارها فى بئر فعصرته فـى حلقه حتـى روى فغفـر الله لها.

(26) در شب مـعراج از دوزخ آگاهـى يـافتـم , زنـى را ديـدم كه درعذاب است , از گناهش سوال كـردم .

پاسخ داده شد كـــــه او گربه اى رامحكـم بست , درحالى كه نه به آن حيوان خـوراكى داده و نه آبى نوشاند و آزادش هم نكرد تا خود در روى زمين چيزى را بـيابـد و بـخـورد و با اين حال ماند تا مرد.

خداوند اين زن را به خـاطر آن گناه عذاب كرده است .

و از بهشت آگاهى يافتـم , زن آلـوده حامنى را ديدم و از وضعش سـوال كردم .

پاسخ ‌داده شد ايـن زن به سگى گذر كرد, در حالى كه از عطش و زبانش را از دهان بيرون آورده بود , او پارچه پيرهنـش را در چاهى فرود برد, پـس آن پارچه را در حلقوم سگ فشرد تا آن حيـوان سيراب شـد خـداوندگناه آن زن را به خاطرايـن كار بخشيد.

26ـ عدم پذيرش اعمال ناخالص.

اذا كان يـوم القيمه نادى مناد يسمع اهل الجمع اين الذين كانـوا يعبدون الناس قـومـوا خذوا اجـوركـم ممـن عملتـم له فانـى لااقبل عملا خالطه شـى ء مـنالـدنيا واهلها.

(27) چـون روز قيامت فـرا رسـد, نـدا دهنـده اى نـدا دهـد كه همه مـردمميشنـوند گـويد: كجايند آنانكه مردم را ميپرستيدند ؟ (28) برخيزيد و پاداشتان را ازكسـى كـــه براى او كار كرديد بگيريد چـون مـن عملـى را كه چيزى از دنيا واهل دنيا با آن مخلوط شده باشد, قبول نميكنـم .

27ـ دنيا طلبى ,عنصر حبط اعمال.

ليجيئن اقـوام يوم القيمه واعمالهم كـجبال تهامه فيـومر بهم الى النار قالـوايا رسول الله مصلين ؟ قال نعم يصلون و يصومون وياخذون هنا مـن الليل فاذا عرض لهم شـى ء مـن الـدنيا و ثبـوا عيله .

(29) در روز قيامت گروهـى را بـراى محاسبه ميآورند كه اعمال نيك آنان ماننـد كـوههاى تهامه بر روى هـم انباشته است امـا فرمان ميرسد كه به آتـش برده شوند صـحـابـه گفتند : يـا رسول الله آيـا اينان نماز ميخواندند؟ فرمـود: بلى نماز ميخـواندند و روزه ميگرفتند و قسمتى از شب را در عبـادت بــه سـر ميبردند اما هميـن كه چيزى از دنيا به آنها عرضه ميشد, پرش و جهشميكردند تا خود را به آن برسانند.

28ـ با هر كه اى با اوستى.

المرء مع من احب (30).

آدمـى ( در قيـامت ) بـاكســى است كه او را دوست دارد.

29ـ دوستى اهل بيت.

مـن سره ان يحيى حياتى و يمـوت مماتـى و يسكـن جنه عدن غرسهاربـى فليـوال عليامن بعدى و ليوال وليه و ليقتد بالائمه من بعدى فانهم عترتى و خلقوا مـن طينتى رزقوا فهما و علما و ويل للمكذبين بفضلهم مـن امتى القاطعيـن فيهم ضلتى لا انالهم الله شفاعتى .

(31) هر كس دوست داشته باشد كه چون من زندگى كند وچون مـن بميرد و در باغ بهشتى كه پروردگارم پرورده جاى بگيرد.

بايد بعد از من على را, و دوست او را دوست بداردو به پيشوايان بعد از من اقتدا كند كه آنان عترت مـن هستند و از طينتم آفريده شـده اند و از درك و دانـش برخـوددار گرديـده انـد و واى بر آن گروه از امت مـن كه برترى آنان راانكار كنند و پيوندشان را با مـن قطع نمايند كه خداوند شفاعت مرا شامل حال آنان نخواهد كرد.

30ـ ولايت على (ع ) شرط قبولى اعمال.

فـو الذى بعثنى بالحق نبيا لو جاء احدكـم يوم القيامه باعمال كامثال الجبال ولـم يجـى ء بـولايه علـى بـن ابيطـالب لاكبه الله عزوجل فـى النار .

(32) سـوگنـد به خـدايـى كه مرا به حق بـرانگيخته اگر يكـى از شما در روز قيامت بااعمالى هماننـد كـوهها بيايد.

اما فاقـد ولايت وقبـول حاكميت علـى بـن ابيطالب بـاشـد, خـداونـد او را به رو در آتـش افكند.

31ـ پاداش مريض.

اذا مـرض المسلـم كتب الله له كاحسـن ما كـان يعمل فـى صحته و تسـاقطت ذنـوبه كمايتساقط ورق الشجر.

(33) وقتى كه مسلمان , بيمار شـود, خـداوند هماننـد بهتريـن حسناتـى كه در حال سلامت انجام ميداده در نامه عملـش مينـويسد و گناهانـش همچـون برگ درخت فرو ميريزد.

32ـ مسئوليت مسلمانى.

من اصبح لايهتـم بامور المسلمين فليـس منهم و مـن سمع رجلا ينادى يا للمسلميـن فلم يجبه فليس بمسلم .(34) هر كه صبح كند و به امور مسلميـن همت نگمارد , از آنهانيست ;و هركـس بشنود كه شخصـى فرياد مـيزنـد: (( اى مسلمانها به فريادم برسيد)) ولـى جـوابـش نگـويد,مسلمان نيست .

33ـ پيوستگى ايرانيان با اهل بيت عليهم السلام.

قالت الرسول من الفرس لرسول الله (ص ) الى من نحـن يا رسول الله ؟ قال انتم مناو الينا اهل البيت .

(35) فرستادگان باذان , پادشاه يمـن , تحت الحمايه ايران كه اصالتا ايرانى بـودند به حضور پيامبر اكرم (ص ) آمدند و گفتند: اى رسـول خدا: سرانجام ما فارسيان به نزدچه كسى خواهد بود؟ حضرت فرمـود: شما فارسيان از ما هستيـد و سرانجامتان به سـوى ما و خانـدان ماخواهد بود.

قال ابـن هشام : فبلغنى عن الزهرى انه قال : فمـن ثـم قال رسول الله : سلمان منااهل البيت .

ابـن هشام از قول زهرى گويد: و از همين جا بود كه پيامبر فرمود: سلمان از اهل بيت ماست .

34ـ خيانت بزرگ.

من تقدم على المسلمين و هو يرى ان فيهم مـن هو افضل منه فقد خان الله و رسوله و المسلمين .

(36) كسى كه بر مسلمانان پيشـى گيرد, در حالـى كه ميداند در ميان آنها كسـى افضل وبهتر از او وجـود دارد, چنيـن كسى به خدا و رسولـش و همه مسلمانان خيانت كرده است .

35ـ ارزش هدايت.

لان يهدى الله بك رجلا واحـدا خيـر لك ممـا طلعت عليه الشمس .

(37) پيـامبـر اكـرم (ص ) خطـاب به حضـرت علـى (ع ) فـرمود: هدايت نمـودن خداوند فردى را به وسيله تو از آنچه آفتاب بر آن بتابد براى تـوبهتر و ارزنده تر است .

36ـ مردمان آخرالزمان.

ياتـى على الناس زمان تخبث فيه سرائرهـم و تحسـن فيه علانيتهم طمعا مـن الدنيا,لايريدون به ما عنـد ربهم , يكـون دينهم ريـاء لايخالطهم خـوف , يعمهم الله بعقاب فيـدعونه دعاء الغريق فلا يستجيب لهم .

(38) زمانى بر مردم فرا مـى رسد كه براى طمع در دنيا, باطنشان پليد و ظاهرشان زيباباشـد, علاقه اى به آنچه نزد پروردگارشان است نشان ندهند, ديـن آنها ريا شـود وخـوفـى (از خـدا) در دلشان آميخته نشـود, خـداونـد همه آنها را به عذاب سختـى گـرفتار كند, پـس مانند دعايشخص غريق دعا كنند, ولـى دعايشان را اجابت نكند.

37ـ راستگو ترين صحابه.

مـااظلت الخضـراء و لااقلت الغبـراء مـن ذى لهجه اصـدق مـن ابــيذر.

(39) آسمان سايه نينداخته و زميـن در بر نگرفته , صاحب سخنى راستگوتر از ابوذر را.

38ـ پرسش از عالمان و همنشينى بافقيران.

سـائلـوا العلمـاء و خـاطبـوا الحكماء و جـالسـوا الفقـراء.

(40) از دانشمنـدان بپـرسيـد و با فـرزانگان سخـن بگـوييـد و با فقيـران بنشينيـد.

39ـ دستبوسى نه.

هذا تفعله الاعاجـم بملـوكها و لست بملك انمـا انـا رجل منكـم .

(41) مردى خواست تا بر دست رسـول خـدا (ص ) بـوسه زنـد, پيامبر دست خـود را كشيـد وفرمود: ايـن كارى است كه عجمها با پادشاهان خـود ميكنند و من شاه نيستـم , مـن مردى از خودتان هستم .

40ـ مهربانى با همنوعان.

ما آمن بـى مـن بات شبعان و جاره جائع و ما مـن اهل قـريه يبيت و فيهم جائع لاينظر الله اليهم يوم القيمه .

(42) به مـن ايمان نياورده كسـى كه سير بخـوابـد و همسايه اش گرسنه باشـد, و اهل يك آبادى كه شب را بگذرانند و در ميان ايشان گرسنه اى باشد, خـداوند در روز قيامت به آنها نظر رحمت نيفكند.


پى نوشتها:.

1ـ اصول كافى , ج 1, ص 42.

