ويژه مبعث پيامبر 
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


سيره اجتماعى

كرامت و تكريم

مصطفى دلشاد تهرانى

جايگاه تكريم در روابط اجتماعى

«و لقد كرّمنا بنى آدم» (اسراء /70) و ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم.

به طور كلى در برخوردها و رفتارهاى اجتماعى، روابطى كه انسانها با هم برقرار مى‏كنند تابع دو ديدگاه است . يا بر مبناى ديدگاه «كرامت» است و يا بر مبناى ديدگاه «اهانت» است . بر اساس اين دو نوع نگرش ، روابطى كه انسانها با هم دارند يا مبتنى بر «تكريم» وگرامى داشتن است و يا مبتنى بر «استخفاف » و حقير شمردن است. در يك نگاه،انسان موجودى است با ارزش و شريف و صاحب كرامت ذاتى و «حاصل بر و بحر» 1 و در نگاه ديگر موجودى است بى ارزش و حقير و فاقد كرامت ذاتى و صرفاً طبيعى .

هرگونه كه انسان را تلقى كنيم، همان گونه با او برخورد مى كنيم . اگر انسان را موجودى صاحب كرامت بدانيم، تلاش مى كنيم اين كرامت را در او تقويت كنيم، و به عكس اگر ديگران را بى كرامت بدانيم، از سر تفرعن، آنان را كوچك شمرده ، مورد اهانت و حقارت واسخفاف قرار مى‏دهيم . خداوند در مورد كرامت ذاتى انسانها، در آيه 70 سوره اسراء فرمود: «و لقد كرمنا بنى آدم» (ما فرزندان آدم را - نوع انسان را - كرامت بخشيديم) و همچنين فرعون را، به عنوان نمونه نگرش و برخورد تحقير آميز با انسان معرفى كرده است:

«فاستخف قومه فاطاعوه انهم كانوا قوماً فاسقين.» 2

او (فرعون) قومش را استخفاف كرد، پس اطاعتش كردند كه آنها قومى فاسق بودند.

فرعون، سمبل برخورد تحقير آميز با انسان است كه بقاى نظام فرعونى و مناسبات سلطه و استثمار و استحمار ، جز در چهار چوب تهى كردن انسانها ميسر نمى‏شود.

انسان خفيف است كه مطيع فراعنه مى‏شود و اين نيست مگر به سبب «فسق» 3 او. انسانى كه كرامت خود را زمين مى‏گذارد؛ انسانى كه پذيراى اهانت مى‏شود، ابتداً بايد فاسق شده باشد، بايد از محتواى الهى خود عدول كرده باشد، تا پذيراى استخفاف ستمگر و حكومت ستم شود. اصولاً راه و رسم و سيره همه جباران و حكومتهاى خودكامه و فاسد بر اين است كه بارى ادامه تفرعن و خودكامگى خود، مردم را خفيف سازند، تهى كنند و آنها را از نظر تفكر در سطحى نگاه دارند كه خطرى برايشان ايجاد نشود با تحميق آنها و خرد كردن شخصيت حقيقى شان، آنان را به صورت ابزار وادواتى براى مقاصد خود سازند. جالب آنكه در آيه فوق علت پذيرش استخفاف و قدرت گرفتن فراعنه را در فسق مردم معرفى مى‏كند: «آنها گروهى فاسق بودند»، كه اگر فاسق نبودند و از اطاعت خدا و فرمان عقل خارج نشده بودند و خود را از محتواى الهى، انسان خويش تهى نساخته بودند، تسليم هيچ فرعونى نمى‏شدند آنها خود كرامت خويش را لگدمال كرده بودند، آن گاه تسليم استخفاف فرعونى شدند، آنها فاسق بودند كه تن به تبعيت فاسق دادند.

بنابر آنچه گذشت، به اعتبارى در برخورد با انسان دو ديدگاه وجود دارد:

1- ديدگاه «الهى» كه انسان را با كرامت مى‏داند و نحوه برخورد با انسان را برخورد از سر تكريم مى‏خواهد.

2- ديدگاه «فرعونى» كه انسان را براى اينكه به زير سلطه بكشد، استخفاف مى كند او را حقير مى‏داند و دست به تحميقش مى‏زند، كه اگر انسان خرد شد، خفيف شد، سبك شد ، تن به هر خوارى و پستى مى‏دهد.

منطق عملى پيامبر (ص)

سيره انبيا در برخورد با انسان، سيره الهى است . آنها «كريم» بودند و برخوردهايشان «كريمانه» ؛ «صاحب كرامت» بودند و اهل «تكريم» مردم. انسان تا كرامت نداشته باشد، نمى‏تواند تكريم كند و رسول خدا (ص) با كرامت‏ترين انسانها بود، چنانكه سيره نويسان در وصف آن حضرت نوشته‏اند: «كان اكرم الناس» ؛ 4 و على (ع) در توصيف اين شأن رسول اكرم (ص) او را گرامى‏ترين فرد عشيره و خاندانش معرفى كرد. 5 او گرامى‏ترين خلق خدا بود، كه خداوند در كتاب شريفش به وجود گرامى او سوگند ياد مى‏كند و مى‏فرمايد:

«لعمرك انهم لفى سكرتهم يعمهون.»6

به جانت سوگند اينها در مستى خود سرگردانند.

قاضى عياض پس از ذكر اين آيه شريفه و بيان اينكه خداوند در اينجا نهايت تعظيم و تكريم را نسبت به آن وجود عزيز عنوان فرموده است ، از قول ابن عباس نقل مى‏كند: «ما خلق الله تعالى، و ما ذرأ ، و ما برأنفساً اكرم عليه من محمد (ص) و ما سمعت الله تعالى أقسم بحياة أحد غيره.» 7(خداوند تعالى وجودى را گراميتر از محمد (ص) خلق نكرد و نيافريد و لباس هستى نپوشانيد، و من نشنيده‏ام كه خداوند جز به وجود (گرامى) او به كس ديگرى سوگند ياد كرده باشد). و از ابوالجوزاء 8 نيز شبيه به همين سخن نقل شده است .9

آن حضرت «اكرم خلق» بود و بيشترين تكريم را در رفتارش نسبت به خلق خدا داشت . او كه مزين به وصف «لولاك لما خلقت الافلاك » 10 بود، در مناسبات اجتماعى خود آن قدر بى‏پيرايه وعارى از هر تكلف و افتاده بود كه گويا بشرى است مثل ساير مردم بى هيچ مزيتى ، 11 و سيره اجتماعى‏اش بر تكريم انسانها استوار بود و آن چنان آنها را مورد احترام قرار مى‏داد و گرامى مى‏داشت و شخصيت مى‏بخشيد كه تصورش نيز دشوار بود . حضرت حسين (ع) گويد از پدرم از مجلس رسول خدا (ص) پرسش كردم ، فرمود:

«(پيامبر) در مجلسش بهره هر كس را عطا مى كرد (هيچ كس بى بهره از مجلس رسول خدا نمى ماند و چنان با كرامت با افراد برخورد مى كرد كه ) هيچكس گمان نمى برد از او گراميتر هم كسى باشد... مجلس او مجلس گذشت، حيا، راستى و امانت بود؛ در آن صداها بلند نمى‏شد (و داد و قال نبود) ... انسانها در مجلس رسول خدا متواضع بودند و بزرگ را گرامى مى داشتند و با كوچكترها مهربان بودند؛ حاجت انسان حاجتمند را بر خويش مقدم داشته روا مى‏كردند وغريب و بى كس را نگهدارى و رسيدگى مى‏نمودند.

حسين (ع) گويد به پدرم گفتم : سيره آن حضرت با همنشينانش چگونه بود؟ فرمود: هميشه خوشرو و خوشخوى و نرم بود، خش و درشتخو و سبكسر و فحاش و عيبجو نبود و كسى را مدح نمى‏كرد... هرگز كسى را سرزنش نمى‏كرد و از او عيب نمى‏گرفت ، و لغزش و عيبهاى مردم را جستجو نمى‏كرد... براسائه ادب شخص غريب در پرسش و گفتار شكيبا بود، تا آنجا كه اصحاب درصدد برخورد (با آن شخص مزاحم) مى‏شدند، و (آن حضرت) مى فرمود: وقتى حاجتمندى را ديديد يارى و كمكش كنيد هرگز ثناى كسى را نمى‏پذيرفت مگر آنكه به عنوان تشكر (از آن حضرت ) باشد. و كلام احدى را قطع نمى‏كرد مگر آنكه از حد گذشته باشد كه در آن صورت با نهى و يا برخاستن كلام او را مى‏بريد.» 12

رفتار اجتماعى پيامبر مبتنى بر تكريم انسانها، چنين بود و توصيه مى كرد كه برادران دينى خود را گرامى بداريد كه اگر كسى برادر مسلمان خود را تكريم كند ، خداى عز و جل را تكريم كرده است :

«من أكرم أخاه المسلم فانما يكرم الله عز و جل.» 13

آن حضرت به هيچ وجه اجازه تحقير كردن نمى‏داد و مسلمانان را از اينكه يكديگر را تخفيف كنند پرهيز مى‏داد:

«لا تحقرن أحداً من المسلمين فان صغيرهم عندالله كبير.» 14

مبادا فردى از مسلمانان را كوچك شمرده تحقير كنيد كه كوچك آنان نزد خدا بزرگ است .

رفتار آن حضرت گوياى نگاهى از سر كرامت به انسان بود . چنانكه سيره نويسان درباره برخوردهاى وى مى‏نويسند:

«به هر كس مى‏رسيد ابتدا سلام مى‏كرد و هر كس براى خواسته‏اى نزد آن حضرت مى‏آمد در انجام كار وى بردبارى مى كرد (تا خواسته‏اش برآورده شود) و يا آن فرد خود منصرف شود. هرگز نشد كسى دست پيامبر را بگيرد و آن حضرت جلوتر از طرف، دست خود را از دست وى بكشد. و چون به مرد مسلمانى مى‏رسيد ابتدا با او مصافحه مى كرد و چون مشغول نمازبود و كسى در كنارش مى‏نشست نماز خود را تخفيف مى داد و تمام مى كرد ورو به او مى كرد و مى فرمود: آيا حاجتى دارى؟ هر كس بر وى داخل مى شد او راتكريم مى كرد چنانكه گاهى لباس خود را زير او پهن مى‏كرد و يا او را بر تشك خود مى‏نشاند.»15

اين موارد، نمونه‏هاى روشنى است از اينكه پيامبر خدا با مردم چگونه بود و به چه نحو تكريمشان مى‏كرد.درحالى كه كراهت داشت جلوى پايش بلند شوند، 16 و دوست مى‏داشت با او بدون تكلف و مجامله و به راحتى برخورد كنند، اما خود ازسر تكريم انسانها چنان احترامشان مى كرد كه موجب شگفتى است . صحنه زيبايى را نقل كرده‏اند كه مردى وارد مسجد شد در حالى كه پيامبر به تنهايى نشسته بود. (با وارد شدن آن مرد) حضرت بلند شد و جا باز كرد، مرد (در شگفت شد و ) گفت : اى رسول خدا جا كه بسيار است ! فرمود: «حق مسلمان بر مسلمان است كه اگر ديد برادرش مى خواهد بنشيند (احترامش كند و) بلند شود و برايش جا باز كند .17

اين ارزش گذارى به افراد، در جاى جاى رفتار اجتماعى پيامبر تجلى داشت، چنانكه أنس بن مالك در بيان آن مى‏گويد:

« كان رسول الله (ص) يعود المريض ، و يتبع الجنازة و يجيب دعوة المملوك.» 18

(عادت پيامبر چنين بود كه ) مريض را عيادت مى‏كرد و جنازه را مشايعت مى‏نمود و دعوت برده را اجابت مى‏كرد.

او از هر گونه رفتارى كه بوى تفرعن و خوى تكبر ازآن استشمام ميشد بيزار بود و از هر حركتى كه تشبه به اشرافيت و سلطنت داشت متنفر بود و پرهيز مى‏كرد، چنانكه حضرت صادق (ع) فرمود:

«كان يكره أن يتشبه بالملوك.» 19

(پيامبر ) بد مى دانست كه تشبه به سلاطين داشته باشد.

او اجازه نمى داد كه كسى او را با پاى پياده همراهى كند در حالى كه خود سواره بود ، مگر اينكه حضرت آن فرد را همراه خود سوار مى كرد و اگر نمى پذيرفت ، مى فرمود: شما جلو برو و در فلان مكان منتظر باش و اگر كارى دارى در آنجا يكديگر را ملاقات مى كنيم. 20چرا كه جز اين را استخفاف انسانها مى دانست و آن كه صاحب كرامت است ، با مناسبات خلاف تكريم رفتار نمى كند. اين سلاطين وملأ و اشراف و مترفان هستند كه براى كسب اعتبار نياز به جلوه‏هاى دروغين رفتارى دارند ،آنها هستند كه براى بزرگ داشتن خود حقير خويش نيازمند خفيف ساختن ديگرانند ، نه رسولى كه«اكرم» انسانهاست ،و نه آنكه از «كرامت» ذاتى خود(به سبب «فسق» ) تهى نشده است .