2ـ صحيح مسلـم , ص 4ص 1972, كتاب فضائل الصحابه , حـديث 230, و همان , ج 2, ص 417 چاپ بولاق , 3ـ سوره جمعه , آيه 3.

4ـ صحيح مسلم , ج 4, ص 1972, كتـاب فضـائل الصحابه .

5ـ خصـال صـدوق , بـاب اربعه , ص 215, حـديث 1.

6ـ بحار الانوار ج 2, ص 174.

7ـ ثواب الاعمال ص 381.

8ـ تحف العقول .

ص 21.

9ـ اصول كافى , ج 1, ص 37.

10ـ اصول كافى , ج 1, ص 54.

11ـ تهذيب الاحكام , ج 4, ص 190.

12ـ بحار الانوار, ج 96, ص 340.

13ـ همان , ج 71, ص 86.

14ـ اصول كافى , ج 1, ص 55.

15ـ همان , ج 1ص 58.

16ـ تنبيه الخـواطـر و نزهه النواظر(معروف به مجمـــوعه ورام ) , ج 1, ص 134.

17ـ خصـال صـدوق ص 253, و مشكـاه الانـوار , ص 171.

18ـ امالى صدوق , ص 231.

19ـ لئالى الاخبار, ص 386.

20ـ محموعه ورام , ج 2,ص 110.

21ـ روضه كافى , ص 248.

22ـ تفسير كشاف زمخشرى , ج 3,ص 467.

23ـ امالى شيخ صدوق , ص 257.

24ـ همان , ص 285.

25ـ سفينه البحـار, ماده قتل , ج 2, ص 407.

26ـ جواهر الكلام , ج 31, ص 359.

27ـ مشكات الانوار, ص 312.

28ـ يعنـى بـراى چشـم مـردم وخـوشـاينـد آنـان كـار مـيكـرده انـد.

29ـ لئالى الاخبار ,ص 465.

30ـ سفينه البحار ماده حبيب , ص 201.

31ـ حليه الاولياء, ج 1, ص 86.

32ـ امالى شيخ طوسى , ج 1,ص 314.

33ـ مكارم الاخلاق , ص 195.

34ـ اصول كافى , ج 3, ص 293.

35ـ سيره ابن هشام , ج 1,ص 72.

36ـ الغدير, ج 8, ص 291.

37ـ شـرح نهج البلاغه ابـن ابـى احـديـد, ج 1,ص 342.

38ـ اصول كافى , ج 3,ص 404.

39ـ الغديـر, ج 8,ص 97, و شـرح نهج البلاغه ابـن ابـى الحـديــــد, ج 2,ص 354.

40ـ تحف العقول , ص 41.

41ـ خيانت در گزارش تاريخ , ج 3,ص 271.

42ـ اصول كافى , ج 4,ص 493. 

فهرست

وظائف مسلمانان در برابر پيامبر (ص)

آيت الله سبحانى

از مسائلى كه قرآن به آن اهميت خاصى داده است، وظيفه جامعه اسلامى نسبت به پيامبر گرامى است، ما در اين بخش به وظائف دهگانه‏اى كه قرآن از آنها ياد مى‏كند، اشاره مى‏نمائيم و تشريح خصوصيات اين وظائف از قلمرو بحث ما بيرون است .1- اطاعت از پيامبر (ص)

پيامبر گرامى را از آن نظر كه وحى الهى را از مقام ربوبى دريافت مى‏كند، نبى (آگاه از اخبار غيبى) و از آن نظر كه مأمور به ابلاغ پيامى از جانب خدا به مردم است، رسول مى‏نامند، پيامبر در اين دو مقام، فاقد امر و نهى و اطاعت و عصيان است و وظيفه‏اى جز پيام‏گيرى و پيام رسانى ندارد و لذا قرآن درباره او مى‏فرمايد:

«ما على الرسول الا البلاغ و الله يعلم ما تبدون و ما تكتمون (مائده /99): براى رسول وظيفه‏اى جز ابلاغ نيست و خدا از آنچه كه آشكار مى‏سازيد و يا پنهان مى‏داريد، آگاه است».

اگر قرآن در قلمرو رسالت، براى رسول حق اطاعت قائل مى‏شود و مى‏فرمايد: «و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله (نساء /64): هيچ رسولى را اعزام نكرديم مگر اينكه به فرمان خدا، از او اطاعت شود»، مقصود اطاعت طريقى است نه موضوعى، يعنى به پيامهاى او گوش فرا دهند و به گفته‏هاى او مانند انجام نماز و پرداخت زكات جامعه عمل بپوشانند، انجام چنين وظائفى در حقيقت، اطاعت فرمان خدا است، نه اطاعت پيامبر، هر چند به صورت ظاهر اطاعت پيامبر نيز به شمار مى‏رود و قرآن ماهيت اين نوع اطاعتها را در آيه ديگر به صورت روشن بيان مى‏كند و مى‏فرمايد: «من يطع الرسول فقد اطاع الله (نساء /80): هر كس رسول را فرمان برد، خدا را فرمان برده است».

بنابراين، در بعضى از موارد كه قرآن براى رسول به عنوان رسالت حق اطاعت قائل شده است، اطاعت حقيقى او نيست، بلكه اطاعت خدا است و به گونه‏اى به او نيز نسبت داده مى‏شود از اين جهت قرآن شخصيت رسول را از «مقام رسالت» چنين ترسيم مى‏كند:

«انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر (غاشيه /1-22): يادآورى كن تو تذكر دهنده‏اى، نه مسلط بر آنها».

در قلمرو اطاعت: در حالى كه رسول گرامى يادآور و آموزنده و پيام رسانى بيش نيست، گاهى از جانب خدا داراى مقام امامت شده و «مفترض الطاعه» مى‏گردد كه با توجه به آن، خود شخصاً داراى مقام امر و نهى مى‏شود.

در اين قلمرو، پيامبر فقط گزارشگر وحى، و پيام رسان الهى نيست، بلكه رئيس دولت اسلامى است كه براى تنظيم امور امت، بايد به نصب و عزل فرماندهان و قاضيان و اعزام سپاه و عقد معاهدات بپردازد.

رسول گرامى آنگاه حقيقتاً داراى امر و نهى مى‏گردد كه از طرف خدا به عنوان زمامدار مسلمانان، قاضى و داور آنان، و مدير كليه شؤون اجتماعى و سياسى واقتصادى و دينى معرفى گردد؛ در اين هنگام است كه او علاوه بر اطاعت طريقى، داراى حق اطاعت موضوعى مى‏گردد كه فرمانبر از دستورات او مايه پاداش، و نافرمانى موجب كيفر مى‏گردد.

قرآن روى اطاعت پيامبر در موارد زيادى تكيه مى‏كند و بر مفسر محقق لازم است ميان دو نوع اطاعت (طريقى و موضوعى) فرق بگذارد و آيات را بر دو نوع تقسيم كند.

الف: گروهى كه بر اطاعت رسول فرمان مى‏دهند و قرائن گواهى مى‏دهد كه مقصود از اطاعت او، همان انجام دستورات الهى است كه او تبليغ مى‏كند، مانند انجام فرائض و دورى از محرمات در اين صورت اطاعت رسول راهى است براى اطاعت خدا،و خود رسول در حقيقت، اطاعت و عصيانى ندارد.

ب: گروهى كه او را به عنوان «اولى الامر» و فرمانده وقاضى و داور معرفى مى‏كند و دست او را در تنظيم امور اجتماع باز نهاده و به او حق امر و نهى مى‏دهد در چنين مواردى، اطاعت او خود، موضوعيت پيدا مى‏كند و داراى احكام و خصائص مى‏گردد.

آيات مربوط به بخش نخست به خاطر كثرت، نياز به بيان ندارد، مهم آيات مربوط به بخش دوم است كه برخى را يادآور مى‏شويم:

1- «اطيعو الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم (نساء /59) : خدا را اطاعت كنيد و رسول و صاحبان فرمان از خود را اطاعت كنيد».

شكى نيست كه رسول در آيه، خود از افراد «اولى الامرمنكم» مى‏باشد و به خاطر احترام بيشتر از وى، جداگانه از او نام برده شده، و (اولى الامر» زمامداران واقعى جامعه اسلامى هستند كه از جانب خدا به اين مقام نائل شده‏اند و به خاطر داشتن چنين مقامى، داراى امر و نهى واقعى بوده و براى خود اطاعت و عصيانى دارند.

2- «فلا و ربك لا يومنون حتى يحكموك فيما شجربينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليماً (نساء /65): چنين نيست، سوگند به پروردگار تو، مؤمن نخواهند بود مگر اين كه تو را در اختلافهاى خود داور قرار دهند آنگاه از داورى تو در دل، احساس ناراحتى نكنند و كاملاً تسليم گردند».

در اين مورد رسول خدا به صورت قاضى و داورى، تجلى نموده و براى حفظ نظام داراى مقام امر و نهى خواهد بود و اگر مطاع نباشد و دستورهاى او اجراء نگردد، داورى مختل، و هرج مرج بر جامعه حاكم مى‏گردد.

3- «فليحذر الذّين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنه او يصيبهم عذاب اليم (نور /63): آنان كه با فرمان پيامبر مخالفت مى‏ورزند از آن بترسند كه فتنه و يا عذاب دردناكى دامنگير آنان گردد».

جمله «عن امره» حاكى از آن است كه پيامبر در اين چشم انداز گذشته بر مقام تبليغ و تبيين شريعت، امر و فرمان دارد كه مخالفت آن، داراى واكنش سختى است .

مؤيد مطلب، اين است كه آيه مربوط به مسأله جهاد و حضور در ميدان نبرد است در اين شرائط پيامبر، مبلغ احكام نيست، بلكه فرمانده «واجب الطاعه» است كه بايد دستورهاى او مو به مو مورد اجرا قرار گيرد.

4- «انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله و اذا كانوا مع على امر جامعه لم يذهبوا حتى يستا ذنوه ان الذّين يستا ذنوك اولئك الذين يؤمنون بالله و رسوله فاذا استاذنوك لبعض شانهم فأذن لمن شئت منهم و استغفرلهم الله ان الله غفور رحيم» (نور /62). «مؤمنان واقعى كسانى هستند كه به خدا و رسول ايمان دارند واگر در امر مهمى با او باشند بدون اذن او به جايى نمى‏روند. آنان كه از تو اذن مى‏گيرند آنها كسانى هستند كه به خدا و رسول او ايمان آورده‏اند در اين صورت هرگاه برخى ازآنان براى كارهاى خود اجازه بگيرند، به آن كس كه بخواهى اذن بده و براى آنان طلب آمرزش كن، خدا بخشاينده و رحيم است».

الزام به استجازه به هنگام ترك ميدان نبرد و يا به هنگام ترك مجلس كه براى مشورت درباره امر مهمى برگزار شده، نشانه مقام و منصب خطير رسول گرامى است كه حركات و سكنات افراد بايد زير نظر او صورت پذيرد.

5- «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم (احزاب /6): پيامبر به مؤمنان از خود آنان اولى است» اين نوع اولويت كه در هيچ تشريعى در جهان نظير آن ديده نشده است، از جانب «مالك النفوس» به پيامبر افاضه شده كه از آن در مصالح جامعه اسلامى بهره بگيرد، و افراد به فرمانهاى او گوش فرا دهند و خواست او را بر خواست خود مقدم بدارند و مفاد اين آيه در همين سوره به صورت روشن نيز وارد شده چنانكه مى‏فرمايد:

6- «و ما كان لمؤمن ولا مومنه اذا قضى الله و رسوله امر ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالاً مبيناً» (احزاب /36).

«بر هيچ مرد و زن مؤمن آنگاه كه خدا و پيامبر او در موردى فرمان دادند هيچ نوع اختيارى دركارشان نيست هر كس كه خدا و رسول او را مخالفت كند، آشكارا گمراه شده است».

دادن چنين قدرت و موقعيتى بر پيامبر نشانه دعوت به حكومت فردى و استبدادى شخص نيست زيرا اگر پيامبر خدا يك فرد عادى بود، طبعاً دادن چنين قدرتى به او، جز استبداد و حكومت فرد بر جمع چيز ديگرى نبود، در حالى كه او چنين نيست او يك فرد وارسته از هر نوع خودخواهى است كه جز رضاى خدا خواهان چيزى نيست، او در رفتار و گفتار خود، به وسيله «روح القدس» تأييد شده و از هر لغزشى مصون مى‏باشد در اين صورت امر و فرمان او مظهر فرمان خداست كه از زبان او به مردم ابلاغ مى‏گردد.

به خاطر چنين عصمت و مصونيتى است كه خدا در دو آيه زير، هر نوع پيشدستى را بر او تحريم مى‏كند و مى‏فرمايد:

7-«يا ايها الذين آمنوا لا تقدموا بين يدى الله و رسوله و اتّقوا الله ان الله سميع عليم (حجرات /1) اى افراد با ايمان بر خدا و رسول او پيشى نگيريد و از (مخالفت) خدا بپرهيزيد خدا شنوا و دانا است».

8- «و اعلموا ان فيكم رسول الله لويطيعكم فى كثير من الامر لعنِتّم (حجرات /7): بدانيد در ميان شما است پيامبر خدا اگر در بسيارى از امور از شما پيروى كند شماها به زحمت مى‏افتيد».

دلائل اطاعت پيامبر بيش از آن است كه در اين جا منعكس گرديد، آنچه مهم است تعيين حدود اطاعت و قلمرو آن است كه به گونه‏اى فشرده بيان مى‏گردد:

قلمروهاى سه گانه اطاعت: با توجه به آياتى كه در زمينه اطاعت رسول گرامى وارد شده مى‏توان قلمرو اطاعت او را در زمينه‏هاى مسائل سياسى و قضائى و نظامى محدود ساخت.

پيامبر گرامى علاوه بر مقام تبليغ احكام،رهبر سياسى و مرجع قضائى و فرمانده كل قوا است و در اين زمينه‏ها «نافذ القول» و مطاع مى‏باشد و ما در هر مورد، نمونه‏اى را متذكر مى‏شويم:

الف: اطاعت در قلمرو مسائل سياسى: يكى از مسائل حساس به هنگام جنگ، اخبار جبهه‏ها و گزارشهاى مربوط به پيروزى و شكست است تصميم‏گيرى در پخش و عدم پخش اين گونه گزارشها، نياز به تفكر و انديشه، و رعايت مصالح عمومى دارد از اين جهت قرآن شخص پيامبر را معرفى مى‏كند آنجا كه مى‏فرمايد:

«هنگامى كه خبرى ايمنى بخش يا بيم زا (از پيروزى و شكست) به آنان برسد فوراً آن را پخش مى‏كنند و اگر آن را به پيامبر و صاحبان فرمان از آنها ارجاع كنند اهل استنباط و ريشه ياب از آنان، از حقيقت مطلب آگاه خواهند شد (و حقيقت را به آنان بازگو خواهند كرد) اگر كرم و رحمت او نبود همگى جز گروه كمى از شيطان پيروى مى‏كردند».(نساء /83).

پخش بى موقع خبر پيروزى چه بسا مايه غرور مى‏گردد، همچنانكه اشاعه خبر شكست موجب تضعيف روحيه‏ها مى‏گردد و لذا وظيفه مسلمانان جز اين نيست كه اخبار رسيده را در اختيار پيامبر گرامى و صاحبان فرمان از خود (كه به فرمان پيامبر داراى مقاماتى شده‏اند) بگذارند تا آنان پس از ريشه‏يابى و تحقيق، ديگر مسلمانان را از حقيقت امر آگاه سازند، البته اين آيه مربوط به رهبرى سياسى پيامبرگرامى است و اگر از «اولى الامر» نام مى‏برد منافاتى با رهبرى سياسى رسول خدا ندارد زيرا «اولوالامر» به فرمان او «صاحبان فرمان» و «پيشوايان مردم» مى‏گردند بالأخص كه از نظر روايات، مقصود از آن «پيشوايان معصوم» است كه پس از پيامبر گرامى مرجع سياسى مى‏باشند.

ب: اطاعت در قلمرو مسائل قضائى: اگر پيامبر به حكم اين آيه يگانه رهبر سياسى است به حكم آيات ديگر، يگانه مرجع قضائى نيز مى‏باشدو داورى داوران ديگر به فرمان و نصب او رسميت پيدا مى‏كرد و چنانكه مى‏فرمايد:

«يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم فان تنازعتم فى شى‏ء فردوه الى الله و الرسول ان كنتم تومنون بالله و اليوم الاخر ذلك خير و احسن تاويلاً» (نساء /59).

«اى افراد با ايمان خدا را اطاعت كنيد و پيامبر خدا و صاحبان فرمان از خود را اطاعت نمائيد اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و پيامبر ارجاع دهيد اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد، اين براى شما بهتر است و عاقبت و پايان نيكويى دارد».

اگر اين آيه دستور مى‏دهد كه مشكلات قضائى را به خدا و رسول او باز گردانيم مقصود از ارجاع به خدا ارجاع به نماينده او است.

به خاطر همين اصل كه پيامبر يگانه مرجع قضايى مسلمانان است، خدا گروهى را كه با وجود پيامبر، به حكام باطل مراجعه مى‏كردند، سخت نكوهش مى‏كند و مى‏فرمايد:

«آيا نديدى كسانى را كه مدعى ايمان به آنچه كه بر تو و بر پيشينيان از تو نازل شده است، مى‏باشند، و مى‏خواهند مظاهر طغيان (حكام باطل) را به داورى بطلبند و شيطان مى‏خواهد آنها را شديداً گمراه كند».(نساء /60).

مراجعه به طاغوت، دام شيطانى است كه مى‏خواهد انسانها را از راه راست (داورى پيامبر معصوم) به بيراهه ببرد.

اين آيات، پيامبر را يگانه رهبر سياسى و مرجع قضائى معرفى مى‏كند و مسلمانان را موظف مى‏دارد كه حتماً به او مراجعه كنند و از مراجعه به غير كه همگى مظاهر طاغوت و حكام باطل و خودكامه‏اند، خود دارى نمايند و فرمانهاى او را محترم بشمارند.

ج: اطاعت در قلمرو مسائل نظامى: قرآن پيامبر را يگانه مرجع نظامى مى‏داند به اندازه‏اى كه جزئى‏ترين مسائل نظامى بايد با اجازه او صورت پذيرد مانند ترك ميدان جنگ كه بايد به اذن او باشد و اگر اذن او نباشد، بايد حضور خود را در ميدان بر همه چيز مقدم بدارند چنانكه مى‏فرمايد:

«انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستا ذنوه» (نور /62).

«افراد با ايمان كسانى هستند كه به خدا و پيامبر او ايمان آورده‏اند آنگاه كه در كارى كه اجتماع در آن لازم است بدون اجازه او به جايى نمى‏روند».

لفظ «امرجامع» به معنى كار مهمى است كه اجتماع مردم در آن لازم است و مصداق واضح آن مسأله جهاد با دشمن و مبارزه با او است و شأن نزول آيه همين معنى را تأييد مى‏كند.

اگرپيامبر در اين آيات، يگانه رهبر و مرجع در امور سياسى و قضائى و نظامى معرفى شده به خاطر حفظ مصالح جامعه است كه بايد تمام تشكيلات در نقطه‏اى متمركز شده و مديريت‏هاى رده‏هاى گوناگون به مديريت واحد باز گردد و يك فكر و انديشه بر تمام تشكيلات سايه افكند.

به خاطر همين مقام نظامى است كه خدا اجازه نمى‏دهد (آنگاه كه پيامبر مردم را به جهاد دعوت مى‏كند) اهل مدينه و باديه نشينان آنها، از پيامبر تخلف جويند و براى حفظ جان خود از جان او چشم بپوشند چنانكه مى‏فرمايد:

«ما كان لا هل المدينة و من حولهم من الاعراب ان يتخلفوا عن رسول الله و لا يرغبوا بانفسهم عن نفسه» (توبه /120).