پيامبر (ص) حتى در نگاه كردن به افراد هم تكريمشان مى‏كرد و هميشه با لبخندى سراسر رحمت و كرامت با آنان روبه‏رو مى‏شد و پذيرايشان مى‏گرديد، چنانكه جريربن عبدالله نقل كرده است كه نشد با آن حضرت برخورد كنم و او به من تبسم ننمايد. 21 و بدرستى گفته شده است : «كان أكثر الناس تبسما» 22 (او بيشتر از هر كس متبسم بود.) و از سر تكريم ياران خويش، حتى در نگاه كردن به آنان هيچكس را فرو گذار نمى‏كرد و نگاهش را بين اصحابش تقسيم مى‏كرد، و به مساوات به اين و آن نگاه مى‏كرد:

«كان رسول الله (ص) يقسم لحظاته بين أصحابه، ينظر الى ذا و ينظر الى ذا بالسوية.»23

به منظور احترام كامل، اصحابش را با كنيه خطاب مى‏كرد و آنها را از سر تكريم با آن اسمى كه بيشتر دوست داشتند مى‏خواند و هرگز سخن كسى را قطع نمى‏كرد:

«يكنى اصحابه و يدعوهم بأحب أسمائهم تكرمة لهم و لا يقطع على أحد حديثه.» 24 او انسانها را واجد كرامت مى‏دانست و اساس اصلاح را بر رشد كرامت انسانها قرار داده بود. انسانها از زاويه نگاه مكتب او يا «مؤمن» هستند و يا صاحبت «عزّت» و يا «فرزند آدم » و واجد «كرامت» 26 ؛ همان طور كه نمونه تامّ تربيت نبوى، على (ع) آن هنگام كه مالك اشتر نخعى را جهت فرماندارى مصر اعزام مى كرد، در عهدنامه معروف خويش ، اين زاويه ديد را در معرضش قرار داد و فرمود: مردمان دو دسته‏اند، دسته‏اى برادر دينى تواند ، و دسته ديگر در آفرينش با تو همانند:

«فانهم صنفان : اما أخ لك فى الدين و اما نظير لك فى الخلق.»27

آنها كه برادر دينى تواند و خويشاوند عقيدتى ات، حقوقى بر گردن تو دارند و آنها كه در خلقت مانند تواند و خويشاوند نوعى‏ات، حقوقى به تناسب خويش . امام (ع) نگاه مسلمان را به همه انسانها ، چه آنان كه همكيش او هستند و چه آنان كه همنوع او مى‏باشند ، تصحيح مى كند و نسبت به هر يك سفارشهايى مى‏نمايد؛ چرا كه بنى آدم را واجد كرامت الهى مى‏داند.

حضرت صادق (ع) از پدران گراميش نقل كرده است كه زمانى (در عصر حكومت امام على (ع) ) امير مؤمنان (ع) در راه با مردى از اهل كتاب برخورد كرد، مرد از او پرسيد كه مقصدش كجاست . امام گفت عازم كوفه است و آن مرد نيز در همان مسير به مكان ديگرى مى‏رفت . مقدار مشترك راه را با هم مصاحب شدند تا به جايى رسيدند كه مسيرها جدا مى‏شد، اما امام از راه خود به سوى كوفه جدا شده و همراه آن مرد وارد مسير او شد. مرد كتابى با شگفتى پرسيد: مگر نگفتى كه عازم كوفه هستى؟ امام گفت : چرا . پرسيد: پس به چه دليل وارد اين مسير شدى و از راه خود دور گشتى؟ امام گفت : مى خواهم قدرى تو را همراهى كنم تا حسن رفاقت را به جا آورده باشم كه پيامبر ما (ص) به ما دستور داده است كه هرگاه دو نفر در راهى مصاحب هم شوند حق بر يكديگر پيدا كنند ولازم است انسان رفيق راهش را در هنگام جدايى چند گامى بدرقه كند . مرد كتابى با شگفتى گفت : واقعاً چنين است ؟ حضرت پاسخ داد : آرى . مرد گفت : بى گمان هر كه او را پيروى كرده به سبب همين كردارهاى بزرگوارانه او بوده است و من تو را گواه مى‏گيرم كه پيرو دين تو و بر كيش شما هستم. آن گاه مرد كتابى با اميرمؤمنان

(ع) برگشت و چون او را شناخت (كه خليفه مسلمانان است) مسلمان شد.28

رفتار پيشوايان اسلام چنين بوده است . انسان واجد گوهر كرامت است و با تكيه بر اين كرامت و رشد آن است كه تربيت نبوى شكل مى‏گيرد و انسان از كجيها و ناراستيها دورى مى‏گزيند . با همين سمت گيرى است كه مجموعه‏اى از دستورات و توصيه‏هاى تربيتى سازمان يافته است: كرامت در نگاه، كرامت در رفتار، كرامت در گفتار. خداوند به پيامبرش امر مى كند:

«و قل لعبادى يقولوا التى هى أحسن.» 29

(اى پيامبر) به بندگان من بگو به نيكوترين وجه سخن گويند.

و همچنين فرمود:

«قولوا للناس حسناً .» 30

با مردم به نيكى سخن گوييد.

مردم را تكريم كنيد آنچنان كه دوست مى‏داريد شما را تكريم كنند. امام باقر (ع) درباره اين آيه شريفه فرمود:

«قولوا للناس أحسن ما تحبون أن يقال لكم.» 31

به بهترين و پسنديده ترين وجهى كه مايليد با شما سخن گويند با مردم سخن بگوييد.

و آن جلوه جامع و اتم كلمات اللّه، به همه كرامتها و خلق كريم آراسته بود 32 و مردمان را با كرامت هدايت كرد: نگاه او، رفتار او، گفتار او مشحون از رحمت نسبت به مردم بود. مى فرمود:

«لا يرحم الله من لايرحم الناس.» 33

آن كه به مردم رحمت نداشته باشد، مورد رحمت خدا قرار نمى‏گيرد.

و آن كه اهل رحمت نباشد، انتظار رحمت نداشته باشد، كه : «من لا يرحم لا يرحم.»34

مناسبات اجتماعى در فضاى تكريم و از سر رحمت اصلاح مى‏شود و نمى‏توان در فضاى استخفاف و از سر غلظت روابط اجتماعى را به سامان كشيد.35شاخصه مسلمانى پيروى از آن وجود ربانى است . او رسول رحمت بود و نبى كرامت و مؤكداً مى‏فرمود:

«ليس منا من لم يرحم صغيرنا و يوقر كبيرنا.»36

از ما نيست آنكه به كوچك ما رحمت نداشت و بزرگ ما را گرامى نداشت.

در مناسبات رحمت وكرامت است كه امكان سير كمالى فراهم مى‏شود و رحمت الهى شامل حال انسانهاى ايمان آورده مى‏گردد. امام صادق (ع) از رسول خدا (ص) نقل كرده است كه :

«من أكرم أخاه المؤمن بكلمة يلطفه بها و فرج عنه كربته لم يزل فى ظل الله الممدود عليه من الرحمة ما كان فى ذلك.» 37

كسى كه برادر مؤمن خود را با كلمات مودت آميز خويش احترام نمايد و اندوه او را بزدايد ، تا زمانى كه اين سجيه در او باقى است پيوسته در سايه رحمت خدا خواهد بود.

جامعه‏اى كه مناسباتش بر مبناى تكريم باشد پيوسته در سايه رحمت حق است و انسانهايى كه در فضاى تكريم رشد مى‏يابند ، متعادل خواهند بود و از تن دادن به ذلت و رقيت و زبونى و معصيت ابا خواهند داشت ، زيرا گوهر كرامت حافظ شرافتهاى الهى است . اميرمؤمنان (ع) در وصيت خويش به امام مجتبى فرمود:

«و أكرم نفسك عن كل دنية و ان ساقتك الى الرغائب فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا.» 38

كرامت نفس خود را محافظت كن و از هر قسم زبونى و پستى بپرهيز ، هر چند آن پستى وسيله نيل به تمنيات باشد، زيرا مقابل آنچه از سرمايه شرافت نفس خود مى‏دهى هرگز عوضى كه با آن برابر باشد به دستت نخواهد رسيد.

تكريم كودكان در سيره پيامبر (ص)

با حفظ و رشد كرامتهاست كه امكان اصلاح و سير صعودى فراهم مى‏شود و اينكه در سيره نبى‏اكرم آن همه تأكيد بر تكريم كودكان وجود دارد يك جهتش جنبه تربيتى آن و اصلاح مناسبات اجتماعى براساس تكريم است .«جامعه فاضله» جامعه صاحب كرامت است و نقطه مقابل آن «جامعه فاسقه » است كه جامعه‏اى است فاقد كرامت. بنابراين از مسائل مهم در سيره اجتماعى پيامبر، تكريم كودكان است تا انسانهايى رشد يابند كه گوهر كرامتشان آنان را «سالم» ، «صالح» و «قائم به حق» بدارد. آن حضرت از همين رو مى‏فرمود:

«أكرموا اولاد كم و أحسنوا آدابكم.» 39

فرزندان خود را كرامت كنيد و با آداب نيكو با آنها معاشرت نماييد.

تأكيد حضرت بر احترام فرزندان و رعايت برخوردهاى احترام آميز با آنان، براى اين است كه شرافت ذاتى آنها سركوب نشود. رفتار مبتنى بر روشهاى پسنديده و گرامى داشتن كودكان است كه آنها را افرادى مستقل، آزاده، محكم، با شرافت و صاحب فضيلت مى‏سازد. اگر كودك كرامت ديد و شخصيت حقيقى‏اش احترام شد، راست و مستقيم و با فضيلت مى‏شود و چنانچه مورد تحقير واهانت قرار گيرد ، رشد فضائل در او متوقف شده، به انحراف و كجى مى‏گرايد. پيامبر كرامت مى‏فرمود:

«اذا سميتم الولد فاكرموه و أو سعوا له فى المجالس و لا تقبحواله وجهاً.» 40

وقتى نام فرزندتان را مى بريد او را گرامى داريد و جاى نشستن را براى او توسعه دهيد (و احترامش كنيد) و نسبت به او رو ترش نكنيد.

او خود به تمام معنا كودكان را گرامى مى‏داشت، چنانكه سيره‏نويسان نوشته‏اند: وقتى كودك خردسالى را براى دعا يا نامگذارى به حضور پيامبر (ص) مى آوردند، حضرت براى احترام كسانش او را به آغوش مى‏كشيد و در دامن خود مى نهاد، گاهى اتفاق مى‏افتاد كه كودك در دامن پيامبر بول مى‏كرد؛ كسانى كه ناظر بودند به روى كودك فرياد مى زدند (و تندى مى كردند تا او را از ادرار باز دارند)، پيامبر آنان را منع مى‏كرد و مى‏فرمود: با تندى و خشونت از ادرار كودك جلوگيرى نكنيد. سپس كودك را آزاد مى گذاشت تا ادرار كند. زمانى كه دعا يا نامگذارى تمام مى‏شد، اولياى كودك در نهايت مسرت كودك خود را مى‏گرفتند و كمترين آزردگى و ملامت خاطر در پيامبر از ادرار كودك احساس نمى‏كردند. موقعى كه كسان كودك مى‏رفتند پيامبر لباس خود را تطهير مى‏كرد. 41 و در بعضى نقلها آمده است كه پيامبر مى‏فرمود نجاست از دامن من پاك مى‏شود اما برخورد تند با عمل طبيعى كودك از دل او پاك نمى‏شود.

حساسيت او نسبت به كودكان و نوع رفتارش مايه شگفتى مردمش مى‏شد . عبدالله بن سنان از امام صادق (ع) نقل كرده است كه : پيامبر نماز ظهر را با مردم به جماعت گزارد و دو ركعت آخر را به سرعت و با اسقاط مستحباب به پايان رساند؛ پس از نماز، مردم گفتند اى رسول خدا آيا در نماز پيشامدى شد؟ حضرت گفت: مگر چه شده؟ گفتند: دو ركعت آخر را با سرعت ادا كرديد . فرمود : مگر صداى شيون و گريه كودك را نشنيديد؟ 42

پيامبر اين گونه كودك را كرامت مى كرد در خبر ديگرى وارد شده است كه پيامبر مردم را به نماز دعوت كرد و امام حسن كودك خردسال دخترش فاطمه نيز با آن حضرت بود، پيامبر كودك را كنار خود نشاند و به نماز ايستاد در بين نماز يكى از سجده‏ها را خيلى طول داد، راوى حديث گويد: من سر از سجده برداشتم ، ديدم حسن از جاى خود برخاسته و روى دوش پيامبر نشسته است . وقتى نماز تمام شد، مأمومين گفتند: اى رسول خدا! چنين سجده‏اى از شما نديده بوديم ، گمان كرديم وحى به شما رسيده است فرمود: وحى نرسيده بود، فرزندم حسن در حال سجده بر دوشم سوار شد، نخواستم شتاب كنم وكودك را بر زمين گذارم، آن قدر صبر كردم تا خود از شانه‏ام پايين آمد.43در همين رابطه نقل شده است كه پيامبر نشسته بود، حسن و حسين وارد شدند، حضرت چون آنها را ديد به احترامشان از جا برخاست و به انتظار ايستاد، كودكان در راه رفتن ضعيف بودند، لحظاتى چند طول كشيد، نرسيدند، رسول اكرم به طرف كودكان رفت و ازآنان استقبال نمود، آغوش باز كرد و هر دو را بر دوش خود سوار كرد و به راه افتاد و در همانحال مى‏گفت: فرزندان عزيز مركب شما چه خوب مركبى است و شما چه سواران خوبى هستيد.44

اين برخوردهاى رسول خدا در كرامت كودكان، مختص به حسن و حسين كه جايگاه ويژه‏اى داشتند، نبود؛ رفتار او با همه كودكان از موضع تكريم آنها بود در رفتار آن حضرت نوشته‏اند موقعى كه رسول اكرم (ص) از سفرى مراجعت مى كرد و در راه با كودكان مردم برخورد مى كرد به احترام آنها مى‏ايستاد ،سپس امر مى‏فرمود كودكان را مى‏آوردند و از زمين بلند مى‏كردند و به آن حضرت مى‏دادند، رسول خدا بعضى را در آغوش مى‏گرفت و بعضى را بر پشت و دوش خود سوار مى‏كرد و به اصحاب خود نيز مى‏فرمود كودكان را در آغوش بگيريد و بر دوش خود بنشانيد. كودكان از اين صحنه مسرت آميز بى‏اندازه خوشحال مى‏شدند و اين خاطرات شيرين را هرگز فراموش نمى كردند چه بسا پس از مدتى دور هم جمع مى‏شدند واين ماجرا را براى يكديگر بازگو مى‏كردند و در مقام افتخار و مباهات يكى مى‏گفت پيامبر مرا در آغوش خود گرفت و تو را بر پشت خويش سوار كرد؛ ديگرى مى‏گفت كه پيامبر به اصحاب خود امر كرد تو را بر پشت خويش بنشانند.45

اين صحنه‏ها در كرامت كودكان در تاريخ بشر بى‏نظير است . تاريخ به ياد ندارد كه رهبرى مذهبى - سياسى، آن هم مانند رسول خدا با كودكان اين گونه رفتار كرده باشد. سيره‏نويسان بدرستى و با دقت تعبير كرده‏اند: «والتلطف بالصبيان من عادة رسول الله (ص) » 46 (لطف و عنايت وتوجه به كودكان از عادت رسول خدا بود) . آن وجود گرامى در جهت تكريم كودكان ، به آنان سلام مى‏كرد 47 و توصيه مى‏كرد كه به اين عمل او تأسى شود؛ أنس بن مالك گويد: ما كودك بوديم كه رسول خدا بر ما گذشت و فرمود: «سلام بر شما كودكان» 48 و امام باقر (ع) نقل كرده است كه رسول خدا (ص) مى‏فرمود:

«خمس لا أدعهن حتى الممات : ... والتسليم على الصبيان ، لتكون سنة من بعدى.» 49

پنج چيز است كه تا لحظه مرگ آنها را ترك نمى‏كنم: ... يكى از آنها سلام كردن به كودكان است ، (و در انجام اين اعمال مراقبت دارم) تا پس از من به صورت سنتى بين مسلمانان بماند و معمول شود.

سنت پيامبر بر كرامت استوار بود، چرا كه نتايج كرامت و يا حقارت شخصيت بسيار گسترده است و در بيانات آن وجود گرامى واوصيايش نسبت بدانها تذكرات فراوانى داده شده است كه به مواردى از آن اشاره مى‏شود.

نتايج كرامت و يا حقارت شخصيت‏

1- آزاد شدن از دنيا و يا اسارت در چنگال آن

اساسى‏ترين ويژگى برخاسته از كرامت نفس ، آزاد شدن از دنياست كه رهايى از همه مصائب است . دنيا در چشم انسان صاحب كرامت كوچك و حقير است ، پس به آن دل نمى‏بندد وانسان حقير است كه به سبب حقارت خويش دنيا را بزرگ مى‏شمارد و خود را اسير آن مى‏سازد . انسان به ميزانى كه خرد مى‏شود، دنيا برايش بزرگ مى نمايد و به ميزانى كه بزرگ مى‏شود، دنيا كوچك مى‏نمايد . از امام باقر (ع) نقل شده است كه :

«فمن كرمت عليه نفسه صغرت الدنيا فى عينه و من هانت عليه نفسه كبرت الدنيا فى عينه.» 50

هر كس از كرامت نفس برخوردار باشد، دنيا در چشمش كوچك است و هر كس نفسش خوار باشد، دنيا در چشمش بزرگ است .

و نيز از زين‏العابدين (ع) روايت شده است :

«من كرمت عليه نفسه هانت عليه الدنيا.» 51

كسى كه از كرامت نفس برخوردار است ، دنيا نزد او حقير و ناچيز است .

2- نفاق و دو رويى‏

مسأله نفاق از پيچيده‏ترين و عمده‏ترين مسائل اجتماعى - سياسى جامعه اسلامى است . چنانكه با به حاكميت رسيدن اسلام و تحقق مدينه نبوى سير نزول آيات مربوط به نفاق و منافقين شدت گرفت . قرآن كريم بر اين مسأله تأكيد شگفتى دارد 52 و در سير تاريخ هر چه بشر جلو آمده است ، نفاقش پيچيده‏تر گرديده و قدرتش بر تصنع افزايش يافته است . اينكه انسان به گونه‏اى فكر كند و به گونه ديگرى خود را بنماياند، ريشه در حقارت نفس او دارد. اينكه عواطف انسان در يك جهت باشد و ظهور احساساتش در جهت مقابل آن از رو و رياست وناشى از ذلت نفس او. اينكه باور انسان به امورى باشد و تظاهر گفتار و رفتار او در خلاف آن، به سبب پستى او در نفس خويش است . اين حقيقت بلند در كلام امام بيان (ع) چنين آمده است :

«نفاق المرء من ذل يجده فى نفسه.» 53

نفاق و دورويى انسان ، ناشى از حقارت و ذلتى است كه فرد در وجود خود احساس مى‏كند.

3- فضائل و رذائل اخلاقى‏

از تبعات روشن كرامت و حقارت، شكل‏گيرى فضائل و رذائل در اخلاق فردى و اجتماعى است از مردمى كه حقير شده باشند و شرافتهايشان لگدمان شده باشد، نمى‏توان انتظار رفتارى شرافتمندانه داشت. انسانى كه كرامت وجوديش رشد مى‏يابد و شخصيت و شرافت معنوى مى‏يابد ، بر اداره خويش توانا مى‏شود، از همين روست كه اميرمؤمنان (ع) فرمود:

«من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهوته.» 54

كسانى كه شخصيت و شرافت معنوى دارند، شهوات و تمايلات نفسانى در نظر آنها پست و كوچك است .

جامعه‏اى كه كرامت يابد، عزت مى يابد و تن به امور ذلت بخش و تباه كننده نمى‏دهد:

«من شرفت نفسه نزهها عن ذلة المطالب .» 55

آنان كه شرافت نفسانى دارند و خويشتن را به خواهشهاى پست آلوده نمى‏كنند. آنها خود را بالاتر از آن مى‏دانند كه با نافرمانى حق، كرامت خود را بشكنند:

«من كرمت عليه نفسه لم يهنها بالمعصية.» 56

آنان كه كرامت نفس دارند هرگز با ارتكاب گناه آن را پست و موهون نمى‏كنند.

تأكيدى كه در سيره نبوى بر كرامت وجود دارد به همين منظور است و اگر افراد استخفاف شوند، تحقير شوند، مورد اهانت قرار گيرند، ناهنجارترين رفتار نيز از آنان دور نيست:

«من هانت عليه نفسه فلا ترج خيره.» 57

كسانى كه نفسشان پست و خوار باشد، به خيرشان اميدى نداشته باش.

از انسانهاى پست، انتظار خير و صلاح نمى‏رود، كه از پست، پستى خيزد و از تحقير شده، بدى، كه امام هادى (ع) فرمود:

«من هانت عليه نفسه فلا تأمن شره.» 58

انسانى كه نفسش خوار شود، از شر او ايمن مباش.

به سبب همين پيامدهاست كه در منطق نبوى آن قدر بر كرامت افراد تأكيد شده است . حتى خودبينى و خود خواهى و تكبر كه سرآغاز تباهيهاى فردى و اجتماعى است، معلول حقارت نفس است . امام صادق (ع) فرمود: .

«ما من احد يتيه الا من ذلة يجدها فى نفسه.» 59

هيچكس به خوى (ناپسند) تكبر مبتلا نمى‏شود مگر به سبب خوارى و ذلتى كه در درون خود احساس مى‏كند.

آن كه جامه بزرگى بر تن خويش مى‏كند و با مردم از سر تكبر برخورد مى‏كند، حقيرى است كه بر حقارت خويش مى افزايد. پيشواى صادق (ع) فرمود:

«الكبر رداء الله، فمن نازع الله عز و جل رداءه‏لم يزده الله الا سفالا.»60

كبر و بزرگى جامه‏اى است كه مخصوص خداوند (بى نياز و شايسته ذات مقدس (اوست) و كسى كه با او در اين صفت به معارضه برخيزد (و به مردم بزرگى بفروشد) خداوند جز پستى و حقارت چيزى بر او نمى‏افزايد.

همه جباران و ستمگران و متكبران ، به سبب ذلت نفس خويش به استبداد و ستم و بزرگ مدارى دست مى‏زنند، كه حقير خواهان ظلم است و دنى خواهان فساد و ذليل خواهان بزرگى.

«ما من رجل تكبر أو تجبر الا لذلةٍ وجدها فى نفسه.» 61

هيچ انسانى دچار تكبر يا ستمگرى و خشونت نمى‏شود مگر به سبب پستى و حقارتى كه در نفس خويش احساس مى‏كند.


پى‏نوشتها:

1- در ادامه آيه فوق فرمود: «و حملناهم فى البر و البحر» (فرزندان آدم را در خشكى و دريا حمل كرديم) ؛ انسان حامل بروبحر است ، جامع جميع صفات اليه است و كرامت و شرافتش از اين روست؛ انسان متعلم به همه اسماء است : «و علم آدم الاسماء كلّها (قرآن ، بقره /31) ؛ انسان خليفة الله است : «انى جاعل فى الارض خليفة» (قرآن ، بقره /30) ؛ انسان جامع يدين است : «خلقت بيدى» (قرآن ، ص /75)؛ انسان حامل روح خداست : «و نفخت فيه من روحى» ، (قرآن ، حجر /29)؛ و انسان حامل امانت الهى است: «فحملها الانسان » (قرآن، احزاب /72).

2- قرآن ، زخرف /54.

3- فسق خروج از طريق حق است و از همين رو به معناى عصيان و ترك امر الهى و خروج از دين آمده است عرب واژه فسق را براى خارج شدن لُبّ خرما از پوسته‏اش به كار مى‏برد و با همين عنايت در معناى انسانى، در قرآن كريم آمده است كه به قول ابن اعرابى كاربردى تازه بوده و واژه فاسق در كلام و شعر جاهلى سابقه نداشته است . بنابراين فاسق كسى است كه از حق خارج شده باشد، از لُبّ و حقيقت الهى، انسانى خود خارج شده باشد. لسان العرب ، ج 10، صص 262 - 263.

4- سيرة ابن كثير ، ج 2، ص 614؛ و نيز ر.ك: شمائل الرسول ، ص 91.

5- الشفا بتعريف حقوق المصطفى ، ج 1، ص 155؛ مكارم الاخلاق، ص 18، الوفاء باحوال المصطفى ، ج 2، ص 471.

6- قرآن، حجر /72.

7- الشفا بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 41؛ و نيز: دلائل النبوة ،ابونعيم الاصبهانى، ج 1، ص 63.

8- او اوس بن عبدالله الرابعى البصرى است كه از ابن عباس، عايشه، عبدالله بن عمر، ابوهريرة و صفوان ابن عسال خبر نقل كرده است و عده‏اى از جمله قتاده، عمروبن مالك ، بديل بن ميسرة و ابواشهب از او روايت كرده‏اند و چنانكه حاكم گفته است از راويان ثقه است . وى در سال 83 ه'. ق . از دنيا رفته است .ر.ك: ابن حجر العسقلانى، تهذيب التهذيب، دارالفكر ، بيروت، 1404 ق . ج 1، صص 335 - 336 ؛ الطبقات الكبرى، ج 7 صص 223 - 224؛ حلية الاولياء ، ج 3، صص 78 - 82؛ صلاح الدين خليل بن ابيك الصفدى، الوافى بالوفيات، دارالنشر فرانز شتاينر بقيسبادن ، 1401، ج 9، ص 446.

9- «ما أقسم الله تعالى بحياة أحد غير محمد (ص) و ما سمعت الله تعالى أقسم بحياة أحد غيره.» الشفا بتعريف حقوق المصطفى ، ج 1، ص 41.

10- تاج الدين حسين بن حسن خوارزمى، شرح فصوص الحكم، به اهتمام نجيب مايل هروى، انتشارات مولى، 1364 ش. ج 1، ص 68؛ سيد حيدر آملى، جامع الاسرار و منبع الانوار، با تصحيحات و مقدمه هانرى كوربن و عثمان يحيى، انجمن ايرانشناسى فرانسه و شركت انتشارات علمى و فرهنگى،1368 ش. صص 9 و 381؛ و همراه آن: رسالة نقد النقود فى معرفة الوجود، ص 706 ؛ سيد حيدر آملى، اسرار الشريعة و اطوار الطريقة و انوار الحقيقة ، مقدمه و تصحيح محمد خواجوى، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى ، تهران، 1362 ش. ص 64؛ صدرالدين محمد الشيرازى ، مفاتيح الغيب، صححه و قدم له محمد خواجوى ، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1363 ش. ص 14.

11- «أنا بشر مثلكم» قرآن ، كهف /110؛ فصلت /6.

12- ر.ك: منابع پى‏نوشت 1، فصل 1.

13- المطالب العالية ، ج 2، ص 369 ؛ قريب به همين : الجامع الصغير ، ج 2، ص 580؛ و از امام صادق (ع) نقل شده است : «من أتاه أخوه المسلم فأكرمه فانما أكرم الله عزوجل» الكافى، ج 2، ص 206؛ وسائل الشيعة ، ج 11، صص 590 - 591.

14- تنبيه الخواطر ، ج 1، ص 31.

15- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 147؛ بحارالانوار ، ج 16، ص 228.