«هرگز بر اهل مدينه و باديه نشينان اطراف آن روا نيست كه از پيامبر خدا تخلف جويند و براى حفظ جان خود، از او اعراض نمايند».

اين آيات كه نمونه آنها در قرآن فراوان است ايجاب مى‏كند كه مسلمانان وظيفه دارند كه در مسائل سياسى و قضائى نظامى و... به او مراجعه كنند و از سخنان او تخلف و تخطى ننمايند و در حقيقت قلمرو لزم اطاعت را روشن مى‏سازند.

2- احترام پيامبر (ص)

تكريم بزرگان و ارج نهادن بر شخصيت‏هاى الهى با اعتقاد به عبوديت و بندگى آنها، تعظيم خداى سبحان است، احترام آنان نه تنها از اين نظر است كه انسان‏هاى كاملى بودند كه راه سعادت را به روى انسان‏ها گشودند، بلكه در بزرگداشت آنها، انگيزه ديگرى در كار است كه عارفان را به احترام و تعظيم آنها وا مى‏دارد و آن، ارتباط محكم و پيوند استوار آنها با خدا است كه آنى با او به مخالفت برنخاسته و پيوسته مجريان فرمانهاى خدا و پويندگان راه كوى او بودند.

روى اين اساس هر نوع تكريم و تعظيمى كه از اعتقاد به قداست و طهارت آنها از گناه، و اخلاص و عشق آنان به كسب رضاى حق، و فداكارى و جانبازى آنان در گسترش آيين او، مايه بگيرد، در حقيقت تعظيم خدا و عشق به او است و اگر آنان را دوست مى‏داريم و احترام مى‏گذاريم از اين نظر است كه آنان خدا را دوست داشته و به او عشق مى‏ورزيدند، و خدا نيز آنها را دوست مى‏داشت.

قرآن اين حقيقت عرفانى را در آيه‏اى بازگو مى‏كند و مى‏فرمايد:

«قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله و يغفرلكم ذنوبكم و الله غفور رحيم» (آل عمران /31).

«اگر خدا را دوست مى‏داريد از من پيروى كنيد (در اين موقع) خدا شما را دوست مى‏دارد و گناهان شما را مى‏بخشد و خدا بخشايشگر و رحيم است».

در اين آيه مهر به خدا علت پيروى از پيامبر گرامى (ص) معرفى گرديده به گونه‏اى كه گواه مدعيان دوستداران خدا، پيروى از رسول گرامى اعلام شده است، و نكته آن همان است كه يادآورى شد كه هر نوع گرايش به پيامبران از نظر گفتار و رفتار و اظهار مهر و مودت به شخص و مقام آنان، در حقيقت اظهار علاقه به مقام ربوبى است و همگى از يك عشق ريشه‏دار به خدا سرچشمه مى‏گيرد.

آيين وهابيت كه براسا هدم شخصيت‏ها و ناديده گرفتن مقامات اولياى الهى سرچشمه مى‏گيرد، ابراز علاقه را به اولياء الهى پس از فوت، يك نوع شرك و عبادت اولياء و احياناً بدعت و يك نوع عمل نو ظهور تلقى مى‏كند، در حالى كه سراسر قرآن مملو از احترام به شخصيت اولياء و انسانهاى الهى است كه سراپا اخلاص و طهارت و قداست بودند و ما در اينجا بخشى از آيات الهى را وارد بحث مى‏نمائيم كه از ديگداه يك وهابى (با مقايسهائى كه در دست دارد)، دعوت به شرك، و از ديدگاه يك موحد واقعى دعوت به خود توحيد است:

در تكريم پيامبر گرامى همين بس كه قرآن يك رشته از افعال خدا را در عين انتساب به خود، به رسول گرامى نيز نسبت داده واز هر دو با هم يك جا نام مى‏برد و مى‏فرمايد:

«ولو انهم رضوا ما اتيهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيوتينا الله من فضله و رسوله انا الى الله راغبون» (توبه /59).

«اگر آنان به آنچه كه خدا و پيامبر او داده راضى گردند و بگويند خدا ما را كافى است، خدا از كرمش و پيامبر او به ما مى‏دهند ما به سوى خدا توجه داريم».

در حالى كه شعار هر مسلمان همان طورى كه در آيه ياد شده وارد شده است، جمله «حسبنا الله» است مع الوصف در همين آيه، خدا به اندازه‏اى به پيامبر خود احترام مى‏گذارد كه نام او را در كنار نام خود آورده و فعل واحد را به هر دو نسبت مى‏دهد و مى‏فرمايد:

1- «سيوتينا الله من فضله و رسوله».

2- «ما اتيهم الله و رسوله».

عين همين مطلب در آيه ياد شده در زير نيز منعكس است:

«يحلفون بالله لكم ليرضوكم و الله و رسوله احق ان يرضوه ان كانوا مؤمنين» (توبه /62):

سوگند ياد مى‏كنند كه شماها را راضى سازند كه خدا و پيامبر او شايسته‏ترند كه آنان را راضى سازند».

جمله «والله و رسول احق ان يرضوه» آن چنان عظمت رسول گرامى (ص) را ترسيم مى‏كند كه رضايت او را در كنار رضايت خدا قرار مى‏دهد .

2- «و ما نقموا الا ان اغنيهم الله و رسوله من فضله (توبه /74): آنان فقط از اين انتقام مى‏گيرند كه خدا و پيامبر او (آنها را) از كرمش بى نياز ساخته‏اند».

چه احترامى بالاتر از اين كه «اغناء» و «بى نياز كردن» كه فعل خدا است، به پيامبر خود نيز نسبت مى‏دهد و او را نيز مايه بى نياز شدن مردم معرفى كرده و مى‏فرمايد:

«ان اغنيهم الله و رسوله»

شما اگر نزد وهابيها بگوئيد: بحمدالله خدا و پيامبر او ما را بى نياز ساختند! فوراً شما رامتهم به شرك كرده و مى‏گويند تو مشركى زيرا كار خدا را به غير او نسبت دادى ولى غافل ازآنند كه قرآن مى‏فرمايد: «ان اغنيهم الله و رسوله».

اين نوع از نسبتها در عين واقعيت و صحت، يك نوع ارج گذارى بر پيامبر (ص) است .

4- «و سيرى الله عملكم و رسوله ثم تردون الى عالم الغيب و الشهادة فينبئكم بما كنتم تعملون» (توبه /94).

«خدا و رسول او اعمال شما را مى‏بينند و سپس به سوى كسى كه از آشكار و پنهان آگاه است باز گردانيده مى‏شود و از آنچه انجام مى‏دهيد شما را با خبر مى‏كند».

5- «و لما را المؤمنون الاحزاب قالوا هذا ما و عدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ايماناً و تسليماً» (احزاب /22).

«آنگاه كه افراد، «احزاب» را ديدند گفتند كه اين همان است كه خدا و پيامبر او به ما وعده داده، خدا و پيامبر او راست گفته‏اند و اين كار (تلاقى با احزاب) جز ايمان و تسليم، چيزى بر آنها نيفزود».

اين آيات در عين حقيقت و درست بودن نشانه عظمت و قداست رسول خدا است، و بيانگر آن است كه شايسته است كه فعل واحدى به هر دو (خدا و رسول) نسبت داده شود، هر چند نسبت آن به خدا، به صورت استقلالى و به پيامبر او به صورت اكتسابى و وابستگى است.

شيوه معاشرت بيانگر پايه ايمان است: اگر قرآن به تكريم و تعظيم پيامبر دعوت مى‏كند، به خاطر اين است كه شيوه معاشرت فردى با فرد ديگر نشانه پايه عقيده و ايمان او به عظمت و موقعيت طرف است .

درست است كه پيامبر گرامى در زندگى زاده و وارسته بود، و از تظاهر به مناصب سياسى و قضائى و نظامى خوددارى مى‏كرد و با ياران خود «حلقه وار» بدون اينكه مجلس صدر و ذيل پيدا كند، مى‏نشست، ولى اين كار نبايد سبب شود كه مسلمانان در معاشرت خود،موقعيت او را ناديده بگيرند، و آداب و مراسم شايسته به مقام پيامبر را رعايت نكنند.

آيات وارد در مورد احترام پيامبر، بر دو گروهند:

1- آياتى كه به طور كلى دستور احترام مى‏دهد.

2- آياتى كه انگشت روى موارد جزئى مى‏گذارد و نمونه‏هائى را ارائه مى‏كند ما در اين بخش از هر دو قسمت آياتى را متذكر مى‏شويم:

الف: دعوت به تكريم و احترام

قرآن در آياتى جامعه اسلامى را به تكريم و بزرگداشت پيامبر دعوت مى‏كند و مى‏فرمايد: «انا ارسلنا شاهداً و مبشراً و نذيراً لتومنوا بالله و رسوله و تعزروه و توقروه و تسبحوه بكرة و اصيلاً» (فتح /8-9).

ما تو را اى پيامبر! گواه و بشارت دهند و بيم دهنده فرستاديم تا به خدا و رسول او ايمان بياوريد و اورا كمك و احترام كنيد و او (خدا) را صبح و عصر تسبيح بگوئيد».

در آيه ياد شده قبل از جمله‏هاى «و تعزروه و...» جمله «لتومنوا بالله و رسوله» وارد شده است اكنون بايد ديد مرجع ضمائر «و تعزروه و توقروه و تسبحوه بكرة و اصيلاً» چيست؟

هرگاه بگوئيم هر سه ضمير به لفظ «الله» بر مى‏گردد، در اين صورت احكام وارده در آيه مربوط به خدا بوده و از قلمرو بحث ما خارج خواهد بود.

ولى اگر بگوئيم دو ضمير نخست در جمله‏هاى (تعزروه و توقروه) مربوط به «رسول» است و ضمير سوم در جمله «وتسبحوه» مربوط به خدا است، طبعا دو حكم نخست (نصرت پيامبر و تكريم او) وظيفه اسلامى هر مسلمانى نسبت به پيامبر خواهد بود.