16- أنس بن مالك گويد: «لم يكن شخص أحب اليهم من رسول الله ، و كانوا اذا رأوه لم يقوموا اليه لما يعرفون من كراهيته.» (هيچ شخصيتى نزد مسلمانان محبوبتر از رسول خدا نبود، با اين وجود هنگامى كه او را مى‏ديدند پى پايش بر نمى خاستند زيرا مى دانستند كه اين كار را نمى‏پسندد.) مكارم الاخلاق، ص 16؛ بحارالانوار ، ج 16، ص 229؛ الشمائل النبويه، ص 166.

17- «دخل عليه رجل المسجد و هو جالس وحده فتز حزح له، فقال الرجل: فى المكان السعة يا رسول الله! فقال : ان حق المسلم على المسلم اذا رآه يريدالجلوس اليه أن يتزحزح له.» مكارم الاخلاق، ص 25؛ سفينة البحار، ج 1، ص 416.

18- مكارم الاخلاق ، ص 15؛ بحارالانوار ، ج 16، ص 229.

19- الكافى، ج 6، ص 272؛ بحارالانوار، ج 16، ص 262.

20- «و روى أن رسول الله لا يدع أحداً يمشى معه اذا كان راكباً حتى يحمله معه، فان أبى قال: تقدم أمامى، و أدركنى فى المكان الذى تريد.» مكارم الاخلاق، ص 22؛ بحارالانوار ، ج 16، ص 236.

21- «ولارآنى الا تبسم .» الشفا بتعريف حقوق المصطفى ، ج 1، ص 157.

22- تهذيب‏الكمال،ج‏1، ص 232؛ الشفا بتعريف حقوق المصطفى ، ج 1، ص 158 ؛ سفينة البحار، ج 1، ص 416.

23- بحار الانوار ، ج 16، ص 280.

24- به نقل از أنس بن مالك، سفينة البحار، ج 1، ص 415.

25- «و لله العزة و لرسوله و للمؤمنين» قرآن، منافقون /8.

26- «و لقد كرمنا بنى آدم.» قرآن، اسراء /70.

27- نهج‏البلاغه ، نامه 53.

28- الكافى، ج 2، ص 670.

29- قرآن، اسراء /53.

30- قرآن، بقره /83.

31- الكافى، ج 2، ص 165 ؛ و نيز آن حضرت به ياران خود مى‏فرمود: «عظّموا أصحابكم و وقّروهم ولا يتهجم بعضكم على بعض.» (دوستان خود را گرامى بداريد و با احترام با آنان برخورد كنيد و (بر خلاف ادب) متعرض يكديگر نشويد.) الكافى ، ج 2، ص 637 ؛ وسائل الشيعة ، ج 8، ص 406؛ زين الدين العاملى (الشهيد الثانى) ، كشف الريبة عن احكام الغيبة المكتبة المرتضوية، طهران، صص 96 - 97 («بعضكم بعضاً» آمده است.).

32- قاضى عياض مى‏نويسد: «واهب له كل خلق كريم .» الشفا بتعريف حقوق المصطفى ، ج 1، ص .31

33- ابوبكر احمد البيهقى، الاربعون الصغرى ، دارالكتاب العربى، بيروت، 1408 ق. ص 143؛ احمد بن على بن حجر العسقلانى ، فتح البارى شرح صحيح البخارى ، تحقيق عبدالعزيز بن عبدالله بن ياز، دارالكتب العلميمة ، بيروت، 1410 ق. ج 13، ص 443؛ عبدالله بن محمد بن أبى شيبة الكوفى، المصنف فى الاحاديث والاثار، تحقيق و تعليق سعيد محمد اللحام ، دارالفكر ، بيروت ، 1409 ق.ج 6، ص 93؛ سنن بيهقى ، ج 9، ص 41؛ جامع الاصول، ج 5، ص 269؛ تفسير ابن كثير، ج 7، ص 298.

34- صحيح بخارى ، ج 8، صص 323 و 328؛ جامع الاصول، ج 5، ص 270؛ الاحسان بترتيب صحيح ابن حبان، ج 1، ص 341 ، ج 7، ص 445، ج 9، ص 60؛ فخرالدين محمد بن عمرالخطيب الرازى ، لوامع البينات فى شرح اسماءالله و الصفات، تحقيق طه عبدالرؤف سعد، مكتبة الكليات الازهرية، قاهره، 1396 ق. افست ، تهران، 1406 ق. ص 171؛ مصنف ابن ابى شيبة ، ج 6، ص 94؛ مناقب ابن شهر آشوب ، ج 3، ص 384؛ امالى الطوسى ، ج 1، ص 8 ؛ 398؛بحارالانوار ، ج 43، ص 295.

35- البته اين سخن بدان معنا نيست كه آن كسانى كه جاى كرامت بر خود باقى نگذاشته‏اند، تكريم شوند. چرا كه هستند انسانهايى كه رفق و مدارا اصلاحشان نمى‏كند و شدت و كيفر بجا اصلاحشان مى كند، همان گونه كه امير مؤمنان (ع) فرموده است : «من لم يصلحه حسن المداراة يصلحه حسن المكافاة.» (كسى كه با خوشرفتارى اصلاح نشود با خوب كيفر كردن اصلاح شود.) غرورالحكم، ج 2، ص 178 ؛ و نيز فرمود: «من لم تصلحه الكرامة أصلحته الاهانة.» (كسى كه او را كرامت اصلاح نكند، اهانت و خوارى اصلاح كند.) همان ، ص 235.

36- ابوالحسن على بن عمر الدار قطنى البغدادى ، المؤتلف و المختلف ، تحقيق موفق بن عبدالله بن عبدالقادر ، دارالغرب اسلامى، بيروت، 1406 ق.ج 4، ص 1902 ؛ كنزالعمال ، ج 3، ص 164؛ و نيز ر.ك: المطالب العالية، ج 2، ص 407؛ مسند احمد حنبل، ج 5، ص 323 ؛ ابو عبدالله الحاكم النيشابورى، المستدرك على الصحيحين ، دارالمعرفة، بيروت ، ج 1، صص 62 و 122؛ الفردوس بمأثور الخطاب، ج 3، ص 414؛ الاحسان بترتيب صحيح ابن حبان، ج 1، ص 341؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 14؛ ابوعبدالله محمد بن اسماعيل البخارى ، التاريخ الصغير، تحقيق محمود ابراهيم زيد، دارالمعرفة، بيروت، 1406 ق ، ج 2، ص 64؛ الكافى، ج 2، ص 165 ؛ وسائل الشيعة ، ج 8، ص 467 ؛ مستدرك الوسائل ، ج 12، ص 185 مصنف ابن أبى شيبة، ج 6، ص 93.

37- الكافى، ج 2، ص 206؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 591؛ ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى (الشيخ الصدوق)، ثواب الاعمال، صححه و علق عليه على اكبر الغفارى ، مكتبة الصدوق، تهران و كتابفروشى كتبى نجفى، قم ، 1391 ق. ص 178.

38- نهج البلاغه ، نامه 31.

39- كنزل العمال، ج 16، ص 456.

40- صحيفةالامام الرضا، ص 88؛ جامع الاخبار، ص 124.

41- «و كان - (ص) يؤتى بالصبى الصغير ليدعوله بالبركة أو يسمّيه ، فيأخذه فيضعه فى حجره تكرمة لاهله ، فربما بال الصبى عليه،فيصيح بعض من رآه حين يبول ، فيقول (ص) لا تزرموا بالصبى ، فيدعه حتى يقضى بوله، ثم يفرغ له من دعائه أو تسميته‏ويبلغ سرورأهله فيه، و لايرون أنه يتأذى ببول صبيهم ،فاذا انصرفو اغسل ثو به بعد.» مكارم الاخلاق، ص‏25.

42- الكافى، ج 6، ص 48.

43- محمد بن مكرم المعروف بابن منظور ، مختصر تاريخ دمشق لا بن عساكر، الطبعة الاولى، دارالفكر، دمشق، 1404 - 1408 ق. ج 7، ص 15؛ بحارالانوار ، ج 43، ص 294.

44- مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 388 ؛ بحارالانوار ، ج 43، صص 285 - 286.

45- المحجة البيضاء ، ج 3، صص 366 - 367.

46- همان.

47- «كان يمر بالصبيان فيسلم عليهم.» الجامع الصغير، ج 2، ص 395 ؛ فيض القدير، ج 5، ص 248 ؛ و از أنس بن مالك نقل شده است كه رسول خدا با چند كودك خردسال برخورد نمود و به آنها سلام كرد: «ان رسول الله (ص) مر على صبيان فسلم عليهم» ر.ك: مكارم الاخلاق، ص 16؛ مستدرك الوسائل، ج 8، ص 365 ؛ ابو محمد عبدالله بن مسلم بن قتيبة الدينورى ، عيون الاخبار ، دارالكتاب العربى، بيروت، ج 1، ص 265 ، دليل الفالحين ، ج 6، ص 3؛ شمائل الرسول، ص 96؛ دلائل النبوة ، بيهقى ، ج 1، ص 330؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1220 ؛ الوفاء با حوال المصطفى ، ج 2، ص 417.

48- «مر علينا رسول الله (ص) و نحن صبيان فقال: السلام عليكم يا صبيان» ابوبكر ابن السنى ، عمل اليوم و الليلة ، سلوك النبى (ص) مع ربه، تحقيق عبدالقادر أحمد عطا، دارابن زيدون ، بيروت، 1407 ق. ص 87: بستان العارفين ، ص 24؛ الوفاء باحوال المصطفى ، ج 2، ص 417.

49- بحارالانوار ، ج 16، ص 215.

50- جامع الاخبار، ص 127.

51- تحف العقول ، ص 201.

52- ر.ك: قرآن، احزاب /1و73، نساء /138، 142، 145، منافقون /1، توبه /67 - 68.

53- غررالحكم ، ج 2، ص 298.

54- همان، ص 213؛ سفينة البحار، ج 1، ص 726.

55- غررالحكم ، ج 2، ص 203.

56- همان، ص 210.

57- همان، ص 237.

58- تحف العقول ، ص 362.

59- الكافى، ج 2، ص 312.

60- همان، ص 309.

61- همان، ص 312.


سيره نبوى، ج 2، ص 58 - 68.

عدم استرحام و ذلت ناپذيرى

مصطفى دلشاد تهرانى

يا على لإن أدخل يدى فى فم التنين الى المرفق احب الى من أن اسأل من لم يكن ثم كان (1) .

اى على اگر ناچار شوم دست خود را تا آرنج در دهان اژدها فرو برم اين عمل نزد من محبوبتر است از اينكه از كسى كه چيزى نبوده و دارا شده است چيزى را درخواست كنم . (پيامبر اكرم (ع))

«نفى استرحام» از اصولى است كه در سيره اجتماعى رسول خدا (ص) و ائمه هدى (ع) رعايت مى شده و به هيچ وجه زير پا گذاشته نشده است . آنها هرگز «استرحام» نكردند. استرحام يعنى ترحم طلبيدن ، گردن كج كردن ، التماس كردن، زارى كردن در برابر مخلوق و ناله زدن پيش خلق؛ خود را خرد كردن، ضعيف و زبون ساختن و زير پا گذاشتن آن شرافت و كرامت ذاتى انسان. اسلام آمده است به انسان عزت بخشد؛ انسان را از حضيض ذلت به اوج عزت بكشد. او را از خاك به افلاك ببرد؛ انسان ملكى را ملكوتى كند، و طى اين طريق با عزت است و عدم استرحام در مقابل مخلوق. و از همين رو مى‏بينيم پيشوايان حق در سخت‏ترين اوضاع ضعف نشان ندادند، هرگز خود را زبون نساختند و جز در مقابل حضرت حق ترحم نطلبيدند و به پيروان خود آموختند كه چنين باشند ، كه عزت مؤمن در بى نيازى او از مردم است ، چنانكه نبى اكرم (ص) فرمود:

«عزالمؤمن استغناؤه عن الناس.»1

اين سخن بدان معنا نيست كه انسانها بى نياز از يكديگرند و كسى را به كسى حاجتى نيست‏2، بلكه بدين معناست كه در مناسبات اجتماعى و در برخوردها و طلب احتياجات و رفع نيازها، عزت انسان حفظ شود و تن به استرحام ندهد؛ همان گونه كه پيامبر عزت وكرامت فرمود:

»اطلبوا الحوائج بعزة الانفس.» 3

خواسته‏هاى خود را با حفظ عزت نفس بخواهيد.

مؤمن استرحام نمى‏كند، گردن در مقابل اين و آن كج نمى كند ، خود را حقير نمى سازد ، براى هيچ مؤمنى جايز و روا نيست كه خود را خوار سازد؛ 4 و هيچ انسانى را شايسته نيست كه كرامت انسانى خود را فداى خواسته‏هاى بى ارزش كند و منت پذير خوان آن شود كه بهره‏اى از وجود ندارد و حتى رايحه آن را نيز استشمام نكرده است 5، چنانكه پيامبر (ص) در وصيتهاى خود به على (ع) فرمود: اى على ! اگر (ناچار شوم) دست خود را تا آرنج در دهان اژدها فرو برم ، اين عمل نزد من محبوبتر است از اينكه از كسى كه چيزى نبوده و دارا شده است، چيزى را درخواست كنم . و شاگرد مكتب نبوى، پسر ابوطالب ، يك ساعت با ذلت زيستن (و زبون بودن) را با عزت روزگار برابر نمى‏دانست:

«ساعة ذل لا تفى بعز الدهر.»6

و پرورده دست آموزگار عزت و نافى هر استرحامى ، زين العابدين (ع) مى‏فرمود:

«ما أحب أن لى بذل نفسى حمرالنعم.» 7

دوست ندارم با ذلت نفس خويش به بهترين نعمتها (شتران سرخ مو) نايل شوم.

اين سخن بدان معناست كه انسان براى رسيدن به خواسته‏هاى خود نبايد گوهر كرامت و شرافت خويش را لگدمال كند، بلكه در عين حفظ عزت و عدم استرحام، بايد خواسته‏ها عنوان و دنبال شود . سيادت انسان ارزش والايى است كه بدون آن زندگى انسانى ميسر نيست و اگر انسان به استرحام كشيده شود و عزت وجودى خود را زايل سازد، پذيراى همه كجيها وناراستيها مى‏شود؛ كه راستيها در سايه عزت و عدم استرحام است و كجيها در پى شكسته شدن عزت و ريختن آبروى انسان. از امام باقر (ع) نقل شده است كه فرمود:

«بئس العبد عبد له رغبة تذله.»8

بدبنده‏اى است كسى كه او را تمايلى باشد كه عامل خوارى او گردد.

در منطق پيشوايان حق، هيچ زشتى چون زشتى گردن كج كردن در برابر مخلوق و استرحام براى خواسته‏هاى بى‏ارزش دنيايى نيست، چنانكه امام صادق (ع) فرمود:

«ما أقبح بالمؤمن أن تكون له رغبة تذله.» 9

چه زشت و قبيح است براى مؤمن خواسته‏اى كه وسيله ذلت او شود از همين روست كه پيشوايان معصوم به جد سفارش كرداند كه از خواسته‏هايى كه موجب زبونى و نفى عزت مى شود پرهيز گردد. آنها امر به قطع هرگونه طمع كرده‏اند تا ريشه ذلت در برابر مخلوق و استرحام در مقابل خلق خشكانده شود. حضرت موسى ابن جعفر (ع) در وصاياى خود به هشام بن حكم فرمود:

«يا هشام اياك و الطمع ، و عليك باليأس مما فى أيدى الناس، و امت الطمع من المخلوقين، فان الطمع مفتاح الذل و اختلاس العقل و اختلاق المروات و تدنيس العرض.» 10

اى هشام! از طمع بپرهيز و از آنچه در دست مردم است نااميد باش، و طمع از مخلوق را بميران و بير كه طمع كليد هر خوارى و ربودگى عقل و زوال مردانگى و ريختن آبروست.

استرحام ريشه در طمع دارد و طمع ريشه در دنيازدگى، و تا دلسپردگى به دنيا رفع نشود، حقارت در مقابل مخلوق و استرحام رفع نمى‏شود. زيدبن صوحان از اميرمؤمنان (ع) پرسيد: كدام چيز ذلت آورترين چيزهاست؟ فرمود: «الحرص على الدنيا» 11(حرص بردنيا) . به همين سبب است كه در سيره نبوى براى حفظ كرامتها و شرافتهاى انسانى و ايجاد روحيه آزادگى واستقلال از مخلوق، بر قطع طمع تأكيد شده است، زيرا طمع اساس استرحام است . آن كه پيرو سنت پيامبر است و خود را در قيد بيعت او مى داند در مقابل مخلوق سر خم نمى كند، روى پاى خود مى ايستد، زير بار منت مخلوق نمى‏رود. چنانكه از اميرمؤمنان (ع) نقل شده است : 12

لنقل الصخر من قلل الجبال‏

احب الى من منن الرجال‏

يقول الناس لى فى الكسب عار

فقلت العار فى ذل السؤال‏

بلوت الناس قرنا بعد قرن‏

و لم ار مثل مختال بمال‏

و ذقت مرارة الاشياء طرا

فما طعم امر من السؤال‏

و لم أر فى الخطوب أشد هؤلاء

و أصعب من مقالات الرجال‏

كشيدن سنگهاى گران از قله‏هاى كوه نزد من از منت ديگران كشيدن محبوبتر است .

مردم به من مى‏گويند: كار براى تو عيب است و حال آنكه عيب آن است كه انسان دست سؤال پيش ديگران دراز كند.

مردمان را دوره‏اى پس از دوره‏اى آزمودم و كسى را چون فريفتگان مال نديدم. و تلخى همه چيز را به تمامه چشيدم و هيچ تلخى را تلختر از سؤال نيافتم.

و در ميان كارهاى بزرگ و سخت هيچ كارى را سخت‏تر و سنگينتر از سؤال و شنيدن منت ديگران نديدم.

و پيامبر اكرم (ص) به اصحاب خود مى آموخت كه چنين باشند، و آنا را در اين جهت تربيت مى كرد. عالم ربانى احمد بن فهد حلى ، نقل مى كند كه روزى پيامبر به اصحاب خود فرمود: آيا با من مبايعت نمى‏كنيد؟ عرض كردند: ما با شما مبايعت كرده‏ايم. فرمود: مبايعت كنيد مرا در اينكه از مردم چيزى نخواهيد و پس از آن اگر از دست كسى تازيانه مى افتاد خود فرود مى‏آمد و آن را بر مى‏داشت و به كسى نمى گفت آن را به من ده .13 بدين ترتيب آن حضرت اصحاب خود را به سوى آنكه «خود» باشند و محتاج «غير» نباشند سوق مى داد تا روحيه عدم استرحام در آنان شكل گيرد. پيامبر با نفى «بيخودى» و اثبات «خودى» مسلمانان را محكم ساخت وآنها را از استرحام در مقابل غير خدا پيراست و آن گاه آن حماسه باشكوه را در تاريخ بشريت برافراشت. علامه اقبا لاهورى در منظومه «اسرار خودى و رموز بيخودى» به اين حقيقت پرداخته است و مى گويد اصل نظام، عالم از «خودى» است و تسلسل حيات تعينات وجود بر استحكام خودى انحصار دارد 14 و اينكه «خودى» از سؤال ضعيف مى گردد. او اصل درد مسلمانان را در ضعيف شدن «خودى» آنان مى داند وآنان را به «خود» فرا مى خواند و از «سؤال» و «استرحا

م» و «منت پذير خوان غير» بودن پرهيز مى‏دهد و به «سربلندى » در سايه سيره نبوى دعوت مى‏كند: 15

اى فراهم كرده از شيران خراج‏

گشته‏اى رو به مزاج از احتياج‏

خستگى‏هاى تو از نادارى است

اصل درد تو همين بيمارى است

مى‏ربايد رفعت از فكر بلند

مى كشد شمع خيال ارجمند

از خم هستى مى گلفام گير

نقد خود از كيسه ايام گير

خود فرود آ از شتر مثل عمر 16

الحذر از منت غير الحذر

تا بكى دريوزه منصب كنى

صورت طفلان زنى مركب كنى

فطرتى كو بر فلك بند نظر

پست مى گردد ز احسان دگر

از سؤال افلاس گردد خوارتر

از گدايى گديه‏گر نادارتر

از سؤال آشفته اجزاى خودى‏

بى تجلى نخل سيناى خودى‏

مشت خاك خويش را از هم مپاش‏

مثل مه رزق خود از پهلو تراش‏

گرچه باشى تنك روز و تنك بخت‏

در ره سيل بلا افكنده رخت‏

رزق خويش از نعمت ديگر مجو

موج آب از چشمه خاور مجو

تا نباشى پيش پيغمبر خجل‏

روز فردايى كه باشد جان گسل‏

ماه را روزى رسد از خوان مهر

دغ بر دل دارد از احسان مهر

همت از حق خواه و با گردون ستيز

آبروى ملت بيضا مريز

آنكه خاشك بتان از كعبه رفت

مرد كاسب را حبيب الله گفت

واى بر منت پذير خوان غير

گردنش خم گشته احسان غير

خويش را از برق لطف غير سوخت‏

با پشيزى مايه غيرت فروخت‏

اى خنگ آن تشنه كاندر آفتاب‏

مى نخواهد از خضر يك جام آب‏

ترجبين از خجلت سائل نشد

شكل آدم ماند و مشت گل نشد

زير گردون آن جوانى ارجمند

مى رود مثل صنوبر سربلند

در تهى دستى شود خوددارتر

بخت او خوابيد و او بيدارتر

قلزم زنبيل سيل آتش است‏

گر زدست خود رسد شبنم خوشست‏

چون حباب از غيرت مردانه باش‏

هم به بحر اندرنگون پيمانه باش‏

شأن مؤمن چنين اقتضا مى‏كند و پيامبر در برخورد با مردم خود چنان رفتار مى‏كرد كه شأن بى‏نيازى از ديگران در آنها شكوفا شده و باب استرحام بسته گردد. در اين رابطه از امام صادق (ع) روايت شده است كه آن حضرت فرمود: مردى از اصحاب پيامبر (ص) دچار تنگدستى و سختى شد. همسرش گفت: كاش خدمت پيامبر مى‏رسيدى و از او چيزى مى‏خواستى. مرد خدمت پيامبر آمد. و چون حضرت او را ديد فرمود: «هر كس از ما سؤال كند به او عطا كنيم و هر كس بى نيازى جويد خداوند بى نيازش كند». مرد با خود گفت منظور پيامبر جز من نيست. پس به سوى همسرش بازگشت و او را از اين ماجرا آگاه كرد!. زن گفت رسول خدا هم بشر است (و از حال تو آگاه نيست)، او را آگاه ساز. مرد مجدداً نزد پيامبر آمد و چون حضرت او را ديد فرمود: «هر كس از ما سؤال كند به او عطا مى‏كنيم و هر كس بى نيازى جويد خداوند بى نيازش كند». اين ماجرا تا سه بار تكرار شد. در نتيجه مرد برفت و كنگى عاريه كرد و راهى كوهستان شد و قدرى هيزم بريد و آورد و به نيم چارك آرد فروخت و آن را به خانه برد و خوردند. فرداى آن روز هم همين كار را كرد و هيزم بيشترى آورد و فروخت و پيوسته كار مى‏كرد و اندوخته م

ى‏كرد تا خود كلنگى خريد و باز هم اندوخته كرد تا دوشتر و غلامى خريد و توانگر شد و حال او نيكو گشت. روزى خدمت پيامبر آمد و گزارش داد كه چگونه به جهت سؤال آمده بود و از پيامبر چه شنيد. حضرت فرمود، من كه گفتم: «هر كس از ما سؤال كند به او عطا كنيم و هر كس بى نيازى جويد خداوند بى نيازش كند» 17 با همين جهت‏گيرى تربيتى، پيشوايان حق توصيه به نوميدى و چشم نداشتن به دست مردم مى‏كردند. امام صادق (ع) فرمود:

«اذا أراد أحدكم أن لا يسأل ربه شيئاً الا أعطاه فلييأس من الناس كلهم ولا يكون له رجاء الا عندالله، فاذا علم الله عزوجل ذلك من قلبه لم يسئل الله شيئاً الا أعطاه.»18

چون كسى از شما خواهان آن باشد كه هر چه از پروردگارش خواهد، بدو عطا كند، بايد از مردم نااميد شود و اميدى جز به خدا نداشته باشد، كه چون خداى عزوجل اين را از قلبش داند، هر چه خواهد بدو عطا كند.

و از امام سجاد (ع) نقل شده است كه فرمود:

«رأيت الخير كله قد اجتمع فى قطع الطمع عما فى أيدى الناس و من لم يرج الناس فى شى‏ء ورد أمره الى الله عزوجل فى جميع اموره استجاب الله عزوجل له فى كل شى‏ء.» 19

تمام نيكى را در بريدن طمع از آنچه در دست مردم است ديدم و هر كس هيچ اميدى به مردم نداشته باشد و امرش را در هر كارى به خداى عزوجل واگذارد، خداوند در همه چيز او را اجابت كند.

و امام باقر (ع) در مقام بيان علت اين همه تأكيد بر عدم استرحام و اظهار بى نيازى و به خود متكى بودن فرمود:

«طلب الحوائج الى الناس استلاب للعز و مذهبة للحياء و الياًس مما فى ايدى الناس عز للمومن فى دينه و الطمع هو الفقر الحاضر.»20

حاجت خواستن از مردم موجب سلب عزت و رفتن حياست و نوميدى از آنچه در دست مردم است موجب عزت مؤمن در دينش است، و طمع همان فقر آماده است .

در منطق نبوى نوميدى از آنچه در دست مردم است، بى‏نيازى نقد و طمع ،فقر نقد محسوب مى‏شود و پيامبر به آن مى‏خواند و از اين پرهيز مى‏داد.21 و اوصياى آن حضرت اجازه نمى‏دادند مردم چه در مقابل آنها وچه در مقابل ديگران به استرحام كشيده شوند . مفضل بن قيس بن رمانه گويد خدمت امام صادق (ع) رفتم و از حال خود (و گرفتارى و درماندگى خويش) لب به شكايت گشودم و از آن حضرت خواستم كه برايم دعا كند. امام به كنيزكى كه آنجا بود فرمود: آن كيسه سكه را كه ابوجعفر (منصور) براى ما فرستاده است بياور. پس كنيزك كيسه را آورد و حضرت فرمود: در اين كيسه چهار صد دينار است؛ با آن زندگى خود را بهبود بخش. عرض كردم: به خدا سوگند، فدايت شوم، مقصودم اين نبود كه بخواهم چيزى بگيرم، مقصودم فقط خواهش دعا بود. حضرت فرمود: بسيار خوب ، دعا هم مى كنم اما (سخن من با تو اين است ) : «اياك أن تخبر الناس بكل حالك فتهون عليهم.» 22(بپرهيز از اينكه هر گرفتارى كه دارى با مردم بازگو كنى تا نزد آنان خار شوى). ملاحظه مى شود كه چگونه امام مفضل بن قيس را از آنچه موجب استرحام مى شود پرهيز مى دهد، چرا كه به بيان اميرمؤمنان (ع):

«أزرى بنفسه من استشعر الطمع، و رضى بالذل من كشف عن ضره ، و هانت عليه نفسه من أمر عليها لسانه.» 23

هر كس طمع در درون داشته باشد خود را حقير كرده؛ و كسى كه ناراحتيهايش را فاش كند به ذلت خويش راضى شده؛ و كسى كه زبانش را بر خود امير كند شخصيت خود را پايمال كرده است.