از اين جهت برخى از «قراء» پس از جمله «توقروه» وقف را لازم دانسته تا احكام مربوط به پيامبر، با حكم مربوط به خدا، به هم آميخته نشود.

البته در متن آيه گواهى بر تعيين يكى از دو احتمال وجود ندارد اما با توجه به اين كار آيه ديگر لفظ «عزروه» را درباره وظيفه مؤمنان نسبت به پيامبر به كار برده است مى‏توان گفت كه احتمال دوم بر احتمال نخست برترى دارد چنانكه مى‏فرمايد:

«فالذين آمنوا به عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئك هم المفلحون» (اعراف /157)

«آنانكه به او ايمان آورده و او را گرامى داشته و يارى نموده‏اند و از نوريكه همراه او نازل شده پيروى نموده‏اند آنان رستگارانند».

و نيز درباره مطلق پيامبران مى‏فرمايد:

«و امنتم برسلى و عزر توهم و اقرضتم الله قرضاً حسناً» (مائده /12).

«به پيامبران من ايمان آورديد و آنان را يارى نموديد و خدا را وام نيكو داده‏ايد؟».

در اين آيه نيز خود مؤمنان را به «احترام» پيامبران دعوت مى‏كند.

ب: متانت در سخن گفتن

در اين مورد به آياتى كه در سوره «حجرات» وارد شده است، اكتفاء مى‏ورزيم:

«يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصوتكم فوق صوت النبى ولا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم و انتم لا تشعرون»(حجرات /2).

«اى افراد با ايمان! صداى خود را بلندتر از صداى پيامبر نكنيد و با او بلند سخن نگوئيد (فرياد نزنيد) همانطور كه با يكديگر بلند سخن مى‏گوئيد، تا مبادا پاداش عمل شما بدون توجه از بين برود».

2- «ان الذين يغضون اصواتهم عند رسول الله اولئك الدين امتحن الله قلوبهم للتفوى لهم مغفرة و اجرعظيم» (حجرات /3).

«آنهائى كه از صداى خويش در (محضر پيامبر) مى‏كاهند، كسانى هستند كه خداوند دلهاى آنان را براى پرهيزگارى آزموده است براى آنان آمرزش و پاداشى بزرگ است».

3- «ان الذين ينادونك من و راء الحجرات اكثرهم لا يعقلون» (حجرات /4)

«آنان كه تو را از بيرون اطاق بلند صدا مى‏زنند بيشترشان نمى‏فهمند».

4- «ولو انهم صبروا حتى تخرج اليهم لكان خيراً لهم و الله غفور رحيم».(حجرات /5).

«اگر آنان صبر مى‏كردند تا خود بيرون آئى براى آنها بهتر بود، خداوند آمرزنده و مهربان است».

جامعه خشن: پيامبر كه داراى روح لطيف و فردى آزاده بود، گرفتار افرادى شده بود كه از بسيارى از مزاياى اخلاقى دور بودند و با شخصيتى مانند رسول اكرم طورى سخن مى‏گفتند كه گوئى با يك فرد چوپان سخن مى‏گويند.

در سال نهم هجرت كه آن را «عام الوفود» مى‏نامند، هيئت و دسته‏هاى مختلفى از قبائل اطراف براى تشرف به اسلام به مدينه مى‏آمدند، و وقت و بى وقت پشت در اطاق پيامبر كه با مسجد چندان فاصله نداشت مى‏ايستادند، فرياد مى‏كشيدند كه «يا محمد اخرج: اى محمد ازاطاق بيرون بيا!» 1 اين كار علاوه بر اين كه استراحت رسول خدا را بهم مى‏زد يك نوع بى احترامى به شخصيتى مانند پيامبر (ص) بود و لذا قرآن در آيه چهارم اين سوره اين گونه افراد را كم فهم و بى خرد شمرده است .

او نه تنها در اين قسمت از آداب معاشرت، از بيگانگان و عربهاى بيابانى ناراحتى داشت، بلكه برخى از ياران و اصحاب نزديك آن حضرت هم، ادب سخن را در محضر وى مراعات نمى‏كردند.

بخارى محدث معروف جهان تسنن مى‏نويسد: هيئتى به نمايندگى از قبيله «بنى تميم» وارد مدينه شد، هر كدام از ابى‏بكر و عمر، شخصى را براى ملاقات با آنها معين نمودند، اختلاف آنان در تعيين آن فرد منجر به مشاجره شد و داد و فرياد آنان در محضر پيامبر (ص) باعث رنجش خاطر او گرديد براى جلوگيرى از تكرار اين حركات ناشايست در محضر آن پيشواى بزرگ، آيه دوم و سوم نازل گرديد و اين عمل را آنچنان بد شمرد كه نتيجه آن «حبط» اعمال معرفى گرديد. 2

اين احترامات مخصوص زمان پيامبر نيست - اگر پيامبر در حال حيات احترام دارد پس از وفات نيز همان احترام را خواهد داشت، حتى موقعى كه عايشه در شهادت حسن بن على (ع) در كنار قبر پيامبر (ص) سروصدا به راه انداخت و به كمك دسته‏اى از دفن فرزند پيامبر كنار قبر جدش جلوگيرى به عمل آورد، حسين بن على (ع) براى خاموش كردند وى اين آيه را خواند:

«يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى» سپس اين جمله را فرمود: «ان الله حرم من المؤمنين امواتا ما حرم منهم احياء: خداوند انجام هر نوع عملى را كه درباره شخص مؤمن در حال حيات او تحريم كرده، در حال مرگ وى نيز تحريم نموده است» 3

همانطور كه دانشمندان از اين آيه فهميده‏اند اين قبيل احترامات به پيامبر عظيم اختصاص ندارد، بلكه همه پيشوايان اسلام، و علما و اساتيد و پدران و مادران و عموم بزرگان از اين گونه احترام‏ها بايد برخوردار باشند، از اين جهت در حرمها و آستانه‏هاى مقدس، بايد از داد و فرياد و امثال آن، خوددارى نمود.

3- مجادله با پيامبر ممنوع است

مجادله و استدلال با مسلمات طرف بر ضد او، يكى از طرق استدلال است كه در اسلام به آن دعوت شده است آنجا كه خدا به پيامبر دستور مى‏دهد كه «وجادلهم بالتى هى احسن» (نمل /125) با آنه با شيوه‏زيبا به جدال برخيز».

ولى مع الوصف مجادله و مناقشه با پيامبر حرام و ممنوع است و مقصود آن همان «مراء» و تعصب بر باطل مى‏باشد، چنانكه مى‏فرمايد:

«و من يشاقق الرسول من بعدما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولى و نصله جهنم و سائت مصيراً» (نساء /115).

«هر كس كه با پيامبر پس از روشن شدن نشانه حق، به جدال برخيزد و از غير راه مؤمنان پيروى كند وارد دوزخ مى‏سازيم چه سرانجام بدى است».

جمله «من بعد ما تبين له الهدى» بيانگر همين واقعيت است و اين كه هدف را «مناقشه» حقيقت يابى نبوده و جز لجاجت، چيزى در كار نباشد.

با اين بيان مفاد ديگر آياتى كه مجادله با پيامبر را نكوهش مى‏كند، روشن مى‏گردد چنانكه مى‏فرمايد:

«يجادلونك فى الحق بعدما تبيين (انفال /6): با تو پس از روشن كردن واقعيتها مجادله مى‏كنند».

اين نوع مجادله‏ها كه براى حقيقت يابى و واقع بينى صورت نمى‏گيرد، حرام و ممنوع است ولى اگر طرف به خاطر درك حقيقت از در جدال وارد شود و سرانجام پس از روشن گشتن حق، از حق پيروى نمايد هرگز حرام نبوده و پيامبر نيز به اين نوع مذاكره‏ها گوش فرا مى‏دهد و مجادله مردم نجران با پيامبر اين نوع از مجادله بود قرآن آن را در سوره آل عمران آيه‏هاى 59 - 60 نقل نموده است .

4- رعايت وقت پيامبر (ص)

برخى از ياران پيامبر خواستار آن بودند كه پيامبر وقت خصوصى در اختيار آنان بگذارد ولى موافقت با اين درخواست، مايه اتلاف وقت گرانبهاى پيامبر بود.

از طرف ديگر بستن اين باب به طور كلى مقرون به مصلحت نبود، زيرا چه بسا مطالبى بايد به طور خصوصى به پيامبر برسد و ديگرى از آن آگاه نگردد، در اين موقع براى جلوگيرى از تفويت وقت پيامبر، مقرر شد كه هر كس بخواهد، با پيامبر خصوصى سخن بگويد، بايد قبلاً مبلغى به عنوان صدقه بپردازد تا از اين طريق، فقط كسانى كه واقعاً كار جدى دارند، به طور خصوصى سخن بگويند.

اين حكم الهى روى مصالحى هر چند بعدها نسخ شد ولى عملاً ثابت نمود كه اين گروه براى وقت گرانبهاى پيامبر به اندازه يك دينار ارزش قائل نبودند و لذا پس از نزول آيه احدى از آنان حاضر به «نجوى» با پيامبر نشد زيرا شرط لازم آن اين بود كه يك دينار، قبلاً به عنوان «صدقه» بپردازند فقط در اين ميان، اميرمؤمنان به اين آيه عمل نمود و چون كار ضرورى داشت يك دينار صدقه داد آنگاه با پيامبر به «نجوى» پرداخت.

مجاهد وقتاده مى‏گويند: احدى پس از اين حكم با پيامبر «نجوى» نكرد جز على بن ابى طالب (ع) يك دينار صدقه داد و به طور خصوصى با پيامبر به سخن پرداخت 4.

قرآن در اين مورد مى‏فرمايد:

«يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدى نجويكم صدقة ذلك خيرلكم و اطهر فان لم تجدوا فان الله غفور رحيم ءاشفقتم ان تقدموا بين يدى نجويكم صدقات فاذلم تفعلوا و تاب الله عليكم فاقيموا الصلوة و اتو الزكوة و اطيعوا الله و رسوله و الله خبير بما تعملون» (مجادله /12-13).