پيشوايان حق به گونه‏اى با مردم رفتار مى‏كردند كه آنها خود را به خوارى و زبونى نكشند، بلكه عزت نفس و مناعت خود را حفظ كنند و به خود اعتماد كنند و گردن در مقابل غير خدا كج نكنند اين اصرار آنان تا آنجا بود كه نقل شده است احمد ابن محمد بن ابى نصر 24 از حضرت رضا (ع) تقاضا كرد كه برايش توصيه‏اى به اسماعيل بن داود كاتب بنويسد تا شايد از او بهره‏اى ببرد و امام به اوگفت : دريغم مى آيد كه مانند تويى چنين چيزى طلب كند . تو بر مال من تكيه كن و خود را بى نياز سازد.25 آنها حتى توصيه‏اى كه موجب خوارى شود نمى كردند . انسان عاقل ، فشار و سنگينى سختى و مشكلات را بر فشار و سنگينى خوارى و منت ديگران ترجيح مى دهد گفته‏اند كه «وقتى سقراط حكيم پياده مى‏رفت در راهى، يكى وى را گفت : چند تن از ملوك و اشراف در تو اعتقاد دارند، چرا از كسى اسبى نخواهى تا پياده نبايد رفت؟! سقراط گفت : بار تن من بر پاى سبكتر مى آيد كه بار منت اسب ديگرى بر گردن من.» 26

چرا انسان پيش ديگران دست دراز كند و شرافت انسانى خود را زير پا بگذارد، بهتر است به كم بسازد و دست پيش ديگران دراز نكند:

«التقلل ولا التوسل.» 27

قناعت به كم آرى ولى دست نياز به سوى ديگرى هرگز.

با اين روحيه است كه انسان از تن دادن به پستى آزاد مى شود. مردمى كه سنگينى منت ونيازمندى به بيگانه را كمرشكن وكشنده نمى‏دانند، بوى آزادى و استقلال را نيز استشمام نخواهند كرد. تن دادن به سختيها بر انسان آزاده سهل است و تن دادن به پستيها هلاك كننده . آزاده مرگ را بر پستى استرحام ترجيح مى دهد:

«المنية ولا الدنية.» 28

مرگ آرى ، اما تن دادن به پستى هرگز.

آزاده ، سختى شرافتمندانه را بر راحتى زبون ساز اختيار مى‏كند و بدان افتخار مى نمايد . شيخ فريدالدين عطار نيشابورى ، در داستانى اين انتخاب با ارزش را به زيبايى تصوير مى كند. مى‏گويد اصمعى 29در راهى مى‏رفت و متوجه شد كه چاه كنى در چاه مشغول كار است و با خود مى‏گويد: اى نفس من تو را بسيار گرامى داشته‏ام و از كارهاى پست دورت نگه داشته‏ام. اصمعى به او نهيب زد كه اين چه سخنى است ! توبه پست‏ترين كارها (چاه كنى در ميان نجاستها) مشغولى و اين چنين سخن مى‏گويى؟ مگر پست تر از كار تو هم كارى هست؟ آن گاه مرد چاه كن به بيان عزت نفس خويش پرداخت كه اين كار صد بار از گردن خم كردن در مقابل مخلوق و استرحام نمودن بهتر است :

اصمعى مى‏رفت در راهى سوار

ديد كناسى شده مشغول كار

نفس را مى‏گفت اى نفس نفيس‏

كردمت آزاد ازكار خسيس‏

هم ترا دايم گرامى داشتم

هم براى نيك نامى داشتم‏

اصمعى گفتش تو بارى اين مگوى‏

اين سخن اينجا در آن مسكين مگوى‏

چون تو هستى در نجاست كارگر

آن چه باشد در جهان زين خوارتر

گفت باشد خوارتر افتادنم

بر در همچون تويى استادنم‏

هر كه پيش خلق خدمتگر بود

كار من صد بار ازو بهتر بود

گرچه ره جز سربريدن نبودم‏

گردن منت كشيدن نبودم 30

انسانى كه كرامتهاى ذاتى‏اش دفن نشده باشد، پذيرايى سختيها مى‏شود، اما پذيراى منت غير نمى شود، هر چند كه انسانى بدوى باشد و در عصر جاهلى زيست كند. درباره ثابت بن اوس ازدى ملقب به شنفرى شاعر دوره طلوع و استقرار شعر جاهلى كه حدود 510 ميلادى در گذشته است مى‏نويسند به دليل اهانتى كه قومش بر او روا داشتند و عزت نفسش را جريحه‏دار ساختند آنها را ترك كرد و سر در باديه نهاد و مشهورترين قصيده خود را معروف به «لاميةالعرب » سرود. شنفرى در اين قصيده فرزند بيابانهاى بى آب و گياه و رفيق درندگان و وحوش است . در عين حال مردى است با عزت نفس و با روحى لطيف . چون فأمش خواستند بر او ستم كنند و خوارش دارند ، تحمل ستم و خوارى نكرد و همنشينى با ددان را بر منت نامردمان ترجيح داد . او زمين را در برابر مردم كريم النفس بس فراخ مى‏يافت و در لا ميه خود چنين سرود:

و فى الارض مناى للكريم عن الأذى‏

و فيها لمن خاف القلى متعزل‏

در زمين مكانهايى است كه مرد كريم در آنجا از آزار در امان است . و در آنجا براى كسانى كه از كينه توزى بيمناكند عزلتگاهى است .

او با وجود آنكه در شرايطى بس سخت قرار مى‏گيرد، اما كرامت و عزتش مانع آن است كه آهى بر آورد يا ناله‏اى سر دهد. او فرو خوردن مشقت را برناگوارى لقمه منت ترجيح مى‏دهد . او نه نامرد است و نازپرورده و نه ناتوان ، بلكه بر گرسنگى شكيباست، حتى خوردن خاك بيابان را بر آن ترجيح مى دهد كه آدميزاده‏اى به او مددى رساند و بر او فخر بفروشد . زيرا او آزاده‏اى كه به ستم و منت گردن نمى‏نهد:

اديم مطال الجوع حتى أميته‏

و اضرب عنه الذكر صفحاً فأذهل‏

و استف ترب الارض كى لايرى له

على من الطول امرؤ متطول‏

خود را وا مى دارم كه گرسنگى را فراموش كنم تا بار ديگر يادش نكنم.

و به هنگام گرسنگى خاك زمين را مى بلعم تا مرد صاحب كرمى مرا نبيند و دستگيرى از مرا وظيفه خود به حساب آورد.31

انسان فطرتاً، ذاتاً از حقارت بيزار است . فطرت انسان با ذلت و زبونى ناسازگار است . هر انسانى بارو كردن به حقيقت خويش كه حقيقتى است ملكوتى از استرحام بيزار است . نزد چنين انسانى گرسنگى بهتر از ذلت فروتنى براى رسيدن به لقمه نانى است؛

«الجوع خير من الخضوع.» 32

انسانيت انسان امرى است ملكوتى كه با عجز و ضعف و زبونى منافات دارد، «خودى» انسان از سنخ حريت و كرامت و عزت است كه با سؤال و منت پذيرى ضعيف مى‏شود. و پيامبر اكرم (ص) مى‏آموخت كه به استقبال سختى كار و تلاش بروند تا از زبونى سؤال و منت دور شوند . و از همين رو فرمود:

«لو ان احداكم ياخذ حبلا فياتى بحزمة حطب على ظهره فيبيعها فيكف بها وجهه خير له من ان يسال.»33

اگر يكى از شما ريسمانى برگيرد و پشته هيزم بردوش كشد و بفروشد و بدين وسيله آبروى خود حفظ كند براى او بهتر است از سؤال كردن.

و نيز مى‏فرمود:

«الايدى ثلاث: فيدالله العليا و يدالمعطى التى يليها و يدالسائل السفلى الى يوم القيامة ، فاستعفف عن السؤال ما استعطت.»34

دستها سه تاست: دست خدا كه بالاتر است و دست دهنده كه پس از آن است و دست سؤال كننده كه تا روز قيامت پايينتر است ، پس تا مى‏توانى از سؤال كردن خوددارى كن.

البته اين خوددارى كردن از سؤال به معناى بريدن از جامعه و ارتباط و معاشرت و داد و ستد نيست . در سخنان پيشوايان حق اين امر روشن شده است و بيان گرديده كه دو احساس متقابل را با هم جمع كنيد: «نياز به مردم » و «بى نيازى از مردم» . در رفتار اجتماعى خود به گونه‏اى باشيد كه جامع اين دو صفت باشيد. از امام صادق (ع) نقل شده است كه اميرمؤمنان (ع) مى‏فرمود:

«ليجتمع فى قلبك الافتقار الى الناس و الاستغناء عنهم ؛ فيكون افتقارك اليهم فى لين كلامك و حسن بشرك ، و يكون استغناؤك عنهم فى نزاهة عرضك و بقاء عزك»35

بايد در قلب (دو احساس) نيازمندى به مردم و بى نيازى از ايشان را (با هم ) داشته باشى؛ نيازمندى است به آنها در نرم زبانى و خوشرويى‏ات باشد و بى نيازى ات از آنها در حفظ آبرو و نگهدارى عزتت باشد.

بنابراين در حسن سيرت با مردم چون نيازمند به آنها رفتار كن و درحفظ شرافت چون بى‏نياز از آنها .36 آنجا كه پاى عزت و كرامت در ميان است، هيچ از مردم مخواه و روحيه بى‏نيازى از مردم را در خود تقويت كن وحتى كمترين خواسته ونيازت را نيز خود برطرف ساز. پيامبر اكرم چنين توصيه مى‏كرد:

«استغنوا عن الناس ولو بشوص السواك.» 37

از مردم بى نياز باشيد هر چند با ترك خواستن چوب مسواك.

آنجا كه پاى حيثيت و شرافت در ميان است، آنجا كه ذره‏اى نرمش و خواهش، موجب پايمال شدن آبرو و عزت انسان است، بايد كاملاً بى اعتنا و بى‏نياز بود: «فى نزاهة عرضك و بقاء عزك». تربيت يافتگان مكتب نبوى، پيشوايان حق و عدل در سخت‏ترين شرايط ذره‏اى استرحام نكردند؛ حتى در كنج زندان و زير فشار و شكنجه حاكمان جور. زمانى كه حضرت موسى بن جعفر (ع) در زندان سندى بن شاهك بود، 38هارون، فضل بن ربيع 39 را براى رساندن پيامى به نزد حضرت فرستاد و هدفش آن بود كه با عنوان كردن مسائلى امام را از موضع عزت خويش دور كند و او را به استرحام كشد. فضل گويد من داخل محبس شدم و ديدم كه آن حضرت پيوسته نماز مى‏گزارد و اعتنايى به من ندارد و در هر دو ركعت نماز كه سلام مى‏دهد بلافاصله براى نماز ديگر تكبير مى‏گويد. پس چون توقف من طولانى شد، ترسيدم كه مورد مؤاخذه هارون قرار گيرم پس همينكه آن حضرت خواست سلام دهد من شروع كردم به سخن و ديگر آن حضرت داخل نماز نشد و به سخن من گوش فرا داد. من پيام رشيد را به آن حضرت رساندم و آن پيام اين بود كه به من گفته بود به آن حضرت مگو كه اميرمؤمنان مرا به سوى تو فرستاده بلكه بگو برادرت مرا به سوى

تو فرستاده و سلام مى‏رساند و مى‏گويد مى‏دانم كه شما هيچ تقصيرى نداريد اما سوء تفاهمى شده و به سبب خبرهايى كه به من رسيده بود شما را از مدينه آوردم و پس از بررسى و پيگيرى بر من روشن شد كه شما هيچ گناهى نداريد؛ با اين وجود مصلحت در آن است كه اينجا باشيد. و شما از لحاظ برنامه غذايى، هر نوع غذايى را كه ميل داريد سفارش بدهيد و هر چه مى‏پسنديد دستور بدهيد، و من فضل بن ربيع را مأمور اين كار كرده‏ام. راوى گويد حضرت بدون آنكه به من التفاتى كند در دو كلمه جواب داد. فرمود: «لا حاضر لى مالى فينفعنى و لم أخلق سؤولا: الله اكبر» (از مال خودم اينجا چيزى ندارم كه بهره ببرم و استفاده كنم و خداوند مرا اهل سؤال و تقاضا نيافريده است: الله اكبر) و داخل نماز شد. 40 حضرت نشان دادند كه زندان، شكنجه و فشار نيز نمى‏تواند اندكى از عزت نفس او بكاهد و كارى كند كه مرهون دشمن شود و زير بار منت او رود.