«اى افراد با ايمان هر موقع بخواهيد با پيامبر سرى سخن بگوئيد، پيش از آن صدقه‏اى بدهيد اين كار براى شما نيكو و مايه پاكيزگى است اگر چيزى براى دادن صدقه نيافتيد در اين صورت خدا آمرزنده و مهربان است، آيا از «فقر» ترسيديد، از اينكه پيش از «نجوى» صدقه‏اى بدهيد اكنون كه انجام نداديد و خدا نيز توبه شما را پذيرفت نماز را بپا داريد و زكات بدهيد، خدا و پيامبر او را اطاعت كنيد، خدا از آنچه كه انجام دهيد آگاه است».

5- ايذاء و آزار پيامبر حرام است

يكى از محرمات در اسلام، ايذاء مسلمان است و اين حكم به پيامبر اختصاص ندارد ولى تحريم آن درباره پيامبر، از تأكيد بيشترى برخوردار است از اين جهت در آيات قرآن روى تحريم ايذاء پيامبر تأكيد شده مى‏فرمايد:

«ان الذين يوذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الاخرة و اعدالهم عذاباً مهيناً» (احزاب /57)

«آنان كه خدا و پيامبر او را آزار مى‏دهند، در دنيا و آخرت، مورد لعن الهى قرار مى‏گيرند و براى آنان در آخرت عذاب خوار كننده‏اى است».

روح هر چه لطيف‏تر شد، تأثير او از كارهاى ناشايست و خارج از حدود ادب بيشتر مى‏شود از اين جهت قرآن امورى را متذكر مى‏گردد كه مايه ايذاء پيامبر بود هر چند آنان به آن توجه نداشتند و بخشى از اين امور در سوره احزاب آيه 53 وارد شده است:

«يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبى الا ان يوذن لكم الى طعام غير ناظرين انيه ولكن اذا دعيتم فادخلوا فاذا طبتم فانتشروا ولا مستانسين لحديث ان ذلكم كان يودي النبى فيستحيى منكم و الله لا يستحيى من الحق».

: اى افراد با ايمان به خانه‏هاى پيامبر وارد نشويد، مگر اينكه به شما اذن دهند (و اگر براى صرف طعام دعوت شديد، پيش از موعد نيائيد) و در انتظار وقت غذا ننشينيد وقتى دعوت شديد وارد شويد، هنگامى كه غذا صرف كرديد متفرق شويد، به بحث و گفتگو ننشينيد اين كار پيامبر را ناراحت مى‏كند و از شما شرم مى‏كند ولى خدا از بيان (حق) شرم ندارد».

در اين آيه امورى كه مايه ناراحتى روحى پيامبر بود و ياران از آنها غفلت داشتند بازگو شده است و آنها عبارتنداز:

1- بدون اذن وارد خانه پيامبر نشويد.

2- در صورتى كه براى صرف طعام دعوت شده‏اند، پيش از موعد مقرر نيايند و در انتظار وقت غذا ننشينند.

3- پس از صرف غذا متفرق شوند وخانه رسول خدا را خانه انس قرار ندهند زيرا اين كار وقت پيامبر را مى‏گيرد، و او را از انجام امورى بزرگ كه بر عهده او است، باز مى‏دارد.

در آيه ديگر يكى از مظاهر ايذاء پيامبر، اتهام «خوش باورى» «خوش بينى» به او زدن است چنانكه مى‏فرمايد:

«و منهم الذين يؤذون النبى و يقولون هو اذن قل اذن خيرلكم يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين و رحمة للذين آمنوا منكم و الذين يؤذون رسول الله لهم عذاب اليم» (توبه /61)

«از منافقان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى‏كنند و به او مى‏گويند خوش باور و گوش است (به سخن همه هر چه هم ضد و نقيض باشد گوش فرا مى‏دهد) بگو خوش باور بودن او به نفع شما است، او به خدا ايمان دارد و به نفع مؤمنان تصديق مى‏كند، و براى آنان كه فرستاده خدا را اذيت مى‏كنند، عذاب دردناك است».

البته مقصود از «خوش بينى» اين نيست كه او در همه جا به طور جدى تصديق مى‏كند، زيرا چنين چيزى امكان ندارد و هيچ گاه به نفع جامعه اسلامى نيست، بلكه مقصود اين است كه سخنان همه را مى‏شنود، و به ظاهر هيچ كس را تكذيب نمى‏كند ولى در مقام عمل، به تحقيق مى‏پردازد.

2- وظيفه مسلمانان نسبت به فرزندان او

شعار همه پيامبران اليه اين است:

«و ما اسلكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين» (شعراء /109)

از شما براى اداء پيامهاى خدا مزد و پاداشى نمى‏طلبيم، پاداش فقط بر پروردگار جهان است».

اصولاً كارى كه براى خدا است بايد مزد آن نيز بر عهده او باشد و نبايد از ديگران مطالبه شود.

گذشته از اين، اعمال ارزشمند و بزرگ آنان بالاتر از آن است كه بتوان با درهم و دينار بر آنها ارزش گذارد و آن را با «زخارف» دنيا معاوضه نمود.

از اين جهت قرآن پاداش پيامبر را چنين معرفى مى‏كند: و مى‏فرمايد:

«وان لك لاجراً غير ممنون» (قلم /3) براى تو پاداش عارى از منت است».

ولى در عين حال قرآن در آيه‏اى به گونه ديگر سخن مى‏گويد و يادآور مى‏شود كه پاداش تلاشهاى من در راه هدايت شما مودت نزديكان من است:

«قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى (شورى /23).

بگو مزد و پاداشى از شما نمى‏خواهم جز دوستى نزديكان من».

و در آيه ديگر يادآور مى‏شود كه اجر و پاداشى كه از شما خواسته‏ام به نفع شما است چنانكه مى‏فرمايد:

«قل ما سالتكم من اجر فهو لكم ان اجرى االا على الله و هو على كل شى‏ء شهيد»(سبأ /47).

«بگو آنچه را كه به نام مزد طلبيده‏ام به سود شما است، اجر من بر خدا است و او بر همه چيزشاهد و ناظر است»

زيرا همين دوستى خاندان رسالت، كه در آيه 23 شورى اجر رسالت قرار گرفته است صد در صد آثار تربيتى داشته و باعث ارتباط نزديك با آن بزرگوار مى‏باشد چون دوست داشتن گروهى كه جانسين پيامبر و بازگو كننده احكام و مربى جامعه اسلامى هستند، پيوسته ملازم با آگاهى انسان از فروع و اصول اسلام و موجب اطاعت و پيروى از دستورات آنان است، در اين صورت دوستى آنان مايه نجات جامعه و سعادت اجتماع مسلمين است و نفع چنين مودتى به خود جامعه باز مى‏گردد و در نتيجه، درخواست مودت نسبت به اهل بيت، دربرگيرنده درخواست عمل به متن شريعت است و در حقيقت درخواست چنين پاداشى بسان درخواست پزشك معالج در مثال زير است:

پزشك معالجى بيمارى را به طور رايگان معالجه مى‏كند و پس از معاينه دقيق نسخه بلند بالائى مى‏نويسد و اظهار مى‏دارد كه من از تو هيچ نوع پاداشى نمى‏طلبم جز اين كه به اين نسخه عمل كنى.

هر شنونده به روشنى قضاوت مى‏كند و مى‏گويد پزشك از چنين بيمارى اجر و پاداش نخواسته است و اگر مى‏گويد پاداش من اين باشد كه به اين نسخه عمل نمائى، پاداش صورى و ظاهرى است و در حقيقت پاداش نيست .

و مناسب است كه در اين زمينه حديثى از خاندان رسالت ذكر نمائيم. حديثى را كه شيخ طوسى در امالى خود از امام باقر نقل كرده است يادآور مى‏شويم. اما باقر به جابربن يزيد جعفى فرمود:

«اى جابر آيا كافيست كه انسان تنها خود را به تشيع نسبت دهد و ما اهل بيت را دوست بدارد؟ بخدا سوگند شيعه واقعى ما كسى است كه تقوى را پيشه خود سازد و خدا را اطاعت كند. (تا آنجا كه مى‏فرمايد) جابر! اين سو و آن سو مرو، فكر نكن كه براى آدمى كافى باشد كه بگويد: على را دوست دارم در حاليكه از نظر عمل با او همراه نباشد، اگر بگويد: پيامبر خدا را دوست مى‏دارم و رسول خدا (ص) افضل از على است ،اما از كردار و رفتار او پيروى نكند، محبت رسول خدا او را سودى نخواهد بخشيد.

از مخالفت خدا بپرهيزيد، و بدانيد ميان خدا و انسانى خويشاوندى نيست، بهترين بندگان و گرامى‏ترين آنان نزد خدا پرهيزگارترين آنها است».

آرى آنجا كه محبت با پيروى از گفتار و رفتار پيشوايان اسلام توأم باشد، تبعاً خود محبت نيز بى پاداش نبوده و بحكم گفتار پيامبر گرامى (ص) «حبُ علىّ حسنة» تبعاً خود محبت و مودت بى اجر نخواهد بود. بنابراين محبت اهل بيت در حالى كه مايه پيروى از اهل بيت است و در عين حال درصورت توأم بودن با عمل، ثواب نيز خواهد داشت .

از اين جهت استاد شيعه و مرحوم شيخ «مفيد» مى‏گويد:

استثناء مودت در قربى از جمله قبل، استثناى منقطع است 5 نه متصل. زيرا مودت در قربى، پاداشى نيست كه در مفهوم «اجر» داخل شده باشد و سپس به وسيله كلمه استثناء (الا) خارج گردد، بلكه مودت به خويشاوندان از اول در مفهوم «اجرا» داخل نبود تا خارج گردد، بلكه درخواست فوق‏العاده‏اى است كه از امت شده است .

و اين نوع استثناء در قرآن و كلمات عرب فراوان به چشم مى‏خورد چنانچه قرآن مجيد در باره اهل بهشت چنين مى‏فرمايد:

«لا يسمعون فيها لغوا الا سلاماً» (مريم /62): در آنجا سخن بيهوده نمى‏شنوند جز سلام» در حالى كه گفتار دور از لغو در اين آيه (سلام) از نظر موضوع داخل در لغو نيست كه از آن خارج گردد.

مؤيد اين مطلب (هدف از دوست داشتن اهل بيت، تحكيم روابط و استفاده از علوم و معارف آنها است) روايات متواترى است كه از پيامبر گرامى پيرامون مودت اهل بيت خود ارد شده است، پيامبر به وسيله حديث ثقلين 6 و حديث سفينه 7 به مردم دستور مى‏دهد كه اصول و فروع حلال و حرام خود را از اين خاندان فرا گيرند و برنامه زندگى خود را با گفتار و رفتار آنان تطبيق دهند.

با در نظر گرفتن اين مراتب روشن مى‏گردد كه مقصود از ايجاب مودت و محبت خاندان معصوم پيامبر، جز اين نيست كه مردم در شؤون دينى و دنيوى خود به آنان رجوع كرده و از رجوع به گروههاى ديگر كه پيراسته از گناه يا خطا نيستند، بپرهيزند.

هدف از الزام مودت آنان جز وسيله جوئى براى بقاى دين، و آگاهى مردم از متن شريعت و عمل مردم به دستورات دين، چيز ديگرى نيست .

شكى نيست كه دوستى با اين خاندان و مراوده با آنان، مايه آگاهى انسانهاى تشنه، از حقائق نورانى اسلام، و موجب تكامل فكرى و علمى امت است و علم و آگاهى از متن شريعت، انسان را به سوى عمل كشيده سرانجام انسان، راهى به سوى خدا پيدا مى‏كند.

8- درود بر پيامبر (ص)

قرآن يكى از وظايف مؤمنان را اين مى‏داند كه بر او درود بفرستند چنانكه مى‏فرمايد:

«ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً» (احزاب /56).

«خدا و فرشتگان بر پيامبر درود مى‏فرستند اى افراد با ايمان بر او درود بفرستيد، و تسليم وى شويد».

محدثان نقل مى‏كنند: وقتى اين آيه نازل گرديد مردم از پيامبر پرسيدند كه چگونه بر تو درود بفرستيم پيامبر فرمود: بگويد: «اللهم صل على محمد و آل محمد كما صليت على ابراهيم و آل ابراهيم» 8

9- خيانت بر پيامبر (ص) حرام است

خيانت بر مؤمن مطلقا حرام و درباره پيامبر گرامى اين حرمت از تأكيد بيشترى برخوردار است قرآن در اين مورد مى‏فرمايد:

«يا ايها الذين آمنوا لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا اماناتكم و انتم تعلمون» (انفال /27).

«اى افراد با ايمان! خدا و پيامبر او را خيانت نكنيد و به امانتهاى خود خيانت مورزيد در حالى كه مى‏دانيد».

آيه درباره «ابولبابه» نازل شده كه در كتاب‏هاى تفسير و سيره پيامبر وارد شده است .

10- درخواست استغفار از پيامبر (ص)

درهاى رحمت خدا و مغفرت و آمرزش او، به روى بندگان باز است، اين فيض گاهى بدون واسطه و احياناً از طريق اولياى او به افراد مى‏رسد از اين جهت قرآن گنهكاران را دستور مى‏دهد كه براى تحصيل مغفرت او، حضور پيامبر برسند و از او درخواست كنند كه درباره آنان از خدا طلب مغفرت كند و در اين حالت دعاى او مستجاب مى‏باشد و در پوشش مغفرت او قرار مى‏گيرند چنانكه مى‏فرمايد:

«ولوانهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحيماً» (نساء /64).

«هر گاه آنان كه بر خويشتن ستم كردند پيش تو مى‏آمدند و خود طلب مغفرت كرده و پيامبر نيز درباره آنان طلب آمرزش مى‏كرد، خدا را توبه‏پذير و رحيم مى‏يافتند.»

در آيه ديگر منافقان را مذمت مى‏كند و يادآور مى‏شود كه: وقتى به آنان گفته مى‏شود كه به حضور پيامبر رسند تا وى درباره آنان طلب مغفرت كند سرهاى خود را به عنوان اعتراض به عقب بر مى‏گردانند، چنانكه مى‏فرمايد:

«و اذا قيل لهم تعالوا يستغفرلكم رسول الله لووا ررسهم و رايتهم يصدون و هم مستكبرون» (منافقون /5).

«همانطور كه فيض مادى از طريق اسباب ظاهرى به انسانها مى‏رسد، مثلاً اشعه حيات بخش به وسيله خورشيد در اختيار ما قرار مى‏گيرد، همچنين فيض معنوى خدا، گاهى بدون واسطه و گاهى از طريق پيامبران و اولياى خدا به انسانها مى‏رسد و اين حقيقت در دو آيه ديگر كاملاً متجلى است:

1- خدا به پيامبر دستور مى‏دهد كه در حق مؤديان زكات، دعا كند زيرا دعاى وى مايه سكونت و آرامش خاطر آنها است چنانكه مى‏فرمايد:

«وصل عليهم ان صلوتك سكن لهم (توبه /103): درباره آنان دعا كن، زيرا دعاى تو مايه آرامش خاطر آنان است».

2- اين حقيقت به اندازه‏اى روشن بوده كه فرزندان گنهكار يعقوب به خاطر پرورش در خانه وحى به آنان توجه داشتند و آنگاه كه پرده از راز آنان برافتاد، از پدر درخواست استغفار كرده گفتند: «قالوا يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين قال سوف استغفر لكم ربى انه هو الغفور الرحيم» (يوسف آيه‏ها 97 و 98).

«گفتند پدرجان براى ما درباره‏گناهان طلب آمرزش بنما زيرا ما خطا كار بوديم (يعقوب گفت به همين زودى براى شما طلب مغفر مى‏نمايم، او بخشايشگر و رحيم است».

تا اينجا وظائف مهم مسلمانان درباره پيامبر خدا روشن گرديد، هر چند دائر وظائف گسترده‏تر از اين است ولى اين ده وظيفه به عنوان بارزترين وظائف بيان گرديد.


پى‏نوشتها:

1- نور الثقلين، ج 5، ص 80.

2- التاج، ج 4، ص 213 - 214.

3- نورالثقلين، ج 5، ص 80 - 81.

4- مجمع البيان، ج 5، ص 152.

5- امالى شيخ طوسى، مجلس يوم الترويه جزء دوم، ص 95، چ سنگى.

6- در مورد حقيقت «استثناء منقطع» به جلد چهارم «مفاهيم القرآن» مراجعه بفرمائيد.

7- «انى تارك فيكم فيكم الثقلين كناب الله و عترتى: من در ميان شما دو چيز گرانبها مى‏گذارم يكى كتاب خدا و ديگر عترت من».

8- «مثل اهل بيتى كسفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق: خاندان من بسان كشتى نوح است كه هر كس بر آن سوار گشت نجات يافت، وگروه مخالف غرق گرديد.»

9- مسند الشافعى، ج 2، ص 97.


تفسير منشور جاويد، ج 6 - 167 - 192

فهرست

بعثت در آيينه اشعار

 در ستايش حضرت رسول (ص)

سعدى شيرازى‏

ماه فرو ماند از جمال محمد (ص)
سرو نباشد به اعتدال محمد (ص)
 

قدر فلك را كمال و منزلتى نيست
در نظر قدر با كمال محمد (ص)
 

وعده ديدار هر كسى به قيامت
ليله اسرى شب و صال محمد (ص)
 

آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى
آمده مجموع در ظلال محمد (ص)
 

عرصه گيتى مجال همت او نيست
روز قيامت نگر مجال محمد (ص)
 

و آن همه پيرايه بسته جنت فردوس‏
بوكه قبولش كند بلال محمد (ص)
 

همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد (ص)
 

شمس و قمر در زمين حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد (ص)
 

شايد اگر آفتاب و ماه نتابد
پيش دو ابروى چون هلال محمد (ص)
 

چشم مرا تا به خواب ديد جمالش
خواب نمى‏گيرد از خيال محمد (ص)
 

سعدى اگر عاشقى كنى و جوانى
عشق محمد (ص) بس است و آل محمد (ص)
 

در تهنيت روز مبعث رسول اكرم (ص)

عباس شهرى

به به كه چه روز خرم آمد
مبعوث نبى اكرم آمد
 

بس عيد فرا رسيد بى شك
عيدى نبود چنين مبارك
 

از بعثت او جهان جوان شد
گيتى چو بهشت جاودان شد
 

اين عيد به اهل دين مبارك
بر جمله مسلمين مبارك
 

از غيب ندا رسيد او را
آن ذات خجسته نكو را
 

كاى ذات نكو پيمبرى كن
برخيز و به خلق رهبرى كن
 

چون قدر و مقام رهبرى يافت
در كوه «حرى» پيمبرى يافت
 

بشنيد چو اين ندا محمد (ص)
شد خاتم انبيا «محمد (ص)»
 