استرحام و تكدى‏

از منفورترين جلوه‏هاى استرحام پديده‏اى است اجتماعى كه در بستر بى عدالتى و فقر فرهنگى و عدم سخت كوشى شكل گرفته و در قالب گدايى و دست نياز پيش ديگران دراز كردن ظهور يافته است. اين حركت در كلمات پيشوايان عدل با عنوان سؤال و سؤال به كف، شديداً مورد مذمت قرار گرفته است. نگاهى به عناوين بابهاى روايى در اين مورد و محتويات اين بابها گوياى منفور ومحكوم بودن اين عمل است .51 در مجموع، روايات وارد شده در اين باره ،مربوط به دو گروه اجتماعى است: گروهى كه به دلايل فردى، اجتماعى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى واقعاً نيازمند هستند و زندگى آنها در شدت و تنگى است و از سر نياز و فقر دست به تكدى مى‏زنند و گروه اجتماعى ديگر كه در چنين شرايطى نيستند بلكه اين اقدام براى آنها به منزله شغل و روشى براى كسب درآمد است. عمل گروه اول زشت و محكوم است و بايد با تدارك تأمين اجتماعى و تكافل اسلامى و برقرارى عدالت ريشه كن شود؛ و عمل گروه دوم در نهايت زشتى و محكوميت است كه بايد با اعمال قوانين جزايى زدوده شود. اما در هر صورت عملى به نام سؤال و سؤال به كف سخت مورد مذمت است :

مذمت گروه اول

پيامبر كرامت و عزت مى‏فرمود:

«لو يعلمون ما فى المسألة ما مشى احد يسأله شيئاً.»52

اگر (مردم) مى دانستند در سؤال چه (زشتيها، آبرو ريزيها و بديهايى) وجود دارد، هرگز كسى از كسى چيزى درخواست نمى‏كرد.

انبيا آمده‏اند تا انسان را از همه اسارتها و ذلتها آزاد سازند و با بر پا ساختن آنها به قيام براى قسط، عدالت اجتماعى را تدارك كنند تا هر ذلتى از جمله استرحام رنگ بازد. حضرت رضا (ع) از پدران گراميش نقل كرده است :

«اتخذ الله ابراهيم خليلا لانه لم يرد احداً و لم يسال احداً غير الله عزوجل.»53

خداوند ابراهيم را خليل (دوست) گرفت، زيرا ابراهيم هيچ كس را رد نكرد (و هيچ درخواست كننده‏اى رإ؛ ّّ محروم نكرد) و از هيچ كس غير خداوند عزوجل (هرگز) درخواست نكرد.

انبيا چنين بودند و آمده‏اند تا اين گونه بودن را بياموزند . از همين روست كه پيامبر (ص) در وصاياى خويش به ابوذر غفارى (ره) فرمود:

«يا اباذر اياك و السوال فانه ذل حاضر و فقر تتعجله و فيه حساب طويل يوم القيامة.»54

اى ابوذر از سؤال‏كردن (از اظهار نياز و فقر) بپرهيز، چرا كه اين عمل ذلت نقد است و فقرى كه خود به استقبال آن رفته‏اى و اين كار در روز قيامت حساب طولانى خواهد داشت.

براساس همين گرايش بود كه پيامبر قوت و عظمت اعلام كرد:

«اليد العليا خير من اليد السفلى.» 55

دست بالا (دستى كه بخشش مى‏كند) از دست پايين (دستى كه درخواست مى‏كند) بهتر است .

و اوصياى آن حضرت به ياران و پيروان خود مى‏آموختند كه هرگز درخواست نكنند. محمد بن مسلم گويد امام باقر (ع) به من فرمود:

يا محمد لو يعلم السائل ما فى المسألة ما سأل احد احداً .» 56

اى محمد اگر سؤال كننده مى‏دانست كه در سؤال چه نهفته است هرگز كسى از كسى درخواست نمى‏كرد.

آنها شيعه را كريم مى خواستند و عزيز ، و كرامت و عزت از سؤال ضعيف مى‏شود، از همين رو امام صادق (ع) مى‏فرمود:

«شيعتنا من لايسأل الناس ولو مات جوعاً.»57

شيعيان ما كسانى هستند كه از مردم درخواست نمى‏كنند، هر چند كه از گرسنگى بميرند.

انسان كريم فقر را مرگ بزرگتر مى‏داند و مرگ را بر زندگى توأم با ذلت و آلوده به استرحام ترجيح مى‏دهد، چنانكه شاعرى سروده است: 58

الموت خير للفتى

من أن يعيش بغير مال‏

والموت خير للكريم

من الضراعة للرجال‏

مرگ براى انسان سخاوتمند گواراتر است از آنكه فقيرانه زيست كند.

و مرگ براى بزرگوار بهتر است از تضرح و دست دراز كردن پيش اين و آن.

پيشوايان فقر ستيزى، اين گونه بودن را از ويژگيهاى شيعه محسوب داشته‏اند ، كه امام صادق (ع) فرمود:

«ما كان فى شيعتنا فلايكون فيهم ثلاثة اشياء : لايكون فيهم من يسأل بكفه ...» 59

در شيعيان ما هر چه باشد سه چيز در آنان نيست : در ميان آنها كسى نيست كه دست حاجت (به سوى اين و آن) دراز كند.

آنها شيعه را چنين معرفى كرده‏اند:

«انما شيعتنا من لايهر هرير الكلب ولا يطمع طمع الغراب ولا يسأل الناس بكفه و إنْ مات جوعاً»60

شيعه واقعى ما كسى است كه مانند سگ زوزه نمى‏كشد و مانند كلاغ طمعكار نيست و هرگز دست پيش مردم دراز نمى‏كند هر چند كه از گرسنگى بميرد.

آنها سخت‏ترين مرگ را در اظهار نياز و خوار كردن خود مى‏دانستند و شاعرى سروده است : 61

لا تحسبن الموت موت البلى‏

فانما الموت سؤال الرجال‏

كلاهما موت ولكن ذا

اشد من هذا لذل السوال‏

هرگز گمان مبر كه مرگ همان نابودى است كه بى گمان مرگ (حقيقى ) درخواست از اين و آن است .

هر دو مرگ است . اما آن به سبب خوارى درخواست از اين سخت‏تر است .

بنابراين در منطق آزادگان ، تا آنجا كه مى توان نبايد تن به ذلت و حقارت درخواست و اظهار نياز داد؛ از پيامبر اكرم (ص) روايت شده است كه فرمود:

«استعف عن السوال ما استطعت.»62

تا آنجا كه مى توانى خود را از درخواست كردن پاك نگه‏دار.

كيفر گروه دوم

آنان كه نه از سر نياز، بلكه از سر طمع ، عادت و بدآموزى خود را آلوده سؤال و تكدى مى كنند سخت مورد تهديد قرار گرفته و كيفر اخروى آنان شديدترين كيفرها عنوان شده است ؛ پيامبر اكرم (ص) مى‏فرمود:

«من سأل الناس و عنده قوت ثلاثة ايام لقى الله تعالى يوم يلقاه و ليس فى وجهه لحم.» 63

هر كس زبان به سؤال گشايد در حالى كه خوراك اندكى براى سه روزش داشته باشد، در حالى خداوند متعال را ملاقات مى كند كه صورت او گوشتى نخواهد بود.

و نيز امام باقر (ع) فرمود:

«من سأل و هو بظهر غنى لقى الله مخموشاً وجهه يوم القيامة.» 64

هر كس زبان به سؤال گشايد در حالى كه داراى مال و توانمندى باشد، روز قيامت در حالى خدا را ملاقات مى كند كه صورت او مجروح و خون آلود است .

اين حالت بيانگر عذابى است كه چنين افرادى گرفتار آنند و ظهور عملكرد منفورشان در آن عالم . در اين باره شيخ صدوق (ره) در «عقاب الاعمال» از امام صادق (ع) نقل كرده است :

«ما من عبد يسأل من غير حاجة فيموت حتى يحوجه الله اليها و يثبت له بها النار.» 65

هيچ بنده‏اى با وجود بى‏نيازى زبان به سؤال نگشايد جز آنكه خداوند او را پيش از مرگ به آن نياز، محتاج كند و آتش دوزخ را بر او لازم گرداند.

اظهار نياز با وجود بى‏نيازى و فرو رفتن در استرحام ، فرو رفتن در آتش است . امام صادق (ع) فرمود:

«من يسال من غير فقر فكانما ياكل الجمر.»66

هر كس زبان به سؤال گشايد بدون آنكه فقر و نيازى داشته باشد مانند اين است كه آتش خورده باشد.

ملاحظه مى شود كه چگونه پيشوايان ما اين عمل را مطرود و منفور داشته و در مورد هر دو گروه با مواضعى تند برخورد كرداند تا باب سؤال بسته شود. اما چرا؟ و با توجه به كدام پيامدهاى اجتماعى اين گونه برخورد شده است؟ در اين رابطه مى‏توان به موارد زير اشاره كرد:

پيامدهاى تكدى‏

1- ستم به خويش

نخستين پيامد اظهار نياز و درخواست كردن از مردم شكستن عزت و كرامت خويش است كه بالاترين ستمها به خود است. نخستين چيزى كه در اين رابطه آسيب مى‏بيند آن خود حقيقى و والاى كريم انسان است كه حرمتش از كعبه بالاتر است:

«المؤمن أعظم حرمة من الكعبة» 67

و به همين دليل، اجازه هر كارى به مؤمن داده شده جز آنكه خود را به ذلت و حقارت كشد؛ 68 و اظهار نياز موجب زايل شدن عزت و آبروى انسان است:

«طلب الحوائج الى الناس مذله الحياة و مذهبة للحياء و استخفاف بالوقار،و هو الفقر الحاضر و قلة طلب الحوائج من الناس هو الغنى الحاضر.» 68

درخواست حاجت از مردم خوارى آرد و حياء را برد و وقار را كاهد و فقر نقد است، و كم خواهش كردن از مردم بى‏نيازى نقد است .

و پايبندان به سيره پيامبر (ص) نه مردم را به خوارى سوق مى‏دهند و نه اجازه مى‏دهند كه آنها خود را خوار كنند. حضرت حسين (ع) به مردى انصارى كه ملاحظه عزت و آبروى خود را نمى‏كرد و زبان به سؤال مى‏گشود و اظهار نياز مى‏كرد و خواستار چيزى مى‏شد فرمود:

يا أخاالانصار صن وجهك عن ذلة المسألة.» 70

اى برادر انصارى! آبروى خود را از ذلت درخواست و خواهش نگه دارد.

آبروى انسان چيزى نيست كه با آن چنين برخورد كرد. حريمى است كه چون فرو ريزد حرمتهاى بسيار شكسته شود و بالاترين ستمها به حقيقت انسان رود. بنابراين نبايد كرامت انسانى و عزت ايمانى با استرحام و ذلت تكدى شكسته شود. امام صادق (ع) به يكى از غلامان خود كه به محل كسب و كارش حاضر نشده بود و به سبب بيكارى آبرو و عزت او در مخاطره قرار گرفته بود فرمود: «يا عبدالله احفظ عزّك» (اى بنده خدا عزت خود را نگه دار) گفت: «و ما عزّى جعلت فداك؟» (فدايت شوم عزت من در چيست؟) فرمود: «غدوك الى سوقك و اكرامك نفسك» 71(به بازار و محل كسب و كار خويش رفتن و كرامت خود را نگه داشتن).

2- رذائل اخلاقى

در پى شكسته شدن كرامت و عزت انسان، فرد پذيراى همه كجيها و ناراستيها مى‏شود. آن كه تن به سؤال مى‏دهد، خود را پذيراى امور ديگرى نيز مى‏كند. بايد به پست‏ترين پستيها يعنى كوچك كردن خود، مقابل اين و آن تن دهد و در برابر صاحبان مال و منال تواضع كند و زبان به ستايش و مدح آنان گشايد. از اميرمؤمنان (ع) نقل شد كه فرمود در تورات چنين آمده است:

«من تواضع لغنى طلباً لما عنده ذهب ثلثا دينه»72

هر كس در برابر توانگرى به طمع مالش تواضع كند دو سوم دينش از دست رفته است .

و همچنين آن حضرت مى‏فرمود:

«من أتى غنياً فتواضع له لغناه ذهب ثلثا دينه.»73

كسى كه نزد ثروتمندى رود و به خاطر ثروتش در برابر او تواضع كند دو سوم دينش از دست رفته است.

چنين انسانى با زير پا گذارن شرافتهاى انسانى خويش به ستايشگرى و ثناگويى كشيده مى‏شود كه از منفورترين اقدامات است. پيامبر اكرم (ص) فرمود:

«احثّوا فى وجوه المدّاحين التراب.»74

در چهره (و دهان) ستايشگران و ثناگويان خاك بپاشيد.

جامعه‏اى كه به مداحى و ثناگويى كشيده شود، جامعه‏اى تباه و بى‏هويت است. و پيامبر دستور داده بود كه نگذارند جامعه به اين مرز از حقارت و استرحام كشيده شود. مقداد بن عمر چنين گويد:

«أمرنا رسول الله (ص) أن نحثو فى وجوه المداحين التراب.»75

رسول خدا (ص) به ما دستور داد كه در چهره ستايشگران خاك بپاشيم.

و آموخته شدگان مكتب نبوى و پيروان سيره او چنين مى‏كردند مجاهد از قول أبى معمر نقل مى‏كند كه مردى در مقام ثناگويى يكى از امرا برآمد، پس مقداد مشتى خاك برگرفت و بر چهره او پاشيد و گفت: رسول خدا ما را امر كرده است كه در چهره مداحان خاك بپاشيم.76

3- سستى و تن پرورى‏

مردمى كه در سؤال به روى خود بگشايند و حرمت خويش نگه ندارند، به تن پرورى و كسالت و تخدير كشيده مى‏شوند. استعدادها و توانهابه جاى آنكه در عرصه كار و تلاش و خلاقيت ظهور كند به بطالت و كسالت و سستى گرفتار مى‏شود جامعه تبديل به وجودى «كَلّ = سربار» مى‏شود. همان پديده‏اى كه به شدت كوبيده و طرد شده است. مسعدة بن صدقه نقل مى‏كند كه امام صادق (ع) در نامه‏اى به يكى از ياران خويش نوشت:

«لا تكسل عن معيشتك فتكون كِلاّ على غيرك.»77

براى تأمين مخارج زندگى خود سستى و تنبلى نداشته باش كه در اين صورت سربار ديگران خواهى شد.