هر روح كه دور از بدى شد
با آمدنش محمدى شد
 

قانون حيات و هستى آورد
آيين خدا پرستى آورد
 

پيدا چو شد آن جمال هستى
بشكست اساس بت پرستى
 

با بعثت آن نبى مرسل
بتخانه به كعبه شد مبدل‏
 

هر دم صلوات بر جمالش
بر احمد و بر على و آلش
 

صد شكر به دين آن جنابم‏
قرآن مقدسش كتابم
 

خوشبخت كسى كه امت اوست
در سايه دين و رحمت اوست
 

از عرش ملك دهد سلامش
شد ختم پيمبرى به نامش
 

اى داده ز ماه تا به ماهى
بر پاكى ذات تو گواهى
 

در شأن تو گفت ايزدپاك‏
لولاك لما خلقت الافلاك
 

اى بر سر هر پيمبرى تاج
يك قصه توست شام معراج‏
 

قرآن كريم حجت توست
خوشبخت كسى كز امت توست
 

گر زانكه تو بت نمى‏شكستى
اسلام نبود و حق پرستى‏
 

توحيد به ما تو ياد دادى
بتخانه و بت به باد دادى‏
 

اى معنى ممكنات درياب
اى خواجه كائنات در ياب‏
 

ما غير تو دادرس نداريم
درياب كه هيچ كس نداريم
 

اى آنكه تو يار بينوائى
فرياد رس و گرهگشائى
 

درياب كه ما گناهكاريم
اميد شفاعت از تو داريم
 

تنها نه منم به غم گرفتار
غم از دل هر كه هست بردار
 

اى جان جهان فداى جانت
«شهرى» است غلام آستانت

 در يتيم

دكتر قاسم رسا

با صد هزاران جلوه شد از پرده بيرون ماه من
تا ماه گردون را كند محو جمال خويشتن
 

دل روشن از سيماى او جان سر خوش از صهباى او
شاهى كه خاك پاى او شد سرمه چشمان من
 

كوكب بدان تابندگى گوهر بدان رخشندگى
سلطان بدان بخشندگى نشنيده كس اندر، زمن‏
 

آمد امير كاروان محبوب دل آرام جان
ديدار يار مهربان از دل برد رنج و محن‏
 

ساقى كرم كن جام را تا پخته سازد خام را
در هم شكن اصنام را كامد نگار بت شكن
 

شاها ز مسكين ياد كن دلخستگان را شاد كن
جان را ز غم آزاد كن تا خرمى بخشد به تن‏
 

مشعل ز علم افروخته اوراق ظلمت سوخته
خياط رحمت دوخته بر قامت او پيرهن‏
 

روشنتر از مه روى او خشبوتر از گل موى او
چون قامت دلجوى او سر وى نرويد در چمن‏
 

شب رفت و صبح آمد ز پى دوران ظلمت گشت طى‏
پروانگان شمع وى جمع‏اند در هر انجمن
 

از مكه پيدا شد گلى در شوره زارى سنبلى‏
آمد خوش الحان بلبلى، كندآشيان، زاغ و زغن‏
 

در يتيمى در عرب از (آمنه بنت وهب)
تابد از آن در روز و شب نور خداى ذوالمنن‏
 

ناخوانده درس استاد شد ويرانه‏ها آباد شد
كاخ كرم بنياد شد، خار مظالم ريشه كن
 

يكتاپرستى دين او، صلح و صفا آيين او
از خامه شيرين او شد زنده آداب و سنن
 

حق بر ضلالت چيره شد روشن فضاى تيره شد
چشم كواكب خيره شد بر آن مه پرتو فكن‏
 

آوازه شاه عرب، پيغمبر عالى نسب‏
از روم و شامات و حلب بگذشت تا چين و ختن
 

احمد ابوالقاسم كزو، شد دين حق با آبرو
از پيشوايان برده او، گوى فصاحت در سخن
 

خرگه به عرش افراخته، سايه به فرش انداخته
كاخى ز دين پرداخته، ايمن ز آفات و فتن
 

جبريل خواند در سما بعد از ثناى كبريا
مدح رسول مصطفى، وصف نبى موتمن
 

شاهى كه جبريل امين سايد به درگاهش جبين
حوران فردوس برين بگزيده در كويش وطن
 

برديمانى در برش، تاج رسالت بر سرش‏
برد از صفا خاك درش رونق ز فردوس عدن‏
 

صف بسته يكسر انبيا در پيشگاه مصطفى
احمد كه آمد مقتدا بر پيشوايان كهن
 

لولاك نقش پرچمش، هستى طفيل مقدمش‏
ختم رسل كز خاتمش شد خيره چشم اهرمن
 

صبح سعادت روى او، فرودس رضوان كوى او
چون تربت خوشبوى او هرگز نبويد ياسمن
 

ايوان كسرى، كاخ كى، لرزيد اركانش ز پى
شد در شب ميلاد وى درياى رحمت موج زن
 

فرمود حق در شأن او (ماكان) در قرآن او
جانها فداى جان او، مهرش چو روح اندر بدن
 

نورى كه از الهام وى، شد قوم وحشى رام وى
آمد محمد نام وى، صورت نكو، سيرت حسن
 

بيرون چو مغز از پوست شد، آنچه كه حدّ اوست شد
تا با خبر از دوست شد، شد بى خبر از خويشتن
 

با طبع خوش خواند (رسا) ميلاد شاه انبيا
وصف رسول مصطفى در آستان بوالحسن (ع)
 

 نعت پيغمبر اكرم (ص)

نظامى گنجوى‏

اى شاه سوار ملك هستى
سلطان خرد به چيره دستى
 

اى ختم پيمبران مرسل
حلواى پسن و ملح اول
 

اى حاكم كشور كفايت
فرمانده فتوى ولايت
 

هر ك آرد با تو خود پرستى
شمشير ادب خورد دو دستى
 

اى بر سر سدره گشته راهت
واى منظر عرش پايگاهت
 

اى خاك تو توتياى بينش
روشن به تو چشم آفرينش‏
 

شمعى كه نه از تو نور گيرد
از باد بروت خود بميرد
 

دارنده حجت الهى
داننده راز صبحگاهى
 

اى سيد بارگاه كونين
نسابه شهر قاب قوسين
 

اى صدر نشين عقل و جان هم
محراب زمين و آسمان هم
 

اى شش جهت از تو خيره مانده
بر هفت فلك جنيبه رانده
 

اى كنيت و نام تو مويد
بوالقاسم و آنگهى محمد
 

اى شاه مقربان در گاه
بزم تو وراى هفت خرگاه
 

صاحب طرف ولايت جود
مقصود جهان، جهان مقصود
 

آن كيست كه بر بساط هستى
با تو نكند چو خاك پستى
 

اكسير تو داد خاك را لون
وز بهر تو آفريده شد كون
 

سرخيل تويى و جمله خيلند
مقصود تويى همه طفيلند
 

سلطان سرير كايناتى
شاهنشه كشور حياتى
 

لشكر گه تو سپهر خضرا
گيسوى تو چتر و غمزه، طغرا
 

وين پنج نماز كاصل توبه است
در نوبتى تو پنج نوبه است
 

درخانه دين به پنج بنياد
بستى درصد هزار بيداد
 

چون شب علم سياه برداشت
شبرنگ تو رقص راه برداشت
 

خلوتگه عرش گشت جايت
پرواز پرى گرفت پايت
 

سر بر زده از سراى فانى
بر اوج سراى ام هانى
 

جبريل رسيده طوق در دست
كز بهر تو آسمان كمربست
 

برخيز هلا نه وقت خواب است
مه منتظر تو آفتاب است
 

امشب شب قدر توست بشتاب
قدر شب قدر خويش درياب
 

از حجله عرش بر پريدى
هفتاد حجاب را دريدى‏
 

تنها شدى از گرانى رخت
هم تاج گذاشتى و هم تخت
 

بازار جهت بهم شكستى
از زحمت تحت و فوق رستى
 

خرگاه برون زدى زكونين‏
در خيمه خاص قاب قوسين‏
 

هم حضرت ذوالجلال ديدى‏
هم سر كلام حق شنيدى‏
 

درخواستى آنچه بود كامت‏
درخواسته خاص شد به نامت
 

از قربت حضرت الهى
بازآمدى آن چنان كه خواهى
 

آورده برات رستگاران
از بهر چو ما گناهكاران
 

ما را چه محل كه چون تو شاهى
در سايه خود دهد پناهى
 

ز آنجا كه تو روشن آفتابى
بر ما نه شگفت اگر بتابى‏
 

درياى مروت است رايت
خضراى نبوت است جايت
 

هر كه از قدم تو سر كشيده
دولت قلميش در كشيده
 

و آن كو كمر وفات بسته
بر منظره ابد نشسته
 

چون تربيت حيات كردى
حل همه مشكلات كردى
 

زان لوح كه خواندى از بدايت
در خاطر ما فكن يك آيت
 

بنماى به ما كه ما چه ناميم
وز بتگر و بت شكن كداميم
 

اى كار مرا تمامى از تو
نيروى دل نظامى از تو
 

زين دل به دعا قناعتى كن
وز بهر خدا شفاعتى كن
 

تا پرده ما فرو گذارند
وين پرده كه هست برندارند
 

 نعت و ستايش رسول اكرم (ص)

نظامى گنجوى‏

محمد كافرينش هست خاكش
هزاران آفرين بر جان پاكش
 

سر و سرهنگ، ميدان وفا را
سپهسالار و سر خيل، انبيا را
 

رياحين بخش باغ صبحگاهى
كليد مخزن گنج الهى‏
 

يتيمان را نوازش در نسيمش
از آن جا نام شد در يتيمش
 

به معنى كيمياى خاك آدم
به صورت توتياى چشم عالم
 

ز شرع خود نبوت را نوى داد
خرد را در پناهش پيروى داد
 

اساس شرع او ختم جهان است
شريعتها بدو منسوخ از آن است
 

جوانمردى رحيم و تند چون شير
زبانش گه كليد و گاه شمشير
 

خدايش تيغ نصرت داد در چنگ
كز آهن نقش داند بست بر سنگ
 

به معجز بدگمانان را خجل كرد
جهانى سنگدل را تنگدل كرد
 

چو گل بر آبروى دوستان شاد
چو سرو از آبخورد عالم آزاد
 

فلك را داده سروش سبز پوشى
عمامه‏ش باد را عنبر فروشى
 

سرير عرش را نعلين او تاج
امين وحى و صاحب سر معراج
 

بصر در واب و دل در استقامت
زبانش امتى گو تا قيامت
 

به خدمت كرده‏ام بسيار تقصير
چه تدبير اى نبى الله چه تدبير
 

كنم درخواستى زان روضه پاك
كه يك خواهش كنى در كار اين خاك