در اين صورت فرهنگ كار و تلاش به فرهنگ سستى و دلالى تبديل شده، جامعه‏اى سربار و وابسته شكل مى‏گيرد، كه سستى دشمن عمل است، 78 و تن پرورى و تلاش با هم جمع ناشدنى، و در نتيجه نه فقط زندگى اين جهانى تباه مى‏شود كه به طريق اولى، زندگى آن جهانى را نيز از دست مى‏دهند.79 امام باقر (ع) مى‏فرمود:

«انى لا بغض الرجل أن يكون كسلا عن امر دنياه و من كسل عن أمر دنياه فهو عن أمر آخرته أكسل.»80

كسى كه نسبت به امور مادى و زندگى اين جهانى خود سست و تنبل باشد مورد خشم و غضب من است، زيرا كسى كه در كار دنياى خود مبتلا به كسالت و ناتوانى باشد بى گمان نسبت به كار آخرت خود كسلتر و ناتوانتر خواهد بود.

فرد و جامعه سربار مورد لعنت خداست كه كمترين آن لعنت فقر و پريشانى و نادارى و وابستگى است و پيامبر اكرم (ص) فرمود:

«ملعون من القى كلّه على الناس.» 81

مورد لعنت است آنكه خود را سربار ديگران سازد.

4- فقر و پريشانى‏

جامعه‏اى كه استرحام‏پذير شود توان روى پاى خود ايستادن و پذيراى سختى شدن و تلاش كردن را از دست مى‏دهد. با فرهنگ ذلت و استرحام نمى‏توان فرهنگ عزت و خودى ايجاد كرد. با تكيه به ديگران نمى‏توان راه دشوار «حيات طيبه» را هموار نمود. جامعه آلوده به استرحام جامعه‏اى فاقد اميد و نشاط و اراده است. انسانهايى كه از درون زبون و خوار مى‏شوند در رويارويى با مشكلات بيرونى فاقد توانايى لازم در برخورد هستند. مردمى كه درهاى استرحام را به روى خود مى‏گشايند، در حقيقت درهاى ذلت و نياز و پريشانى را مى‏گشايند و درهاى عزت و بى نيازى و توانمندى را بر خود مى‏بندند. پيامبر اكرم (ص) مى‏فرمود:

«من فتح على نفسه باب المسألة فتح الله عليه سبعين باباً من الفقر لا يسد أدناه شى‏ء.» 82

هر (جامعه‏اى) كه در سؤال را بر خود بگشايد، خداوند هفتاد در از نيازمندى را بر او بگشايد كه كمترين آن را به چيزى نتوان مسدود كرد. و امير مؤمنان (ع) مى‏فرمود اين سخن پيامبر را بپذيرد و پيروى كنيد كه فرمود: «هر كس در سؤال بر خود بگشايد خداوند در نياز بر او باز كند.» 83 و امام باقر (ع) با تأكيد مى‏فرمود: «به خدايى كه بر حق است سوگند كه هيچكس باب سؤال و نياز بر خود نگشود جز آنكه خداوند باب فقر و تهيدستى را بر وى گشود.»84

بنابر آنچه گذشت، استرحام در اين شكل خود نشانه وجود يك بيمارى خطرناك در جامعه است. اما در برخورد با اين پديده مذموم اجتماعى بايد در نظر داشت كه اين امر زاييده عوامل گوناگونى است و لازمه پيرايش همه جانبه آن اقدامات چندى است. طبيعى است تا عدالت اجتماعى در معناى درست كلمه و به دور از سخنان پر طمطراق و شعارهاى فريبنده، در عمل تحقق نيابد، فقر هست و تا فقر هست استرحام نيز هست. فقر زاييده روابط و مناسبات ناعادلانه اجتماعى است و به درستى كه:

«ما جاع فقير الا بما متّع به غنىّ.» 85

هيچ فقيرى گرسته نمى‏ماند مگر به واسطه آنكه ثروتمندان از حق آنان بهره‏مند شده‏اند.

ليكن براى تحقق همه جانبه عدالت اجتماعى بايد راهى دشوار و طولانى را پيمود. بنابراين بايد در راستاى آن و نه در مسير مخالف جريان عدالت اجتماعى، و در خدمت آن به تكافل اجتماعى پرداخت و با ايجاد تأمينهاى اجتماعى لازم و اقدامات فرهنگى مناسب در جهت زدودن نياز نيازمندان ،از كار افتادگان، بيماران و تهيدستان اقدام كرد. با ايجاد اشتغال و رفع بيكارى يكى از زمينه‏هاى اساسى پيدايش استرحام را منتفى ساخت. زيرا بيكارى علاوه بر آنكه سبب فقر مى‏شود. عوارض و پيامدهاى روحى، روانى و اجتماعى نامطلوبى به بار مى‏آورد كه به استرحام دامن مى‏زند.

همچنين در راستاى اين اقدامات، در شيوه برخورد با نيازمندانى كه اظهار نياز مى‏كنند بايد دقت شود، همان گونه كه در روايات بسيارى اين امر مورد عنايت قرار گرفته است. و به طور كلى نبايد كرامت انسانى آنها بيش از آنچه شكسته شده است آسيب ببيند، بلكه بايد دست به ترميم روحيه آنها زد و يا به نيكويى پاسخشان گفت و يا با كمكى مناسب ياريشان كرد:

«ردوا السائل ببذل يسيرأ و بلين و رحمة.» 86

سائل را به بخشش اندك و به نرمى و رحمت رد كنيد.

و در مناجات خداوند با موسى (ع) به نقل از امام باقر (ع) آمده است:

«يا موسى اكرم السائل اذا أتاك ببذل يسيرأ و برد جميل.» 87

اى موسى سائلى را كه نزدت آيد با اندكى بخشش يا با نيكويى رد كردن گرامى دار.


پى نوشتها:

1- شيخ صدوق، من لايحضر الفقيه، ج 4، ص .373 مكارم الاخلاق، ص 444.

2- محمد بن محمد الشعيرى ،جامع الاخبار، تحقيق حسن المصطفوى، مركز نشر الكتاب، طهران، 1382ق. ص 100؛ و از امام جواد (ع) نقل شده: «عزالمؤمن غناؤه عن الناس.» الشيخ عباس القمى، الانوار البهية فى تواريخ الحجج الالهية، تقديم و تعليق محمد كاظم الخراسانى (الشانه چى)، دارالاضواء، بيروت، 1404 ق. ص 221؛ مستدرك الوسائل، ج 7، ص 230.

3- از امام صادق (ع) نقل شده است: «انه لابدلكم من الناس ان احداً لا يستغنى عن الناس حياته و الناس لابد لبعضهم من بعض.» بى گمان كسى نيست كه تا زنده است از مردم بى‏نياز باشد و ناچار مردم بايد با يكديگر همكارى و سازش داشته باشند) الكافى، ج 2، ص 635.

4- الجامع الصغير، ج 1، ص 168؛ نهج‏السادة، ج 8، ص 276؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 22، ص 177.

5- «لا يحل للمؤمن ان يذل نفسه.» پيامبر (ص)، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 67.

6- «محجوبان را چنان مى‏ناميد كه اعيان موجود شده‏اند در خارج، و حال آنكه در حقيقت بويى از وجود خارجى به مشام ايشان نرسيده و هميشه بر عدم اصلى خود بوده‏اند و خواهند بود. و آنچه موجود و مشهود است حقيقت وجود است اما به واسطه تلبس به احكام و آثار اعيان نه از حيثيت تجرد از آنها. الاعيان الثابتة ما شمت رايحة الوجود ازلا و ابداً.» ميرزا على اكبر مدرس يزدى حكمى، رسائل حكمية چاپ دوم، اداره كل انتشارات و تبليغات وزارت ارشاد اسلامى، 1365 ش. صص 37 و 105.

7- غررالحكم، ج 1، ص 394.

8- الكافى، ج 2، ص 109، مستدرك الوسائل، ج 12، ص 210، الخصال، ج 1، ص 23.

9- الكافى، ج 2، ص 320؛ سفينة البحار، ج 2، ص 93.

10- الكافى، ج 2، ص 320، تحف العقول، ص 368 (از امام عسكرى (ع).

11- تحف العقول، ص 298.

12- المواعظ، ص 58.

13- ديوان الامام على بن ابى طالب (ع)، جمع و ترتيب عبدالعزيز الكرم، انتشارات كتابخانه اروميه، قم، صص 105 - 106؛ نهج السعادة، ج 8، صص 298 - 299.

14- عدة الداعى و نجاح الساعى، صححّه و علق عليه احمد الموحدى القمى، دارالمرتضى، دارالكتاب الاسلامى، بيروت، 1407 ق. ص 100؛ بحارالانوار، ج 96، ص 158؛ وسائل الشيعة، ج 6، ص 310، .

15- پيكر هستى ز آثار خوردى است هر چه مى‏بينى ز اسرار خودى است.

كليات اشعار فارسى، ص 11، و نيز ر.ك: صص 12 - 104 كه بحث «خودى» و «بيخودى» كاملاً تبيين شده است .

16- همان، صص 18 - 19.

17- در توضيح مراد علامه اقبال، استاد احمد سروش درپا نوشت مى‏نويسد: «در اينجا مولانا (اقبال) به آن داستان اشاره مى‏فرمايد كه فاروق سوار شتر بود و تازيانه‏اش به زمين افتاد. ديگران خواستند آن را برداشته به دستش بدهند ولى قبول نكرد و زير بار منت خدمت ديگران نرفت و خود پياده شد و تازيانه خود را برداشت. مؤمنين اسلام كوشش داشتند حتى المقدور محتاج ديگران نباشند.»

18- الكافى،ج‏2،ص 139؛عدة الداعى،ص 100؛سفينة البحار، ج 2، ص 451؛ مشكاة الانوار، صص 184 - 185.

19- الكافى، ج 2، ص 148.

20- همان؛ و وسائل الشيعة، ج 6، ص 314.

21- همان؛ و عدة الداعى، ص 100، بحارالانوار، ج 96، ص 158؛ وسائل الشيعة، ج 6، ص 310 و 314؛ مشكاة الانوار، ص 185.

22- «عليك باليأس عما فى ايدى الناس فانه الغنى الحاضر و اياك و الطمع فانه الفقر الحاضر.» ابوجعفر احمد بن محمد بن خالدالبرقى، المحاسن، به اهتمام جمال الدين الحسينى المحدث، دارالكتب الاسلامية، طهران، 1370ق. ص 16؛ و قريب به همين: الجامع الصغير، ج 2، ص 162؛ الفردوس بماثور الخطاب، ج 3، ص 32؛ المستطرف، ج 1، ص 110.

23- الكافى، ج 4، صص 21 - 22 ؛ وسائل الشيعة، ج 6، ص 311 و قريب به همين: صص 183 - 184؛ بحارالانوار، ج 47، صص 34 - 35.

24- نهج‏البلاغه، حكمت 2؛ قريب به همين: تحف العقول، ص 139.

25- احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى از بزرگان علما و فقهاى شيعه و از اصحاب امام كاظم (ع) بود و در خدمت حضرت رضا (ع) و جواد (ع) رتبتى بلند داشت و مورد اعتماد بود. وى داراى آثارى ارزشمند بوده است از جمله كتابهايى به نام «الجامع» و «المسائل». درگذشت او به سال 221 ه' ق بوده است. ر.ك: رجال كشى، ص 556؛ ابوالعباس احمد بن على بن العباس النجاشى، فهرست اسماء مصنفى الشيعة، المعروف برجال النجاشى، مكتبة الداورى، قم، 1397ق. ص 54؛ تقى الدين الحسن ابن على بن داود الحلى، كتاب الرجال، حققه و قدم له محمد صادق آل بحرالعلوم، المطبعة الحيدرية، النجف، 1392 ق. ص 42؛ ابوجعفر احمد بن ابى عبدالله البرقى، كتاب الرجال، انتشارات دانشگاه تهران، 1342 ش. ص 54؛ محمد بن على الاردبيلى الغروى الحائرى، جامع الرواة، دارالاضوء، بيروت، 1403 ق. ج 1، ص 59.

26- الكافى، ج 2، ص 149؛ وسائل الشيعة، ج 6، ص 314.

27- رضى الدين نيشابورى، مكارم اخلاق، به كوشش محمد تقى دانش پژوه، انتشارات دانشگاه تهران، 1341 ش. ص 155.

28- نهج‏البلاغه، حكمت 396.

29- همان، و تحف العقول، ص 143.

30- عبدالملك بن قريب بن عبدالملك بن اصمع باهلى، لغوى معروف عرب (122 - 216 ه'.ق) كه در فن لغت به گردآورى واژه‏هاى مخصوص به موضوعى واحد همت گماشت و كتب كوچك بسيارى در موضوعهاى گوناگون تأليف كرد. احمد امين، ضحى الاسلام، الطبعة العاشرة، دارالكتاب العربى، بيروت ج 1، ص 302؛ و در احوال او ر.ك: و فيات الاعيان و ج 3، صص 170-176؛ تاريخ بغداد، ج 10، صص 410-420؛ تهذيب التهذيب، ج 6، صص 368-369.

31- مصيبت نامه، به اهتمام و تصحيح نورانى وصال، كتابفروشى زوار، 1365 ش. ص 51.

32- ر.ك:تاريخ ادبيات زبان عربى،